0

غزلیات انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۶
سه شنبه 6 بهمن 1394  6:56 PM

تا نپنداری که دستان می‌کنم

اینکه از دست تو افغان می‌کنم

کارم از هجران به جان آورده‌ای

جان خوشست این ناخوشی زان می‌کنم

دوستی گویی نه از دل می‌کنی

راست می‌گویی که از جان می‌کنم

نفی تهمت را اگر دشوار عشق

پیش هرکس بر دل آسان می‌کنم

بی‌لب و دندان شیرین تو صبر

از بن سی و دو دندان می‌کنم

بر من از خورشید هم پیداترست

کان به گل خورشید پنهان می‌کنم

دامن از من درمکش تا هر دمت

رشوتی نو در گریبان می‌کنم

زر ندارم لیکن از دریای طبع

هر زمانت گوهرافشان می‌کنم

اهل شو در عشق تا چون انوریت

جلوهٔ اهل خراسان می‌کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها