راسخون

فقر

AliFanoodi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 17248
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

با دیدن این عکسا که حتی بعضیاشون رو قبلاً هم دیده بودم ، خیلی ناراحت شدم.

nikbakht88 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5887
|
تاریخ عضویت : شهریور 1388 


 

سلام و خداقوت

شما صحیح می فرمائید. حتی اگر متکدی واقعا محتاج نباشد، نیت فرد کمک کننده چیزی از عمل خیرش نمی کاهد. هر چند در دین ما توصیه شده به فقیر آبرومند رسیدگی شود و بدون اینکه کسی متوجه شود، کمک کنیم. اما همین افرادی که در سطح شهر صحنه های دلخراشی را برای عابران ایجاد می کنند تا از این طریق به هدفشون برسند (چه فقیر واقعی چه ثوتمند و بی نیازش)، اگر دست نیاز به طرف فردی دراز کنند حداقل کار ما روی خوش نشون دادن است که چیزی از مال و منال ما کم نمی کند و ادب و شخصیت ما را نشان می دهد. 

موارد فقیر نما را زیاد دیده ام، حتی کمک هم کرده ام اما نه در حدی که به من فشار بیاید. هر چند وقتی متوجه فریبشون شدم، خیلی ناراحت شدم اما نیت ما خیلی با ارزش تر از این حرفهاست. دست انداختن و تحقیرشون را به هیچ وجه درست نمی دونم و دور از انسانیت است. 

نکته ایی که ما فراموش می کنیم، کمک کردن به اندازه توان ما است و نیازی نیست حتما مادی باشد، در موارد که آگاهی داریم از علممون می تونیم استفاده کنیم اگر هنری یا فنی بلدیم، بدون چشم داشت برای نیازمند کمک کنیم و زکات علم و هنرمون را هم پرداختیم. 

دقت کرده باشید، مواردی که رسانه ملی وارد می شود، با سیل خیرین و کمک های بزرگ و کوچک همراه می شود. بنظرم، مهمترین قدم شناخت محتاجان واقعیست و بعد ایجاد اعتماد که کمکهای مردمی به نیازمند واقعی خواهد رسید (فرهنگ سازی و اعتماد سازی). 

 

موفق و سربلند باشید.

 

 


tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی                              

                           سفره پراست امشب از شامی خیالی.

معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم                         

                           خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم.

دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود                         

                            سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود

با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد                               

                          شاید که معجزه شد از اسمان ببارد

دیوارها شعار، مرگ بر فقر دادن                                   

                           صندوقهای خیریه در حد یک نمادن

محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض               

                         دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز

از فقر مینویسم، با این که نیست حالی                    

                             این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی                    فریاد شوق برسرهر كوی وبام خواست

پرسید زان میانه یكی كودك یتیم                 كاین تابناك چیست كه برتاج پادشاست

آن یك جواب داد چه دانیم ما كه چیست          پیداست آنقدر كه متاعی گرانبهاست

نزدیك رفت پیرزنی كوژ پشت و گفت            این اشك دیده من وخون دل شماست

مارا به رخت وچوب شبانی فریفته است         این گرگ سالهاست كه با گله آشناست

آن پارسا كه ده خرد و ملك رهزن است          آن پادشا كه مال رعیت خورد گداست

بر قطره سرشك یتیمان نظاره كن                 تا بنگری كه روشنی گوهر از كجاست

پروین به كجروان سخن از راستی چه سود    كو آنچنان كسی كه نرنجد زحرف راست

منبع:دیوان پروین اعتصامی

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ...

من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم.

 

 

تا حالا فکر کردی به کسانی که تو برف کفش های پاره دارند ؟؟؟

یا  نه اصلا کفشی بر پا ندارند

تا به حال پا هایتان یخ زده است ؟؟؟؟؟

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

 

فقر و خیابان

 

زیر پل ها زندگی ما گذشت

روزهای ساده دنیا گذشت

غنچه های زودرس بودیم ما

کودکی در کودکی ما گذشت

***

بچه ایم و در هوای مردها

آلت همبازی ولگردها

شاد و آزاد از کتاب و مدرسه

در غم نان و اسیر دردها

***

کولی آواره ایم و در سفر

زیر این پل ها شب ما شد سحر

جاده شب از سر ما در عبور

روزها ماییم و راهی در گذر

***

دایی ما مطرب آوازه خوان

حافظ آوازهای عاشقان

مطرب رقص عبور عقربه

از خیابان های کشدار زمان

***

مادرم از ما جدایی می کند

می رود شهر گدایی می کند

ما چگونه زنده ایم ای مادرم؟

پس خدا دارد خدایی می کند

***

چیست بابا؟ از چه جنسی؟ کو کجاست؟

مثل ما آواره خاک خداست؟

بچه های شهر بابا داشتند

هیچ بابایی چرا ما را نخواست؟

***

بر سر ما چشم بی پروا گذشت

لحظه های زندگی رسوا گذشت

بود انگشت اشاره سوی ما

زیر پل ها زندگی ما گذشت...

 

مسعود نوروزی ( راهی )

nikbakht88 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5887
|
تاریخ عضویت : شهریور 1388 

 


داستانک/قیمت معجزه

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.
 مجله شبانه باشگاه خبرنگاران،
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچک ترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آن ها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: «فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.» سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آن ها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. 
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي‌زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت. 
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: «چه مي خواهي؟» دخترک جواب داد: «برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.»داروساز با تعجب پرسيد: «ببخشيد؟!!» دخترک توضيح داد: «برادر کوچک من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد که فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟» داروساز گفت: «متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي‌فروشيم.» چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: «شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟» مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: «چقدر پول داري؟» 
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: «آه چه جالب، فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!» بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت:من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم به کمک خدا معجزه برادرت پيش من باشد.» آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. 
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دکتر رفت و گفت: «از شما متشکرم، نجات پسرم يک معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟» دکتر لبخندي زد و گفت: «پنج دلار بود که به لطف خدا به موقع پرداخت شد.»
tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

 

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی                              

                           سفره پراست امشب از شامی خیالی.

معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم                         

                           خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم.

دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود                         

                            سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود

با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد                               

                          شاید که معجزه شد از اسمان ببارد

دیوارها شعار، مرگ بر فقر دادن                                   

                           صندوقهای خیریه در حد یک نمادن

محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض               

                         دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز

از فقر مینویسم، با این که نیست حالی                    

                             این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی

 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

کودک

 

کودکی بود خسته، با دلی رنجور و نا امید

چه در سر داری کودک؟

به چه می اندیشی؟

بازیت چیست؟

کودکا نست؟

نه بازی داند چیست و نه آرامش!

بازی او زندگیست، اندیشه اش گرسنگی!

با دلی پر ز درد یک شبه مرد شده است!

چه بگویم از تو ، چه توانم گویم؟

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
 

رختهای چرک نداری ام را با اشک شستم و روی خط فقر آویختم تا

شاید آفتاب انسانیتی بخشکاندشان ،

دو چیز آزارم می دهد :

طوفان امروز

 و

 برهنگی فردا ... !

 

 

 

 

کاش  بارانی ببارد تشنگی را کم کنم .

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

جدول

***

 

در گذار قصه‌هامان رد‌پایی از یلی نیست

این لغت هم، مثل زخم شانه‌ها، در جدولی نیست؟!

*

در سکوتی سخت بغرنج و نفس فرسا، اسیریم

گر چه در دست نحیف لحظه‌هامان، تاولی نیست

آنکه روزی گفت: آینده ... خیالی بود و اینک –

ذوق آبادانی ما، جز درنگ مهملی نیست!

ارتفاع سروها، ربطی به آزادی ندارد؟!

قامت آزادگی زیرا شبیه هیکلی نیست

دست ما تنگ است، اما، خوب می داند که عمری –

جز همین بیداد بر ما رفته، رنجی، معضلی نیست

*  *

دشت و تنهایی و غربت، آبله، بغض و ندامت

یک نفر همراه می جویم در این‌ هامون، ولی، نیست !   

*** 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

 

 

 

 

به شیوه‌ی بابا

***

وقتی کنار اشک و تماشا، گریستم

تنها‌تر از تمامی شب‌ها، گریستم

در پشت پرده‌های خیالم، کسی نبود –

بیهوده بر توهم بی‌جا، گریستم!

تا سایه‌های زندگی از نو رفو شود

هر روز من به حسرت فردا، گریستم

باور کنید، در گذر از کوچه‌های شهر

من بارها، نگاه خودم را، گریستم!

نامردمی، نگاه غریبم ندیده بود

تا دید، کودکانه، همان جا، گریستم

شلاق بود و دست من و رنج بردگی

من سال‌ها، به شیوه‌ی بابا، گریستم

*  *

امروز هم گذشت ، ولی یک نفر، نگفت :

بر حال و روز مردم دنیا، گریستم؟!

***
سیدعلی اصغرموسوی

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

بنگرید بر حال من،من آدمی پر دردم/

در میان عالمی من گوشه ای کز کردم

چون که از ظاهر شدن در جمعشان شرمم بود/

چون لباسم پاره و قَدرم زِشان کمتر بود

زندگی مملو ز مشکل جیب من هم خالی/

مشکلاتی بسیار،از همه بدتر مالی

درد پا دارم که قادر نیستم کار کنم/

توی فامیل زنم راحت بسی خوار شدم

ای خدا از روی فرزندان خود شرمنده ام/

آخر بازی چرا من حال هم بازنده ام

سفره ی شام و نهار یک دانه نان است و پنیر

/خود روم بازهم تماشای درِ مهمان پذیر

تا که فرزندان خورند بی من غذای بیشتر/

من همی بیرون زِ خانه در عذای خویشتن

آن قَدَر اندیشه کردم که دگر گشتم پیر/

من چرا نُه را بخواهم چون که هست هشتم گیر

خانه ای را که در آنم ز چوب است و ز گل /

من ز روی صاحبِ خانه دگر گشتم خِجل

بچه هایم مثل من دارند لباس پاره/

کفشها فرسوده و موهایشان آواره

چند وقتیست که آنها میدهند منرا عذاب/

چون بهانه کردند آنها که میخواهند کباب

همه ی دار و ندارو مال من یک پونصدی/

دختر کوچک من در حسرت یک روسری

چون شود تاریک هوا از هر طرف بوی غذا/

منِ بدبخت همچنان در گوشه ای غرق عذا

تانکِ نفت خالیِ خالی و هوا هم گشته سرد /

زیرِ چشمان زنم قندیل بسته اشکِ درد

همسرم همدرد من شاکی ازین اوضاع نیست/

ای خداوند بزرگ دلیل این اوضاع چیست

همسرم چون من ز روی کودکان شرمنده است/

سفره ی درد دلِ خود را ز رویم بسته است

بچه ها کم کم ز عید و خوشی اش میخوانند/

سفره ی هفت سین،لباس و کفش هم میخواهند

پس چه چاره که ندارم پولی و دستم تنگ/

من ندارم طاقت کار و تلاش،هستم لنگ

صد هدف داریم اما پول کم،یک پونصدی/

که شود تأمین با آن یک هدف،آن روسری

ای خدا در خانه من بی آبرو گشتم بسی/

من امیدوارم بگیرد عاقبت دستم کسی...

 

سراینده:علی جعفری

shokraneh کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 2414
|
تاریخ عضویت : مرداد 1391 

خیلی ناراحت شدم

یاد کزت افتادم

تو یه کتاب خوندم  . . .این دنیا دار پاداش و ثواب نیست . . .

تا قبلش هزار بار شنیده بودم ها ولی نمی دونم چرا  روم خیلی اثر گذاشت

ان شاالله جایگاهشان در بهشت بالای شهر باشه !

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

 

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد            سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم         یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد         حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست              هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید          این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنویس     بابا مثل هرشب نان ندارد