شهید محمد مکرومی
محمد گفت: پناه بر خدا! بکش
وقتی دندان هایش را کشیدیم و بر گشتیم خانه، گفت:
ماد ر جان! بدون اجازه شما از زیر فرش پول بر داشتم و با آن آدامس خریدم. خدا به جای آن ده تومان، دو تا از د ندان هایم را از من گرفت.
*********
محمد چهار ده ساله بود که جنگ شروع شد. خیلی اصرار داشت که به جبهه برود، اما ما راضی نبودیم. پدرش می گفت:
محمد! اگر تو بروی و شهید بشویی، من طاقت ندارم پشت تابوت تو را بگیرم.
منحمد می گفت:
شما رضایت بدهید، نگران آن روز نباشید.
یک بار دیگر هم در حرف هایش گفت:
می دانم که فشار قبر خیلی سخت است. برای همین دوست دارم که د ر بیابان بمیرم تا فشار قبر نداشته باشم.
بالاخره با کلی این در و آن در زدن، پس از 45 روز آموزشی به جبهه رفت. ولی این اولین و آخرین بارش بود. چون مفقود الاثر شد و سالها نشانی از او پیدا نکردند. یک روز توی حیاط نشستنه بودم و دلم هوای محمد را کرده بود. یک دفعه یک کبوتر قهوه ای رنگ آمد و روی دیوار نشست و کمی بعد رفت داخل اتاق. کبوتر را گرفتم و بیرون آوردم و پروازش دادم. ولی کبوتر بعد از این که دور حیاط د ور زد، دوباره آمد توی اتاق. هر کار کردم پرواز نکرد. بالاخره کبوتر را آوردم توی اتاق پیش خودم. به د لم افتاده بود که این کبوتر پسرم، محمد است.
بعد از ده سال انتظار، اعضای گروه تفحص، جسد پسرم را پیدا کردند و تحویل ما داد ند.