عاشقان امام رضا
دوباره پاي من به آستان حضرت تو
سر ارادت و خاك سراي جنت تو
وبا سفره لطف تو وعنايت تو
كوير دست من و بارش كرامت تو
امام مشرقي عالم وجود رضا
سحاب رحمت حق آسمان جود رضا
دوباره مثل هميشه رسانديم آقا
ميان اين همه دلداده خوانديم آقا
خود نيامده ام ... تو كشانديم آقا
سلام داده نداده ... تكانديم آقا
شكستم و به نگاه تو سلسبيل شدم
و پشت پنجره فولادتان دخيل شدم
ميان صحن تو برگ برات ميدادند
مداد عفو گنه را دوات ميدادند
به زائران شكسته ثبات ميدادند
شراب كوثر و آب حيات ميدادند
من آمدم كه مريض مرا شفا بدهي
من آمدم كه به من اذن كربلا بدهي
همينكه ميرسم ... از چشم هاي باراني
هزار حاجت ناگفته را تو ميخواني
در انتظار تو هستم ... خودت كه ميداني
درست مثل همان پير مرد سلماني
نشسته ام به تمناي چشم هايت من
بيا كه سربگذارم به زير پايت من
شنيده ام كه خودت در زمان پر زدنت
بروي خاك رها گشت پيكر و بدنت
هزار لاله روان شد زگوشه دهنت
غريب بودي و خون شد تمام پيرهنت
ز سوز زهر اگر چه به خويش پيچيدي
ولي زمان غروبت جواد را ديدي
اگر چه جز پسرت كس نبود در برتو
ولي نديد تنت را به خاك خواهر تو
به زير سم ستوران نرفت پيكر تو
اسير پنجه سر نيزه ها نشد سر تو
حسين گفتم و قلبم شكست آقا جان
به دل غبار محرم نشست آقا جان
سلام ای مشرق نورانی عشق
سلام ای زیبای هشتم
سلام ای تک ستاره آسمان ها و زمین
امروز دلم را به یادت بارانی کرده ام شاید
که بتوانم در این هوای دلم را شسته وتو را بیابم
چشمانم در مقابل گنبد زیبای طلایت استقامت تماشا ندارد
به لرزه می افتد پلک هایم در مقابل این عظمت بلند و پرشکوه پنجره فولاد آه پنجره فولاد
ای مهربان ترین مهربان مجذوب کن قلبم را به سمت خودت
به گرد روی شیـشه نگاه کردم
هــــوای بــودن در صـحــن و ســرا کردم
به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنبد
به پای شیشه نشسـتم رضا رضا کردم
آنها کبوترند و من از جنس دیگرم
دیوارها فضای دلم را گرفته اند
دیگر هوای پرزدن افتاده از سرم
این شهر بسته بال مرا؛ این حصارها
تا آسمان کشیده شده در برابرم
گاهی برای بال زدن، آسمان کم است
یا صحن قدس باید و یا گنبد حرم
آقای من! ببخش اگر بال من شکست
بر من مگیر خرده اگر کم میاورم
این روزها ببخش اگر دیر میرسم
گاهی اسیر خیال و قفسم
مثل کبوتران شما نه ! هنوز نه
امشب، دوباره به کوی تو آمدم
مخمورم و به شوق سبوی تو آمدم
بر حال من به جان جوادت نگاه کن
فکری به حال این دل بی سرپناه کن
بر زائران پاک تو من غبطه می خورم
آقا ترحمی به من پر گناه کن
گر این زیارتم شده دیدار آخرین
در روز حشر یاد من رو سیاه کن
در راه عشق، اهل غم و درد خواستی
با چشم نافذت تو مرا مرد راه کن
مولا به جان ما تو بگو با امام عصر
یوسف بیا بخاطر من ترک چاه کن
سروده احسان محسنی فر
>السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
اسلام علیک یا معین الضعفا
السلام علیک یا غریب الغربا
السلام علیک یا ولی الله
السلام علیک یابن رسول الله
السلام علیک یابن امیر مومنین یابن فاطمه الزهرا
السلام علیک یا نورالله
السلام علیک یا امین الله فی خلق
من گـنه کار و اسـیرم ای خـدا
مهـر تـو شد دستگیرم ای خـدا
قلب من باشد پریشـان و سیــاه
روشن است از تو ضمیرم ای خـدا
من فقط بـر درگهت دارم امیــد
لطف کن بر من ،که گَردم رو سفید
تـو رهـایم کن زِهَــر آلـودگی
ای کلامت مایــه نـور و نـوید
لطف تو باشد ، کنم از خود سفـر
ذکر تو گویم به هر صبح و سحـر
ای خـدا ! آرام کن جـان مـرا
بـر نگـردان ای خـدا از من نظر
سینه ام خسـته ی آه اسـت الهی العفو
حـاصـلم بـار گــــــنـاه اســت الهی العفو
پشــتـم از بار گنه خم شده و باز مرا
بـه عـطای تو نـگاه است الهی العفو
کـارم از اول ره بـوده گــنـه روی گـنـه
وای مــن آخـر راه اسـت الهی العفو
آنچه آورده ام امـشـب بـه در خانه تو
گــریه و نـاله و آه اسـت الهی العفو
یأس بر دل ندهـد راه و نگــردد نومـید
آنکه را چـون تو اله است الهی العفو
وای از آن روز که هــر عضـو تنم بر گنهی
در حـضـور تـو گــــــواه اسـت الهی العفو
گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش
چون گنه را عـذر میآرم ،
خداوندا ، ببخش
گفتهای: بر زاری افـتـادگان بخشـش کـنـم
ایـنـک آن افـتـاده ی زارم ،
خداوندا ، ببخش
گر گناهم سخت بسیارست، رحمت نیز هست
بر گـنـاه سـخت بسـیارم ،
خداوندا ، ببخش
بخششت عامست و میبخشی سزای هر کسی
گر به بخشایش سزاوارم ،
خداوندا ، ببخش
عمرم همه را تباه کردم چه کنم؟
پرونده خود سیاه کردم چه کنم؟
تو عفو کنى از کرمت اما من
از این که تو را گناه کردم چه کنم
با من همه جا رفیق راهى یارب
از درد نگفته ام گواهی یارب
من عبد ذلیل و تو خداوند جلیل
از من آهى زتو نگاهى یارب
بگذشته گناهم از شماره یارب
جز عفو تو نیست راه چاره یارب
من عبد فرارى توأم یا الله
در باز کن آمدم دوباره یارب
در کوى تو رنج ره نیاید به حساب
جرم من رو سیه نیاید به حساب
سوگند به عفوت که گناه ثقلین
پیش کرمت گنه نیاید به حساب
عمرى به گناه پا فشردم یا رب
بار دل خود به دوش بردم یارب
تو ناز مرا کشیدى و من غافل
سیلی زهواى نفس خوردم یا رب
نقطه ای جا گرفتی
در هوایم ٬دلم ٬عملم
یادم نمیکنی
به شوری
نوری
نمیکشی
گمانم ز سردی وجودم نداری سودای من
اصرارم
شاید
به دوبار حضور ٬جوابم دادی
وایم ٬ کنون توبه شکسته
دلیل
رد جواب دادی
سخت است نگاهت زمن دزدیدن
توصحن ٬پشت به پشتم نشستن
مگر اذنم ندادی به حضور
تو خود گفتی به رسم ادب
سمت قلب را اشاره کن
بخوان زیر لب اذن دخول را
اَللّهُمَّ اِنّى وَقَفْتُ عَلى بابٍ مِنْ اَبْوابِ بُيُوتِ نَبِيِّكَ، صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ الِهِ، وَقَدْ
مَنَعْتَ النَّاسَ اَنْ يَدْخُلوُا اِلاَّ بِاِذْنِهِ، فَقُلْتَ يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا
تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِّىِ اِلاَّ اَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ، اَللّهُمَّ اِنّى اَعْتَقِدُ حُرْمَةَ
صاحِبِ هذَا الْمَشْهَدِ الشَّريفِ فى غَيْبَتِهِ، كَما اَعْتَقِدُها فى حَضْرَتِهِ،
وَاَعْلَمُ اَنَّ رَسُولَكَ وَخُلَفآئَكَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ اَحْيآءٌ عِنْدَكَ يُرْزَقُونَ،
يَرَوْنَ مَقامى وَيَسْمَعُونَ كَلامى، وَيَرُدُّونَ سَلامى، وَاَ نِّكَ حَجَبْتَ
عَنْ سَمْعى كَلامَهُمْ، وَفَتَحْتَ بابَ فَهْمى بِلَذيذِ مُناجاتِهِمْ، وَاِنّى
اَسْتَاذِنُكَ يا رَبِّ اوَّلاً، وَاَسْتَاْذِنُ رَسُولَكَ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ ثانِياً،
وَاَسْتَاْذِنُ خَليفَتَكَ الْأِمامَ الْمَفْروُضَ عَلَىَّ طاعَتُهُ فُلانَ بْنَ فُلانٍ
عَلِىَّ بْنَ مُوسَى الرَّضاعليه السلام وهكذا پس بگويد: وَالْمَلائِكَةَ الْمُوَكَّلينَ
بِهذِهِ الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ ثالِثاً، ءَاَدْخُلُ يا رَسُولَ اللَّهِ، ءَاَدْخُلُ يا حُجَّةَ اللَّهِ
ءَاَدْخُلُ يا مَلآئِكَةَ اللَّهِ الْمُقَرَّبينَ الْمُقيمينَ فى هذَا الْمَشْهَدِ، فَاْذَنْ لى
يا مَوْلاىَ فى الدُّخُولِ، اَفْضَلَ ما اَذِنْتَ لِأَحَدٍ مِنْ اَوْلِيآئِكَ، فَاِنْ لَمْ اَكُنْ
اَهْلاً لِذلِكَ، فَاَنْتَ اَهْلٌ لِذلِكَ پس ببوس عتبه مباركه را و داخل شو و بگو: بِسْمِ اللَّهِ
وَبِاللَّهِ وَفى سَبيلِ اللَّهِ، وَعَلى مِلَّةِ رَسوُلِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ،
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لى وَارْحَمْنى وَتُبْ عَلَىَّ، اِنَّكَ اَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ. *
باران بارید
زگرم اشک تنم لرزید
صدای شکستن دل یخم می اید
نسشتم گوشه ای
در خیال
یعنی اذن دخولم داد؟
هواییم٬ پرم بده
از مشرق دلم نور میدمد انگه کر سر از افق٬ نقاره میدهی
مرا تا اوج خیالت٬ پر
چو زلف ٬گیسو بر بادم میدهی
خوابیده هوایت به زیر بالم تا اوج حرم
دلشکسته ولی تابم میدهی
گردونه ام ٬میگردم بهربام طلایت
تا که شاید گوشه ای جایم میدهی؟
مسافرم به دیاری ببند بار مرا به عزم دیدن یاری ، ببند بار مرا
سفر شروع فراق است ، با خبر هستم اگر چه دوست نداری ، ببند بار مرا
بیان قصه داراز است ،اندکی بنشین بگویمت به چه کاری ، ببند بار مرا
مرا هوای گلی در سر است ، میبینی برای منصب خاری ، ببند بار مرا
ببین درون دلم شوق و بی قراری را به قصد کسب قراری ،ببند بار مرا
آهوی جانم خسته و زار و پریشان
در مرغزار زندگی می گشت حیران
در سبزه زار هستی ام خوش می خرامید
از شاخسار عمر غافل خوشه می چید
از چشمه سار عیش لختی جرعه نوشید
گاهی فراز کوه نخوت پای کوبید
شیطان غفلت قصد صید آهویم کرد
دامی به پیش پای آهویم بگسترد
دام گنه را در خفا گسترد صیاد
آهوی جانم بی خبر در دامش افتاد
روحم ز پا افتاده نالان است و محبوس
گوید که عمرم رفت از کف آه وافسوس
ناگه نسیمی خوش وزید از بوستانها
شمسی بتابید از فراز آسمانها
این مشک و عنبر گوئیا از کوی یار است
آری صبا این بوی گیسوی نگار است
خورشید رخشان گشته از رخسار نیکوش
بد سبزه زاران طره ای از تاب گیسوش
مولای من ای ضامن آهوی صحرا
ای ملجا و ای محرم و آرام دلها
بنگر درون سینه ام دردی نهان است
سری که رخشان در نهان شیعیان است
این سر همان عشق علی و آل طاهاست
این عشق پاک شیعه بر اولاد زهراست
این صید گر در دام شیطان اوفتاده است
صیاد بر حلقش گر اینک پا نهاده است
عشق ولایت در درونش گشته جاری
آیا سزد او را به صیادان سپاری
فریاد زد مولا به شیطان، دست بردار
آورده او بر ما پناه، او را میازار
این آهوی زار و پریشان شیعه ماست
او را رها کن، لطف و احسان پیشه ماست
هر چند حال و روز زمين و زمان بد است
يك تكه از بهشت در آغوش مشهد است
حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي
آنجا براي عشق شروعي مجدد است