0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸
جمعه 28 اسفند 1394  4:07 PM

کو بقاگر نفست‌گشت مکرر پیدا

پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا

صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود

وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا

شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بود

پوستینی‌که شد از پیکر اخگر پیدا

جرم آدم چه اثر داشت‌که از منفعلی

گشت در مزرع گندم همه دختر پید‌ا

میکشان جمله شبی دعوت زاهدکردند

چوب در دست شد از دور سر خر پیدا

مگذر از فیض حلاوتکدهٔ مهر و وفاق

خون چو شد شیرکند لذت شکرپیدا

مقصد عشق بلند است زافلاک مپرس

نشئه مشکل‌که شود از خط ساغر پیدا

قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواه

به هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا

دیدهٔ منتظران تو به صدکوشش اشک

روغنی کرد ز بادام مقشر پیدا

فقر درکسوت اظهار هنر رسوایی‌ست

آخرآیینه نمدکرد ز جوهرپیدا

شخص تمثال دمید از هوس خودبینی

چه نمود آینه‌گرکرد سکندر پیدا

خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل

قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها