راسخون

☻☻☻ هر روز 5 دقیقه خنده ☻☻☻

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

معلم: «مریم! بگو ببینم چرا استخوان دایناسورهای قدیمی را توی موزه نگه می دارند؟»
مریم: «اجازه خانم! چون نمی توانند جدیدش را پیدا کنند!»

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

به یک حلزون میگن یک دروغ شاخ دار بگو.
حلزونه میگه : دویدم و دویدم ، سر کوهی رسیدم!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

معلم به بچه گفت یک کرم بکش.
دانش آموز سیب کشید.
معلم پرسید چرا سیب کشیدی؟
دانش آموز جواب داد کرمه توی سیب قایم شده خانم

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

جوک و لطیفه برای کودکان

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

جوک خنده دار برای بچه ها

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم. 
دومی: نه اختیار دارید. من حواسم از همان اول جای دیگر بود!!!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

شکارچی اول: خوب، هندوستان که بودی شکار ببر هم رفتی؟ 
شکارچی دوم: البته، روزی برای شکار ببر به جنگل رفتم. 
شکارچی اول: شانس هم آوردی؟ 
شکارچی دوم: بله، با ببری روبرو نشدم!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

روزی افسر پلیس راهنمایی، دید که یک خودرو چراغ قرمزها رو رد می کنه و اصلاً عین خیالش هم نیست که خلاف می کنه. خودرو رو متوقف کرد و از راننده پرسید: «چراپشت چراغ قرمز توقف نمی کنی؟» راننده در حالی که کاغذی رو که در دست داشت نشون می داد گفت: «جناب سروان تقصیر من نیست. روی این آدرس نوشته شده : چراغ اول را رد می کنی، چراغ دوم را هم رد می کنی و بعداز چراغ سوم می پیچی دست راست ….!»

 

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

معلم: «سعید، توجه کن! پنجاه تومان نخود، سی تومان لوبیا و چهل تومان گوشت خریدیم. جمعشان چقدر می شود؟»
سعید پس از کمی فکر: «یک کاسه آب گوشت حسابی!»

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

روزی روباهی می رود پیش کلاغی و می گوید: به به. عجب دمی، عجب پایی!!
کلاغ با خونسردی می گوید: کجای کاری بابا! من خودم دوم راهنمایی ام.

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

از یک نفر می پرسند: «چند تا بچه داری؟
چهار تا از انگشتانش را نشان می دهد می گوید: «سه تا»
همه تعجب می کنند و می گویند: «اینها که چهار تاست»
او انگشت کوچکش را نشان می دهد و می گوید: «این بچه همسایه مان است،ولی همیشه خانه ماست»