0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۳
جمعه 30 بهمن 1394  9:44 AM

مشتاق یارم و به در یار می‌روم

دلدارم اوست، در پی دلدار می‌روم

تا بینم آفتاب رخ او ز روزنی

مانند سایه بر در و دیوار می‌روم

او در میان دایرهٔ خانه نقطه‌وار

من گرد خط کوچه چو پرگار می‌روم

صدبار چون خلیل مرا سوختند وباز

همچون کلیم در پی دیدار می‌روم

دوشم نشان دوست به بازار داده‌اند

عیبم مکن که بر سر بازار می‌روم

با یادش ار برهنه به خارم برآورند

گویی که: بر حریر، نه بر خار می‌روم

با صوفیان صومعه احوال من بگوی

کز خانقاه بر در خمار می‌روم

از گردنم حمایل تسبیح برگشای

امشب که من به بستن زنار می‌روم

گویی: دلیل چیست که خود شربتی نساخت؟

از پیش این طبیب، که بیمار می‌روم

بیچاره شد ز چارهٔ کار من اوحدی

زانش وداع کردم و ناچار می‌روم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها