0

آشنایی با شهیدان کربلا

 
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عبدالله بن مسلم بن عقیل
دوشنبه 18 آبان 1394  12:59 PM

عبدالله بن مسلم بن عقیل

 

السَّلَامُ عَلَى الْقَتِيلِ ابْنِ الْقَتِيلِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ و َ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ عَامِرَ بْنَ صَعْصَعَةَ وَ قِيلَ أَسَدَ بْنَ مَالِكٍ
مادر عبدالله رقیه نام داشت؛ دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام. حسین علیهالسلام دایی اولاد مسلم بود. عبدالله چهارده ساله بود که در مقابل سرور خویش به خون آغشته شد. او ر ا دومین شهید از بنیهاشم نوشتهاند. آن هنگام که اذن خون طلبید، اباعبدالله علیهالسلام با این تذکر که از داغ مسلم هنوز زمانی نگذشته است، از او خواست تا همراه مادر خویش از کربلا بیرون برود. اما آن وفادار روزهای سخت به امام علیهالسلام عرض کرد:
«پدر و مادرم به فدايت! من آن كسى نيستم كه زندگى دنياى پست را بر حيات جاودانى ترجيح بدهم، تقاضاى من اين است كه اين جان ناقابلم را براى قربانى‏ات بپذيرى!»
عبداللّه عازم ميدان شد و اين رجز را مى‏خواند:
الْيَوم الْقى‏ مُسْلِماً وَ هُوَ ابىِ وَ فِتْيَةٌ بادُوا عَلى‏ دِيْنِ النَّبِى‏
لَيْسَ بِقَوْمٍ عُرِفُوا بالْكَذِبِ لكِنْ خِيارٌ وَ كِرامُ انْسَبِ‏
مِنْ هْاشِمِ الساداتِ اهْلِ الحَسَبِ
امروز پدرم مسلم و جوانمردانى را كه بر دين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفتند ملاقات مى‏كنم. آنها مردمانى نبودند كه به دروغ شناخته شده باشند، بلكه نيكانى بزرگ زاده از سادات خاندان بزرگ بنى هاشم بودند.
وى در سه مرحله نود و هشت نفر را به دوزخ فرستاد. سپس عمرو بن صبيح تيرى به سوى وى پرتاب كرد، او دست خويش را بر پيشانى نهاد؛ آن تير آمد و دست و پيشانى را به هم دوخت كه نتوانست از هم جدا كند، تير ديگرى به قلب وى زد و قلب وى را بشكافت، فردى ديگر نيزه‏اى به قلب وى زد و او را به شهادت رساند.
چون حسين عليه السلام به او که افتاده بود نگريست، فرمود: «خداوندا! قاتل دودمان عقيل را هلاک کن.»
سپس فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون.»
مختار گروهى را براى دستگيرى زيد بن ورقا جنبى [ جبانى، جهنى‏] فرستاد.
او كسى بود كه مى‏گفت: «من جوانى را با تير زدم كه دست خود را بر پيشانى نهاد تا تير به آن نخورد دست وى را به پيشانى‏اش دوختم كه نتوانست دست خويش را از پيشانى جدا سازد. آن جوان عبداللّه بن مسلم بن عقيل بود؛ و آن گاه كه تير بر وى زدم چنين گفت: بار خدايا اينها ما را اندك يافتند و خوارمان شمردند، اينها را بكش همان گونه كه ما را كشتند! تير ديگرى به وى زدم و او را به قتل رساندم. وقتى نزد وى آمدم از دنيا رفته بود. تيرى كه بر شكمش زده بودم برگرفتم، آن تيرى كه بر پيشانيش بود حركت دادم كه بيرون آيد، ولى پيكان آن در پيشانى بماند و چوب تير را بيرون آوردم».
چون ياران مختار براى دستگيرى او آمدند، شمشير به دست بيرون آمد. ابن كامل ( فرمانده آن گروه) گفت: با شمشير و نيزه او را نزنيد، بلكه با تير و سنگ بزنيدش؛ و بدين ترتيب او را ناتوان و دستگير كردند و سپس زنده زنده در آتش سوزاندند.خدا قاتلانش را لعنت کند

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها