0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۲
جمعه 30 بهمن 1394  9:57 AM

حسن مصرست و رخ چون قمرت میر درو

عشق زندان و حصارش که شدم پیر درو

خم ابروت کمانیست، که دایم باشد

هم کمان مهره و هم ناوک و هم تیر درو

حلقهٔ زلف تو دامیست گره گیر، که هست

حلق و پای دل من بسته به زنجیر درو

جنتست آن رخ خوب و ز دهان و لب تو

می‌رود جوی شراب و عسل و شیر درو

خود که جوید ز کمند سر زلف تو خلاص؟

که به اخلاص رود گردن نحجیر درو

بسم این کار پریشان، که نمی‌بینم جز

جگر ریش و دل سوخته توفیر درو

گر من از عشق تو آشفته شوم نیست عجب

کاوحدی شیفته شد با همه تدبیر درو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها