0

تاریخ عاشورا

 
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

ذكر مقتل عبدالله بن عفيف ازدی رحمه الله تعالی

شيخ مفيد (ره) فرموده پس ابن زياد (لعين) از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر برآمد و گفت حمد و سپاس خداوندي را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه (عليهما العنه) و گروه او را و كشت دروغگوي (نعوذ بالله) پس دروغگو را و اتباع او را. اين وقت عبدالله بن عفيف ازدي كه از بزرگان شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام و از زهاد و عباد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم ديگرش در صفين نابينا شده بود و پيوسته ملازمت مسجد اعظم مي‌نمود و اوقات را به صوم و صلوه بسر مي‌برد، چون اين كلمات كفرآميز ابن زياد (لعين) را شنيد بانگ بر او زد كه اي دشمن خدا دروغگو توئي و پدر تو زياد بن ابيه است و ديگر يزيد (پليد) است كه ترا امارت داده و پدر اوست اي پسر مرجانه. اولاد پيغمبر را مي‌كشي و بر فراز منبر مقام صديقين مي‌نشيني و از اين سخنان مي‌گوئي؟

ابن زياد در غضب شد بانگ زد كه اين مرد را بگيريد و نزد من آريد، ملازمان ابن زياد برجستند و او را گرفتند، عبدالله طايفه ازد را ندا در داد كه مرا دريابيد هفتصد نفر از طايفه ازد جمع شدند و ابن عفيف را از دست ملازمان ابن زياد بگرفتند. ابن زياد را چون نيروي مبارزت ايشان نبود صبر كرد تا شب درآمد آنگاه فرمان داد تا عبدالله را از خانه بيرون كشيدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سبحه بدار زدند. و چون عبيدالله اين شب را به پايان برد روز ديگر شد امر كرد كه سر مبارك امام عليه السلام را در تمامي كوچه‌هاي كوفه بگردانند و در ميان قبايل طواف دهند.

از زيد بن ارقم روايت شده كه گاهي كه آن سر مقدس را عبور مي‌دادند من در غرفه خويش جاي داشتم و آن سر را بر نيزه كرده بودند چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را تلاوت مي‌فرمود: اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَبَجاً.

سوگند با خداي كه موي بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه يابن رسول الله امر سر مقدس تو والله از قصه كهف و رقيم اعجب و عجيبتر است.

روايت شده كه به شكرانه قتل حسين عليه السلام چهار مسجد در كوفه بنيان كردند. نخستين را مسجد اشعث خوانند، دوم مسجد جرير، سيم مسجد سماك، چهارم مسجد شبث بن ربعي لعنهم الله، و بدين بنيانها شادمان بودند.

برگرفته از کتاب منتهی الآمال

 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:24 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

نامه ابن زياد به يزيد و رسیدن خبر شهادت امام (ع) به مدینه
عبيدالله زياد چون از قتل و اسر و نهب بپرداخت و اهلبيت را محبوس داشت نامه به يزيد نوشت و صورت حال را در آن درج نمود و رخصت خواست كه با سرهاي بريده و اسراي مصيبت ديده چه عمل آورد، و مكتوبي ديگر به امير مدينه عمروبن سعيد بن العاص رقم كرد و شرح اين واقعه جانسوز را در قلم رقم كرد و شرح اين واقعه جانسور را در قلم آورد، و شيخ مفيد متعرض مكتوب يزيد نشده بلكه فرموده:
بعد از آنكه سر مقدس حضرت را در كوچه‌هاي كوفه بگردانيدند ابن زياد (ملعون) او را با سرهاي سايرين به همراهي زحر بن قيس براي يزيد (لعين) فرستاد.
بالجمله پس از آن عبدالملك سلمي را به جانب مدينه فرستاد و گفت به سرعت طي مسافت كن و عمروبن‌سعيد را به قتل حسين بشارت ده. عبدالملك گفت كه من به راحله خود سوار شدم و به جانب مدينه شتاب كردم و در نواحي مدينه مردي از قبيله قريش مرا ديدار كرد و گفت چنين شتاب زده از كجا مي‌رسي و چه خبر مي‌رساني، گفتم خبر در نزد امير است خواهي شنيد آنرا، آن مرد گفت: اناالله و انا اليه راجعون به خدا قسم كه حسين عليه السلام كشته گشته. پس من داخل مدينه شدم و به نزد عمروبن‌سعيد رفتم، عمرو گفت خبر چيست؟ گفتم خبر خوشحالي است اي امير، حسين كشته شد. گفت بيرون رو در مدينه ندا كن و مردم را به قتل حسين خبر ده. گفت بيرون آمدم و ندا به قتل حسين در دادم. زنان بني‌هاشم چون اين ندا را شنيدند چنان صيحه و ضجه از ايشان برخاست كه تاكنون چنين شورش و شيون و ماتم نشنيده بودم كه زنان بني هاشم در خانه‌هاي خود براي شهادت حضرت امام حسين عليه السلام مي‌كردند. آنگاه به نزد عمرو بن سعيد رفتم، عمرو چون مرا ديد بر روي من تبسمي كرد و شعر عمرو بن معديكرب را خواند:
كَعَجيجِ نِسْوَتِنا غَد اهَ الاَرْيَب
عَجَّتْ نِساءُ بَني زِيادٍ عَجَّهً
آنگاه عمرو گفت هذه واعيه بواعيه عثمان يعني اين شيونها و ناله‌ها كه از خانه‌هاي بني هاشم بلند شد به عوض شيونها است كه بر قتل عثمان از خانه‌هاي بني اميه بلند شد. آنگاه به مسجد رفت و بر منبر آمد و مردم را از قتل حسين عليه السلام آگهي داد. { البته که بنی هاشم جز دفاع از خلیفه مقتول کاری انجام نداند .}
و موافق بعضي روايات عمرو بن سعيد ( ل ) كلماتي چند گفت كه تلويح و تذكره خون عثمان مي نمود، و اراده مي كرد اين مطلب را كه بني هاشم سبب قتل عثمان شدند و او را كشتند حسين نيز به قصاص خون عثمان كشته شد. آنگاه براي مصلحت گفت به خدا قسم دوست مي داشتم كه حسين زنده باشد و احياناً ما را به فحش و دشنام ياد كند و ما او را به مدح و ثنا نام بريم، و او از ما قطع كند و ما پيوند كنيم چنانچه عادت او و عادت ما چنين بود، اما چه كنم با كسي كه شمشير بر روي ما كشد و اراده قتل ما كند جز آنكه او را از خود دفع كنيم و او را بكشيم { ای دروغ گو ! }.
پس عبدالله بن سايب كه حاضر مجلس بود برخاست و گفت اگر فاطمه زنده بود سر فرزند خويش مي‌ديد چشمش گريان و جگرش بريان مي‌شد، عمرو گفت ما با فاطمه نزديكتريم از تو اگر زنده بود چنين كه مي‌گوئي، لكن كشنده او را كه دافع نفس بود ملامت نمي‌فرمود. آنگاه يكي از موالي عبدالله بن جعفر خبر شهادت پسران او را به او رسانيد عبدالله گفت اٍنّالِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. پس بعضي از مواليان او و مردم بر او داخل شدند و او را تعزيت گفتند، اين وقت غلام او ابواللسلاس گفت: هذا ما لقينا من الحسين بن علي. يعني اين مصيبت كه به ما رسيد سببش حسين بن علي بود. عبدالله چون اين كلمات را شنيد در خشم شد و او را با نعلين بكوفت و گفت: يَابْنَ اللَّخْناءِ اَلْلِحُسَيْن تَقُولُ هذا. اي پسر كنيزكي گنديده بو آيا در حق حسين چنين مي‌گوئي، به خدا قسم من دوست مي‌داشتم كه با او بودم و از وي مفارقت نمي‌جستم تا در ركاب او كشته مي‌گشتم، به خدا سوگند كه آنچه بر من سهل مي‌كند مصيبت فرزندانم را آنست كه ايشان مواسات كردند با برادر و پسر عمم حسين عليه السلام و در راه او شهيد شدند. اين بگفت و رو به اهل مجلس كرد و گفت سخت گران و دشوار است بر من شهادت حسين عليه السلام لكن الحمدلله اگر خودم حاضر نبودم كه با او مواسات كنم فرزندانم به جاي من در ركاب او سعادت شهادت يافتند.
رواي گفت چون لقمان دختر عقيل قصه كربلا و شهادت امام حسين عليه السلام را شنيد با خواهران خود ام هاني و اسماء و رمله و زينب بيهوشانه با سر برهنه دويد و بر كشتگان خود مي‌گريست و اين اشعار را مي‌خواند:
ماذا فَعَلْتُم وَ‌اَنتُم‌ْ اخِرُ الاُمَمِ
مِنْهُمْ اُساري وَ قَتْلي ضُرّجُوابِدَمٍ
اَنْ تَخْلُفُوني بِسُوء في ذَوي رَحِم
ماذا تقُولونَ اِذْ قالَ النَّبِيُّ لَكُمْ
بِعِتْرَتي وَ باَهْلي بَعْدَ مُفْتَقَدي
ما كانِ هذا جَزائي اِذْ نَصَحْتُ لَكُم
خلاصه ‌مضمون آنكه اي كافران بيحيا چه خواهيد گفت در جواب سيد انبياء‌ هنگامي كه از شما بپرسد كه چه كرديد با عترت و اهلبيت من بعد از وفات من ايشان را دو قسمت كرديد قسمتي را اسير كرديد و قسمتي ديگر را شهيد و آغشته به خون نموديد، نبود اين مزد رسالت و نصيحت من شماها را كه بعد از من با خويشان و ارحام من چنين كنيد.
شيخ طوسي (ره) روايت كرده كه چون خبر شهادت امام حسين عليه السلام به مدينه رسيد اسماء بنت عقيل با جماعتي از زنهاي اهلبيت خود بيرون آمد تا به قبر پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيد پس خود را به قبر آن حضرت چسبانيد و شهقه زد و رو كرد به مهاجر و انصار و گفت:
يُوْمَ الْحِسابِ وَ صِدْقُ الْقَولِ مَسْمُوعٌ
وَالْحَقُّ عِنْدَ وَلِيّ الاَمْرِ مَجْمُوعٌ
مِنْكُمْ لَهُ الْيَوْمَ عِنْدَاللهِ مَشْفُوعٌ
ماذا تَقُولُونَ اِذْ قالَ النبَّيُّ لَكُمْ
خَذَلْتُمُ عِتْرتي اَوْكُنْتُمُ غَيَباً
اَسْلَمْتَمُوهُمْ بِاَيْديِي الظّالِمينَ فَما
راوي گفت نديدم روزي را كه زنها و مردها اينقدر گريسته باشند مثل آنروز پس چون به پايان رسيد اهل مدينه در نيمة‌شب نداي هاتفي شنيد و شخصش را نمي‌ديدند كه اين اشعار را مي‌گفت:
اَبْشِرُو بِالْعَذابِ وَالتَّنْكيلِ
مِنْ نَبِي وَ مُرسَلٍ وَ قَبيلٍ
وَ مُوسي وَ صاحِبِ الانْجيلِ
اَيُّهَا الْقاتِلوُنَ جَهْلاً حُسَيْنًا
كُلً اَهْلِ السَّماءِ يَدْعُوا عَلَيْكُمْ
قَدْ لُعِنْتُمْ عَلي لِسانِ ابْن داوُدَ
برگرفته از کتاب منتهی الامال
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:26 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

فرستادن جواب نامه ابن زياد از طرف يزيد

 

 

 

چون نامه ابن زياد به يزيد رسيد و از مضمون آن مطلع گرديد در جواب نوشت كه سرها را با اموال ايشان به شام بفرست.

 

ابوجعفر طبري در تاريخ خود روايت كرده كه چون جناب سيدالشهداء عليه السلام شهيد شد و اهلبيتش را اسير كردند و به كوفه نزد ابن زياد (لعين) آوردند ايشان را در حبس نمود در اوقاتي كه در محبس بود، روزي ديدند كه سنگي در زندان افتاد كه با او بسته بود كاغذي و در آن نوشته بود كه قاصدي در امر شما به شام رفته نزد يزيد بن معاويه (عليهمااللعنه و الهاويه) در فلان روز، و او فلان روز به آنجا مي‌رسد و فلان روز مراجعت خواهد كرد. پس هرگاه صداي تكبير شنيدند بدانيد كه امر قتل شما آمده و به يقين شما كشته خواهيد شد، و اگر صداي تكبير نشنيدند پس امان براي شما آمده انشاءالله. پس دو يا سه روز پيش از آمدن قاصد باز سنگي در زندان افتاد كه با او بسته بود كتابي و تيغي و در آن كتاب نوشته كه وصيت كنيد و اگر عهدي و سفارشي و حاجتي به كسي داريد به عمل آوريد تا فرصت داريد كه قاصد در باب شما فلان روز خواهد آمد. پس قاصد آمد و تكبير شنيده نشد و كاغذ از يزيد آمد كه اسيران را به نزد من بفرست، چون اين نامه بابن زياد رسيد آن ملعون مخفربن ثعلبه عائذي را طلبيد كه حامل سرهاي مقدس او بوده باشد با شمر بن ذي الجوشن (عليه اللعنه) و به روايت شيخ مفيد سر حضرت را با ساير سرها به حربن قيس داد و ابوبردة‌ازدي و طارق بن ابي ظبيان را با جماعتي از لشكر كوفه همراه زحر نمود.

 

بالجمله بعد از فرستادن سرها تهيه سفر اهلبيت را نمود و امر كرد تا سيد سجاد عليه السلام را در غل و زنجير نمودند و مخدرات سرادق عصمت را به روش اسيران بر شترها سوار كردند و مخفر بن ثعلبه را با شمر (عليهمااللعنه) برايشان گماشت و گفت عجلت كنيد و خويشتن را به زحربن قيس رسانيد، پس ايشان در طي راه سرعت كردند و به زحر بن قيس پيوسته شدند.

 

بالای صفحه

 

مقريزدي در خطوط و آثار گفته كه زنان و صبيان را روانه كرد و گردن و دستهاي علي بن الحسين عليه السلام را در غل كرد و سوار كردند ايشان را بر اقتاب.

 

در كامل بهائي است كه امام و اهل البيت به چهارپايان خود به شام رفتند زيرا كه مالها را غارت كرده بودند اما چهارپايان با ايشان گذارده بودند، و هم فرموده كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) و مخفر بن ثعلبه (لعين) را بر سر ايشان مسلط كرد و غل گران بر گردن امام زين العابدين عليه السلام نهاد چنانكه دستهاي مباركش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد و ثناي خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هيچكس سخن نگفت الا با عورات اهل البيت عليهم السلام انتهي.

 

بالجمله آن منافقان سرهاي شهدا را بر نيزه كرده و در پيش روي اهلبيت رسول خدا (ص) مي‌كشيدند و ايشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلت كوچ مي‌دادند و بهر قريه و قبيله مي‌بردند تا شيعيان علي (ع) پند گيرند و از خلافت آل علي (ع) مايوس گردند و دل بر طاعت يزيد (ملعون) بندند، و اگر هر يك از زنان و كودكان بر كشتگان مي‌گريستند نيزه‌داراني كه برايشان احاطه كرده بودند كعب نيزه بر سر ايشان مي‌زدند و آن بي‌كسان ستمديده را مي‌آزردند تا ايشان را بدمشق رسانيدند.

 

چنانچه سيد بن طاوس ره در كتاب اقبال نقلاً عن كتاب مصابيح النور از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه پدرم حضرت باقر عليه السلام فرمود كه پرسيدم از پدرم حضرت علي بن الحسين عليه السلام از بردن او را به نزد يزيد، فرمود سوار كردند مرا بر شتري كه لنگ بود بدون روپوشي و جهازي و سر حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر نيزة‌ بلندي بود و زنان ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار وَالْفارِطَهُ خَلْفَنا وَ حَوْلَنا.

 

فارطه يعني آن جماعتي كه از قوم پيش پيش مي‌روند كه اسباب آب خود را درست كنند، يا آنكه مراد آن جماعتي است كه از حد درگذشتند در ظلم و ستم و بهر معني باشد يعني اين نحو مردم پشت سر ما و گرد ما بودند با نيزه‌ها، هرگاه يكي از ما چشمش مي‌گريست سر او را به نيزه مي‌كوبيدند تا آنگاه كه وارد دمشق شديم، و چون داخل آن بلده شديم فرياد كرد فرياد كننده‌اي كه يا اهل الشّام هُولاء سَبايا اَهْلِ الْبَيْتِ الْمَلعُون (نَعُوذُ بِاللهِ).

 

و از تِبْرِ مذاب و غيره نقل شده: عادت كفاري كه همراه سرها و اسيران بودند اين بود كه در همه منازل سر مقدس را از صندوق بيرون مي‌آوردند و بر نيزها مي‌زدند و حمل مي‌كردند و در اكثر منازل مشغول شرب خمر مي‌بودند و در جمله از آنها بود: مخفر بن ثعلبه و زحر بن قيس و شمر و خولي و ديگران لَعَنَهُمُ اللهُ جَميعاً.

 

مؤلف گويد كه: ارباب مقاتل معروفه معتمده ترتيب منازل و مسافرت اهلبيت عليهم السلام را از كوفه به شام مرتب نقل نكرده‌اند الا وقايع بعضي منازل را ولكن مفردات وقايع در كتب معتبره مضبوطست.

 

بالای صفحه

 

و در كتاب منسوب بابي مخنف اسامي منازل را نامبرده و گفته كه سرها و اهلبيت عليهم السلام را از شرقي حَصّاصه بردند و عبور دادند ايشان را به تكريت پس از طريق بريه عبور دادند ايشان را بر اعمي پس از آن بر دير اَعور پس از آن بر صليتا و بعد به وادي نخله و در اين منزل صداهاي زنهاي جنيه را شنيدند كه نوحه مي‌خواندند و مرثيه مي‌گفتند براي حسين عليه السلام، پس از وادي نخله از طريق ارمينا رفتند و سير كردند تا رسيدند به لبا و اهل آنجا از شهر بيرون شدند و گريه و زاري كردند و بر امام حسين و پدرش و جدش صلوات الله عليهم صلوات فرستادند و از قتلة آن حضرت برائت جستند و لشكر را از آنجا بيرون كردند، پس عبور كردند به كَحيلْ و از آنجا بجُهَنْيَه و از جُهَنيهَ به عامل موصل نوشتند كه ما را استقبال كن همانا سر حسين با ما است. عامل موصل امر كرد كه شهر را زينت بستند و خود با مردم بسيار تا شش ميل به استقبال ايشان رفت، بعضي گفتند مگر چه خبر است؟ گفتند سر خارجي مي‌آورند به نزد يزيد (ملعون) برند، مردي گفت اي قوم سر خارجي نيست بلكه سر حسين بن علي (عليهما السلام) است همين كه مردم چنين فهميدند چهارهزار نفر از قبيلة اوس و خزرج مهيا شدند كه با لشكر جنگ كنند و سر مبارك را بگيرند و دفن كنند، لشكر يزيد كه چنين دانستند داخل موصل نشدند و از تل اعفر عبور كردند پس به جبل سنجار رفتند و از آنجا به نصيبين وارد شدند و از آنجا به عين الورده و از آنجا به دعوات رفتند و پيش از ورود كاغذي به عامل دعوات نوشتند كه ايشان را استقبال كند، عامل آنجا ايشان را استقبال كرد و به عزت تمام داخل شهر شدند و سر مبارك را از ظهر تا به عصر در رجبه نصب كرده بودند، و اهل آنجا دو طايفه شدند يكي طايفه خوشحالي مي‌كردند و طايفه ديگر گريه مي‌كردند و زاري مي‌نمودند. پس آن شب را لشكر يزيد (عليهم اللعنه) به شرب خمر پرداختند روز ديگر حركت كردند و به جانب قنسرين رفتند،‌اهل آنجا به ايشان راه ندادند و از ايشان تبري جستند و آنها را هدف لعن و سنگ ساختند. لاجرم از آنجا حركت كردند و به مَعره النعمان رفتند و اهل آنجا ايشان را راه دادند و طعام و شراب براي ايشان حاضر كردند، يك روز در آنجا بماندند و به شيزر رفتند و اهل آنجا ايشان را راه ندادند، پس از آنجا به كفر طاب رفتند واهل آنجا نيز به ايشان راه نداد و عطش بر لشكر يزيد غلبه كرده بود و هر چه خولي (لعين) التماس كرد كه ما را آب دهيد گفتند يك قطره آب به شما نمي‌چشانيم هم چنانكه حسين و اصحابش را (عليهم السلام) لب تشنه شهيد كردند. پس از آنجا رفتند به سيبور جمعي از اهل آنجا به حمايت اهل بيت عليهم السلام با آن كافران مقاتله كردند جناب ام كلثوم در حق آن بلده دعا فرمود كه آب ايشان گوارا و رخ اجناسشان ارزان باشد و دست ظالمين از ايشان كوتاه باشد پس از آنجا به حماه رفتند اهل آنجا دروازه‌ها را ببستند و ايشان را راه ندادند. پس از آنجا به حمص رفتند و از آنجا به بعلبك اهل بعلبك خوشحالي كردند و دف و ساز زدند جناب ام كلثوم بر ايشان نفرين نمود به عكس سبور، پس از آنجا به صومعه عبور كردند و از آنجا به شام رفتند.

 

بالای صفحه

 

اين مختصر چيزيست كه در كتاب منسوب بابي مخفف ره ضبط شده، و در اين كتاب و كامل بهائي و روضه الاحباب و روضه الشهداء و غير قضايا يا وقايع متعدده و كرامات بسيار از اهلبيت عليهم السلام و از آن سر مطهر در غالب اين منازل نقل شده، و چون نقل آنها به تفصيل منافي با اين مختصر است ما در اينجا چند قضيه قناعت كنيم اگرچه ابن شهر آشوب در مناقب فرموده:

 

وَ منْ مَناقِبِهِ ما ظَهَرَ مِنَ الْمَشاهِدِ الَّذي يُقالُ لَهُ مَشْهَدُ الرَّاْسِ مِنْ كَرْبَلاءِ اِلي عَسْقَلانِ وَ ما بَيْنَهُما وَ الْمُوصِلَ وَ نَصيبيْن وَ حَمْاَهِ وَ حِمْص وَ دَمِشْق وَ غَيْرِ ذالِكَ. و از اين عبارت معلوم مي‌شود كه در هر يك از وقايع و كرامات آن چيزي است كه در روضه الشهداء فاضل كاشفي مسطور است كه چون لشكر يزيد (عليهم اللعنه) نزديك موصل رسيدند و به آنجا اطلاع دادند اهل موصل راضي نشدند كه سرها و اهلبيت وارد شهر شوند در يك فرسخي براي آنها آذوقه و علوفه فرستادند و در آنجا منزل كردند و سر مقدس را بر روي سنگي نهادند قطرة‌خوني از حلقوم مقدس به آن سنگ رسيد و بعد از آن همه ساله در روز عاشورا خون تازه از آن سنگ مي‌آمد و مردم اطراف آنجا مجتمع مي‌شدند و اقامة تعزيه مي‌كردند و همچنين بود تا زمان عبدالملك مروان كه امر كرد آن سنگ را از جا كندند و پنهان نمودند و مردم در محل آن سنگ گنبدي بنا كردند و آنرا مشهد نقطه نام نهادند، و ديگر وقعه حران است كه در جمله از كتب و هم در كتاب سابق مسطور است كه چون سرهاي شهداء را با اسراء به شهر حران وارد كردند و مردم براي تماشا بيرون آمدند از شهر، يحيي نامي از يهودان مشاهده كرد كه سر مقدس لب او حركت مي‌كند نزديك آمد، شنيد كه اين آيت مبارك تلاوت مي‌فرمايد: وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.

 

از اين مطلب تعجب كرد، داستان پرسيد براي وي نقل كردند. ترحمش گرفت عمامه خود را به خواتين علويات قسمت كرد و جامه خزي داشت با هزار درهم خدمت سيد سجاد عليه السلام داد،‌ موكلين اسراء او را منع كردند او شمشير كشيد و پنج تن از ايشان بكشت تا او را كشتند بعد از آنكه اسلام آورد و تصديق حقيقت مذهب اسلام نمود و قبر او در دروازه حران است و معروف به قبر يحيي شهيد است و دعا نزد قبر او مستجابست. و نظير وقعه يحيي است وقعه زرير در عسقلان كه شهر را مزين ديد و چون شرح حال پرسيد و مطلع شد جامه‌هائي براي حضرت علي بن الحسين و خواتين اهلبيت عليهم السلام آورد و موكلين او را مجروح كردند.

 

بالای صفحه

 

و هم از بعض كتب نقل شده كه چون به حماه آمدند اهل آنجا از اهلبيت عليهم السلام حمايت كردند، جناب ام كلثوم (ع) چون بر حمايت اهل حماه مطلع شد فرمود:

 

ما يُقالً لِهذِهِ الْمَدينَهِ قالُوا حَمْاهَ قالَتْ حَماها اللهُ مِنْ كُلّ ظالِم.

 

يعني آن مخدره پرسيد كه نام اين شهر چيست گفتند حماه، فرمود نگهدار خداوند او را از شر هر ستمكاري، و ديگر واقعه سقط جنين است كه در كنار حلب واقع شده.

 

حموي در معجم البلدان گفته است جوشن كوهي است در طرف غربي حلب كه از آنجا برداشته مي‌شود مس سرخ و آنجا معدن او است لكن آن معدن از كار افتاده از زماني كه عبور دادند از آنجا اسراي اهلبيت حسين بن علي عليهم السلام را زيرا كه در ميان آنها حسين را زوجه‌اي بود حامله، بچه خود را در آنجا سقط كرد. پس طلب كرد از عمله جات در آن كوه خبزي يا آبي؟ ايشان او را ناسزا گفتند و از آب و نان منع نمودند پس آن زن نفرين كرد بر ايشان پس تا به حال هر كه در آن معدن كار كند فائده و سودي ندهد و در قبله آن كوه مشهد آن سقط است و معروفست به مشهدالسّقط و مشهدالدّكه و آن سقط اسمش محسن بن حسين (ع) است.

 

مؤلف گويد كه : من به زيارت آن مشهد مشرف شده‌ام و به حلب نزديك است و در آنجا تعبير مي‌كنند از او به شيخ محسن به فتح حاء و تشديد سين مكسوره و عمارتي رفيع و مشهدي مبني بر سنگهاي بزرگ داشته لكن فعلاً خراب شده به جهت محاربه‌اي كه در حلب واقع شده. و صاحب نسمه السحر از ابن طي نقل كرده كه در تاريخ حلب گفته كه سيف الدوله تعمير كرد مشهدي را كه خارج حلب بود، به سبب آنكه شبي ديد نوري را در آن مكان هنگامي كه در يكي از مناظر خود در حلب بود، پس چون صبح شد سوار شد به آنجا رفت و امر كرد آنجا را حفر كردند پس يافت سنگي را كه بر آن نوشته بود كه اين محسن بن حسين بن علي بن ابيطالب است پس جمع كرد علويين و سادات را و از ايشان سوال كرد. بعضي از ايشان گفتند كه چون اهلبيت را اسير كردند ايام يزيد از حلب عبور مي‌دادند يكي از زنهاي امام حسين عليه السلام سقط كرد بچه خود را پس تعمير كرد سيف الدوله آنرا.

 

بالای صفحه

 

فقير گويد كه: در آن محل شريف قبرهاي شيعه واقع است، و مقبره ابن شهر آشوب و ابن منبر و سيد عالم فاضل ثقه جليل ابوالمكارم بن زهره در آنجا واقعست بلكه بني زهره كه بيتي شريف بوده‌اند در حلب تربت مشهوري در آنجا دارند.

 

ديگر واقعه ‌ايست كه در دير راهب اتفاق افتاده و اكثر مورخين و محدثين شيعه و سني در كتب خويش به اندك اتفاقي نقل كرده‌اند و حاصل جميع آنها آنست كه چون لشكر ابن زياد ملعون در كنار دير راهب منزل كردند سر حضرت حسين عليه السلام را در صندوق گذاشتند و موافق روايت قطب راوندي آن سر را بر نيزه كرده بودند و بر دور او نشسته حراست مي‌كردند، پاسي از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادي مي‌كردند آنگاه خوان طعام بنهادند و به خورش و خوردني بپرداختند ناگاه ديدند دستي از ديوار دير بيرون شد و با قلمي از آهن اين شعر را بر ديوار دير با خون نوشت:

 

 

شَفاَْهَ جَدّهِ يَوْمَ الْحِسابِ

 

اَتَرْجُوا اُمَّهٌ قَتَلَتْ حُسَيْناً

 

 

يعني آيا اميد دارند امتي كه كشتند حسين (ع) را شفاعت جد او را در روز قيامت. آن جماعت سخت بترسيدند و بعضي برخاستند كه آن دست و قلم را بگيرند ناپديد شد، چون بازآمدند و بكار خود مشغول شدند ديگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و اين شعر را نوشت:

 

 

وَ هُمْ يَوْمَ الْقيمَهِ فيِ الْعَذابِ

 

فَلاوَاللهِ لَيْسَ لَهُمْ شَفيعٌ

 

 

بالای صفحه

 

يعني به خدا قسم كه شفاعت كننده نخواهد بود قاتلان حسين عليه السلام را بلكه ايشان در قيامت در عذاب باشند، بازخواستند كه آن دست را بگيرند همچنان ناپديد شد چون باز به كار خود شدند ديگر باره بيرون شد و اين شعر را بنوشت:

 

 

وَ خالَفَ حُكْمُهُمْ حُكْمَ الْكِتابِ

 

وَ قَدْ قَتَلُوا الْحُسَيْنَ بِحُكْمِ جَوْرٍ

 

 

يعني چگونه ايشان را شفاعت كند پيغمبر (ص) و حال آنكه شهيد كردند فرزند عزيز او حسين (ع) را به حكم جور و مخالفت كرد حكم ايشان با حكم كتاب خداوند. آن طعام بر پاسبانان آن سر مطهر آن شب ناگوار افتاد و با تمام ترس و بيم بخفتند. نيم شب راهب را بانگي به گوش رسيد چون گوش فرا داشت همه ذكر تسبيح و تقديس الهي شنيد، برخاست و سر از دريچة دير بيرون كرد ديد از صندوقي كه در كنار ديوار دير نهاده‌اند نوري عظيم به جانب آسمان ساطع مي‌شود و از آسمان فرشتگان فوجي از پس فوج فرود آمدند و همي گفتند:

 

اَلسَّلامُ عَلًيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ اَلَّسلام عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ صَلَواتُ وَ سَلامُهُ عَلَيْكَ.

 

راهب را از مشاهدة اين احوال تعجب آمد و جزعي شديد و فزعي هولناك او را گرفت ببود تا تاريكي شب برطرف شد و سفيده صبح دميد، پس از صومعه بيرون شد و به ميان لشكر آمد و پرسيد كه بزرگ لشكر كيست؟ گفتند خولي اصبحي (عليه اللعنه) است. به نزد خولي (لعين) آمد و پرسش نمود كه در اين صندوق چيست؟ گفت سر مرد خارجي (نعوذبالله) است و او را در اراضي عراق بيرون شد و عبيدالله بن زياد او را به قتل رسانيد گفت نامش چيست؟ گفت حسين بن علي بن ابيطالب (عليهماالسلام). گفت نام مادرش كيست؟ گفت فاطمه زهراء دختر محمد المصطفي (صلي الله عليه و آله) راهب گفت هلاك باشد شما را بر آنچه كرديد، همانا احبار و علماي ما راست گفتند كه مي‌گفتند هر وقت اين مرد كشته شود آسمان خون خواهد باريد و اين نيست جز در قتل پيغمبر و وصي پيغمبر. اكنون از شما خواهش مي‌كنم كه ساعتي اين سر را با من گذاريد آنگاه رد كنم، گفتند ما اين سر را بيرون نمي‌آوريم مگر در نزد يزيد بن معاويه (عليه اللعنه) تا از وي جايزه بگيريم، راهب گفت جايزه تو چيست گفت بدره‌اي كه ده هزار درهم داشته است، گفت اين مبلغ را نيز عطا كنم گفت حاضر كن. راهب همياني آورد كه حامل ده هزار درهم بود، پس خولي (ملعون) آن مبلغ را گرفت و صرافي كرده و در دو هميان كرد و سر هر دو را مهر نهاد و به خزانه دار خود سپرد و آن سر مطهر را تا يك ساعت به راهب سپرد. پس راهب آن سر مبارك را به صومعه خويش برد و با گلاب شست و با مشك و كافور خوشبو گردانيد و بر سجاده خويش گذاشت و بناليد و بگريست و به آن سر منور عرض كرد يا ابا عبدالله به خدا قسم كه بر من گران است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداي تو نكردم، يا ابا عبدالله گاهي كه جدت را ملاقات كني شهادت بده كه من كلمه شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. پس گفت: اَشْهَدُ اَنْ لا اِله اِلاَّ اِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللهِ وَ اَشْهَدُ اَنَّ عَلِياً وَليُّ اللهِ. پس راهب سر مقدس را رد كرد و بعد از اين واقعه از صومعه بيرون شد و در كوهستان مي‌زيست و به عبادت و زهادت روزگاري به پاي برد تا از دنيا بيرون رفت.

 

پس لشكريان كوچ دادند و در نزديكي دمشق كه رسيدند از ترس آنكه مبادا يزيد (لعين) آن پولها را از ايشان بگيرد جمع شدند تا آن مبلغ را پخش كنند خولي (لعين) گفت تا آن دو هميان را آوردند چون خاتم برگرفت آن درهمها را سفال يافت و بر يك جانب هر يك نوشته بود: لا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِِمُونَ. و بر جانب ديگر مكتوب بود. وَ سَيَعْلَمُ الذينَ ظَلَمُو اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. خولي (لعين) گفت اين راز را پوشيده داريد و خود گفت: اِنّا لِلّهِ راجِعُونَ خَسِرَ الدُّنْيا وَالاخِرَهِ. يعني زيانكار دنيا و آخرت شدم و گفت آن سفالها را در نهر بردي كه نهري بود در دمشق ريختند.

 

برگرفته از کتاب منتهی الآمال

 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:27 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

ورود اسراء و رؤس شهداء به شام

 

شيخ كفعمي و شيخ بهائي و ديگران نقل كرده‌اند كه در روز اول ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسين عليه السلام را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بني‌اميه عيد بود، و روزي بود كه تجديد شد در آن روز احزان اهل ايمان، قُلتُ وَ يَحقُ اَن يُقال:

 

اَمَوِيَّهٌ بِالشّام مِنْ اَعْيادِها

 

كانَتْ مَاتِمُ بِالْعِراقِ تَعُدُّها

 

 

سيد ابن طاوس (ره) روايت كرده كه چون اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله را با سر مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السلام از كوفه تا دمشق سير دادند چون نزديك دمشق رسيدند جناب ام كلثوم (ع) نزديك شمر (ملعون) رفت و به او فرمود مرا با تو حاجتي است،‌ گفت حاجت تو چيست؟ فرمود اينك شهر شام است، چون خواستي ما را داخل كن كه سرهاي شهدا را از بين محامل بيرون ببرند و پيش دارند تا مردم به تماشاي آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند چه ما رسوا شديم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر (ملعون) كه مايه هر شر و شقاوت بود چون تمناي او را دانست برخلاف مراد او ميان بست، فرمان داد تا سرهاي شهدا را بر نيزه‌ها كرده و در ميان محامل و شتران حرم بازدارند و ايشان را از همان دروازه ساعات كه انجمن رعيت و رعايت بود در آوردند تا مردم نظاره بيشتر باشند و ايشان را بسيار نظر كنند.

علامه مجلسي (ره) در جلاء العيون فرموده كه در بعض از كتب معتبره روايت كرده‌اند كه سهل بن سعد گفت من در سفري وارد دمشق شدم. شهري ديدم در نهايت معموري و اشجار و انهار بسيار و قصور رفيعه و منازل بيشمار و ديدم كه بازارها را آئين بسته‌اند و پرده‌ها آويخته‌اند و مردم زينت بسيار كرده‌اند و دف و نقاره و انواع سازها مي‌نوازند. با خود گفتم مگر امروز عيد ايشان است، تا آنكه از جمعي پرسيدم كه مگر در شام عيدي هست كه نزد ما معروف نيست؟ گفتند اي شيخ مگر تو در اين شهر غريبي؟ گفتم من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلي الله عليه و آله رسيده‌ام. گفتند اي سهل ما تعجب داريم كه چرا خون از آسمان نمي‌بارد و چرا زمين سرنگون نمي‌گردد. گفتم چرا؟ گفتند اين فرح و شادي براي آن است كه سر مبارك حسين بن علي عليهماالسلام را از عراق براي يزيد (پليد) به هديه آورده‌اند. گفتم سبحان الله سر امام حسين عليه السلام را مي‌آورند و مردم شادي مي‌كنند! پرسيدم كه از كدام دروازه داخل مي‌كنند؟ گفتند از دروازه ساعات. من به سوي آن دروازه شتافتم چون به نزديك دروازه رسيدم ديدم كه رايت كفر و ضلالت از پي يكديگر مي‌آورند، ناگاه ديدم كه سواري مي‌آيد و نيزه در دست دارد و سري بر آن نيزه نصب كرده‌ است كه شبيه‌ترين مردم است به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله پس زنان و كودكان بسيار ديدم بر شتران برهنه سوار كرده مي‌آورند، پس من رفتم به نزديك يكي از ايشان و پرسيدم كه تو كيستي؟ گفت من سكينه دختر امام حسين عليه السلامم. گفتم من از صحابه جد شمايم، اگر خدمتي داري به من بفرما. جناب سكينه (ع) فرمود كه بگو به اين بدبختي كه سر پدر بزرگوارم را دارد از ميان ما بيرون رود و سر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منور و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) اينقدر بي‌حرمتي روا ندارند. سهل گفت من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت، گفتم آيا ممكن است كه حاجت مرا برآوري و چهارصد دينار طلا از من بگيري؟ گفت حاجت تو چيست؟ گفتم حاجت من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون بري و پيش روي ايشان بروي آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد. و به روايت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر يك سنگسياه شده بود و بر يك جانبش نوشته بود: وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمونَ.

و بر جانب ديگر: وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.

قطب راوندي از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت به خدا سوگند كه در دمشق ديدم سر مبارك جناب امام حسين عليه السلام را بر سر نيزه كرده بودند و در پيش روي آن جناب كسي سوره كهف مي‌خواند چون به اين آيه رسيد:

اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَجَباً.

به قدرت خدا سر مقدس سيدالشهداء عليه السلام به سخن درآمد و به زبان فصيح گويا گفت امر من از قصه اصحاب كهف عجيبتر است و اين اشاره است به رجعت آن جناب براي طلب خون خود.

پس آن كافران حرم و اولاد سيد پيغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاي اسيران بود بازداشتند، و مرد پيري از اهل شام به نزد ايشان آمد و گفت الحمدلله كه خدا شما را كشت و شهر ما را از مردان شما راحت داد و يزيد (ملعون) را بر شما مسلط گردانيد. چون سخن خود را تمام كرد جناب امام زين العابدين عليه السلام فرمود كه اي شيخ آيا قرآن خوانده‌اي گفت بلي فرمود كه اين آيه را خوانده‌اي:

قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَيهِ اَجْراً اِلاَّ المَوَدَّهَ فِي الْقُرْبي.

گفت بلي، آن جناب فرمود آنها مائيم كه حق تعالي مودت ما را مزد رسالت گردانيده است، باز فرمود كه اين آيه را خوانده‌اي؟ وَاتِ ذَالْقُربي حَقَّهُ.

گفت بلي، فرمود كه مائيم آنها كه حق تعالي پيغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند، آيا اين آيه را خوانده‌اي؟ وَ اعْلَمْوا اَنَّما غَنْمِتُمْ مِنْ شَيء فًاِن لِلّهِ خًمُسَهُ وَ للرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي. گفت بلي، حضرت فرمود كه مائيم ذوي القربي كه اقرب قرباي آن حضرتيم. آيا خوانده‌اي اين آيه را. اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيْذْهِبَ عَنْكُمٌ الرّجْس اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهّرِكُمْ تَطْهيراً. گفت بلي، حضرت فرمود كه مائيم اهلبيت رسالت كه حق تعالي شهادت به طهارت ما داده است. آن مرد پير گريان شد و از گفته‌هاي خود پشيمان گرديد و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانيد و گفت خداوندا بيزاري مي‌جويم به سوي تو از دشمنان آل محمد از جن و انس، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه اگر توبه كنم آيا توبه من قبول مي‌شود فرمود بلي، آن مرد توبه كرد چون خبر او به يزيد (پليد) رسيد او را به قتل رسانيد.

از حضرت امام محمد باقر (ع) مرويست كه چون فرزندان و خواهران و خويشان حضرت سيدالشهداء عليه السلام را به نزد يزيد پليد بردند بر شتران سوار كرده بودن بيعماري و محمل، يكي از اشقياي اهل شام گفت ما اسيران نيكوتر از ايشان هرگز نديده بوديم، سكينه خاتون عليهاالسلام فرمود اي اشقياء مائيم سبايا و اسيران آل محمد (ص).

شيخ جليل و عالم خبير حسن بن علي طبري كه معاصر علامه و محقق است در كتاب امام حسين عليه السلام به شام گفته كه اهلبيت را از كوفه به شام ده بده سير مي‌دادند تا به چهار فرسخي از دمشق رسيدند بهر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ايشان مي‌كردند، و بر در شهر سه روز ايشان را باز گرفتند تا شهر بيارايند و هر حلي و زيوري و زينتي كه در آن بود به آئينها بستند به صفتي كه كسي چنان نديده بود. قريب پانصد هزار مرد و زن با دفها و اميران ايشان با طبلها و كوسها و بوقها و دهلها بيرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند، جمله اهل ولايت دست و پاي خضاب كرده و سرمه در چشم كشيده روز چهارشنبه شانزدهم ربيع الاول به شهر رفتند از كثرت خلق گوئي كه رستخيز بود چون آفتاب برآمد ملاعين سرها را به شهر درآوردند از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه يزيد لعين رسيدند. يزيد (ملعون) تخت مرصع نهاده بود خانه و ايوان آراسته بود و كرسيهاي زرين و سيمين راست و چپ نهاده حجاب بيرون آمدند و اكابر ملاعين را كه با سرها بودند به پيش يزيد (ولدالزنا) بردند و احوال بپرسيد، ملاعين گفتند به دولت امير دمار از خاندان ابوتراب درآورديم و حالها باز گفتند و سرهاي اولاد رسول را (عليهم السلام) آنجا بداشتند و در اين شصت و شش روز كه ايشان در دست كافران بودند هيچ بشري بر ايشان سلام كردن نتوانست.

و هم نقل كرده از سهل بن سعد الساعه كه من حج كرده بودم به عزم زيارت بيت المقدس متوجه شام شدم چون به دمشق رسيدم شهري ديدم كه پرفرح و شادي و جمعي را ديدم كه در مسجد پنهان و نوحه مي‌كردند و تعزيت مي‌داشتند، و پرسيدم شما چه كسانيد؟ گفتند ما از مواليان اهلبيتم و امروز سر امام حسين عليه السلام و اهلبيت او را به شهر آوردند. سهل گويد كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شيهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخيزي ديدم تا سواد اعظم برسيد، ديدم كه سرها مي‌آورند بر نيزه‌ها كرده. اول سر جناب عباس عليه السلام را آوردند و در عقب سرها عورات حسين عليه السلام مي‌آمدند. و سر حضرت امام حسين عليه السلام را ديدم با شكوهي تمام و نوري عظيم از او مي‌تافت با ريش مدور كه موي سفيد با سياه آميخته بود و به وسمه خضاب كرده و سياهي چشمان شريفش نيك سياه بود و ابروهايش پيوسته بود و كشيده بيني بود، و تبسم كنان به جانب آسمان، چشم گشوده بود به جانب افق و باد محاسن او را مي‌جنبانيد به جانب چپ و راست، پنداشتي كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام است.

عمرو بن منذر همداني گويد: جناب ام كلثوم عليهاالسلام را ديدم چنانكه پنداري فاطمه زهرا عليهاالسلام است چادر كهنه بر سر گرفته و روي بند بر روي بسته، من نزديك رفتم و امام زين العابدين عليه السلام و عورات خاندان را سلام كردم مرا فرمودند: اي مؤمن اگر بتواني چيزي بدين شخص ده كه سر حضرت حسين (ع) را دارد كه به پيش برد ه از نظاره‌گيان ما را زحمت است، من صد درهم بدادم بدان لعين كه سر داشت كه سر حضرت حسين عليه السلام را پيشتر داد و از عورات دور شود بدين منوال مي‌رفتند تا نزد يزيد پليد بنهادند. انتهي.

 

برگرفته از کتاب منتهی الآمال

 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:28 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

ورود اهل بيت(ع) به مجلس يزيد پليد
سخنان حضرت زینب (س) در مجلس یزید
سخنان حضرت امام زین العابدین (ع) در مجلس یزید
يزيد ملعون چون از ورود اهلبيت طاهره عليهم السلام به شام آگهي يافت مجلس آراست و به زينت تمام بر تخت خويش نشست و ملاعين اهل شام را حاضر كرد، از آن سوي اهل بيت حضرت رسول صلي الله عليه و آله را با سرهاي شهداء عليهم السلام در باب دالاماره حاضر كردند در طلب رخصت باز ايستادند. نخستين زحر بن قيس (لعنه) كه مأمور بردن سر حضرت حسين عليه السلام بود رخصت حاصل كرده بر يزيد (پليد) داخل شد، يزيد (لعنه) از او پرسيد كه واي بر تو خبر چيست؟
گفت يا اميرالمؤمنين بشارت باد ترا كه خدايت فتح و نصرت داد همانا حسين بن علي با هيجده تن از اهلبيت خود و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كرديم كه جانب صلح و صلاح را فرو گذارد و سر به فرمان عبيدالله بن زياد فرود آورد و اگرنه مهياي قتال شود ايشان اطاعت عبيدالله بن زياد را قبول نكردند و جانب قتال را اختيار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر برايشان بيرون شديم و از هر ناحيه و جانب ايشان را احاطه كرديم و حمله گران افكنديم و با شمشير تاخته بر ايشان بتاختيم و سرهاي ايشان را موضع آن شمشيرها ساختيم، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه بهر پستي و بلندي پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند با خدا يا اميرالمؤمنين به اندك زماني كه ناقه را نحر كنند يا چشم خوابيده به خواب آشنا گردد تمام آنها را با تيغ درگذرانديم و اول تا آخر ايشان را مقتول و مذبوح ساختيم. اينك جسدهاي ايشان در آن بيابان برهنه و عريان افتاده با بدنهاي خون آلوده و صورتهاي بر خاك نهاده همي خورشيد بر ايشان مي‌تابد، و باد خاك و غبار برايشان مي‌انگيزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همي زيارت كنند در بيابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاي آورد يزيد (ملعون) لختي سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت اگر حسين را نمي‌كشتيد من از كردار شما بهتر خوشنود مي‌شدم و اگر من حاضر بودم حسين را معفو مي‌داشتم و او را عرصه هلاك و دمار نمي‌گذاشتم.
بعضي گفته‌اند كه چون زحر (لعين) واقعه را براي يزيد (پليد) نقل كرد آن ملعون بسيار متوحش شد و گفت ابن زياد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائي به زحر نداد و او را نزد خود بيرون كرد.
و اين معجزه بود از حضرت سيدالشهداء عليه السلام چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زهير بن قين خبر داد كه زحر بن قيس سر مرا براي يزيد خواهد برد به اميد عطا و عطائي به وي نخواهد كرد، چنانچه محمد بن جرير طبري نقل كرده.
پس مخف ربن ثعلبه كه مأمور به كوچ دادن اهلبيت عليهم السلام بود از در دارالامارة درآمد و ندا در داد و گفت: هذا مَحْفَر بْن ثَعْلَبَه اَتي اَميرَالْمُؤمِنينَ بالِلئامِ الْفَجَره.
 
يعني من مخفر بن ثعلبه هستم كه لئام فجره را به درگاه اميرالمؤمنين يزيد (پليد) آورده‌ام. حضرت سيد سجاد عليه السلام فرمود آنچه مادر مخفر زائيده شريرتر و لئيم‌تر است. و به روايت شيخ ابن نما اين كلمه را يزيد جواب مخفر داد و شايد اين اولي باشد چه آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السلام با اين كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مي‌كرد.
شيخ مفيد (ره) فرموده در بين راه شام با احدي از آن كافران كه همراه سر مقدس بودند تكلم نكرد، و گفتن يزيد اين نوع كلمات را گاهي شايد از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسين را نفرمودم و راضي به آن نبودم و جمله از اهل تاريخ گفته‌اند كه در هنگامي كه خبر ورود اهلبيت عليهم السلام به يزيد رسيد آن ملعون در قصر جيرون و منظر آنجا بود و همينكه از دور نگاهش به سرهاي مبارك بر سر نيزه‌ها افتاد از روي طرب و نشاط اين دو بيت انشاد كرد:
تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلي رُبي جَيْروُنٍ
فَلَقَدْ قَضَيْتُ مِنَ الَْغريمِ دُيُوني
لَمّا بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ وَ اَشْرَقَتْ
نَعْبَ الْغُرابِ قُلْتَ صِحْ اَوْلا تَصِحْ
مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كيفر خواستن از رسول اكرم صلي الله عليه و آله بوده يعني رسول خدا (ص) پدران و عشيرة مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهي از اولاد او نمودم، چنانچه صريحاً اين مطلب كفرآميز را در اشعاري كه بر اشعار ابن زبعري افزود در مجلس ورود اهلبيت عليهم السلام خوانده:
وَعَدَ لْنا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ
قَد‎ْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ‌ ساداتِهِمْ

(الخ)
بالجمله چون سرهاي مقدس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام را در طشتي از زر به نزد يزيد (لعين) نهادند و يزيد (پليد) كه مدام عمرش به شرب مدام مي‌پرداخت اين وقت از شرب خمر نيك سكران بود و از نظارة سر دشمن خود شاد و فرحان گشت، و اين اشعار را گفت:

 

 

يَلْمَعُ في طَستٍ مِنَ اللّجَيْنٍ
كَيْفَ رَاَيْتَ الضَّرْبَ يا حُسَيْنُ
يا لَيْتَ مَنْ شاهَدَ فيِ الْحُنَيْنِ
يا حُسْنُهُ يَلْمَعُ بِالْيَدَيْنِ
كاَنَّما حُفّ بِوَرْ دَنَيْنِ
شَفَيْتُ غِلّي مِنْ‌دَمِ الْحُسَيْنِ

يَرَوْنَ فِعْلِي الْيَوْمَ بِالْحُسَيْنِ
و شيخ مفيد (ره) فرمود كه چون سر مطهر حضرت را با ساير سرهاي مقدس در نزد او گذاشتند يزيد ملعون اين شعر گفت:

 

 

عَلَيْنا وَهُمْ كانُوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
نُفَلّقُ هاماً مِنْ رِجالِ اَعِزَّهٍ

يحيي بن حكم كه برادر مروان بود و با يزيد در مجلس نشسته بود اين دو شعر قرائت كرد:

 

 

مِن ابْنِ زيادِ الْعَبْدِ ذي النَّسَبِ الْوَغْل
وَ بِنْتُ رَسُول اللهِ لَيْسَتْ بِذي نَسْلٍ
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَذْني قِرابَهً
سُميَّه اَمْسي نَسْلُها عَدَدَ الْحَصي
يزيد (پليد) دست بر سينه‌ او زد و گفت ساكت شو يعني در چنين مجلس جماعت آل زياد را شناعت مي كني و بر قلت آل مصطفي دريغ مي‌خوري.
بالجمله چون سرهاي مبارك را بر يزيد (ملعون) وارد كردند، اهلبيت عليهم السلام را نيز درآوردند در حالتي كه ايشان را به يك رشته بسته بودند و حضرت علي بن الحسين عليه السلام در غل جامعه بود و چون يزيد (ملعون) ايشان را به آن هيئت ديد گفت خدا قبيح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بين شما و او قرابت و خويشي بود ملاحظه شماها را مي‌نمود و اين نحو بدرفتاري با شما نمي‌نمود و به اين هئيت و حال شما را براي من روانه نمي‌كرد.
و به روايت ابن نما از حضرت سجاد عليه السلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجير و غل بودند، چون نزد يزيد (خبيث) ايستادند، حضرت سيد سجاد عليه السلام رو كرد به يزيد و فرمود آيا رخصت مي‌دهي مرا تا سخن گويم؟ گفت بگو ولكن هذيان مگو. فرمود من در موقفي مي‌باشم كه سزاوار نيست از مانند من كسي كه هذيان سخن گويد، آنگاه فرمود اي يزيد ترا به خدا سوگند مي‌دهم چه گمان مي‌بري با رسول خدا صلي الله عليه و آله اگر ما را بدين حال ملاحظه فرمايد؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سيدالشهداء فرمود اي يزيد دختران رسول خدا (ص) را كسي اسير مي‌كند! اهل مجلس و اهل خانه يزيد از استماع اين كلمات گريستند چندانكه صداهاي گريه و شيون بلند شد، پس يزيد (لعين) حكم كرد كه ريسمانها را بريدند و غلها را برداشتند.
شيخ جليل علي بن ابراهيم القمي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه چون سر مبارك حضرت سيدالشهداء را با حضرت علي بن الحسين و اسراي اهلبيت عليهم السلام بر يزيد (لعين) وارد كردند علي بن الحسين عليه السلام را غل در گردن بود يزيد (ملعون) با او گفت اي علي بن الحسين حمد مرخدائي را كه كشت پدرت را حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسي باد كه كشت پدر مرا. يزيد (پليد) چون اين بشنيد در غضب شد و فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود هرگاه بكشي مرا پس دختران رسول خدا (ص) را كه برگرداند به سوي منزلگاهشان و حال آنكه محرمي جز من ندارند يزيد (ملعون) گفت تو بر مي‌گرداني ايشان را به جايگاه خودشان. پس يزيد (پليد) سوهاني طلبيد و شروع كرد به سوهان كردن غل جامعه كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت اي علي بن الحسين آيا مي‌داني چه اراده كردم بدين كار؟ فرمود بلي، خواستي كه ديگري را بر من منت و نيكي نباشد، يزيد (لعين) گفت اين بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم. پس يزيد (خبيث) اين آيه را خواند:
ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَهٍ فبما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُوعَنْ كَثيرٍ.
حاصل ترجمه آنست كه گرفتاري ها كه به مردم مي ‌رسد به سبب كارهاي خودشان است و خدا در گذشت كند از بسياري. حضرت فرمودند چنين است كه تو گمان كرده‌اي اين آيه درباره ما فرود نيامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده اين است:
ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَهٍ فِي الاَرْضِ وَلا في اَنْفُسِكُمْ اِلاَّ في كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرِاَها الايه.
مضمون آيه آنكه نرسد مصيبتي به كسي در زمين و نه در جانهاي شما آدميان مگر آنكه در نوشته آسماني است پيش از آنكه خلق كنيم او را تا افسوس نخوريد بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشويد براي آنچه شما را آمده. پس حضرت مائيم كساني كه چنين هستند.
بالجمله يزيد (ملعون) فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتي در پيش روي او نهادند و اهلبيت عليهم السلام را در پشت سر او نشانيدند تا بسر حسين (ع) نگاه نكنند، سيد سجاد عليه السلام را چون چشم مبارك بر آن سر مقدس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا ميل نفرمود، و چون نظر حضرت زينب سلام الله عليها بر آن سر مقدس افتاد بي‌طاقت شد و دست برد گريبان خود را چاك كرد و با صداي حزيني كه دلها را مجروح مي‌كرد ندبه آغاز نمود و مي‌گفت يا حسينا واي حبيب رسول خدا واي فرزند مكه و مني، اي فرزند دلبند فاطمه زهراء و سيدة نساء، اي فرزند دختر مصطفي. اهل مجلس آن لعين به گريه درآمدند و يزيد خبيث پليد ساكت بود.
وَ يَتْرُكُ زَنْدَ الْغَيْظِ فيِ الصَّدر واريا
بِحالٍ بِها تَشْجينَ حَتَّي الاَعادِيا
وَ مِمّا يُزيلُ الْقَلْبَ عَنْ مُمْتَقِرّها
وُقوُفُ بَناتِ الْوَحيِ عِنْدَ طَليقِها
پس صداي زني هاشميه كه در خانه يزيد (پليد) بود به نوحه و ندبه بلند شد و مي‌گفت: يا حبيباه يا سيد اهلبيتاه يان محمداه، اي فريادرس بيوه زنان و پناه يتيمان، اي كشته تيغ اولاد زناكاران. بار دگر حاضران كه آن ندبه را شنيدند گريستند و يزيد (پليد) بي‌حيا هيچ از اين كلمات متأثر نشد و چوب خيزراني طلبيد و به دست گرفت و بر دندانهاي مبارك آن حضرت مي‌كوفت و اشعاري مي گفت كه حاصل بعضي از آنها آنكه اي كاش اشياخ بني اميه كه در جنگ بدر كشته شدند حاضر مي‌بودند و مي‌ديدند كه من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان كشيدم و خوشحال مي‌شدند و مي‌گفتند اي يزيد (ولدالزنا) دستت شل نشود كه نيك انتقام كشيدي.
 
چون ابوبرزة‌ اسلمي كه حاضر مجلس بود و از پيش يكي از صحابه حضرت رسول (ص) بوده نگريست كه يزيد (خبيث) چون بر دهان مبارك حضرت حسين عليه السلام مي‌زند گفت اي يزيد (لعين) واي بر تو آيا دندان حسين را به چوب خيزران مي‌كوبي گواهي مي‌دهم كه من ديدم رسول خدا (صلي الله عليه و آله) دندانهاي او را و برادر او حسن (عليه السلام) را مي‌بوسيد و مي‌مكيد و مي‌فرمود شما دو سيد جوانان اهل بهشتيد، خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند قاتل شما را و ساخته كند از براي او جهنم را. يزيد (ملعون) از اين كلمات در غضب شد و فرمان داد تا او را بر زمين كشيدند و از مجلس بيرون بردند. اين وقت جناب زينب دختر اميرالمؤمنين عليهماالسلام برخاست و خطبه خواند كه خلاصة آن به فارسي چنين مي‌آيد:
حمد و ستايش مختص يزدان پاك است كه پروردگار عالميان است و درود و صلوات از براي خواجه لولاك رسول او محمد و آل او صلوات الله عليهم اجمعين است. هر آينه خداوند راست فرموده هنگامي كه فرمود:
ثُمَّ كانَ عاقِبَه الّذيَ اَساؤُ السُّوي اَنْ كَذَّبْوا بِاياتِ اللهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهزِؤُنَ.
حضرت زينب سلام الله عليها از اين آيه مباركه اشاره فرمود كه يزيد و اتباع او (لعنهم الله) كه سر از فرمان خداي برتافتند و آيات خدا را انكار كردند بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. آنگاه روي با يزيد (پليد) آورد و فرمود:
هان اي يزيد (لعين) آيا گمان مي كني كه چون زمين و آسمان را بر ما تنگ كردي و ما را شهر تا شهر مانند اسيران كوچ دادي از منزلت و مكانت ما كاستي و بر حشمت و كرامت خود افزودي و قربت خود را در حضرت يزدان به زيادت كردي كه از اين جهت آغاز تكبر و تنمر نمودي و بر خويشتن بيني بيفزودي و يك باره شاد و فرحان شدي كه مملكت دنيا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافي گشت، نه چنين است اي يزيد (لعين) عنان بازكش و لختي به خود باش مگر فراموش كردي فرمايش خدا را كه فرموده: البته گمان نكنند آنانكه كفر ورزيدند كه مهلت دادن ما ايشان را بهتر است از براي ايشان همانا مهلت داديم ايشان را تا بر گناه خود بيفزايند و از براي ايشانست عذابي مهين. آيا از طريق عدالت است اي پسر طلقا كه زنان و كنيزان خود را در پس پرده‌داري و دختران رسول خدا (ص) را چون اسيران شهر به شهر بگرداني همانا پردة حشمت و حرمت ايشان را هتك كردي و ايشان را از پرده برآوردي و در منازل و مناهل به همراهي دشمنان كوچ دادي و مطمح نظر هر نزديك و دور و ضيع و شريف ساختي در حالتي كه از مردان و پرستاران ايشان كسي با ايشان نبود و چگونه اميد مي‌رود كه نگاهباني ما كند كسي كه جگر آزادگان را بخايد و از دهان بيفكند و گوشتش به خون شهيدان برويد و نمو كند، كنايه از آنكه از فرزند هند جگرخواره چه توقع بايد داشت و چه بهر توان يافت و چگونه درنگ خواهد كرد در دشمني ما اهلبيت كسي كه بغض و كينه ما را از بدر و احد در دل دارد و هميشه به نظر دشمني ما را نظر كرده پس بدون آنكه جرم و جريرتي بر خود داني و بي‌آنكه امري عظيم شماري شعري بدين شناعت مي‌خواني:
ثُمَّ قالوُا يا يَزيُد لاتَشَلْ
لاَ هَلّووُا وَ اسْتَهَلّوُا فَرِحاً
بالای صفحه
و با چوبي كه در دست داري بر دندانهاي ابوعبدالله عليه السلام سيد جوانان بهشت مي‌زني و چرا اين بيت را نخواني و حال آنكه دلهاي ما را مجروح و زخمناك كردي و اصل و بيخ ما را بريدي از اين جهت كه خون ذريه پيغمبر (ص) را ريختي و سلسلة آل عبدالمطلب را كه ستارگان روي زمينند گسيختي و مشايخ خود را ندا مي‌كني و گمان داري كه نداي تو را مي‌شنوند، و البته زود باشد كه به ايشان ملحق شوي و آرزو كني كه شل بودي و گنگ بودي و نمي‌گفتي آنچه را كه گفتي و نمي‌كردي آنچه را كه كردي، لكن آرزو سودي نكند آنگاه حق تعالي را خطاب نمود و عرض كرد بار الها بگير حق ما را و انتقام بكش از هر كه با ما ستم كرد و نازل گردان غضب خود را بر هر كه خون ما ريخت و حاميان ما را كشت.
پس فرمود: هان اي يزيد (پليد) قسم به خدا كه نشكافتي مگر پوست خود را و نبريدي مگر گوشت خود را، و زود باشد كه بر رسول خدا وارد شوي در حالتي كه متحمل باشي وزر ريختن خون ذريه او را و هتك حرمت عترت او را در هنگامي كه حق تعالي جمع مي‌كند پراكندگي ايشان را و مي‌گيرد حق ايشان و گمان مبر البته آنان را كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه ايشان زنده و در راه پروردگار خود روزي مي‌خورند و كافي است ترا خداوند از جهت داوري، و كافي است محمد صلي الله عليه و آله ترا براي مخاصمت و جبرئيل براي ياري او و معاونت و زود باشد كه بداند آن كسي كه تو را دستيار شد و بر گردن مسلمانان سوار كرد و خلافت باطل براي تو مستقر گردانيد و چه نكوهيده بدلي براي ظالمين هست و خواهيد دانست كه كدام يك از شما مكان او بدتر و ياور او ضعيفتر است و اگر دوراهي روزگار مرا بازداشت كه با تو مخاطبه و تكلم كنم همانا من قدر ترا كم مي‌دانم و سرزنش ترا عظيم و توبيخ ترا كثير مي‌شمارم چه اينها در تو اثر نمي‌كند و سودي نمي‌بخشد، لكن چشمها گريان و سينه‌ها بريان است چه امري عجيب و عظيم است نجيباني كه لشكر خداوندند به دست طلقاء كه لشكر شيطانند كشته گردند و خون ما از دستهاي ايشان بريزد و دهان ايشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد و آن جسدهاي پاك و پاكيزه را گرگهاي بيابان به نوبت زيارت كنند و آن تنهاي مبارك را مادران بچه كفتارها بر خاك بمالند. اي يزيد (لعين) اگر امروز ما را غنيمت خود دانستي زود بادشد كه اين غنيمت موجب غرامت تو گردد در هنگامي كه نيابي مگر آنچه را كه پيش فرستادي و نيست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكايت ما و اعتماد ما اكنون هر كيد و مكري كه تواني بكن و هر سعي كه خواهي به عمل آور و در عداوت ما كوشش فرو مگذار و با اين همه به خدا سوگند كه ذكر ما را نتواني محو كرد و وحي ما را نتواني دور كرد، و با زنداني فرجام ما را و درك نخواهي كرد غايت و نهايت ما را و عار كردار خود را از خويش نتواني دور كرد و رأي تو كذب و عليل و ايام سلطنت تو قليل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده است كه منادي حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است. سپاس و ستايش خداوندي را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از خدا سوال مي‌كنم كه ثواب شهداي ما را تكميل فرمايد و هر روز بر اجر ايشان بيفزايد و در ميان ما خليفه ايشان باشد و احسانش را بر ما دائم دارد كه اوست خداوند رحيم و پروردگار ودود، و كافي است در هر امري و نيكو وكيل است.
يزيد (پليد) را موافق نمي ‌افتاد كه جناب زينب (ع) را بدين سخنان درشت و كلمات شتم آميز مورد غضب و سخط دارد، خواست كه عذري بتراشد كه زنان نوائح بيهشانه سخن كنند، و اين قسم سخنان از جگر سوختگان پسنديده است لاجرم اين شعر را بگفت:
ما اَهْوَنَ الْمَوْتُ عَليَ الّوائِح
يا صَيْحَه تُحْمَدُ مِنْ صَوائح
آنگاه يزيد (ملعون) با حاضرين اهل شام مشورت كرد كه با اين جماعت چه عمل نمايم آن خبيثان كلام زشتي گفتند كه معني آن مناسب ذكر نيست و مرادشان آن بود كه تمام را با تيغ در گذران. نعمان بن بشير كه حاضر مجلس بود گفت اي يزيد ببين تا رسول خدا (ص) با ايشان چه صنعت داشت آن كن كه رسول خدا (ص) كرد.
 
و مسعودي نقل كرده: وقتي كه اهل مجلس يزيد (پليد) اين كلام را گفتند حضرت باقر عليه السلام شروع كرد به سخن، و در آن وقت دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود پس حمد و ثنا گفت خداي را پس رو كرد بيزيد (لعين) و فرمود اهل مجلس تو در مشورت تو رأي دادند به خلاف اهل مجلس فرعون در مشورت كردن فرعون با ايشان در امر موسي و هرون چه آنها گفتند ارجه و اخاه و اين جماعت رأي دادند بكشتن ما و براي اين سببي است. يزيد (پليد) پرسيد كه سببش چيست؟ فرمود اهل مجلس فرعون اولاد حلال بودند و اين جماعت اولاد حلال نيستند و نمي‌كشد انبياء و اولاد ايشان را مگر اولادهاي زنا، پس يزيد (لعين) از كلام باز ايستاد و خاموش گرديد.
اين هنگام به روايت سيد و مفيد از مردم شام مردي سرخ رو نظر كرد به جناب فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السلام پس رو كرد به يزيد (ولدالزنا) و گفت يا اميرالمؤمنين هب لي هذه الجاريه يعني اين دخترك را به من ببخش جناب فاطمه عليهاالسلام فرمود چون اين سخن بشنيدم بر خود بلرزيدم و گمان كردم كه اين مطلب از براي ايشان جايز است. پس به جامة عمه‌ام جناب زينب (ع) چسبيدم و گفتم عمه يتيم شدم اكنون بايد كنيز مردم شوم ! جناب زينب (ع) روي با شامي كرد و فرمود دروغ گفتي والله و ملامت كرده شدي، به خدا قسم اين كار براي تو و يزيد صورت نبندد و هيچيك اختيار چنين امري نداريد. يزيد (ملعون) در خشم شد و گفت سوگند با خداي دروغ گفتي اين امر براي من روا است و اگر خواهم بكنم مي‌كنم.
حضرت زينب سلام الله عليها فرمود نه چنين است به خدا سوگند حق تعالي اين امر را براي تو روا نداشته و نتواني كرد مگر آنكه از ملت ما بيرون شوي و ديني ديگر اختيار كني. يزيد (لعين) از اين سخن خشمش زيادتر شد و گفت در پيش روي من چنين سخن مي‌گوئي همانا پدر و برادر تو از دين بيرون شدند (نعوذبالله).
جناب زينب عليهاالسلام فرمود به دين خدا و دين پدر و برادر من، تو و پدر و جدت هدايت يافتند اگر مسلمان باشي. يزيد (پليد) گفت دروغ گفتي اي دشمن خدا.
حضرت زينب سلام الله عليها فرمود اي يزيد اكنون تو امير و پادشاهي و هر چه مي‌خواهي از روي ستم فحش و دشنام مي‌دهي و ما را مقهور مي‌داري. يزيد (پليد) گويا شرم كرد و ساكت شد، آن مرد شامي ديگرباره سخن خود را اعاده كرد، يزيد گفت دور شو خدا مرگت دهد، آن مرد شامي از يزيد پرسيد ايشان كيستند؟
يزيد (پليد) گفت: آيا فاطمه دختر حسين و آن زن دختر علي است، شامي گفت حسين پسر فاطمه و علي پسر ابوطالب؟ يزيد گفت بلي، آن مرد شامي گفت لعنت كند خداوند ترا اي يزيد (پليد) عترت پيغمبر خود را مي‌كشي و ذريه او را اسير مي‌كني به خدا سوگند كه من گمان نمي‌كردم ايشان را جز اسيران روم، يزيد (لعين) گفت به خدا سوگند ترا نيز بايشان مي‌رسانم و امر كرد كه او را گردن زدند ره.
شيخ مفيد (ره) فرمود پس يزيد (خبيث) امر كرد تا اهلبيت را با علي بن الحسين عليهم السلام در خانه عليحده كه متصل به خانه خودش بود جاي دادند و به قولي ايشان را در موضع خرابي حبس كردند كه نه دافع گرما بود و نه حافظ سرما چنانكه صورتهاي مباركشان پوست انداخت، و در اين مدتي كه در شام بودند نوحه و زاري بر حضرت امام حسين عليه السلام مي‌كردند.
و روايت شده كه در اين ايام در ارض بيت المقدس هر سنگي كه از زمين برمي‌داشتند از زيرش خون تازه مي‌جوشيد. و جمعي نقل كرده‌اند كه يزيد (لعين) امر كرد سر مطهر امام عليه السلام را بر در قصر شوم او نصب كردند و اهلبيت (ع) را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدرات اهلبيت عصمت جلالت عليهم السلام داخل خانه آن لعين شدند زنان آل ابوسفيان زيورهاي خود را كندند و لباس ماتم پوشيدند و صدا به گريه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبدالله بن عامر كه در آن وقت زن يزيد بود و پيشتر در حباله حضرت امام حسين عليه السلام بود پرده را دريد و از خانه بيرون دويد و به مجلس آن لعين آمد در وقتي كه مجمع عام بود گفت اي يزيد سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله را بر در خانه من نصب كرده‌اي! يزيد (ملعون) برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگردانيد و گفت اي هند نوحه و زاري كن بر فرزند رسول خدا و بزرگ قريش كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد و من به كشتن او راضي نبودم.
علامة‌ مجلسي (ره) در جلاء العيون پس از آنكه حكايت مرد سرخ روي شامي را نقل كرده فرموده پس يزيد (لعين) امر كرد كه اهلبيت رسالت عليهم السلام را به زندان بردند، حضرت امام زين العابدين عليه السلام را با خود به مسجد برد و خطيبي را طلبيد و بر منبر بالا كرد، آن خطيب (ملعون) ناسزاي بسيار به حضرت اميرالمؤمنين و امام حسين عليهماالسلام گفت و يزيد و معاويه عليهمااللعنه را مدح بسيار كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السلام ندا كرد او را كه:
وَيْلَكَ اَيُّهَا الْخاطِبُ اشتريت مَرْضاه الْمَخْلوُقِ بِسَخطِ الخالِقِ فَتَبَّوء مَقْعَدُكَ مِنَ النّار.
يعني واي بر تو اي خطيب كه براي خوشنودي مخلوق خدا را به خشم آوردي جاي خود را در جهنم مهيا بدان.
پس حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرمود كه اي يزيد مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه چند بگويم كه موجب خوشنودي خداوند عالميان و اجر حاضران گردد، يزيد (لعين) قبول نكرد، اهل مجلس التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما مي‌خواهيم سخن او را بشنويم، يزيد گفت اگر بر منبر برآيد مرا و آل ابوسفيان را رسوا مي كند، حاضران گفتند از اين كودك چه برمي‌آيد، يزيد (لعين) گفت او از اهل بيتي است كه در شيرخوارگي به علم و كمال آراسته‌اند. چون اهل شام بسيار مبالغه كردند يزيد (لعين) رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناي الهي ادا كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهي و اهلبيت او فرستاد و خطبه‌اي در نهايت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه ديده‌هاي حاضران را گريان و دلهاي ايشان را بريان كرد.
قُلْتُ اِنّي اُحِبُّ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذهِ الاَبْياتِ الَّتي لايَسْتَحِقُّ اَنْ يُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَا الاِمامُ عَلَيْه السَّلام.
ذاكَ الدُّجي وَ انْجابَ ذاك الْعَثيرُ
يُؤُمي اِلَيْكَ بِها وَ عَيْنٌ تَنْظُرُ
مِنْ اَنْعُمِ الله الَّتي لاتُكفرُوا
لِلّهِ لايُزْهي وَلايَتَكَبَّرُ
في وُسْعِه لَمَشي اِلَيْكَ الْمِنْبَرُ
تُنْبي عَنِ الْحَقّ الْمُبينٍ وَ تُخْبِرُ
حَتّي اَنَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلي
فَافْتَنَّ فيكَ النّاظِروُنَ فَاَصْبَعٌ
يَجدُونَ رُؤْيَتَكَ الَّتي فازُوابِها
فَمَشَيْتَ مَشْيَهَ خاضِع مُتَواضِع
فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقاً تَكَلَّفَ فَوْقَ ما
اَبْدَيْتَ مِنْ فَصِلْ الْخِطابِ بِحِكْمَهٍ
 
پس فرمود كه
ايها الناس حق تعالي ما اهلبيت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق زيادتي داده، عطا كرده است به ما علم و بردباري و جوانمردي و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاي مومنان. و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبي مختار محمد مصطفي صلي الله عليه و آله، و از ما است صديق اعظم علي مرتضي عليه السلام، و از ما است جعفر طيار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز مي‌كند، و از ما است حمزه شير خدا و شير رسول خدا (ص)، و از ما است دو سبط اين امت حسن و حسين عليهماالسلام كه دو سيد جوانان اهل بهشتند. هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر مي‌دهم او را به حسب و نسب خود.
ايها الناس: منم فرزند مكه و مني، منم فرزند زمزم و صفا و پيوسته مفاخر خويش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء عليهاالسلام،‌ منم فرزند سيدة نساء، منم فرزند خديجه كبري، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراي كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنيان زمين و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نيزه كردند و گردانيدند در شهرها، منم فرزند آنكه حرم او را اسير كردند اولاد زِنا، مائيم اهلبيت محنت و بلا، مائيم محل نزول ملائكه سماء و مهبط علوم حق تعالي.
پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عظام خود را ياد كرد كه خروش از مردم برخاست و يزيد (ملعون) ترسيد كه مردم از او برگردند مؤذن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤذن الله اكبر گفت، حضرت فرمود از خدا چيزي بزرگتر نيست چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاًّ اللهُ حضرت فرمود كه شهادت مي‌دهند به اين كلمه پوست و گوشت و خون من، چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ حضرت فرمود كه اي يزيد (لعنه الله) بگو اين محمد (ص) كه نامش را به رفعت مذكور مي‌‌سازي جد من است يا جد تو، اگر مي‌گوئي جد تست دروغ گفته باشي و كافر مي‌شوي، و اگر مي‌گوئي جد من است پس چرا عترت او را كشتي و فرزندان او را اسير كردي؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ايستاد.
مؤلف گويد كه: آنچه از مقاتل و حكايات رفته يزيد (خبيث) با اهلبيت عليهم السلام ظاهر مي‌شود آن است كه يزيد از انگيزش فتنه بيمناك شد و از شماتت و شناعت اهلبيت خوي بگردانيد و في الجمله به طريق رفق و مدارا با اهلبيت رفتار مي‌كرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهلبيت عليهم السلام برداشت و ايشان را در حركت و سكون به اختيار خودشان گذاشت و گاهگاهي حضرت سيد سجاد عليه السلام را در مجلس خويش مي‌طلبيد و قتل امام حسين عليه السلام را بابن زياد نسبت مي‌داد و او را لعنت مي‌كرد بر اينكار و اظهار ندامت مي‌كرد و اين همه به جهت جلب قلوب عامه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اينكه در واقع پشيمان و بدحال شده باشد. زيرا كه مورخين نقل كرده‌اند كه يزيد (لعين) مكرر بعد از قتل حضرت سيدالشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء موافق بعضي مقاتل در هر چاشت و شام سر مقدس آن سرور را بر سر خوان خود مي‌طلبيد و گفته‌اند كه مكرر يزيد (ملعون) بر بساط شراب بنشست و مغنيان را احضار كرد و ابن زياد (لعين) را به جانب دست راست خود بنشانيد و روي به ساقي نمود و اين شعر را قرائت كرد:
ثُمَّ مِلّ فَاْسقِ مَثْلَها ابْنَ زيادٍ
وَ لِتسَريدِ مَغنَمي وَ جَهادي
وَ مُبيدَ الاعْداءِ وَ الحُسّادِ
اَسقِني شَرْبَه نُزَوّي مُشا شي
صاحِبَ السِرّ وَ الاَمانَهِ عِندي
قاتِلَ الخارِجِي اَعْني حُسَيناً
برگرفته از کتاب منتهی الآمال
 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:30 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

در مقابل يزيد (ل)
امام سجاد(ع) فرمودند: در مسجد اموي دمشق در حضور يزيد (ل) در زنجير بودم به او گفتم به من اجازه دهيد سخن گويم. گفت: بگو، ولي ناهنجار نگو. حضرت فرمودند: من در خانداني هستم كه ناهنجار نگويم، بلكه مي خواهم بگويم كه اگر رسول الله (ص) مرا در زنجير مي ديد به نظرت چه حالي داشت و چه كار مي كرد؟ تمام مجلس گريه كردند همان لحظه يزيد دستور داد كه او را آزاد كنند. يزيد به امام گفت:در كربلا چه ديدي؟ امام سجاد (ع) فرمودند: خداوند قبل از خلقت آسمانها و زمين همه چيز را مقدر نموده بود. يزيد با مشاوران خود مشورت نمود و همگي به كشتن امام سجاد(ع) راي دادند. امام پنجم (امام محمد باقر(ع)) كه آنموقع چهار سال و اندي سن داشتند خداوند را ثنا و حمد كردند و فرمودند: اي يزيد، مشاورانت بر خلاف مشاوران فرعون راي دادند، وقتي درباره موسي(ع) و هارون با هم مشورت كردند، گفتند آنها را مهلت بدهيد ولي مشاوران تو راي دادند كه ما را بكشي و اين علتي دارد؟ يزيد گفت: علت چيست؟ امام محمد باقر (ع)فرمودند:آنها همگي زنازادگان هستند زيرا پيغمبران و اولادشان را جز زنازادگان نكشند. يزيد هم سر به زير انداخت و به امام سجاد(ع) گفت: واعجبا، بر پدرت كه نام علي را بر روي فرزندانش گذاشته است. امام سجاد(ع) فرمودند: پدرم، پدرش را دوست مي داشت لذا چند بار نام فرزندانش را علي ناميد.
بالای صفحه
    وقتي خانم زينب(س) ديد كه يزيد اينگونه به امام بي احترامي مي كند و با چوب خيزران عصاي خود به دندان مبارك امام حسين (ع) مي زند برخاست و خطبه خود را خواند؛
   
 بعد از حمد خداوند و درود بر پيامبر(ص) و خاندانش فرمود: ثم كان عاقبه الذين اساوالسواي ان كذَّبوا بايات الله و كانو بها يستهزون (سوره روم،آيه دهم) ؛ سرانجام آنانكه بد كرداري كردند، اين شد كه به حق كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند. سپس فرمود: اي يزيد، به گمانت اكنون كه راههاي زمين و آفاق آسمان را بر ما بستي و مانند اسيران ما را راندي، پيش خدا خوار شديم و تو گرامي شدي و براي اين است كه پيش خداوند منزلتي داري و بيني بالا گرفتي و با گوشه چشم نگاه مي كني و خرم و شادي كه دنيا به تو رو آورده و اكنون سلطنت ما براي تو مصفا گرديده، گفته هاي خداوند عزوجل را فراموش كردي كه فرموده است ولا يحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انَّما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهينيعني آنانكه به راه كفر رفتند گمان نكنند كه مهلتي كه ما به آنها مي دهيم به حال آنها بهتر خواهد بود بلكه به آنها مهلت مي دهيم براي امتحان تا به ثروت و سركشي خود بيفزايند و آنان را عذابي دردناك خواهد بود. سپس فرمودند: اين رسم عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشاني و دختران رسول الله(ص) را اسيروار نگهداري؟ پرده از ما برگيري و ما را آشكارا نمايش مي دهي و  ما را از شهري به شهري مي بري؟ خودي و بيگانه در پي ديدار ما باشند؟ و از خود كسي را نداشته باشيم كه حمايتمان كند، چه اميدي به كسيكه جگر پارگان را درآورده و گوشتش از خون شهيدان روئيده، كسيكه از روي كبر و كينه به ما مي نگرد چگونه در كينه ورزي كوتاهي كند؟
بالای صفحه
    اي يزيد بر دندانهاي ابي عبدالله(ع) سيد جوانان اهل بهشت مي زني و با ريختن خون ذريه پيامبر(ص) و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب ريشه را كندي، بزودي به سرانجامي دچار خواهي شد كه آرزو ميكني اي كاش افليج و گنگ بودي و اين گفتار و كردار را نداشتي. بارخدايا، حق ما را بگير و بر كسي كه خون ما را ريخت و حاميان ما را كشت خشم كن. اي يزيد، به خدا پوست خود را دريدي و گوشت خود را بريدي و با بارسنگين خونريزي به محشر وارد خواهي شد و خدا حق آنها را بگيرد. سپس فرمودولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون (سوره ال عمران،آيه صد و شصت ونهم) يعني گمان مبريد آنانكه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند.
    خانم بعد از قرائت اين آيه فرمود:اي يزيد، خدا را بس است كه حاكم بر تو و پيغمبر(ص) خصم تو  باشد، و جبرئيل (ع) پشتيبان او. به زودي پدرت كه براي تو سلطنت آراست و تو را به گردن مسلمانان سوار كرد، بداند كه ستمكاران چه بد جايي دارند.
   
 اگر چه پيشامدهاي ناگوار مرا به گفتگوي با تو كشانيد، من مقام تو را كوچك مي دانم و سرزنش تو را بزرگ مي شمارم ولي ديده ها اشكبار است و ستبرها آتش بار .... همينطور ادامه مي دهد سپس مي فرمايد: به خدا شكوه مي برم و بر او توكل مي كنم، هر دامي داري پهن كن، هر گامي داراي بردار و هر تلاشي داري بكن ولي به خدا نتواني ذكر ما را محو كني و نمي تواني ننگ اين حادثه را بشوئي. اي يزيد، رايت غلط است و روزگارت كوتاه و جمعيت تو متلاشي خواهد شد. روزي كه منادي جار كشد الا لعنه الله علي الظالمين حمد خدا كه براي اول ما سعادت با مغفرت و براي آخر ما شهادت را نصيب كرد با رحمت. حسبنا الله و نعم الوكيل.
   
      
اگر چه همه اين نطق خانم در برابر يزيد ـ امپراطور نصف دنياي اسلام ـ است ولي مهمتر از همه، قسمت آخر گفتار ايشان راجع به بقاء اسلام است؛ روش حق امامت، بر باد شدن دستگاه حكومت يزيد و متلاشي شدن اين كشور پهناور اموي كه در آن روز فرمانرواي نصف جهان بود (از مرزهاي چين تا اواسط آفريقا زير پرچم خود اداره مي كرد.)
بالای صفحه
    امام سجاد(ع) فرمود:در كتاب لهوف اثر ابن شهرآشوب آمده است كهبعد از خطبه خانم زينب(س)، يزيد دستور داد منبري تهيه نمودند و خطيب آوردند تا از علي(ع) و حسين(ع) نكوهش كند؛ خطيب بالاي منبر رفت و حمد خدا نمود و بسيار از علي(ع) و حسين(ع) بد گفت و در مدح معاويه و يزيد طولاني سخنراني كرد تا اينكه امام سجاد(ع) بر او بانگ زد و فرمود: اي خطيب، واي بر تو كه رضاي خلق را به عذاب خالق خريدي، جايت دوزخ است سپس رو به يزيد كرد و گفت: اجازه مي دهي من هم سخني گويم كه پسند خدا باشد  و براي اين حضار موجب اجر گردد؟ يزيد قبول نكرد، مردم گفتند به او اجازه بده بالاي منبر رود شايد ما از او چيزي بشنويم.يزيد گفت: اگر بالاي منبر رود مرا و آل ابوسفيان را رسوا كند سپس به زير آيد، به او گفتند او بيمار است و قادر نمي باشد. يزيد گفت: او ازخانداني است كه علم را از كودكي با شير مكيده اند به او اصرار كردند تا اينكه اجازه داد. (اين كرامت است كه خود يزيد در بين آن همه جمعيت و سفيران خارجي اعتراف به علم امام نمايد.)
اي مردم، منم پسر مكه، منم پسر زمزم و صفا و منم پسر آنكه حجرالاسود را به اطراف تكان داد، منم پسر بهترين طواف و سعي كنندگان ، منم پسر كسيكه تا مسجدالاقصي او را شبانه بردند ، منم پسر.... منم پسر آنكه به او وحي شد. انا ابن الحسين (ع) القتيل بكربلا، انا ابن علي المرتضي انا ابن محمدالمصطفي ان ابن فاطمه الزهرا (س)، انا ابن سوره المنتهي، انا ابن شجره طوبي؛منم پسر آنكه در خاك و خون غلطيدكه بر او نوحه گرند و منم پسر آنكه پرندگان هوا بر او شيون كنند. چون سخنش  به اينجا رسيد فرياد مردم به گريه بلند شد و يزيد ترسيد كه آشوب شود به موذن گفت براي نماز اذان بگو. موذن برخاست و گفت: الله اكبر، الله اكبر. امام فرمود: آري، الله اكبر و اعلي واجلّ و اكرم مما اخاف واحذر. وچون گفت: اشهدان لا اله الا الله. امام فرمود: آري، منهم با  هو شاهد، شهادت دهم و بر هو منكري حمله برم كه لا الا غيره و لا رب سواه. و چون گفت: اشهدانّ محمدرسول الله(ص)، عمامه خود را از سرش برداشت و به موذن گفت: تو را به همين محمد لحظه اي ساكت باش، سپس رو به يزيد كرد و فرمود: اي يزيد اين پيامبر جد من است يا جد تو؟ اگر بگويي جد تو است همه عالم مي دانند دروغ مي گويي و اگر بگوئي جد من است ، چرا از از روي ستمپدرم را كشتي و اهل بيتش را اسير كردي؟ اين را گفت و دست برد و گريبان خود را چاك زد و گريست و گفت: بخدا در اين دنيا جز من كسي نيست كه جدش رسول خدا(ص) باشد، چرا اين مرد به ستم پدرم را كشت و ما را چون روميان اسير كرد. سپس فرمود: اي يزيد، ابتكار مي كني و مي گويي محمد رسول خدا(ص) است و رو به قبله مي ايستي؟ واي بر تو كه در روز قيامت، دشمن تو ، جدم و پدرم خواهند بود. سپس مردم بينشان همهمه شد و بيشتر مردم پراكنده گشتند.
    آنگاه حضرت زينب(س) نزد يزيد رفت و خواست كه براي حسين(ع) عزاداري كنند، يزيد اجازه داد و آنها را در دارالحجاره منزل داد و هفت روز در آنجا مجلس سوگواري برپا نمودند و هر روز تعدادزنان شاميدر شركت در اين مجلس بيشتر مي شد. جمعيت بحدي رسيد كه مردم شام قصد كردند بر خانه يزيد هجوم ببرند و او را بكشند كه مروان حكم كه آنموقع در شام حضور داشت از اين توطئه مطلع شد و به يزيد گفت كه مصلحت نيست كه اهل بيت امام  حسين (ع) را در شام نگهداري، آنها را به حجاز بفرست،
يزيد هم وسائل سفر را آماده كرد و آنها را به مدينه فرستاد.
 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:32 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

داستان فرستاده پادشاه روم در مجلس يزيد

سيد ابن طاوس (ره) از حضرت سيد سجاد عليه السلام روايت كرده است كه از زماني كه سر مطهر امام حسين عليه السلام را براي يزيد آوردند يزيد (لعين) مجالس شراب فراهم مي‌كرد و آن سر مطهر را حاضر مي‌ساخت و در پيش خويش مي‌نهاد و شرب خمر مي‌كرد. روزي رسول سلطان روم كه از اشراف و بزرگان فرنگ بود در مجلس آن مي‌شوم حاضر بود از يزيد (پليد) پرسيد كه اي پادشاه عرب اين سر كيست؟ يزيد (خبيث) گفت ترا با اين سر حاجت چيست؟ گفت چون من به نزد ملك خويش باز شوم از هر كم و بيش از من پرسش مي‌كند مي‌خواهم تا قصه اين سر را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادي تو شريك گردد. يزيد (ولدالزنا) گفت اين سر حسين بن علي بن ابيطالب است. گفت مادرش كيست؟ گفت فاطمه دختر رسول خدا (ص)، نصراني گفت اف بر تو و بر دين تو، دين من از دين شما بهتر است چه آنكه پدر من از نژاد داود پيغمبر است و ميان من و داود پدران بسيار است و مردم نصاري مرا با اين سبب تعظيم مي‌كنند و خاك مقدم مرا به جهت تبرك برمي‌دارند و شما فرزند دختر پيغمبر خود را كه با پيغمبر يك مادر بيشتر واسطه ندارد به قتل مي‌رسانيد! پس اين چه دين است كه شما داريد پس براي يزيد (لعين) حديث كنيسه جافر را نقل كرد. يزيد (ملعون) فرمان داد كه اين مرد نصاري را بكشيد كه در مملكت خويش مرا رسوا نسازد. نصراني چون اين بدانست گفت اي يزيد (پليد) آيا مي‌خواهي مرا بكشي گفت بلي، گفت بدانكه من در شب گذشته پيغمبر شما را در خواب ديدم مرا بشارت بهشت داد من در عجب شدم اكنون از سر آن آگاه شدم، پس كلمه شهادت گفت و مسلمان شد پس برجست و آن سر مبارك را برداشت و بر سينه چسبانيد و مي‌بوسيد و مي‌گريست تا او را شهيد كردند.
و در كامل بهائي است كه در مجلس يزيد (ملعون) ملك التجاره روم كه عبدالشمس نام داشت حاضر بود گفت يا امير قريب شصت سال باشد كه من تجارت مي‌كردم، از قسطنطنيه به مدينه رفتم و ده برد يمني و ده نافه مشك و دو من عنبر داشتم به خدمت حضرت رسول (ص) رفتم او در خانه‌ام سلمه بود، انس بن مالك اجازت خواست من به خدمت او رفتم و اين هدايا را كه مذكور شد نزد او بنهادم از من قبول كرد و من مسلمان شدم، مرا عبدالوهاب نام كرد ليكن اسلام را پنهان دارم از خوف ملك روم، و در خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله بودم كه حسن و حسين عليهماالسلام درآمدند و حضرت رسول صلي الله عليه و آله ايشان را ببوسد و بر ران خود نشانيد، امروز تو سر ايشان را از تن جدا كرده‌اي قضيب به ثناياي حسين عليه السلام كه بوسه گاه رسول خدا (ص) است مي‌زني! در ديار ما دريائي است و در آن دريا جزيره‌اي و در آن جزيره صومعه‌اي و در آن صومعه چهار سم خر است كه گويند عيسي عليه السلام روزي بر آن سوار شده بود آنرا بزر گرفته در صندوق نهاده سلاطين و امراي روم و عامه مردم هر سال آنجا به حج روند و طواف آن صومعه كنند و حرير آن سمها را تازه كنند و آن كهنه را پاره پاره كرده به تحفه برند، شما با فرزند رسول خود اين مي‌كنيد. يزيد (ملعون) گفت بر ما تباه كرد، گفت تا عبدالوهاب را گردن زنند. عبدالوهاب زبان بر گشود به كلمه شهادت و اقرار به نبوت حضرت محمد (ص) و امامت حسين (ع) كرد و لعنت كرد بر يزيد (پليد) و آباء و اجداد (عليهم اللعنه) و بعد از آن او را شهيد كردند.

 

 

برگرفته از کتاب منتهی الآمال
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:33 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تاریخ عاشورا

در بيان ورود اهلبيت عليهم السلام به مدينه طيبه

چون اهلبيت عليهم السلام از شام بيرون شدند طي مراحل و منازل نمودند تا نزديك به مدينه شدند، بشير بن جذلم كه از ملازمين ركاب بود گفت چون نزديك مدينه رسيديم حضرت علي بن الحسين عليه السلام محلي را كه سزاوار دانست فرود آمد و خيمه‌ها برافراخت و فرمود اي بشير خدا رحمت كند پدر ترا او مردي شاعر بود آيا تو بهره‌اي از صنعت پدر داري؟ عرض كردم بلي يابن رسول الله من نيز شاعرم. فرمود پس برو داخل مدينه شو و شعري در مرثيه ابوعبدالله عليه السلام بخوان و مردم مدينه را از شهادت او و آمدن ما آگاه كن.
قٌلْتُ وَ يُناسِبٌ اَنْ اَذْكُرَ في هذَا الْمَقامِ هِذهِ الاَبياتِ:

 

 

بِصَرْخَهٍ تَمْلاءُ الدُّنْيا بِها جَزَعاً
لَبَّوْهُ قَبْلَ صَديً مِنْ صَوْتِهِ رَجَعا
قامَتْ دَعائمُ دينِ اللهِ وَ ارْتَفَعا
مالَتْ بِاَرجآءِ طَوْدِ الْعِزّ فَانْصَدعَا
عُجْ بِالْمَدينهِ وَاصْرَحْ في شَوارعِها
نادي الَّذينَ اِذانادَي الصَّريخُ بِهِمْ
قُلْ يا بَني شَيْبَهِ‌ الْحَمْدِ الَّذي بِهٍمُ
قُومُوا فَقَدْ عَصَفَتْ بالطَّفّ عاصِفَهٌ

بشير گفت حسب الامر حضرت سوار بر اسب شدم و به سوي مدينه تاختم تا داخل مدينه شدم، چون به مسجد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيدم صدا به گريه و زاري بلند كردم و اين دو شعر گفتم:

 

 

قُتِلَ الْحُسَيْن فَاَدْمُعي مِدْرارٌ
وَالرَّأسُ مِنْهُ عَلَي الْقَناهِ يُدارُ
يا اَهْلَ يَثْربَ لامُقامَ لَكْمْ بِها
اَلجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلاء مُضَرَّجٌ

يعني اي اهل مدينه ديگر در مدينه اقامت نكنيد كه حسين عليه السلام شهيد شد و به اين سبب سيلاب اشك از چشم من روان است، بدن شريفش در كربلا در ميان خاك و خون افتاده و سر مقدسش را بر سر نيزه‌ها در شهرها مي‌گردانند، آن وقت فرياد برآوردم كه اي مردم اينك علي بن الحسين عليهماالسلام با عمه‌ها و خواهرها به نزديك شما رسيده‌اند و در ظاهر شهر شما رحل خويش فرود آورده‌اند و من پيك ايشانم به سوي شما و شما را به حضرت او دلالت مي‌كنم.
بشير گفت جاريه‌اي را ديدم كه اشعاري در مرثيه حضرت سيدالشهداء عليه السلام خواند آنگاه گفت اي ناعي، تازه كردي حزن و اندوه ما را و بخراشيدي جراحت قلوبي را كه هنوز بهبودي نپذيرفته بود، اكنون بگو چه كسي و از كجا مي‌رسي گفتم من بشير بن جَذلمم كه مولايم علي بن الحسين عليه السلام مرا به سوي شما فرستاده و خود آن حضرت با عيالات ابي عبدالله عليه السلام در فلان موضع نزديك مدينه فرود آمده، بشير گفت مردم مرا بگذاشتند و به سوي اهلبيت عليهم السلام بشتافتند من نيز عجله كرده و اسب بتاختم وقتي رسيدم ديدم اطراف خيمه سيد سجاد عليه السلام چنان جمعيت بود كه راه رفتن نبود از اسب پياده شدم و راه عبور نيافتم لاجرم پاي بر دوش مردمان گذاشته تا خود را به نزديك خيمه آن حضرت رسانيدم ديدم آن حضرت از خيمه بيرون تشريف آورد در حالتي كه دستمالي بر دست مباركش گرفته و اشگ چشم خويش را پاك مي‌كند و خادمي نيز كرسي حاضر كرد و حضرت بر او نشست، لكن گريه چنان او را فرو گرفته كه خودداري نمي‌تواند نمايد و صداي مردم به گريه و ناله بلند است، و از هر سو آن حضرت را تعزيت و تسليت مي‌گفتند و آن بقعه زمين از صداهاي مردم ضجة واحده گشته، پس حضرت ايشان را به دست مبارك اشاره فرمود كه لختي ساكت باشيد چون ساكت شدند آغاز خطبه فرمود كه حاصل و خلاصه آن به فارسي چنين است:
حمد خداوندي را كه رب العالمين و رحمن و رحيم فرمان گذار روز جزا و خالق جميع خلائق است و آن خداوندي كه از ادراك عقلها دور است و رازهاي پنهان نزد او آشكار است، سپاس مي‌گذارم خدا را به ملاقاتهاي خطبهاي عظيم و مصائب بزرگ و نوائب غم اندوز و المهاي صبر سوز و مصيبتي سخت و سنگين. ايهاالناس حمد خداي را كه ما را ممتحن و مبتلا ساخت به مصيبتهاي بزرگ و برخنه بزرگي كه در اسلام واقع شد.
قُتِلَ اَبوعَبْداللهِ الْحُسَيْنُ عَليْه السِّلام وَ‌ عِتْرَتُهُ وَ سُبِيَ نِسآؤُهُ وَ صِبْيَتُهُ وَ دَاروُا بِرِاْسِهِ فِي الْبُلْدانِ مِنْ فَوْقِ عامِلِ السّنانِ.
همانا كشته شد ابوعبدالله عليه السلام و عترت او و اسير شدند زنان و فرزندان او و سر مباركش را بر سر نيزه كردند و در شهرها بگردانيدند و اين مصيبتي است كه مثل و شبيه ندارد. ايهاالناس كدام مردانند از شماها كه بعد از اين مصيبت دل شاد باشند، و كدام چشم است كه پس از ديدار اين واقعه اشك بار نباشد و اشك خود را حبس نمايد همانا آسمانهاي هفتگانه براي قتل حسين عليه السلام گريستند و درياها با موجهاي خود سرشك ريختند و اركان آسمانها به خروش آمدند و اطراف زمين بناليدند و شاخهاي درختان آتش از نهاد خود برآوردند و ماهيان درياها و لجه‌هاي بحار و ملائكه مقربين و اهل آسمانها جميعاً در اين مصيبت همدست و همداستان شدند.
ايهاالناس كدام دلي است كه از قتل حسين عليه السلام شكافته نشد و كدام قلبي است كه مايل به سوي او نشد، و كدام گوشي است كه اين مصيبت را كه به اسلام رسيد بتواند شنيد؟
ايهاالناس ما را طرد كردند و دفع دادند و پراكنده نمودند و از ديار خود دور افكندند، با ما چنان رفتار كردند كه با اسيران ترك و كابل كنند بدون آنكه مرتكب جرم و جريرتي شده باشيم به خدا سوگند اگر به جاي آن سفارشها كه در حق حرمت و حمايت ما فرمود به قتل و غارت و ظلم بر ما فرمان مي‌داد از آنچه كردند زيادتر نمي‌كردند فَاِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. اين مصيبت ما چه قدر بزرگ و دردناك و سوزنده و سخت و تلخ و دشوار بود از حق تعالي خواهانيم كه در مقابل اين مصائب به ما رحمت و اجر عطا كند و از دشمنان ما انتقام كشد و داد ما مظلومان را از ستمكاران باز جويد. چون كلام آن حضرت به نهايت رسيد صوحان بن صعصعه بن صوحان برخاست و عذر خواست كه يابن رسول الله من از پا افتاده و زمين گير شده بودم و باين سبب نصرت شما را نتوانستم حضرت عذر او را قبول فرمود و بر پدر او صعصعه رحمت فرستاد.
پس با اهلبيت عليهم السلام آهنگ مدينه كردند چون نظرشان بر مرقد منور و ضريح مطهر حضرت رسالت صلي الله عليه و آله افتاد فرياد بر كشيدند كه واجداه وامحمداه حسين ترا با لب تشنه شهيد كردند و اهلبيت محترم را اسير كردند بدون آنكه رحم بر صغير و كبير كرده باشند. پس بار ديگر خروش از اهل مدينه برخاست و صداي ناله و گريه از در و ديوار بلند شد، و نقل شده كه حضرت زينب سلام الله عليها چون بدر مسجد حضرت رسول صلي الله عليه و آله رسيد دو بازوي در را برگرفت و ندا كرد كه يا جَدّاهِ اِنّي ناعِيَهٌ اِلَيْكَ اَخِي الحُسَين عَلَيه السلام اي جد بزرگوار همانا برادرم حسين عليه السلام را كشتند و من خبر شهادت او را براي تو آورده‌ام.

 

 

از دختر ستمزده حال پسر بپرس
من بوده‌ام حكايتشان سر بسر بپرس
يك قصه ناشنيده حديت دگر بپرس
پيمودن منازل و رنج سفر بپرس
حال گل شكفته ز مرغ سحر بپرس
كرديم چون به سوي شهيدان گذر بپرس
برخيز حال طائر بشكسته پر بپرس
برخيز حال زينب خونين جگر بپرس
با كشتگان به دشت بلاگر نبوده‌اي
از ماجراي كوفه و از سرگذشت شام
از كودكانت از سفر كوفه و دمشق
دارد سكينه از تن صد پاره‌اش خبر
از چشم اشكبار و دل بيقرار ما
بال و پرم ز سنگ حوادث بهم شكشت

و پيوسته آن مخدره مشغول گريه بود و اشگ چشمش خشك نمي‌شد، و هرگاه نظر مي‌كرد به سوي علي بن الحسين (ع) تازه مي‌شد حزن او و زياد مي‌شد غصة او.
و طبري از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده كه چون داخل مدينه شدند زني بيرون آمد از آل عبدالمطلب به استقبال ايشان در حالتي كه مو پريشان كرده بود و آستين خود را برگذاشته بود و مي‌گريست و مي‌گفت:

 

 

ماذا فَعَلْتُمْ وَ اَنْتُمْ اخِرُ الاُمَمِ
مِنْهُمْ اُساري وَ مِنْهُمْ ضُرّجوابِدَم
اَنْ تَخْلُفُوني بِسُوء‌في ذَوي رَحِمٍ
ماذا تَقُولُونَ اِنْ قالَ النَّبِيُّ لَكُمْ
بِعْتِرَتي وَ بِاَهْلي بَعْدَ مُفْتَقَدي
ما كان هذا جَرائي اِذْ نَصَحْتُ لَكُم
برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 17 آذر 1389  4:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها