☂☂ دلنوشته های پاییزی ☂☂
وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید :
لباس هایی با جیبهای بزرگ به اندازه ی دو دست !
پاییز می آید ، زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم
پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر
شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد
ﻓﺮﺍﻣـﻮﺵ ﻧﮑـﻦ ﮐﻪ ﺑﺮﮔــ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿـــــﺰﯼ
ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺷﻌــﻮﺭ ِ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﻧﺪ !
ﻭ ﺧﺎﻃـﺮﺍﺕ ﺳﻪ ﻓﺼــﻞ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ!
ﺁﺭﺍﻡ ﻗـﺪﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮ ﭼﻬــﺮﻩ ﯼ ﺗﮑﯿﺪﻩ ﯼ ﺁﻥ ﻫﺎ
ﺍﯾﻦ ﺑﺮﮔــــ ﻫﺎ ﺣﺮﻣـﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ...
بهار هم نمی تواند برای من
پاییز را به پایان برساند ... !
میبینی ...؟!!
تقویم عمر من
تنها یک فصل دارد ...!
آمدی پاییزم آمدی
میدانی چقدر منتظرت بودم
میدانی چه روزها برات نوشتم و تو نبودی
من با برگهایت غزل سرودم
به یاد بارانهایت خیس شدم
من با تو بودم
و حال
به تو سلام می کنم
سلام پاییزم...
چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد
هر فصل به عشق پاییز،باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد
و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ،آخر قصه چیزی نیست جز مرگ
و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام
نفس میکشم درغوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها
به عشق اینکه پاییز من بهار زندگی ام است
به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود...
گاه از درد..
گاه از شوق..
برای آسمان
اما چه فرقی می کند دل پر درد ابرها برای چیست؟؟؟
هوای حرم تو همیشه بارانیست....
من ، این من ناگزیر از درد
زیر سایه ات قدم بزنم
تا صاف شود هوای حوصله ام
باز کنم چتر خیالم را
و ببارد هرچه " توست " براین برهوت سکوت
تا با سبزی جای خالی ات
پاییز آغازین فصل سال شود...
پاییز آمدست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر”من دوست دارمت”
بر باد می دهم همه ی بود خویش را
یعنی تو را… به دست خودت می سپارمت
برگ های پاییزی
سرشار از شعور ِ درخت اند
و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند
آرام قدم بگذار ….
بر چهره ی تکیده ی آن ها
این برگها حُرمت دارند..
درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است
دلم تنگ است ،
دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت ازکوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم
چرا در قلب من
پاییز
طولانی است
...
پاییز آمد
پاییز آمد
در میان درختان
لانه کرده کبوتر
از تراوش باران میگریزد
خورشید از غم با تمام غرورش
پشت ابر سیاهی
عاشقانه به گریه مینشیند
من با قلبی به سپیدی صبح
با امید بهاران
میروم به گلستان
همچو عطر اقاقی
لابه لای درختان مینشینم
باشد روزی به امید بهاران
روی دامن صحرا لاله روید
شعر هستی بر لبانم جاری
پر توانم آری
میروم در کوه و دشت و صحرا
رهپیمای قلهها هستم من
راه خود در طوفان
در کنار یاران مینوردم
دارم امید که دهد روزی
سختی کوهستان
بر روان و جانم
پاکی این کوه و دشت و صحرا
باشد روزی برسد به جهان
شعر هستی بر لب
جان نهاده بر کف
راه انسانها را در نوردم
رهپیمای قلهها هستم من
راه خود در طوفان
در کنار یاران مینوردم
در کوهستان یا کویر تشنه
یا که در جنگلها
رهنوردی شاد و پر امیدم
شعر هستی
بودن و کوشیدن
رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن
جان فدا کردن در راه حق است
تار و پود پاییز
خوشهی گندم،انتظار دشت،میرسد وقت درو
و اناری که نگاهش به من است از حیاط ساکت مادربزرگ...