0

آشنایی با شهیدان کربلا

 
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

زهير بن قين بجلى
یک شنبه 17 آبان 1394  9:26 AM

زُهَيْر بن قَيْن بَجَلىّ‏


السَّلامُ عَلى زُهَيْرِ بْنِ الْقَيْنِ الْبَجَلِىِّ، الْقائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَقَدْ اذِنَ لَهُ فِي الانْصِرافِ: لا وَاللَّهِ لا يَكُونُ ذلِكَ ابَداً، اتْرُكُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اسيراً فِي يَدِ الَاعْداءِ وَانْجُو! لا ارانِيَ اللَّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ.
سلام بر زهير بن قين بَجَلىّ، كسى كه وقتى امام حسين عليه السلام به او اجازه بازگشت داد، به حضرت عرض كرد: به خدا سوگند، نه، هرگز چنين نخواهد شد. آيا فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را اسير در دست دشمنان رها كرده، خود را نجات دهم؟ خدا آن روز را به من ننمايد.
زهير بن قين، از فرماندهان شهيد سپاه امام حسين عليه السلام و از بزرگان قبيله « بَجيله» بود
زهیر ساکن کوفه ودر میان قوم خودمردی محترم بودو شجاعت و رشادتش در موارد متعددی ظاهر و زبانزد همگان بود. و در جنگها مواضع مشهوري داشت.
زهير نخست طرفدار « عثمان» بود، تا اين‏كه در سال شصتم هجرى، هنگام بازگشت از سفر مكّه، در يكى از منازل بين راه، همزمان با كاروان امام حسين عليه السلام در يك جا فرود آمد. امام عليه السلام شخصى را نزد زهير فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. زهير نخست از اين ديدار اكراه داشت. اما به توصيه همسرش- ديلم يا دَلْهم دختر عَمرو- به محضر امام حسين عليه السلام شرفياب شد. اين ديدار بسيار مبارك بود و مسير زندگانى زهير را تغيير داد. او پس از اين ملاقات، شادمان نزد خانواده و دوستانش بازگشت و فرمان داد تا خيمه و بار و بُنه او را به كنار خيمه امام عليه السلام منتقل كنند.با همسرش نيز وداع كرد و گفت: «من عازم شهادت همراه امام حسين عليه السلام هستم. تو با برادر خود نزد خانواده‏ات برگرد، زيرا نمى‏خواهم از سوى من چيزى جز خوبى به تو برسد.»
آن‏گاه خطاب به همراهانش گفت: «هر كه دوستدار شهادت است، همراه من بيايد، وگرنه برود و اين آخرين ديدار من با شماست.
چون شب دهم محرم رسيد حسين (ع) براي ما و خانواده اش خطبه اي ايراد کرد و در ضمن آن گفت: تاريکي شب شما را فرا گرفته، از فرصت استفاده کنيد و هر کدام از شما دست يکي از خانواده ي مرا
گرفته و دور شويد زيرا هدف دشمن تنها من هستم... عباس و ديگران از خانواده اش سخناني گفتند که در شرح کال آنان بيان گرديد و مسلم بن عوسجه پاسخي داد که. قبلا بيان گرديد و سعيد پاسخي داد که به موقع ذکر خواهد شد، سپس زهير برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم که کشته مي شدم و سپس زنده مي گشتم و هزار بار اين جريان تکرار مي شد و اين همه کشته شدن مرگ را از تو و جوانانت، دفع مي کرد.
حضرت میمنه لشگر را به زهیر سپردند او چون بعد از شهادت حبیب شکستگی را در چهره امام حسین دید عرض کرد: یابن رسول الله پدر و مادرم فدایت ،ایـن شکستگـی چیست که در شما میبینم ،آیا ما برحق نیستیم؟ امام علیه السلام فرمـودند: آری بخدا، به علم یقین میدانـم که ما و شما برحق و هدایتیم. زهیر عرض کرد: در این صورت دیگر باکی نداریم ،درحالـی که ما بسوی بهشت و نعمت های آن میرویم. پس زهیر شعری با ابیات کوتاه خواند آنـگاه وداع کرده ،بسوی میدان تاخـت.
چون قبل از حسين (ع) به جنگ پرداختيم: زهير بن قين با شمشير عريان که دمش چند شاخه داشت و غرق در سلاح بود و شمشيرش چند دم داشت، به ميدان آمد و گفت: اي مردم کوفه! برحذر باشيد! از عذاب خدا برحذر باشيد. خيرخواهي مسلمانان براي برادر ديني وظيفه حتمي است و ما تا اين لحظه مادامي که شمشير ميان ما واقع نگشته برادريم و دين واحد و ملت واحد داريم که اگر شمشير به ميان آيد، اين رابطه بريده مي شود و راهها جدا مي شود. همانا خانواده ي رسول خدا وسيله امتحان براي ماها هستند تا چگونه عمل کنيم؟ ما شما را به ياري آنان و ترک کمک به طاغوت زمان ابن زياد دعوت مي کنيم زيرا از اينان جز بدي عايد شما نمي شود، يزيد و ابن زياد چشمان شما را به ميله آهني گداخته کور مي کند و شما را مثله مي کند و دستها و پاهاي شماها را مي برند و از شاخه هاي درخت خرما آويزانتان مي کنند و بزرگان و قاريان شما را مي کشند چنان که حجر بن عدي و يارانش و هاني بن عروة و امثالش را کشتند. (راوي گويد) او را دشنام دادند و عبيدالله و پدرش را ستايش کردند و گفتند: به خدا سوگند آنقدر پايداري مي کنيم تا حسين و يارانش را بکشيم يا آنان را پيش امير ببريم.
زهير به آنان گفت: اي مردم! فرزندان فاطمه بيشتر از فرزند سميه، سزاوار دوستي و کمک هستند. اگر به آنان کمک نمي کنيد مبادا آنان را بکشيد پس دست از او برداريد تا با يزيد مشکلشان را حل کنند زيرا قسم به جانم يزيد بدون کشتن او هم از شما خوشنود مي شود. (راوي گويد) شمر تيري به سوي زهير انداخت و گفت: ساکت باش، خدا بکشدت! که ما را با پر حرفي ات خسته کردي. زهير گفت: اي پسر چارپا (اي پسر کسي که
به پاشنه هايش مي شاشيد) با تو نيستم زيرا تو حيواني، به خدا گمان نمي کنم دو آيه از قرآن را به خوبي بلد باشي و عمل کني. تو بايستي منتظر خواري و عذاب دردناک روز قيامت باشي. شمر به او گفت: خدا تو و امامت را تا يک لحظه ديگر خواهد کشت. زهير گفت: آيا مرا از مرگ مي ترساني؟ به خدا مرگ برايم محبوب تر است از ماندن با شماها. (راوي گويد) سپس به سوي مردم رفت و بر آنان فرياد زد، اي مردم! اين نوع اراذل و اوباش شما را نسبت به دين تان بي توجه نکند. به خدا سوگند شفاعت محمد (ص) به قاتلين ذريه و اهل بيت و قاتلين ياران و مدافعين او نمي رسد. (رواي گويد) مردي از پشت سر او را صدا کرد و گفت: ای زهير! همانا ابوعبدالله تو را مي خواهد و مي گويد: به جانم سوگند مانند مؤمن آل فرعون برايشان خيرخواهي کردي و حق را به آنان رساندي (اگر نصيحت و ابلاغ حق سودي داشته باشد)، پس زهير به سو ي آنان برگشت.
شمر به طرف خيمه هاي حسين (ع) با سرزنيزه اش حمله برد و چادرها را پاره کرد و گفت: آتش بياوريد تا اينها را با سکنه اش بسوزانم. زنان شيون کردند و از خيمه ها بيرون ريختند و حسين (ع) فرياد زد: اي پسر ذي الجوشن! تو آتش مي خواهي تا خانه و خانواده مرا بسوزاني؟ خدا تو را در آتش بسوزاند. در همين موقع زهير بن قين با ده نفر از يارانش به شمر و ياران او حمله کرد و آنان را از خيمه ها دور ساخت و ابوعزه خبابي از ياران و نزديکان شمر را به قتل رساند و ياران زهير نيز بر سر آنان ريختند و بسياري از آنان را کشتند و زهير جان سالم بدر برد.
بعد از کشته شدن حبيب، آتش جنگ شعله ورتر شد و زهير و حر جنگ شديدي کردند و چون يکي حمله مي کرد و در محاصره. قرار مي گرفت ديگري حمله مي کرد و او را خ لاص مي کرد تا اين که حر کشته شد.
زهير و سعيد بن عبداللَّه حنفى جان خويش را سپر كردند، تا امام حسين عليه السلام همراه جمعى از يارانش، نماز خوف به جاى آوردند.پس از اقامه نماز، حمله دشمن شدّت يافت. زهير و اندك ياران باقى مانده امام عليه السلام با تمام توان به دفاع از آن حضرت و اهل بيتش پرداختند. زهير هنگام نبرد اين گونه رجز مى‏خواند:
انَا زُهَيْرٌ وَانَا ابْنُ الْقَيْنِ اذُودُكُمْ بِالسّيْفِ عَنْ حُسَيْنِ
من زهيرم، فرزند قين؛ شما را با شمشير از حسين عليه السلام دور مى‏كنم.
زهير پس از نبردهاى دليرانه و كم‏نظير و كشتن حدود 120 نفر از دشمن، سرانجام به وسيله « كثير بن عبداللَّه شعبى» و « مهاجر بن اوس» به شهادت رسيد.
چون به زمین افتاد امام حسین علیه السلام بر بالاي سرش آمد ند وفرمودند:
« لایَبعُدُکَ اللهُ یا زُهَیر! وَلَعَنَ اللهُ قاتِلَکَ لَعنَ الَّذِینَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَخَنازِیرَ »
«خداى متعال تو را دور نگرداند و قاتل تو را لعنت كند، همانند لَعْنِ كسانى كه آنها را به صورت ميمون و خوك درآورد.»

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها