پاسخ به:نماز عشق با وضوي خون
چهارشنبه 1 دی 1389 12:38 PM
اينك كه علي اكبر در دشوارترين جاده سلوك، كه رنگ خون دارد، گام برداشته، زبان حالش از لبريز شدن وجودش از عشق رباني حكايت دارد، آتش عشق چنان هستيش را سوزانده كه بيم سركشي و دعوي خدائيش مي رود. ادب عشق –كه در مكتب حسين آموخته – او را بر اين ميدارد تا در چنين هنگامهاي به سوي ولي حق بشتابد و آئين رازداري در مرحله فنا را از مولايش حسين(ع) بياموزد.
ديد شاه دين –كه سلطان هـداست
اكبر خود را كه لبريز از خداست
عشق پاكش را بناي سركشي است
آب و خاكش را هواي آتشي است...
اينك از مجلـس جدايي مـيكـند
فـاش دعـوي خـدايي مـيكند
امام(ع) كه خود معلم مكتب عشق است به نيكي بر حالت الهي فرزند سالكش واقف است، دهان بر دهان فرزند و خاتمش را بر لبان او گذاشت و بدينوسيله آنچه را از ادب راه مانده بود به اومنتقل و لبانش را براي هميشه مهر كرد.
پس سليمان بر دهانش بوسه داد
اندك اندك خاتمش بر لب نهاد
مهر، آن لبهاي گـوهرپاش كــرد
تا نـيارد سر حق را فاش كرد
هر كه را اســرار حـق آموختند
مـهر كردند و دهانش دوختند115
عاشورا، صحنه نبرد عقل و عشق
مبارزه و معارضه و مناظره عقل وعشق و برتر از آنها، غلبه عشق بر عقل، از موضوعاتي است كه در متون عرفاني به طور زايدالوصفي مطمح نظر نظر عارفان بوده است. شايد به جرأت بتوان گفت كه هيچ عارفي دست به قلم نبرده است مگر اينكه به اين موضوع پرداخته باشد. عمان ساماني نيز از اين قاعده مستثني نيست از نظر او صحنه عاشورا هر چند در ظاهر، نبرد بين دو گروه به رهبري امام حسين(ع) و يزيد بن معاويه بود اما در باطن، واقعيت چيز ديگري را نشان مي دهدو آن نبرد و مبارزه بين عاقلان مصلحتنگر و عاشقان سوختهجان است.و جناح اباعبدالله مظاهر عشقاند وطرف يزيد مصاديق روشن عقل مصلحتنگر و دنياخواه.
اما چنانكه اسلاف عمان هم معتقد بودند، او هم، پيروزي نهايي اين ميدان را از آن عشق ميداند نه عقل؛ چه، عقل را توانايي مصاف با عشق نيست.
عقل را با عشق، تاب جنگ كو
اندر اينجا سنگ بايد، سنگ كو116
باز دل افراشت از مستـي علم
شد سپـهدار علـم جـفالقلم117
نبرد عقل و عشق، نه تنها در ارتباط با خود امام(ع) بود بلكه اعضاي كاروان كربلا هم به نوعي در اين نبرد شركت داشتند. از آن جمله علي اكبر(ع) است كه وقتي به ميدان راهي ميشود در باطن به نبرد ميان عشق و عقل ميپردازد.
مست گشت از ضربت تيغ و سنان
بيخوديها كرد و داد از كف عنان
عشق آمد عقل از او پامال شـد
آن نـصيحتگـو زبانـش لال شد
وقت آن شد كز حقيقت دم زنـد
شعله بـــر جــان بنــيآدم زنـد
باز عقل آمد زبانـش را گرفـت
پير ميخــواران عنــانش را گرفت118