☂☂ دلنوشته های پاییزی ☂☂
پاییزشروع مجدد علم آموزی و آمادگی برای زمستان است .پاییز صدای خش خش برگ وآغاز سکوت وبخواب رفتن درختان است
پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز…
برای من فصل سردی دلهاست…
فصل باریدن اشکها…
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…
اینروزها هوای دلم هم پاییزیست…
پاییز نها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده !
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن
تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن !
می پسـندم پاییـز را
که معافـم می کنـد
از پنـهان کردن
دردی که در صـدایم می پیچـد ُ
اشکی که در نگاهـم می چرخـد
آخر همه مـی داننـد
سـرما خورده ام . . . !
پادشاه فصل ها
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز
برگ پاییزم،ز چشم باغبان افتاده ام،
خوار در جولانـگه باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاین چنین بر خاک ره غلتیده ام
واژگون بختم،ز چشم آسمان افتاده ام
قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم،رو سیاه
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام
جای پای رهرو عشقم،مرا نشناخت کس
بر جبین خاک،بی نام و نشان افتاده ام
روزگاری شمع بودم،سوختم،افروختم
غرق اشک خود؟کنون چون ریسمان افتاده ام
کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام
پیش راه باد،چون ریگ روان اقتاده ام
شاخه ی سر درهمم،گر بر بلندی خفته ام
جفت خاک ره،چون نقش سایبان افتاده ام
استوارم سخت،چون زنجیر و رسوا پیش خلق
همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام
قطره ای بی رنگ بودم،نور عشق از من گذشت
بر سپهر نام،چون رنگین کمان افتاده ام
آه،سیمین،نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام...
شاعر:زنده یاد سیمین بهبهانی
ﺭﺍﺿﯿﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﭘﺎﯾﯿﺰِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻣﻦ ..
ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﻢ ﺑﺮﮔﻬــــﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻭ ﻗﺮﻣﺰﺕ ﺭﺍ
ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻢ ﺩﺭ هوایت
ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﯼ
ﺑﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺑﺮﮒ
ﻣﻦ ﺑﻮﯼ ﺧــــــــــﺪﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ ﺍﺯ ﺗـــﻮ
دوباره پاییز
اما نه ((فصل خزان)) زرد!
دوباره پاییز
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز
فصل زیبای سادگی
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .
شعر پاییز اخوان ثالث
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
کاش چون پاییز بودم (فروغ فرخ زاد)
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم
شعر زیبای شهریار درباره پاییز
بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
شب است و باغ گلستان خزان ریاخیز
ستاره، گرچه به گوش فلک شود آویز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد
گشوده پردهی پائیز خاطراتانگیز
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
بهار عشق و شبابست این شب پائیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز
به عشوه باز دهندش به باد رخت و جهیز
عروس گل که به نازش به حجله آوردند
به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز
شهید خنجر جلاد باد میغلتند
بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز
خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد
باین صحیفه رسید است دفتر تا نیز
خزان صحیفهی پایان دفتر عمر است
شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز
به سینمای خزان ماجرای خود دیدم
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
هنوز خون به دل از داغ لالهام ساقی
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
پریوشا، تو ز دیوانه میکنی پرهیز
پری به دیدن دیوانه رام میگردد
مگر به حجلهی شیرین گذر کند پرویز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که شهریار ز شوق و طرب کنی لبریز
تو هم به شعشعه وقتی به شهر تبریز آی
باز پاییز
صدای خش خش برگ ها
و بوم رنگ بی همتای در ختان
که از لابه لای آن
شاخه های عریان خاکستری بیرون زده
ضربه های شلاق باد
با لهجه ای ناموزونش
بر پرده ی پنجره
و نیمه ی باز در حیاط
و سیلی سست سرمایش
بر گونه های صبح
جلوه ی ابر های بی هویت
که سحرگاه آسمان را شخم زده
و غروب خلقش را مشوش می سازند
گویی آسمان گونه اش
در تلنگر رگه های نازک برق
و عصیان عظمت کوه
کبود گشته
که در تقلای نافرجام بهار
بی ثمر در خود می پیچد و می خروشد
دسته های صبح در مسیر مدرسه
و فرار ظهر در اشتیاق خانه
و شوق بی قدر این روزها...
بوی دیوار نم گرفته
و عطر زمین خورده باران
ردپای پاییز را می گیرم
تا قعر خاطراتم
پاییز در وجودم خانه ای خیالی می سازد
و گل دلتنگی زیبای دلم
با وجود پاییز می شکفد
خانه پاییزی است و هوای تو را دارد
قاب پاییزی خیالم بی تو بی نقش است...
برگ پاییزم،ز چشم باغبان افتاده ام،
خوار در جولانـگه باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاین چنین بر خاک ره غلتیده ام
واژگون بختم،ز چشم آسمان افتاده ام
قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم،رو سیاه
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام
جای پای رهرو عشقم،مرا نشناخت کس
بر جبین خاک،بی نام و نشان افتاده ام
روزگاری شمع بودم،سوختم،افروختم
غرق اشک خود؟کنون چون ریسمان افتاده ام
کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام
پیش راه باد،چون ریگ روان اقتاده ام
شاخه ی سر درهمم،گر بر بلندی خفته ام
جفت خاک ره،چون نقش سایبان افتاده ام
استوارم سخت،چون زنجیر و رسوا پیش خلق
همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام
قطره ای بی رنگ بودم،نور عشق از من گذشت
بر سپهر نام،چون رنگین کمان افتاده ام
آه،سیمین،نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام...
شاعر:زنده یاد سیمین بهبهانی