☂☂ دلنوشته های پاییزی ☂☂
دلتنگم........
دلتنگم نه به خاطر کسی .....
دلتنگم نه به خاطرتنهایم......
دلتنگم چون پاییزمی رود....
دلتنگم چون زمستان می آید و او هم می رود.....
ومن می مانم و..........
من و یک پاییز و یک مهر
در جاده ای پر پیچ و خم
از برگ های نم پاییزی
کمی مه و کمی بوی آتش
چه لذتی داشت اگر تو هم کنارم بودی…
هنوز هم می بینم ، رد پای پاییز را ... !
بهار هم نمی تواند برای من
پاییز را به پایان برساند ... !
میبینی ...؟!!
تقویم عمر من
تنها یک فصل دارد ...!
پاییـــــــــــــــــــــــــــــز...
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند
کپی نشده هم قبول می کنین؟:
وقتی بادسردپاییزی روحس میکنم وبرگهای نارنجی که خش خش زیرپایم می آینداثبات وجودوحضورپاییزبرام مستدل میشه.
پائیز فصل جدایی برگ از ساقه درختان . فصل جایگزین شدن لباس سبز درختان با رنگ زرد .
مقدمه ای برای سرد شدن و خشک شدن و به خواب رفتن .
انگار پائیز فقط برای درختان است . تصور کنید اگر زندگی ما آدم ها همانند فصول سال بود چی میشد ؟
ببخشید کپی نبود و کلمات زیبا نبود
تو هم،همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی
تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم
چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد
بگوشم از درختان های های گریه می آید
مرا هم گریه می باید
مرا هم گریه می شاید
کلاغی چون میان شاخه های خشک تو فریاد بردارد
بخود گویم کلاغک در عزای باغ عریان تعزیت خوان است
و در سوک بزرگ باغ،گریان است
به هنگام غروب تلخ و دلگیرت
که انگشتان خشک نارون را دختر خورشید می بوسد
و باغ زرد را بدرود می گوید
دود در خاطرم یادی سیه چون دود
بیاد آرم که:با « مادر »مرا وقتی وداع جاودانی بود
و همراه نگاه ما
غمین اشک جدائی بود و رنج بوسه بدرود
تو هم،همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده
و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است
تنت در پنجه مرگ است
مرا هم برگ و باری نیست
ز هر عشقی تهی ماندم
نگاهم در نگاه گرم یاری نیست
تو از این باد پاییزی دلت سرد است
و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میکند پاییز
که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه می ریزند
تو میمانی و عریانی
تو میمانی و حیرانی
الا ای باغ پائیزی
دل منهم دلی سرد است
و طفل برگهای آرزویم را
دست ناامیدی تیر باران می کند پاییز
ولی پاییز من،پاییز اندوه است
دلم لبریز اندوه است
چنان زرینه پولکهای تو کز جنبش هر باد می بارد
مرا برگ نشاط از شاخه می ریزد
نگاه جان پناهی نیست
که از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد
خطا گفتم،خطا گفتم
تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی؟
ترا در پی بهاری هست
امید برگ و باری هست
همین فردا
رخت را مادر ابر بهاری گرم می شوید
نسیم باد نوروزی
تنت را در حریر یاس می پیچد
بهارین آفتاب ناز فروردین
بر اندامت لباس برگ می پوشد
هنرور زرگر اردیبهشت از نو
بر انگشت درختانت نگین غنچه می کارد
و پروانه،می شبنم ز جام لاله می نوشد
دوباره گل بهر سو می زند لبخند
و دست باغبان گلبوته ها را می دهد پیوند
در این هنگامه ها ابری بشوق این زناشویی
به بزم گل،تگرگ ریز،جای نقل می پاشد ـ
و ابری سکه باران به بزم باغ می ریزد
درختان جشن می گیرند
ز رنگارنگ گلها میشود بزمت چراغانی
وزین شادی لبان غنچه ها در خنده می آید
بهاری پشت سر داری
تو را دل شادمان باید
الا ای باغ پاییزی
غمت عزم سفر دارد
همین فردا دلت شاد است
ز رنج بهمن و اسفند آزاد است
تو را در پی بهاری هست
امید برگ و باری هست
ولی در من بهاری نیست
امید برگ و باری نیست
تو را گر آفتاب بخت نوروزی
لباس برگ می پوشد
مرا هرگز امید آفتابی نیست
دلم سرد است و در جان التهابی نیست
تو را گر شادمانه میکند باران فروردین
مرا باران بغیر از دیده تر نیست
تو را گر مادر ابر بهاری هست
مرا نقشی ز مادر نیست
تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی؟
تو بزمت میشود از تابش گلها چراغانی
ولی در کلبه تاریک جان من
نشان از کور سوئی نیست
نسیم آرزوئی نیست
گل خوش رنگ و بوئی نیست
اگر در خاطرم ابریست ابر گریه تلخست
که گلهای غمم را آبیاری می کن شبها
اگر بر چهره ام لبخند می بینی
مرا لبخند انده است بر لبها
تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی؟
شاعر:هوشنگ ابتهاج
برگ پاییزم،ز چشم باغبان افتاده ام،
خوار در جولانـگه باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاین چنین بر خاک ره غلتیده ام
واژگون بختم،ز چشم آسمان افتاده ام
قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم،رو سیاه
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام
جای پای رهرو عشقم،مرا نشناخت کس
بر جبین خاک،بی نام و نشان افتاده ام
روزگاری شمع بودم،سوختم،افروختم
غرق اشک خود؟کنون چون ریسمان افتاده ام
کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام
پیش راه باد،چون ریگ روان اقتاده ام
شاخه ی سر درهمم،گر بر بلندی خفته ام
جفت خاک ره،چون نقش سایبان افتاده ام
استوارم سخت،چون زنجیر و رسوا پیش خلق
همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام
قطره ای بی رنگ بودم،نور عشق از من گذشت
بر سپهر نام،چون رنگین کمان افتاده ام
آه،سیمین،نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام...
شاعر:زنده یاد سیمین بهبهانی
من متولدِ پاییزم
فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پیر
فصل ِ نقاشان بی نظیر
کس چه می داند
شایدم بس دلگیر
راستی چه کسی می گفت؟
زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است
گویا سهراب هم تر شده بود…!
من متولد پاییزم
فصل ِ دلسردی عشق
فصل ِ افتادن ِ برگ
فصل ِ تولد ِ رنگ
و تـــو هم،متولد پاییز
تو هم ســرد
تو هم بــاد
من متولد پاییزم
فصل دیدن رنگ در بعد نگاه
فصل آرامش دل
فصل غوغای نگاه
فصل خواهش
فصل سایه
فصل باران
بـــاران...
شاعر:م.آزاد
هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شده از داغ تابستانه سر ریز
هوای مدرسه،بوی الفبا
صدای زنگ اوّل محکم و تیز
جزای خندههای بیمجوّز
و شادیها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانیهای ما بود
فرود خشم و تهمتهای یکریز
رسیده اوّل مهر و درونم
پُر است از لحضههای خاطره انگیز
کلاسِ درسِ خالی مانده از تو
من و گلهای پژمرده سر میز
هوا پاییزی و بارانیام من
درونِ خشم خود زندانیام من
چه فردایِ خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشهها بر آب دیدیم
چه دورانی،چه رویای عبوری
چه جُستنها بهدنبال ظهوری
من و تو نسل بیپرواز بودیم
اسیرِ پنجههایِ باز بودیم
همان بازی که با تیغِ سرانگشت
به پیش چشمهای من تو را کشت
تمامِ آرزوها را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سرکشیدی
به ناگه از کنارم پرکشیدی
به دانه دانه اشکِ مادرانه
به آن اندیشههای جاودانه
به قطره قطره خونِ عشق سوگند
به سوز سینههای مانده در بند
دلم صدپاره شد بر خاک افتاد
به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو آنجا که رفتی،شاد هستی؟
در آنسوی حیات،آزاد هستی؟
«هوای نوجوانی» خاطرت هست؟
هنوزم عشق من در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزهای نیست؟
تبر،تقدیر سرو و سبزهای نیست؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بینشان هست؟
صدای ضجّههای مادران هست؟
بخوان هم درد من،هم نسل و همراه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اوّل مهر است و پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو
و گلهایی که پژمرده سر میز...
شاعر:هیلا صدیقی
شاخه ها خشک و برگ ها زردند
مرغکان آشیان تهی کردند
باد پاییز ره به باغ گشود
شاخه ها باد را هماوردند
آفتابی ز لای ساقه و برگ
می فتد بر زمین که همدردند
لانه ها لای شاخه ها تنها
لانه ها خسته اند و دلسرد ند
کلک هایم چو شاخه های تهی
باد ها را به غارت آوردند
بچه ها با لباس بارانی
در پی برگ های ولگردند
بچه ها زیر شاخه های درخت
تن پاییز را لگد کردند
آسمان روی دوش شان ابری
برگ ها زیر پای شان زردند
دستهاشان پیامبران امید
که بهاران به لانه بر گردند...
در تماشاگه پاییز
برگ ریزان همه خوبی هاست
می بریم از هم پیوند قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته برگی شده ایم
در کف باد هوا چرخنده
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروری نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست
این همه بی برگی؟
این همه عریانی؟
چه کسی باور داشت
دل غافل اینک
تویی و یک بغل اندیشه که دیدار کنی
تم افسونگری برگ ها را...
از باده در فصل خزان افتان و خیزان نیکتر
ور یار دلداری دهد خود چون بود زان نیکتر؟
شد باغ پرینگی دگر،هر برگی از رنگی دگر
در زیرش آونگی دگر از لعل و مرجان نیکتر
صرصر غبار انگیخته،در شاخسار آویخته
بر ما نثاری ریخته،از صد زرافشان نیکتر
شاخ رزان،در گشت رز،پوشیده رنگارنگ خز
هر گوشه شادروانی از تخت سلیمان نیکتر
بر شاخساران سور بین،و آن سیبها چون نور بین
سیبی به چشم دور بین،از روی جانان نیکتر
فصلی چنین،میخواه،می،برکش نوای چنگ ونی
ور گم توانی کرد پی، گم کن،که پنهان نیکتر
بیاوحدی مستی مکن،با نیستان هستی مکن
چندین سبک دستی مکن،ای وصلت از جان نیکتر...
(شاعر:اوحدی)