تاریخ عاشورا
ذكر مقتل رحمه الله تعالی
پس ابن زياد (لعين) از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر برآمد و گفت حمد و سپاس خداوندي را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه (عليهما العنه) و گروه او را و كشت دروغگوي (نعوذ بالله) پس دروغگو را و اتباع او را. اين وقت عبدالله بن عفيف ازدي كه از بزرگان شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام و از زهاد و عباد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم ديگرش در صفين نابينا شده بود و پيوسته ملازمت مسجد اعظم مينمود و اوقات را به صوم و صلوه بسر ميبرد، چون اين كلمات كفرآميز ابن زياد (لعين) را شنيد بانگ بر او زد كه اي دشمن خدا دروغگو توئي و پدر تو زياد بن ابيه است و ديگر يزيد (پليد) است كه ترا امارت داده و پدر اوست اي پسر مرجانه. اولاد پيغمبر را ميكشي و بر فراز منبر مقام صديقين مينشيني و از اين سخنان ميگوئي؟ ابن زياد در غضب شد بانگ زد كه اين مرد را بگيريد و نزد من آريد، ملازمان ابن زياد برجستند و او را گرفتند، عبدالله طايفه ازد را ندا در داد كه مرا دريابيد هفتصد نفر از طايفه ازد جمع شدند و ابن عفيف را از دست ملازمان ابن زياد بگرفتند. ابن زياد را چون نيروي مبارزت ايشان نبود صبر كرد تا شب درآمد آنگاه فرمان داد تا عبدالله را از خانه بيرون كشيدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سبحه بدار زدند. و چون عبيدالله اين شب را به پايان برد روز ديگر شد امر كرد كه سر مبارك امام عليه السلام را در تمامي كوچههاي كوفه بگردانند و در ميان قبايل طواف دهند. از زيد بن ارقم روايت شده كه گاهي كه آن سر مقدس را عبور ميدادند من در غرفه خويش جاي داشتم و آن سر را بر نيزه كرده بودند چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را تلاوت ميفرمود: اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَبَجاً. سوگند با خداي كه موي بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه يابن رسول الله امر سر مقدس تو والله از قصه كهف و رقيم اعجب و عجيبتر است. به شكرانه قتل حسين عليه السلام چهار مسجد در كوفه بنيان كردند. نخستين را مسجد اشعث خوانند، دوم مسجد جرير، سيم مسجد سماك، چهارم مسجد شبث بن ربعي لعنهم الله، و بدين بنيانها شادمان بودند.
برگرفته از کتاب منتهی الآمال
|
كَعَجيجِ نِسْوَتِنا غَد اهَ الاَرْيَب
|
عَجَّتْ نِساءُ بَني زِيادٍ عَجَّهً
|
|
ماذا فَعَلْتُم وَاَنتُمْ اخِرُ الاُمَمِ
مِنْهُمْ اُساري وَ قَتْلي ضُرّجُوابِدَمٍ اَنْ تَخْلُفُوني بِسُوء في ذَوي رَحِم |
ماذا تقُولونَ اِذْ قالَ النَّبِيُّ لَكُمْ
بِعِتْرَتي وَ باَهْلي بَعْدَ مُفْتَقَدي ما كانِ هذا جَزائي اِذْ نَصَحْتُ لَكُم |
|
يُوْمَ الْحِسابِ وَ صِدْقُ الْقَولِ مَسْمُوعٌ
وَالْحَقُّ عِنْدَ وَلِيّ الاَمْرِ مَجْمُوعٌ مِنْكُمْ لَهُ الْيَوْمَ عِنْدَاللهِ مَشْفُوعٌ |
ماذا تَقُولُونَ اِذْ قالَ النبَّيُّ لَكُمْ
خَذَلْتُمُ عِتْرتي اَوْكُنْتُمُ غَيَباً اَسْلَمْتَمُوهُمْ بِاَيْديِي الظّالِمينَ فَما |
|
اَبْشِرُو بِالْعَذابِ وَالتَّنْكيلِ
مِنْ نَبِي وَ مُرسَلٍ وَ قَبيلٍ وَ مُوسي وَ صاحِبِ الانْجيلِ |
اَيُّهَا الْقاتِلوُنَ جَهْلاً حُسَيْنًا
كُلً اَهْلِ السَّماءِ يَدْعُوا عَلَيْكُمْ قَدْ لُعِنْتُمْ عَلي لِسانِ ابْن داوُدَ |
فرستادن جواب نامه از طرف
چون نامه ابن زياد به يزيد رسيد و از مضمون آن مطلع گرديد در جواب نوشت كه سرها را با اموال ايشان به شام بفرست.
چون جناب سيدالشهداء عليه السلام شهيد شد و اهلبيتش را اسير كردند و به كوفه نزد ابن زياد (لعين) آوردند ايشان را در حبس نمود در اوقاتي كه در محبس بود، روزي ديدند كه سنگي در زندان افتاد كه با او بسته بود كاغذي و در آن نوشته بود كه قاصدي در امر شما به شام رفته نزد يزيد بن معاويه (عليهمااللعنه و الهاويه) در فلان روز، و او فلان روز به آنجا ميرسد و فلان روز مراجعت خواهد كرد. پس هرگاه صداي تكبير شنيدند بدانيد كه امر قتل شما آمده و به يقين شما كشته خواهيد شد، و اگر صداي تكبير نشنيدند پس امان براي شما آمده انشاءالله. پس دو يا سه روز پيش از آمدن قاصد باز سنگي در زندان افتاد كه با او بسته بود كتابي و تيغي و در آن كتاب نوشته كه وصيت كنيد و اگر عهدي و سفارشي و حاجتي به كسي داريد به عمل آوريد تا فرصت داريد كه قاصد در باب شما فلان روز خواهد آمد. پس قاصد آمد و تكبير شنيده نشد و كاغذ از يزيد آمد كه اسيران را به نزد من بفرست، چون اين نامه بابن زياد رسيد آن ملعون مخفربن ثعلبه عائذي را طلبيد كه حامل سرهاي مقدس او بوده باشد با شمر بن ذي الجوشن (عليه اللعنه) و به روايت شيخ مفيد سر حضرت را با ساير سرها به حربن قيس داد و ابوبردةازدي و طارق بن ابي ظبيان را با جماعتي از لشكر كوفه همراه زحر نمود.
بالجمله بعد از فرستادن سرها تهيه سفر اهلبيت را نمود و امر كرد تا سيد سجاد عليه السلام را در غل و زنجير نمودند و مخدرات سرادق عصمت را به روش اسيران بر شترها سوار كردند و مخفر بن ثعلبه را با شمر (عليهمااللعنه) برايشان گماشت و گفت عجلت كنيد و خويشتن را به زحربن قيس رسانيد، پس ايشان در طي راه سرعت كردند و به زحر بن قيس پيوسته شدند.
بالای صفحه
زنان و صبيان را روانه كرد و گردن و دستهاي علي بن الحسين عليه السلام را در غل كرد و سوار كردند ايشان را بر اقتاب.
امام و اهل البيت به چهارپايان خود به شام رفتند زيرا كه مالها را غارت كرده بودند اما چهارپايان با ايشان گذارده بودند، و هم فرموده كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) و مخفر بن ثعلبه (لعين) را بر سر ايشان مسلط كرد و غل گران بر گردن امام زين العابدين عليه السلام نهاد چنانكه دستهاي مباركش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد و ثناي خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هيچكس سخن نگفت الا با عورات اهل البيت عليهم السلام انتهي.
بالجمله آن منافقان سرهاي شهدا را بر نيزه كرده و در پيش روي اهلبيت رسول خدا (ص) ميكشيدند و ايشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلت كوچ ميدادند و بهر قريه و قبيله ميبردند تا شيعيان علي (ع) پند گيرند و از خلافت آل علي (ع) مايوس گردند و دل بر طاعت يزيد (ملعون) بندند، و اگر هر يك از زنان و كودكان بر كشتگان ميگريستند نيزهداراني كه برايشان احاطه كرده بودند كعب نيزه بر سر ايشان ميزدند و آن بيكسان ستمديده را ميآزردند تا ايشان را بدمشق رسانيدند.
چنانچه سيد بن طاوس ره در كتاب اقبال نقلاً عن كتاب مصابيح النور از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه پدرم حضرت باقر عليه السلام فرمود كه پرسيدم از پدرم حضرت علي بن الحسين عليه السلام از بردن او را به نزد يزيد، فرمود سوار كردند مرا بر شتري كه لنگ بود بدون روپوشي و جهازي و سر حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر نيزة بلندي بود و زنان ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار وَالْفارِطَهُ خَلْفَنا وَ حَوْلَنا.
فارطه يعني آن جماعتي كه از قوم پيش پيش ميروند كه اسباب آب خود را درست كنند، يا آنكه مراد آن جماعتي است كه از حد درگذشتند در ظلم و ستم و بهر معني باشد يعني اين نحو مردم پشت سر ما و گرد ما بودند با نيزهها، هرگاه يكي از ما چشمش ميگريست سر او را به نيزه ميكوبيدند تا آنگاه كه وارد دمشق شديم، و چون داخل آن بلده شديم فرياد كرد فرياد كنندهاي كه يا اهل الشّام هُولاء سَبايا اَهْلِ الْبَيْتِ الْمَلعُون (نَعُوذُ بِاللهِ).
عادت كفاري كه همراه سرها و اسيران بودند اين بود كه در همه منازل سر مقدس را از صندوق بيرون ميآوردند و بر نيزها ميزدند و حمل ميكردند و در اكثر منازل مشغول شرب خمر ميبودند و در جمله از آنها بود: مخفر بن ثعلبه و زحر بن قيس و شمر و خولي و ديگران لَعَنَهُمُ اللهُ جَميعاً.
ارباب مقاتل معروفه معتمده ترتيب منازل و مسافرت اهلبيت عليهم السلام را از كوفه به شام مرتب نقل نكردهاند الا وقايع بعضي منازل را ولكن مفردات وقايع در كتب معتبره مضبوطست.
بالای صفحه
سرها و اهلبيت عليهم السلام را از شرقي حَصّاصه بردند و عبور دادند ايشان را به تكريت پس از طريق بريه عبور دادند ايشان را بر اعمي پس از آن بر دير اَعور پس از آن بر صليتا و بعد به وادي نخله و در اين منزل صداهاي زنهاي جنيه را شنيدند كه نوحه ميخواندند و مرثيه ميگفتند براي حسين عليه السلام، پس از وادي نخله از طريق ارمينا رفتند و سير كردند تا رسيدند به لبا و اهل آنجا از شهر بيرون شدند و گريه و زاري كردند و بر امام حسين و پدرش و جدش صلوات الله عليهم صلوات فرستادند و از قتلة آن حضرت برائت جستند و لشكر را از آنجا بيرون كردند، پس عبور كردند به كَحيلْ و از آنجا بجُهَنْيَه و از جُهَنيهَ به عامل موصل نوشتند كه ما را استقبال كن همانا سر حسين با ما است. عامل موصل امر كرد كه شهر را زينت بستند و خود با مردم بسيار تا شش ميل به استقبال ايشان رفت، بعضي گفتند مگر چه خبر است؟ گفتند سر خارجي ميآورند به نزد يزيد (ملعون) برند، مردي گفت اي قوم سر خارجي نيست بلكه سر حسين بن علي (عليهما السلام) است همين كه مردم چنين فهميدند چهارهزار نفر از قبيلة اوس و خزرج مهيا شدند كه با لشكر جنگ كنند و سر مبارك را بگيرند و دفن كنند، لشكر يزيد كه چنين دانستند داخل موصل نشدند و از تل اعفر عبور كردند پس به جبل سنجار رفتند و از آنجا به نصيبين وارد شدند و از آنجا به عين الورده و از آنجا به دعوات رفتند و پيش از ورود كاغذي به عامل دعوات نوشتند كه ايشان را استقبال كند، عامل آنجا ايشان را استقبال كرد و به عزت تمام داخل شهر شدند و سر مبارك را از ظهر تا به عصر در رجبه نصب كرده بودند، و اهل آنجا دو طايفه شدند يكي طايفه خوشحالي ميكردند و طايفه ديگر گريه ميكردند و زاري مينمودند. پس آن شب را لشكر يزيد (عليهم اللعنه) به شرب خمر پرداختند روز ديگر حركت كردند و به جانب قنسرين رفتند،اهل آنجا به ايشان راه ندادند و از ايشان تبري جستند و آنها را هدف لعن و سنگ ساختند. لاجرم از آنجا حركت كردند و به مَعره النعمان رفتند و اهل آنجا ايشان را راه دادند و طعام و شراب براي ايشان حاضر كردند، يك روز در آنجا بماندند و به شيزر رفتند و اهل آنجا ايشان را راه ندادند، پس از آنجا به كفر طاب رفتند واهل آنجا نيز به ايشان راه نداد و عطش بر لشكر يزيد غلبه كرده بود و هر چه خولي (لعين) التماس كرد كه ما را آب دهيد گفتند يك قطره آب به شما نميچشانيم هم چنانكه حسين و اصحابش را (عليهم السلام) لب تشنه شهيد كردند. پس از آنجا رفتند به سيبور جمعي از اهل آنجا به حمايت اهل بيت عليهم السلام با آن كافران مقاتله كردند جناب ام كلثوم در حق آن بلده دعا فرمود كه آب ايشان گوارا و رخ اجناسشان ارزان باشد و دست ظالمين از ايشان كوتاه باشد پس از آنجا به حماه رفتند اهل آنجا دروازهها را ببستند و ايشان را راه ندادند. پس از آنجا به حمص رفتند و از آنجا به بعلبك اهل بعلبك خوشحالي كردند و دف و ساز زدند جناب ام كلثوم بر ايشان نفرين نمود به عكس سبور، پس از آنجا به صومعه عبور كردند و از آنجا به شام رفتند.
بالای صفحه
در كتاب منسوب بابي مخفف ره ضبط شده، و در اين كتاب و كامل بهائي و روضه الاحباب و روضه الشهداء و غير قضايا يا وقايع متعدده و كرامات بسيار از اهلبيت عليهم السلام و از آن سر مطهر در غالب اين منازل نقل شده، و چون نقل آنها به تفصيل منافي با اين مختصر است ما در اينجا چند قضيه قناعت كنيم اگرچه ابن شهر آشوب در مناقب فرموده:
وَ منْ مَناقِبِهِ ما ظَهَرَ مِنَ الْمَشاهِدِ الَّذي يُقالُ لَهُ مَشْهَدُ الرَّاْسِ مِنْ كَرْبَلاءِ اِلي عَسْقَلانِ وَ ما بَيْنَهُما وَ الْمُوصِلَ وَ نَصيبيْن وَ حَمْاَهِ وَ حِمْص وَ دَمِشْق وَ غَيْرِ ذالِكَ. و از اين عبارت معلوم ميشود كه در هر يك از وقايع و كرامات آن چيزي است كه در روضه الشهداء فاضل كاشفي مسطور است كه چون لشكر يزيد (عليهم اللعنه) نزديك موصل رسيدند و به آنجا اطلاع دادند اهل موصل راضي نشدند كه سرها و اهلبيت وارد شهر شوند در يك فرسخي براي آنها آذوقه و علوفه فرستادند و در آنجا منزل كردند و سر مقدس را بر روي سنگي نهادند قطرةخوني از حلقوم مقدس به آن سنگ رسيد و بعد از آن همه ساله در روز عاشورا خون تازه از آن سنگ ميآمد و مردم اطراف آنجا مجتمع ميشدند و اقامة تعزيه ميكردند و همچنين بود تا زمان عبدالملك مروان كه امر كرد آن سنگ را از جا كندند و پنهان نمودند و مردم در محل آن سنگ گنبدي بنا كردند و آنرا مشهد نقطه نام نهادند، و ديگر وقعه حران است كه در جمله از كتب و هم در كتاب سابق مسطور است كه چون سرهاي شهداء را با اسراء به شهر حران وارد كردند و مردم براي تماشا بيرون آمدند از شهر، يحيي نامي از يهودان مشاهده كرد كه سر مقدس لب او حركت ميكند نزديك آمد، شنيد كه اين آيت مبارك تلاوت ميفرمايد: وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.
از اين مطلب تعجب كرد، داستان پرسيد براي وي نقل كردند. ترحمش گرفت عمامه خود را به خواتين علويات قسمت كرد و جامه خزي داشت با هزار درهم خدمت سيد سجاد عليه السلام داد، موكلين اسراء او را منع كردند او شمشير كشيد و پنج تن از ايشان بكشت تا او را كشتند بعد از آنكه اسلام آورد و تصديق حقيقت مذهب اسلام نمود و قبر او در دروازه حران است و معروف به قبر يحيي شهيد است و دعا نزد قبر او مستجابست. و نظير وقعه يحيي است وقعه زرير در عسقلان كه شهر را مزين ديد و چون شرح حال پرسيد و مطلع شد جامههائي براي حضرت علي بن الحسين و خواتين اهلبيت عليهم السلام آورد و موكلين او را مجروح كردند.
بالای صفحه
چون به حماه آمدند اهل آنجا از اهلبيت عليهم السلام حمايت كردند، جناب ام كلثوم (ع) چون بر حمايت اهل حماه مطلع شد فرمود:
ما يُقالً لِهذِهِ الْمَدينَهِ قالُوا حَمْاهَ قالَتْ حَماها اللهُ مِنْ كُلّ ظالِم.
يعني آن مخدره پرسيد كه نام اين شهر چيست گفتند حماه، فرمود نگهدار خداوند او را از شر هر ستمكاري، و ديگر واقعه سقط جنين است كه در كنار حلب واقع شده.
حموي در معجم البلدان گفته است جوشن كوهي است در طرف غربي حلب كه از آنجا برداشته ميشود مس سرخ و آنجا معدن او است لكن آن معدن از كار افتاده از زماني كه عبور دادند از آنجا اسراي اهلبيت حسين بن علي عليهم السلام را زيرا كه در ميان آنها حسين را زوجهاي بود حامله، بچه خود را در آنجا سقط كرد. پس طلب كرد از عمله جات در آن كوه خبزي يا آبي؟ ايشان او را ناسزا گفتند و از آب و نان منع نمودند پس آن زن نفرين كرد بر ايشان پس تا به حال هر كه در آن معدن كار كند فائده و سودي ندهد و در قبله آن كوه مشهد آن سقط است و معروفست به مشهدالسّقط و مشهدالدّكه و آن سقط اسمش محسن بن حسين (ع) است.
من به زيارت آن مشهد مشرف شدهام و به حلب نزديك است و در آنجا تعبير ميكنند از او به شيخ محسن به فتح حاء و تشديد سين مكسوره و عمارتي رفيع و مشهدي مبني بر سنگهاي بزرگ داشته لكن فعلاً خراب شده به جهت محاربهاي كه در حلب واقع شده. و صاحب نسمه السحر از ابن طي نقل كرده كه در تاريخ حلب گفته كه سيف الدوله تعمير كرد مشهدي را كه خارج حلب بود، به سبب آنكه شبي ديد نوري را در آن مكان هنگامي كه در يكي از مناظر خود در حلب بود، پس چون صبح شد سوار شد به آنجا رفت و امر كرد آنجا را حفر كردند پس يافت سنگي را كه بر آن نوشته بود كه اين محسن بن حسين بن علي بن ابيطالب است پس جمع كرد علويين و سادات را و از ايشان سوال كرد. بعضي از ايشان گفتند كه چون اهلبيت را اسير كردند ايام يزيد از حلب عبور ميدادند يكي از زنهاي امام حسين عليه السلام سقط كرد بچه خود را پس تعمير كرد سيف الدوله آنرا.
بالای صفحه
در آن محل شريف قبرهاي شيعه واقع است، و مقبره ابن شهر آشوب و ابن منبر و سيد عالم فاضل ثقه جليل ابوالمكارم بن زهره در آنجا واقعست بلكه بني زهره كه بيتي شريف بودهاند در حلب تربت مشهوري در آنجا دارند.
در دير راهب اتفاق افتاده و اكثر مورخين و محدثين شيعه و سني در كتب خويش به اندك اتفاقي نقل كردهاند و حاصل جميع آنها آنست كه چون لشكر ابن زياد ملعون در كنار دير راهب منزل كردند سر حضرت حسين عليه السلام را در صندوق گذاشتند و موافق روايت قطب راوندي آن سر را بر نيزه كرده بودند و بر دور او نشسته حراست ميكردند، پاسي از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادي ميكردند آنگاه خوان طعام بنهادند و به خورش و خوردني بپرداختند ناگاه ديدند دستي از ديوار دير بيرون شد و با قلمي از آهن اين شعر را بر ديوار دير با خون نوشت:
|
شَفاَْهَ جَدّهِ يَوْمَ الْحِسابِ |
|
اَتَرْجُوا اُمَّهٌ قَتَلَتْ حُسَيْناً |
يعني آيا اميد دارند امتي كه كشتند حسين (ع) را شفاعت جد او را در روز قيامت. آن جماعت سخت بترسيدند و بعضي برخاستند كه آن دست و قلم را بگيرند ناپديد شد، چون بازآمدند و بكار خود مشغول شدند ديگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و اين شعر را نوشت:
|
وَ هُمْ يَوْمَ الْقيمَهِ فيِ الْعَذابِ |
|
فَلاوَاللهِ لَيْسَ لَهُمْ شَفيعٌ |
بالای صفحه
يعني به خدا قسم كه شفاعت كننده نخواهد بود قاتلان حسين عليه السلام را بلكه ايشان در قيامت در عذاب باشند، بازخواستند كه آن دست را بگيرند همچنان ناپديد شد چون باز به كار خود شدند ديگر باره بيرون شد و اين شعر را بنوشت:
|
وَ خالَفَ حُكْمُهُمْ حُكْمَ الْكِتابِ |
|
وَ قَدْ قَتَلُوا الْحُسَيْنَ بِحُكْمِ جَوْرٍ |
يعني چگونه ايشان را شفاعت كند پيغمبر (ص) و حال آنكه شهيد كردند فرزند عزيز او حسين (ع) را به حكم جور و مخالفت كرد حكم ايشان با حكم كتاب خداوند. آن طعام بر پاسبانان آن سر مطهر آن شب ناگوار افتاد و با تمام ترس و بيم بخفتند. نيم شب راهب را بانگي به گوش رسيد چون گوش فرا داشت همه ذكر تسبيح و تقديس الهي شنيد، برخاست و سر از دريچة دير بيرون كرد ديد از صندوقي كه در كنار ديوار دير نهادهاند نوري عظيم به جانب آسمان ساطع ميشود و از آسمان فرشتگان فوجي از پس فوج فرود آمدند و همي گفتند:
اَلسَّلامُ عَلًيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ اَلَّسلام عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ صَلَواتُ وَ سَلامُهُ عَلَيْكَ.
راهب را از مشاهدة اين احوال تعجب آمد و جزعي شديد و فزعي هولناك او را گرفت ببود تا تاريكي شب برطرف شد و سفيده صبح دميد، پس از صومعه بيرون شد و به ميان لشكر آمد و پرسيد كه بزرگ لشكر كيست؟ گفتند خولي اصبحي (عليه اللعنه) است. به نزد خولي (لعين) آمد و پرسش نمود كه در اين صندوق چيست؟ گفت سر مرد خارجي (نعوذبالله) است و او را در اراضي عراق بيرون شد و عبيدالله بن زياد او را به قتل رسانيد گفت نامش چيست؟ گفت حسين بن علي بن ابيطالب (عليهماالسلام). گفت نام مادرش كيست؟ گفت فاطمه زهراء دختر محمد المصطفي (صلي الله عليه و آله) راهب گفت هلاك باشد شما را بر آنچه كرديد، همانا احبار و علماي ما راست گفتند كه ميگفتند هر وقت اين مرد كشته شود آسمان خون خواهد باريد و اين نيست جز در قتل پيغمبر و وصي پيغمبر. اكنون از شما خواهش ميكنم كه ساعتي اين سر را با من گذاريد آنگاه رد كنم، گفتند ما اين سر را بيرون نميآوريم مگر در نزد يزيد بن معاويه (عليه اللعنه) تا از وي جايزه بگيريم، راهب گفت جايزه تو چيست گفت بدرهاي كه ده هزار درهم داشته است، گفت اين مبلغ را نيز عطا كنم گفت حاضر كن. راهب همياني آورد كه حامل ده هزار درهم بود، پس خولي (ملعون) آن مبلغ را گرفت و صرافي كرده و در دو هميان كرد و سر هر دو را مهر نهاد و به خزانه دار خود سپرد و آن سر مطهر را تا يك ساعت به راهب سپرد. پس راهب آن سر مبارك را به صومعه خويش برد و با گلاب شست و با مشك و كافور خوشبو گردانيد و بر سجاده خويش گذاشت و بناليد و بگريست و به آن سر منور عرض كرد يا ابا عبدالله به خدا قسم كه بر من گران است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداي تو نكردم، يا ابا عبدالله گاهي كه جدت را ملاقات كني شهادت بده كه من كلمه شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. پس گفت: اَشْهَدُ اَنْ لا اِله اِلاَّ اِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللهِ وَ اَشْهَدُ اَنَّ عَلِياً وَليُّ اللهِ. پس راهب سر مقدس را رد كرد و بعد از اين واقعه از صومعه بيرون شد و در كوهستان ميزيست و به عبادت و زهادت روزگاري به پاي برد تا از دنيا بيرون رفت.
پس لشكريان كوچ دادند و در نزديكي دمشق كه رسيدند از ترس آنكه مبادا يزيد (لعين) آن پولها را از ايشان بگيرد جمع شدند تا آن مبلغ را پخش كنند خولي (لعين) گفت تا آن دو هميان را آوردند چون خاتم برگرفت آن درهمها را سفال يافت و بر يك جانب هر يك نوشته بود: لا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِِمُونَ. و بر جانب ديگر مكتوب بود. وَ سَيَعْلَمُ الذينَ ظَلَمُو اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. خولي (لعين) گفت اين راز را پوشيده داريد و خود گفت: اِنّا لِلّهِ راجِعُونَ خَسِرَ الدُّنْيا وَالاخِرَهِ. يعني زيانكار دنيا و آخرت شدم و گفت آن سفالها را در نهر بردي كه نهري بود در دمشق ريختند.
برگرفته از کتاب منتهی الآمال
ورود به
در سر مقدس حضرت امام حسين عليه السلام را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بنياميه عيد بود، و روزي بود كه تجديد شد در آن روز احزان اهل ايمان، قُلتُ وَ يَحقُ اَن يُقال:
|
اَمَوِيَّهٌ بِالشّام مِنْ اَعْيادِها |
|
كانَتْ مَاتِمُ بِالْعِراقِ تَعُدُّها |
چون اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله را با سر مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السلام از كوفه تا دمشق سير دادند چون نزديك دمشق رسيدند جناب ام كلثوم (ع) نزديك شمر (ملعون) رفت و به او فرمود مرا با تو حاجتي است، گفت حاجت تو چيست؟ فرمود اينك شهر شام است، چون خواستي ما را داخل كن كه سرهاي شهدا را از بين محامل بيرون ببرند و پيش دارند تا مردم به تماشاي آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند چه ما رسوا شديم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر (ملعون) كه مايه هر شر و شقاوت بود چون تمناي او را دانست برخلاف مراد او ميان بست، فرمان داد تا سرهاي شهدا را بر نيزهها كرده و در ميان محامل و شتران حرم بازدارند و ايشان را از همان دروازه ساعات كه انجمن رعيت و رعايت بود در آوردند تا مردم نظاره بيشتر باشند و ايشان را بسيار نظر كنند.
در بعض از كتب معتبره روايت كردهاند كه سهل بن سعد گفت من در سفري وارد دمشق شدم. شهري ديدم در نهايت معموري و اشجار و انهار بسيار و قصور رفيعه و منازل بيشمار و ديدم كه بازارها را آئين بستهاند و پردهها آويختهاند و مردم زينت بسيار كردهاند و دف و نقاره و انواع سازها مينوازند. با خود گفتم مگر امروز عيد ايشان است، تا آنكه از جمعي پرسيدم كه مگر در شام عيدي هست كه نزد ما معروف نيست؟ گفتند اي شيخ مگر تو در اين شهر غريبي؟ گفتم من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلي الله عليه و آله رسيدهام. گفتند اي سهل ما تعجب داريم كه چرا خون از آسمان نميبارد و چرا زمين سرنگون نميگردد. گفتم چرا؟ گفتند اين فرح و شادي براي آن است كه سر مبارك حسين بن علي عليهماالسلام را از عراق براي يزيد (پليد) به هديه آوردهاند. گفتم سبحان الله سر امام حسين عليه السلام را ميآورند و مردم شادي ميكنند! پرسيدم كه از كدام دروازه داخل ميكنند؟ گفتند از دروازه ساعات. من به سوي آن دروازه شتافتم چون به نزديك دروازه رسيدم ديدم كه رايت كفر و ضلالت از پي يكديگر ميآورند، ناگاه ديدم كه سواري ميآيد و نيزه در دست دارد و سري بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيهترين مردم است به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله پس زنان و كودكان بسيار ديدم بر شتران برهنه سوار كرده ميآورند، پس من رفتم به نزديك يكي از ايشان و پرسيدم كه تو كيستي؟ گفت من سكينه دختر امام حسين عليه السلامم. گفتم من از صحابه جد شمايم، اگر خدمتي داري به من بفرما. جناب سكينه (ع) فرمود كه بگو به اين بدبختي كه سر پدر بزرگوارم را دارد از ميان ما بيرون رود و سر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منور و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) اينقدر بيحرمتي روا ندارند. سهل گفت من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت، گفتم آيا ممكن است كه حاجت مرا برآوري و چهارصد دينار طلا از من بگيري؟ گفت حاجت تو چيست؟ گفتم حاجت من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون بري و پيش روي ايشان بروي آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد. و به روايت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر يك سنگسياه شده بود و بر يك جانبش نوشته بود: وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمونَ.
وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
گفت به خدا سوگند كه در دمشق ديدم سر مبارك جناب امام حسين عليه السلام را بر سر نيزه كرده بودند و در پيش روي آن جناب كسي سوره كهف ميخواند چون به اين آيه رسيد:
اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَجَباً.
به قدرت خدا سر مقدس سيدالشهداء عليه السلام به سخن درآمد و به زبان فصيح گويا گفت امر من از قصه اصحاب كهف عجيبتر است و اين اشاره است به رجعت آن جناب براي طلب خون خود.
پس آن كافران حرم و اولاد سيد پيغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاي اسيران بود بازداشتند، و مرد پيري از اهل شام به نزد ايشان آمد و گفت الحمدلله كه خدا شما را كشت و شهر ما را از مردان شما راحت داد و يزيد (ملعون) را بر شما مسلط گردانيد. چون سخن خود را تمام كرد جناب امام زين العابدين عليه السلام فرمود كه اي شيخ آيا قرآن خواندهاي گفت بلي فرمود كه اين آيه را خواندهاي:
قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَيهِ اَجْراً اِلاَّ المَوَدَّهَ فِي الْقُرْبي.
گفت بلي، آن جناب فرمود آنها مائيم كه حق تعالي مودت ما را مزد رسالت گردانيده است، باز فرمود كه اين آيه را خواندهاي؟ وَاتِ ذَالْقُربي حَقَّهُ.
گفت بلي، فرمود كه مائيم آنها كه حق تعالي پيغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند، آيا اين آيه را خواندهاي؟ وَ اعْلَمْوا اَنَّما غَنْمِتُمْ مِنْ شَيء فًاِن لِلّهِ خًمُسَهُ وَ للرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي. گفت بلي، حضرت فرمود كه مائيم ذوي القربي كه اقرب قرباي آن حضرتيم. آيا خواندهاي اين آيه را. اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيْذْهِبَ عَنْكُمٌ الرّجْس اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهّرِكُمْ تَطْهيراً. گفت بلي، حضرت فرمود كه مائيم اهلبيت رسالت كه حق تعالي شهادت به طهارت ما داده است. آن مرد پير گريان شد و از گفتههاي خود پشيمان گرديد و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانيد و گفت خداوندا بيزاري ميجويم به سوي تو از دشمنان آل محمد از جن و انس، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه اگر توبه كنم آيا توبه من قبول ميشود فرمود بلي، آن مرد توبه كرد چون خبر او به يزيد (پليد) رسيد او را به قتل رسانيد.
چون فرزندان و خواهران و خويشان حضرت سيدالشهداء عليه السلام را به نزد يزيد پليد بردند بر شتران سوار كرده بودن بيعماري و محمل، يكي از اشقياي اهل شام گفت ما اسيران نيكوتر از ايشان هرگز نديده بوديم، سكينه خاتون عليهاالسلام فرمود اي اشقياء مائيم سبايا و اسيران آل محمد (ص).
كه معاصر علامه و محقق است در كتاب امام حسين عليه السلام به شام گفته كه اهلبيت را از كوفه به شام ده بده سير ميدادند تا به چهار فرسخي از دمشق رسيدند بهر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ايشان ميكردند، و بر در شهر سه روز ايشان را باز گرفتند تا شهر بيارايند و هر حلي و زيوري و زينتي كه در آن بود به آئينها بستند به صفتي كه كسي چنان نديده بود. قريب پانصد هزار مرد و زن با دفها و اميران ايشان با طبلها و كوسها و بوقها و دهلها بيرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند، جمله اهل ولايت دست و پاي خضاب كرده و سرمه در چشم كشيده روز چهارشنبه شانزدهم ربيع الاول به شهر رفتند از كثرت خلق گوئي كه رستخيز بود چون آفتاب برآمد ملاعين سرها را به شهر درآوردند از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه يزيد لعين رسيدند. يزيد (ملعون) تخت مرصع نهاده بود خانه و ايوان آراسته بود و كرسيهاي زرين و سيمين راست و چپ نهاده حجاب بيرون آمدند و اكابر ملاعين را كه با سرها بودند به پيش يزيد (ولدالزنا) بردند و احوال بپرسيد، ملاعين گفتند به دولت امير دمار از خاندان ابوتراب درآورديم و حالها باز گفتند و سرهاي اولاد رسول را (عليهم السلام) آنجا بداشتند و در اين شصت و شش روز كه ايشان در دست كافران بودند هيچ بشري بر ايشان سلام كردن نتوانست.
من حج كرده بودم به عزم زيارت بيت المقدس متوجه شام شدم چون به دمشق رسيدم شهري ديدم كه پرفرح و شادي و جمعي را ديدم كه در مسجد پنهان و نوحه ميكردند و تعزيت ميداشتند، و پرسيدم شما چه كسانيد؟ گفتند ما از مواليان اهلبيتم و امروز سر امام حسين عليه السلام و اهلبيت او را به شهر آوردند. سهل گويد كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شيهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخيزي ديدم تا سواد اعظم برسيد، ديدم كه سرها ميآورند بر نيزهها كرده. اول سر جناب عباس عليه السلام را آوردند و در عقب سرها عورات حسين عليه السلام ميآمدند. و سر حضرت امام حسين عليه السلام را ديدم با شكوهي تمام و نوري عظيم از او ميتافت با ريش مدور كه موي سفيد با سياه آميخته بود و به وسمه خضاب كرده و سياهي چشمان شريفش نيك سياه بود و ابروهايش پيوسته بود و كشيده بيني بود، و تبسم كنان به جانب آسمان، چشم گشوده بود به جانب افق و باد محاسن او را ميجنبانيد به جانب چپ و راست، پنداشتي كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام است.
جناب ام كلثوم عليهاالسلام را ديدم چنانكه پنداري فاطمه زهرا عليهاالسلام است چادر كهنه بر سر گرفته و روي بند بر روي بسته، من نزديك رفتم و امام زين العابدين عليه السلام و عورات خاندان را سلام كردم مرا فرمودند: اي مؤمن اگر بتواني چيزي بدين شخص ده كه سر حضرت حسين (ع) را دارد كه به پيش برد ه از نظارهگيان ما را زحمت است، من صد درهم بدادم بدان لعين كه سر داشت كه سر حضرت حسين عليه السلام را پيشتر داد و از عورات دور شود بدين منوال ميرفتند تا نزد يزيد پليد بنهادند. انتهي.
برگرفته از کتاب منتهی الآمال
|
تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلي رُبي جَيْروُنٍ
فَلَقَدْ قَضَيْتُ مِنَ الَْغريمِ دُيُوني |
لَمّا بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ وَ اَشْرَقَتْ
نَعْبَ الْغُرابِ قُلْتَ صِحْ اَوْلا تَصِحْ |
|
وَعَدَ لْنا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ
|
قَدْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ ساداتِهِمْ
|
|
يَلْمَعُ في طَستٍ مِنَ اللّجَيْنٍ
كَيْفَ رَاَيْتَ الضَّرْبَ يا حُسَيْنُ يا لَيْتَ مَنْ شاهَدَ فيِ الْحُنَيْنِ |
يا حُسْنُهُ يَلْمَعُ بِالْيَدَيْنِ
كاَنَّما حُفّ بِوَرْ دَنَيْنِ شَفَيْتُ غِلّي مِنْدَمِ الْحُسَيْنِ |
|
عَلَيْنا وَهُمْ كانُوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
|
نُفَلّقُ هاماً مِنْ رِجالِ اَعِزَّهٍ
|
|
مِن ابْنِ زيادِ الْعَبْدِ ذي النَّسَبِ الْوَغْل
وَ بِنْتُ رَسُول اللهِ لَيْسَتْ بِذي نَسْلٍ |
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَذْني قِرابَهً
سُميَّه اَمْسي نَسْلُها عَدَدَ الْحَصي |
|
وَ يَتْرُكُ زَنْدَ الْغَيْظِ فيِ الصَّدر واريا
بِحالٍ بِها تَشْجينَ حَتَّي الاَعادِيا |
وَ مِمّا يُزيلُ الْقَلْبَ عَنْ مُمْتَقِرّها
وُقوُفُ بَناتِ الْوَحيِ عِنْدَ طَليقِها |
|
ثُمَّ قالوُا يا يَزيُد لاتَشَلْ
|
لاَ هَلّووُا وَ اسْتَهَلّوُا فَرِحاً
|
|
ما اَهْوَنَ الْمَوْتُ عَليَ الّوائِح
|
يا صَيْحَه تُحْمَدُ مِنْ صَوائح
|
|
ذاكَ الدُّجي وَ انْجابَ ذاك الْعَثيرُ
يُؤُمي اِلَيْكَ بِها وَ عَيْنٌ تَنْظُرُ مِنْ اَنْعُمِ الله الَّتي لاتُكفرُوا لِلّهِ لايُزْهي وَلايَتَكَبَّرُ في وُسْعِه لَمَشي اِلَيْكَ الْمِنْبَرُ تُنْبي عَنِ الْحَقّ الْمُبينٍ وَ تُخْبِرُ |
حَتّي اَنَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلي
فَافْتَنَّ فيكَ النّاظِروُنَ فَاَصْبَعٌ يَجدُونَ رُؤْيَتَكَ الَّتي فازُوابِها فَمَشَيْتَ مَشْيَهَ خاضِع مُتَواضِع فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقاً تَكَلَّفَ فَوْقَ ما اَبْدَيْتَ مِنْ فَصِلْ الْخِطابِ بِحِكْمَهٍ |
ايها الناس حق تعالي ما اهلبيت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق زيادتي داده، عطا كرده است به ما علم و بردباري و جوانمردي و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاي مومنان. و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبي مختار محمد مصطفي صلي الله عليه و آله، و از ما است صديق اعظم علي مرتضي عليه السلام، و از ما است جعفر طيار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز ميكند، و از ما است حمزه شير خدا و شير رسول خدا (ص)، و از ما است دو سبط اين امت حسن و حسين عليهماالسلام كه دو سيد جوانان اهل بهشتند. هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر ميدهم او را به حسب و نسب خود.
|
ثُمَّ مِلّ فَاْسقِ مَثْلَها ابْنَ زيادٍ
وَ لِتسَريدِ مَغنَمي وَ جَهادي وَ مُبيدَ الاعْداءِ وَ الحُسّادِ |
اَسقِني شَرْبَه نُزَوّي مُشا شي
صاحِبَ السِرّ وَ الاَمانَهِ عِندي قاتِلَ الخارِجِي اَعْني حُسَيناً |
بعد از حمد خداوند و درود بر پيامبر(ص) و خاندانش فرمود: ؛ سرانجام آنانكه بد كرداري كردند، اين شد كه به حق كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند. سپس فرمود: اي يزيد، به گمانت اكنون كه راههاي زمين و آفاق آسمان را بر ما بستي و مانند اسيران ما را راندي، پيش خدا خوار شديم و تو گرامي شدي و براي اين است كه پيش خداوند منزلتي داري و بيني بالا گرفتي و با گوشه چشم نگاه مي كني و خرم و شادي كه دنيا به تو رو آورده و اكنون سلطنت ما براي تو مصفا گرديده، گفته هاي خداوند عزوجل را فراموش كردي كه فرموده است ولا يحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انَّما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهينيعني آنانكه به راه كفر رفتند گمان نكنند كه مهلتي كه ما به آنها مي دهيم به حال آنها بهتر خواهد بود بلكه به آنها مهلت مي دهيم براي امتحان تا به ثروت و سركشي خود بيفزايند و آنان را عذابي دردناك خواهد بود. سپس فرمودند: اين رسم عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشاني و دختران رسول الله(ص) را اسيروار نگهداري؟ پرده از ما برگيري و ما را آشكارا نمايش مي دهي و ما را از شهري به شهري مي بري؟ خودي و بيگانه در پي ديدار ما باشند؟ و از خود كسي را نداشته باشيم كه حمايتمان كند، چه اميدي به كسيكه جگر پارگان را درآورده و گوشتش از خون شهيدان روئيده، كسيكه از روي كبر و كينه به ما مي نگرد چگونه در كينه ورزي كوتاهي كند؟
اي يزيد، خدا را بس است كه حاكم بر تو و پيغمبر(ص) خصم تو باشد، و جبرئيل (ع) پشتيبان او. به زودي پدرت كه براي تو سلطنت آراست و تو را به گردن مسلمانان سوار كرد، بداند كه ستمكاران چه بد جايي دارند.
اگر چه پيشامدهاي ناگوار مرا به گفتگوي با تو كشانيد، من مقام تو را كوچك مي دانم و سرزنش تو را بزرگ مي شمارم ولي ديده ها اشكبار است و ستبرها آتش بار .... همينطور ادامه مي دهد سپس مي فرمايد: به خدا شكوه مي برم و بر او توكل مي كنم، هر دامي داري پهن كن، هر گامي داراي بردار و هر تلاشي داري بكن ولي به خدا نتواني ذكر ما را محو كني و نمي تواني ننگ اين حادثه را بشوئي. اي يزيد، رايت غلط است و روزگارت كوتاه و جمعيت تو متلاشي خواهد شد. روزي كه منادي جار كشد الا لعنه الله علي الظالمين حمد خدا كه براي اول ما سعادت با مغفرت و براي آخر ما شهادت را نصيب كرد با رحمت.
اگر چه همه اين نطق خانم در برابر يزيد ـ امپراطور نصف دنياي اسلام ـ است ولي مهمتر از همه، قسمت آخر گفتار ايشان راجع به بقاء اسلام است؛ روش حق امامت، بر باد شدن دستگاه حكومت يزيد و متلاشي شدن اين كشور پهناور اموي كه در آن روز فرمانرواي نصف جهان بود (از مرزهاي چين تا اواسط آفريقا زير پرچم خود اداره مي كرد.)
آنگاه حضرت زينب(س) نزد يزيد رفت و خواست كه براي حسين(ع) عزاداري كنند، يزيد اجازه داد و آنها را در دارالحجاره منزل داد و هفت روز در آنجا مجلس سوگواري برپا نمودند و هر روز تعدادزنان شاميدر شركت در اين مجلس بيشتر مي شد. جمعيت بحدي رسيد كه مردم شام قصد كردند بر خانه يزيد هجوم ببرند و او را بكشند كه مروان حكم كه آنموقع در شام حضور داشت از اين توطئه مطلع شد و به يزيد گفت كه مصلحت نيست كه اهل بيت امام حسين (ع) را در شام نگهداري، آنها را به حجاز بفرست، يزيد هم وسائل سفر را آماده كرد و آنها را به مدينه فرستاد.
|
بِصَرْخَهٍ تَمْلاءُ الدُّنْيا بِها جَزَعاً
لَبَّوْهُ قَبْلَ صَديً مِنْ صَوْتِهِ رَجَعا قامَتْ دَعائمُ دينِ اللهِ وَ ارْتَفَعا مالَتْ بِاَرجآءِ طَوْدِ الْعِزّ فَانْصَدعَا |
عُجْ بِالْمَدينهِ وَاصْرَحْ في شَوارعِها
نادي الَّذينَ اِذانادَي الصَّريخُ بِهِمْ قُلْ يا بَني شَيْبَهِ الْحَمْدِ الَّذي بِهٍمُ قُومُوا فَقَدْ عَصَفَتْ بالطَّفّ عاصِفَهٌ |
|
قُتِلَ الْحُسَيْن فَاَدْمُعي مِدْرارٌ
وَالرَّأسُ مِنْهُ عَلَي الْقَناهِ يُدارُ |
يا اَهْلَ يَثْربَ لامُقامَ لَكْمْ بِها
اَلجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلاء مُضَرَّجٌ |
|
از دختر ستمزده حال پسر بپرس
من بودهام حكايتشان سر بسر بپرس يك قصه ناشنيده حديت دگر بپرس پيمودن منازل و رنج سفر بپرس حال گل شكفته ز مرغ سحر بپرس كرديم چون به سوي شهيدان گذر بپرس برخيز حال طائر بشكسته پر بپرس |
برخيز حال زينب خونين جگر بپرس
با كشتگان به دشت بلاگر نبودهاي از ماجراي كوفه و از سرگذشت شام از كودكانت از سفر كوفه و دمشق دارد سكينه از تن صد پارهاش خبر از چشم اشكبار و دل بيقرار ما بال و پرم ز سنگ حوادث بهم شكشت |
|
ماذا فَعَلْتُمْ وَ اَنْتُمْ اخِرُ الاُمَمِ
مِنْهُمْ اُساري وَ مِنْهُمْ ضُرّجوابِدَم اَنْ تَخْلُفُوني بِسُوءفي ذَوي رَحِمٍ |
ماذا تَقُولُونَ اِنْ قالَ النَّبِيُّ لَكُمْ
بِعْتِرَتي وَ بِاَهْلي بَعْدَ مُفْتَقَدي ما كان هذا جَرائي اِذْ نَصَحْتُ لَكُم |