0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹
جمعه 30 بهمن 1394  8:37 AM

چه عشقست این که در دل شد؟

کزو پایم درین گل شد

به بند او در افتادم

کشیدم بند و مشکل شد

چه شربت بود عشق او؟

که جان را زهر قاتل شد

قیامت بیند آن دستی

کز آن قامت حمایل شد

چو با آیینهٔ خاطر

جمال او مقابل شد

هر آن نقشی که بر دل بد

نهفته گشت و باطل شد

ازو من سایه‌ای بودم

به نور آن سایه زایل شد

مریدی را مرادی بد

ازان دلدار حاصل شد

ریاضت اوحدی می‌برد

که این درویش واصل شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها