روزنوشت
چندروزی هست که زیادروحیه خوبی ندارم نمیدونم چمه؟
خوب نیست بگم اماکمی سرم دردمیکنه
یه اتفاق جالب
هنوز هم دارم میخندم به این موضوع
تو راه برگشت از مهد با پسرم حرف میزدم. ازش خواستم تعریف کنه چکار کرده.
بعد پرسیدم لقمه ای که برات گذاشتم رو خوردی میگه آره. ولی محیا هم نون داشت. نمی خواست بخوره داد من خوردم. بعد هم نشون داد که نون تو دست دوستش بوده و اون میگرفته میخورده.
وسط خیابون خندم گرفته بود. میگم چرا داد به تو؟ میگه آخه خودش نمی خواست. ولی من نون خودم رو خوردم نون محیا رو هم خوردم.
یاد مواقعی میفتادم که برای دخترم لقمه می گرفتم و اون نمی خورد. بعد وقتی می رسید خونه از ترس اینکه دعواش کنم یا لقمه رو یه جا مخفی می کرد و یا اگه گشنش بود مینشست تند تند میخوردش که من نبینم.
جدا چرا بعضی از بچه ها از صبحانه گریزانند؟؟؟
امروززیادحالم خوب نیس ونمی خوام درجمع اتاق چت مطرح کنم چون بایستی باعث ناراحتی دیگران نشم مثل همیشه سرماخوردم چون چیزدیگه ای گیرم نیومده.خخخخ
حال ندارم دارم عشقولانه واسه خودم نوشته هایی می نگارم.
عجب معضلی شده این شبکه پویا.
امروز صبح هم که پسرم زود از خواب بیدار شد، نشسته پای تلویزیون میگه این قسمت تابالوگا اژدهای سبز جدیده، ندیدم تا حالا. وقتی دیدم میرم مهد.
هیچ تهدیدی اثر نکرد. تشویق و توبیخ هم همینطور!! جالبه از خیر مهد کودک هم نمی گذره. میگه حتما باید برم. ولی اول باید برنامه رو ببینم.
بعد هم به جای ساعت 8 ساعت 9 به مهد رسید.
روزی متفاوت باروحیه ای رنگارنگ.خخخخخ
سلام به دوستان محترم ...
امروز داشتم به پسرم هد زدن (hed) رویادمیدادم ...وای که چه کار سختی بود ،زبونم مو درآورده بود ...من علی دایی بودم و اونم شده بود رونالدو .... آخرش هم گفت :مامان ولش کن میندازم بالا باپا شوت میکنم ..... منم هاج و واج از به ثمرنشستن تلاشهام
امروزروزسختی داشتم دارم واسه زندگیم وسایل تهیه میکنم ازچن نفرنون نه ببخشیدپول قرض میکنم تاکه زندگیموبازسازی کنم.برام دعاکنید
فصل درس و مدرسه بچه ها رسیده و من هم دیگه کمتر میرسم لپ تاپ رو باز کنم.
سطح انگیزه داره به صفر نزدیک میشه و انگار خودم هم هیچ تقلایی نمی کنم.
با اندک ذخیره محبت آجی ها روزانه چند بار گزینه پاسخ به پست ها رو کلیک می کنم ....
امان از بی انگیزگی!