0

شهید محمد مکرومی

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

شهید محمد مکرومی

وقتی بچه بود،  یک بار بدون اجازه،  ده تومان پول از زیر فرش برداشته بود و برای خودش آدامس خریده و خورده بود. اما یک تکه از آدامس لای د ندانش گیر کرده و د ندان درد شده بود. او را بردیم پیش د ندان پزشک. دکتر وقتی معاینه کرد گفت:  پسر جان!  باید دو تا از د ندانها یت را بکشم.

محمد گفت:  پناه بر خدا!  بکش


وقتی دندان هایش را کشیدیم و بر گشتیم خانه،  گفت: 


ماد ر جان!  بدون اجازه شما از زیر فرش پول بر داشتم و با آن آدامس خریدم. خدا به جای آن ده تومان،  دو تا از د ندان هایم را از من گرفت.



*********



محمد چهار ده ساله بود که جنگ شروع شد. خیلی اصرار داشت که به جبهه برود،  اما ما راضی نبودیم. پدرش می گفت:


محمد!  اگر تو بروی و شهید بشویی،  من طاقت ندارم پشت تابوت تو را بگیرم.


منحمد می گفت:


شما رضایت بدهید،  نگران آن روز نباشید.


یک بار دیگر هم در حرف هایش گفت:


می دانم که فشار قبر خیلی سخت است. برای همین دوست دارم که د ر بیابان بمیرم تا فشار قبر نداشته باشم.


بالاخره با کلی این در و آن در زدن،  پس از 45 روز آموزشی به جبهه رفت. ولی این اولین و آخرین بارش بود. چون مفقود الاثر شد و سالها نشانی از او پیدا نکردند. یک روز توی حیاط نشستنه بودم و دلم هوای محمد را کرده بود. یک دفعه یک کبوتر قهوه ای رنگ آمد و روی دیوار نشست و کمی بعد رفت داخل اتاق. کبوتر را گرفتم و بیرون آوردم و پروازش دادم. ولی کبوتر بعد از این که دور حیاط د ور زد،  دوباره آمد توی اتاق. هر کار کردم پرواز نکرد. بالاخره کبوتر را آوردم توی اتاق پیش خودم. به د لم افتاده بود که این کبوتر پسرم،  محمد است.


بعد از ده سال انتظار،  اعضای گروه تفحص،  جسد پسرم را پیدا کردند و تحویل ما داد ند.                                           



مادر شهید
پنج شنبه 25 آذر 1389  4:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها