0

دلشکسته

 
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته
چهارشنبه 14 مرداد 1394  1:27 AM

 

کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..

آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..

...

سوز سرما بود و کودک بی لباس ..

صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..

...

صد تَرَک در دستهای کوچکش ..

خط پیری بر جبینِ کودکش ..

...

ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..

دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..

...

ابر می بارید و سرما بس عجیب ..

باد هم شلاق می زد نانجیب ..

...

رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..

یک به یک گمگشته در افکار خویش ..

...

زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..

غصه ی کودک به جانش چیره بود ..

...

اشک در چشمان مستش حلقه بست ..

بر سر کودک کشید از مهر دست ..

...

مثل یک مجنون لباسش را درید ..

اشک ریزان بر تن کودک کشید ..

...

کودک بی چاره با یک آه سرد ..

با صدایی زخمی از چنگال درد ..

...

دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..

از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..

...

با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟..

از کنار او مرا دیدید نیست ؟..

...

گفت آری بنده ی اویم رفیق ..

گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..

...

خنده بر لبهای کودک نقش بست ..

داد بر آن مرد اشک آلود دست ..

...

گفت می دانستم از انجام کار ..

نسبتی داريد با پروردگار

تشکرات از این پست
farnaz_s
دسترسی سریع به انجمن ها