0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۰
جمعه 30 بهمن 1394  8:22 AM

سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامت

که در فراق تو جانم چه جور برد و ملامت!

بیا، که از سر رغبت به نام عشق تو کردم

سرای سینه به کلی و ملک دل به تمامت

ز شرم خازن جنت در بهشت ببندد

اگر تو روی چنان را در آوری به قیامت

دل امام به محراب ابروان بربودی

که تا نظر به تو کرد او، بکرد ترک امامت

بکنیت و لقب ما چه التفات نمایی؟

برای نام همین بس که: بنده‌ایم و غلامت

سزد که بانگ نگوید دگر مؤذن مسجد

که در نماز نیارد مرا جز آن قد و قامت

چو سینه و جگر و دل مرا به جوش درآمد

طبیب عشق تو فرمود داغ و فصد و حجامت

ز هیچ روی تو با من چو روی صلح نداری

ستاده گیر به انصاف و داده گیر غرامت

مسافری و غریبی به این دیار نیامد

که کاس حب تو خورد و نکوفت کوس اقامت

نه آن میان جفا بسته‌ای تو، شوخ حرامی

که هیچ قافله‌ای را رها کنی به سلامت

جماعتی که نمردند روزها به غم تو

چو اوحدی بنشینند سالها به غرامت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها