0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۲
جمعه 30 بهمن 1394  9:06 AM

ای صبا، از من آشفته فلان را میپرس

می‌نشان جان و دل و آن دل و جان را میپرس

در جهان هم نفسی جز تو ندارد جانم

هر نفس میرو و آن جان جهان را میپرس

زلف او را ز رخ او به کناری می‌کش

غافلش می‌کن و آن چشم و دهان را میپرس

در چمن می‌شو و بر یاد گلش می مینوش

وز چمن می‌رو و آن سرو روان را میپرس

گر چه او را سر مویی خبر از حالم نیست

هر دم آن بی‌خبر موی میان را میپرس

گر چه من پیر شدم در هوس دیدن او

تو گذر می‌کن و آن بخت جوان را میپرس

اوحدی عاشق آن عارض و زلفست، تو نیز

از سر لطف همین را و همان را میپرس

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها