0

بوي‌وصال‌

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

بوي‌وصال‌
یک شنبه 23 فروردین 1394  12:25 PM

راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
پاسي‌از شب‌گذشته‌بود چند روزي‌بود كه‌بچه‌ها از گردان‌ضربت‌جنداللّه‌به‌گردان‌ثاراللّه‌منتقل‌شده‌بودند. گردان‌ثاراللّه‌پشتيباني‌و حفاظت‌از شهركوچك‌بانه‌را به‌عهده‌داشت‌.
ما هفده‌نفر در يك‌اتاِ بيست‌و چهار متري‌با تختخوابهاي‌دو طبقه‌مستقرشده‌بوديم‌.
شب‌سردي‌بود. چراغ‌والور احساس‌سرما را از بچه‌ها گرفته‌بود. تيم‌گشت‌آماده‌رفتن‌به‌شهر بود.
عده‌اي‌خوابيدند. ما چند نفري‌مي‌شديم‌كه‌نشستيم‌و صحبت‌مي‌كرديم‌.يكي‌از رزمندگان‌از شهر اراك‌مهمان‌ما بود.
من‌از آنها جدا شدم‌. پايين‌تخت‌آمدم‌تا استراحت‌كنم‌. ناگهان‌متوجه‌ شدم‌از تخت‌كناري‌ناله‌اي‌به‌گوش‌مي‌رسد. سرم‌را بلند كردم‌. دقت‌كردم‌، ديدم‌برادر«كاظم‌عاملو» در آن‌هواي‌سرد، خيس‌عرِ است‌و در عالم‌خواب‌جملاتي‌راتكرار مي‌كند. كلمات‌، نامفهوم‌و بي‌ربط‌و بريده‌بريده‌ادا مي‌شد.
با اشاره‌، برادر قادري‌را متوجه‌موضوع‌كردم‌. براي‌فهميدن‌حرفهايش‌ تلاش‌كرديم‌. او كلماتي‌مانند حميدجان‌و دايي‌جان‌را تكرار مي‌كرد. از آنجا كه‌بدنش‌مي‌لرزيد احتمال‌داديم‌براثر سرما دچار تب‌و لرز شده‌باشد. او را بيدار كرديم‌سعي‌كرديم‌با پتو گرم‌شود. هنوز بدنش‌مي‌لرزيد و گويا در عالم‌ديگري‌سيرمي‌كرد.
بعد از دقايقي‌خوابيد. به‌خواب‌عميق‌كه‌فرو رفت‌، دوباره‌همان‌حالتهاي‌قبلي‌تكرار شد.
كاظم‌را همه‌مي‌شناختند. تواضع‌و فروتني‌، مهرباني‌، تهجّد، عشق‌به‌قرآن‌واطاعت‌پذيري‌وي‌زبانزد همه‌بود. دومين‌شب‌اسرارآميز فرا رسيد. ما خودمان‌راآماده‌كرده‌بوديم‌تا با ضبط‌كوچكي‌كه‌در اختيار داشتيم‌صدايش‌را ضبط‌كنيم‌.شهيد با گويش‌سمناني‌و گاه‌زبان‌فارسي‌مطالبي‌را ذكر مي‌كرد.
در عالم‌خواب‌با افرادي‌احوال‌پرسي‌مي‌كرد كه‌از شهداي‌محله‌ي‌او بودند.ابتدا با گويش‌سمناني‌با شهيد مسعود شحنه‌حرف‌زد، از شهادت‌و چگونگي‌آن‌سخن‌گفتند.
كم‌كم‌صحبت‌از يك‌شهيد به‌شهداي‌ديگر از جمله‌شكراللّه‌شحنه‌،محمدرضا شحنه‌، غلامحسين‌كردي‌نسب‌، امير دهرويه‌، مهدي‌محب‌ّ شاهدين‌،زمان‌رضا كاظمي‌، شهيد سلطان‌حسيني‌و ديگر شهداي‌سمنان‌كشيده‌شد.
اين‌خوابها تا آنجا ادامه‌پيدا كرد كه‌كم‌كم‌از شهدا درخواست‌ديدن‌چهره‌امامان‌معصوم‌(ع‌) را مي‌نمود.
بنده‌ساعت‌9 يكي‌از شبها كه‌مسؤول‌شب‌بودم‌، براي‌سركشي‌از نگهبانهاي‌داخل‌پادگان‌بيرون‌رفتم‌. وقتي‌به‌طرف‌سنگر نگهباني‌سمت‌غرب‌پادگان‌مي‌رفتم‌، مشاهده‌كردم‌شهيد عاملو از سنگر سيماني‌بيرون‌آمده‌و در كنار شيرآب‌، دست‌و صورتش‌را مي‌شويد. از دور رفتارش‌را زير نظر گرفتم‌.
كم‌كم‌به‌سنگر نزديك‌شدم‌و با گفتن‌رمز شب‌وارد سنگر شدم‌. شهيد روي‌نيمكتي‌كه‌رويش‌را پتو كشيده‌بودند نشسته‌بود. حالت‌عجيبي‌داشت‌پرسيدم‌: «كاظم‌جان‌اتفاقي‌افتاده‌؟»
شهيد به‌گريه‌افتاد چند دقيقه‌اي‌گريه‌كرد و با صداي‌لرزان‌گفت‌:
چند لحظه‌ي‌پيش‌كنار لودر، يك‌روحاني‌با چهره‌نوراني‌ايستاده‌بود. گفتم‌شايد دارم‌خواب‌مي‌بينم‌يا خيالاتي‌شده‌ام‌، ولي‌باز ديدم‌او همانجا ايستاده‌است‌. وحشت‌كردم‌، ديدم‌جلوتر آمد تا به‌ماشين‌كمپرسي‌رسيد. چهره‌ي‌خندان‌و زيبايي‌داشت‌. به‌طرف‌شير آب‌رفتم‌، صورتم‌را شستم‌و برگشتم‌ديدم‌كسي‌نيست‌كه‌شما آمديد.
دو شب‌بعد شهيد اين‌واقعه‌را در خواب‌با شهيد ابوالقاسم‌دهرويه‌در ميان‌گذاشت‌و ما صدايش‌را ضبط‌كرديم‌.
تا زمان‌بازگشت‌، از جبهه‌بچه‌ها سؤالهاي‌گوناگوني‌را از او مي‌پرسيدند و اوجواب‌مي‌داد. بارها امتحانش‌كردند. جواب‌درست‌او هر گونه‌شك‌و ترديد را برطرف‌مي‌ساخت‌.
نمونه‌ي‌اين‌صحنه‌ها در پشت‌جبهه‌با خانواده‌هم‌داشته‌است‌. به‌طوري‌كه‌از زمان‌و مكان‌شهادت‌خود با خبر شده‌بود و به‌دوستان‌خود گفته‌بود. سر انجام‌در غروب‌روز جمعه‌هفتم‌اسفند سال‌1366 تركش‌گلوله‌توپ‌ مسؤوليت‌پروازشهيد كاظم‌عاملو را به‌عهده‌گرفت‌. در ميان‌آن‌جمع‌فقط‌ايشان‌به‌ملكوت‌اعلي‌پيوست‌. پروازش‌مهر تاييدي‌بود بر خاطره‌هاي‌پر هيجان‌و حيرت‌انگيزي‌كه‌براي‌ما به‌يادگار گذاشته‌است‌.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها