0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۶۱
جمعه 30 بهمن 1394  9:37 AM

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم

من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگر

هر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم

جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شد

بر می‌زنم آبی ز می، باشد که هموارش کنم

سجاده گر مانع شود، حالیش بفروشم به می

تسبیح اگر زحمت دهد، در حال زنارش کنم

دیریست تا در خواب شد بخت من آشفته دل

من هم خروشی می‌زنم، باشد که بیدارش کنم

دل در غمش بیمار شد وانگه من از دل بی‌خبر

اکنون که با خویش آمدم زان شد که بیمارش کنم

در شمع رویش جان من، گم گشت و میگوید که؟ نه

کو زان دهن پروانه‌ای؟ تامن پدیدارش کنم

گر سر ز خاک پای او گردن بپیچد یک زمان

نالایقست ار بعد ازین بر دوش خود بارش کنم

گویند: وصف عشق او، تا چند گویی؟ اوحدی

پیوسته گویم، اوحدی، تا نیک بر کارش کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها