0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۷۸
جمعه 30 بهمن 1394  8:47 AM

هر که از برگ و از نوا گوید

مشنو: کز زبان ما گوید

بندهٔ خانه‌زاد باید جست

کو ترا سر این سرا گوید

آنکه از کوی آشنایی نیست

کی سخن‌های آشنا گوید؟

چو مقامیست هر کسی را خاص

از مقامی که هست وا گوید

دم ز چرخ فلک زند خورشید

ذره از خاک و از هوا گوید

مرد را در سلوک مرقاتیست

راز بر حسب ارتقا گوید

آنچه در خرقه گفته بود آن پیر

طفل باشد که در قبا گوید

سخن از نیک می‌رود، بنویس

بچه پرسی که از کجا گوید؟

چه غم از جبرییل دارد دل؟

که ز پیغمبر و خدا گوید

تا تو باشی و او به وقت سخن

تو جدا گویی، او جدا گوید

این دویی از میان چو برخیزد

همه او گوید و سزا گوید

اوحدی پیش او چه داند گفت؟

رخ او را هم او ثنا گوید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها