بیاتو کمی فکر کن!
دنیا ، دنیای ریاضیات است!!!
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است
هرگاه دیدی خداوند با وجود گناهان،
پیوسته به تو نعمت می دهد به هوش باش که
آنها برای تو نوعی غافلگیری و مرگ ناگهانی است!!!!
"شاه مردان"
به دنبال ویلچری هستم برای روزگار !
ظاهرا پایی برای راه آمدن با ما ندارد ...!
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.
نه به خاطر مردمان شرور...
بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند
ولی کاری در مقابل آن انجام نمی دهند.
"آلبرت انیشتین"
من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم
نام مرا گذاشتند با جنبه....بی آنکه بدانند،
خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود...
اوج شجاعت امام سجاد علیه السلام را می توان در مجلس عبیدالله بن زیاد و یزید بن معاویهدید. وقتی عبید الله متوجه امام شد و پرسید: او کیست؟ پاسخ شنید که علی بن الحسین است. او گفت: مگر علی بن الحسین را خدا نکشت ! امام پاسخ داد: برادری به نام علی داشتم که مردم او را شهید کردند. عبیدالله گفت: نه، خدا کشت. امام آیه
«اَللّهُ یَتَوَفَّی اْلأَ نْفَسَ حینَ مَوْتِها» را قرائت کرد و ابن زیاد که خشمگین شده بود، دستور قتل امام را صادر کرد. امام سجاد علیه السلام با شجاعت بی نظیر فرمود:«اَبِالْقَتْلِ تُهَدِّدُنی یَاابْنَ زِیادٍ!أَما عَلِمْتَ أَنَّ الْقَتْلَ لَنا عادَةً وَ کَرامَتُنَا الشَّهادَةُ؛ (ای ابن زیاد) مرا با قتل تهدید می کنی! نمی دانی که کشته شدن، عادت، و شهادت، کرامت ماست!»
در مجلس یزید نیز همین شبهه
(جبری بودن شهادت امام حسین علیه السلام ) از سوی یزید مطرح شد که امام فرمود:ما جز قضای الهی که حکمش در آسمان و زمین جریان دارد، چیز دیگری ندیدیم. یزید گفت: تو پسر کسی هستی که خدا او را کشت. امام فرمود: من علی پسر کسی هستم که تو او را کشتی.امام این آیه را خواند که:
«وَ مَنْ یَقْتُل مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاءُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فیها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظیماً»؛ «و هر کس مؤمنی را عمدأ بکشد، مجازاتش جهنم جاودان است و خدا بر او غضب می کند و از رحمتش دور می سازد و عذاب بزرگی برای او آماده کرده است.»
یزید که نتوانست پاسخی بدهد، خشمگین شد و دستور قتل حضرت را صادر کرد. در اینجا نیزامام با شجاعت تمام فرمود: « هرگز فرزندان اسیران آزاد شده نمی توانند به قتل انبیاء و اوصیا فرمان دهند، مگر اینکه از دین اسلام خارج شوند.»
1. الزمر/42.
2. بحارالانوار،ج45،ص117.
3. نساء/93.
4. ذریعة النجاة،ص234.
سالم به حضور امام باقر علیه السلام رسید و گفت:«آمدهام درباره علی بن ابیطالب سؤال کنم. دربارهی کارهایی که کرده است: جنگ با اصحاب نهروان و صفین و. . .»
امام فرمود:«به روایاتی که در نظر تو کاملاً صحیح است، توجه کن. آیا این حدیث را شنیدهای؟ رسول خدا در جنگ خیبر ، پرچم انصار را به دست سعدبن عباده داد، و او رفت ولی شکست خورد و برگشت. سپس رسول خدا پرچم مهاجرین و انصار را به عمربن خطاب داد؛ او هم پس از مدتی هراسان برگشت. رسول خدا سه بار فرمود:« آیا مهاجر و انصار باید این چنین باشند؟» بعد فرمود:« فردا پرچم را به دست مردی میدهم که همواره حمد خدا را میگوید، هرگز فرار نمیکند، خدا و رسولش او را دوست دارند و او نیز خدا و رسولش را دوست دارد.» مگر آن مرد امیرالمومنین علی بن ابیطالب نبود؟»
سالم گفت:«بله؛ همه میگویند.»
حضرت باقر علیه السلام فرمود:« ای سالم! اگر بگویی خداوند علی علیه السلام را دوست داشته، ولی نمیدانسته در آینده چه اعمالی از او صادر میشود که در این صورت کافر هستی؛ چون نسبت دادن جهل به خداوند کفر است؛و اگر بگویی او را دوست داشته و میدانسته چه می کند، پس از کدام کار او میتوانی اشکال بگیری، در حالی که خداوند او را با همان عملش دوشت داشته؟»
سالم گفت:« دوباره استدلال خود را تکرار کنید.»
حضرت باقر دو مرتبه آن را بیان کرد.
سالم گفت:«هفتاد سال است که خدا را با گمراهی عبادت کردهام.»
[1]. آدابی از قرآن، ص 282.
امام هادی علیه السلام گاه اراده می کرد که از طریق کرامت، قدرت معنوی و ولایت تکوینی خویش را به ستمگران دوران نشان دهد که از جمله، مورد ذیل است:
متوکل عباسی برای تهدید و ارعاب امام هادی علیه السلام او را احضار کرد و دستور داد هر یک از سپاهیانش کیسه (و توبره) خود را پراز خاک قرمز کنند و در جای خاصی بریزند.
تعداد سپاه او که نود هزار نفر بود، خاکهای کیسه های شان را روی هم ریختند و تلّ بزرگی از خاک را ایجاد کردند. متوکل با امام هادی علیه السلام روی آن خاکها قرار گرفتند و سربازان و لشکریان او در حالی که به سلاح روز مسلح بودند، از برابر آنان رژه رفتند.
خلیفه ستمگر عباسی از این طریق می خواست آن حضرت را مرعوب سازد و از قیام علیه خود باز دارد. حضرت برای خُنثی نمودن این نقشه، به متوکل رو کرد و فرمود: «آیا می خواهی سربازان و لشکریان مرا ببینی؟»
متوکل که احتمال نمی داد حضرتش سرباز و سلاح داشته باشد، یکوقت متوجه شد که میان زمین و آسمان پر از ملائکه مسلح شده، و همگی در برابر آن حضرت آماده اطاعت می باشند. آن ستمگر از دیدن آن همه نیروی رزمی، به وحشت افتاد و از ترس غش کرد. چون به هوش آمد، حضرت فرمود: «نَحْنُ لا نُناقِشُکُمْ فِی الدُّنْیا نَحْنُ مُشْتَغِلُونَ بِاَمْرِ الاْآخِرَةِ فَلا عَلَیْکَ شَی ءٌ مِمّا تَظُنُّ؛(1) در دنیا با شما مناقشه نمی کنیم [چرا که] ما مشغول امر آخرت هستیم. پس آنچه گمان می کنی، درست نیست.»
1. الخرائج و الجرائح، راوندی، ص 400، شماره 6؛ بحار الانوار، ج 50، ص 146، ح 30؛ اثبات الهداة، حر عاملی، ج 3، ص 374، شماره 41؛ محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج 4، ص 317؛ تجلّیات ولایت، ص 479.
هنگامی که بر هارون الرشید، این فرمانروای سرکش و مغرور که روزی با ابرها سخن می گفت و به وسعت امپراتوری خویش می نازید و می گفت: چه شرق چه غرب، هر کجا که بباری خراج تو را برای من می آورند! وارد می شود. هارون از آن حضرت می پرسد:
این دنیا چیست؟ امام موسی بن جعفر علیهما السلام به او پاسخ می دهد:
این سرای فاسقان است و این آیه را تلاوت فرمودند:
"به زودی آن کسان را که در روی زمین به ناحق تکبر کردند از آیات خویش بگردانم و اگر ایشان هر آیه ای را ببیند بدان ایمان نیاورند و اگر راه راست ببیند آن را راه «خود» نگیرند و اگر راه گمراهی را ببیند، آن را راه «خود» می گیرند." ( اعراف 146)
هارون پرسید: دنیا خانه کیست؟ امام فرمود:
دنیا برای شیعیان ما یک فتره (برهه) و برای دیگران فتنه است.
هارون پرسید: چرا صاحب این سرا (خدا) آن را پس نمی گیرد؟
امام فرمود: خداوند این دنیا را آباد به بشر تحویل بنابر این آن را جز به حالت آباد پس نمی گیرد.
هارون پرسید: شیعیان تو کجایند؟ حضرت این آیه را تلاوت فرمود:
«آن کسان که کافر شدند از اهل کتاب و مشرکان باز نایستند تا وقتی که حجّت پیدا بر ایشان بیاید. » ( بیّنه 1)
هارون پرسید: آیا ما کافریم؟ امام پاسخ داد: نه...ولی چنان هستید که خداوند فرموده است:
«کسانی که نعمت خدا را به کفر مبدل کردند و قوم خود را به سرای تباهی فرود آوردند. »
( ابراهیم 28)
هارون با شنیدن این پاسخ خشمگین شد و بر او سخت گرفت.
آن حضرت از زندان، جایی که دژخیمان جنایتکار هیأت حاکمه آن را احاطه کرده بودند، نامه ای به هارون نوشت و در آن فرمود:
«روزی از بلا و سختی بر من سپری نمی شود جز آنکه روزی از راحتی و رضا از تو سپری می گردد تا آنکه تمام روزهای ما دو نفر به روزی می رسد که پایان ناپذیر است و اهل باطل در آن روز زیانمند شوند».
1) بحارالأنوار ص 223.
2) همان ص 148.
عامر بن سعد بن ابى وقّاص ، از پدرش روایت کرده است که در یکى از روزها ، معاویة بن ابى سفیان به سعد دستور داد [تا به حضرت على بن ابیطالب علیه السّلام ناسزا بگوید! «سعد» از دستور او سرپیچى کرد ] .
معاویه ، از وى پرسید : به چه سبب على را آماج ناسزا و دشنامت قرار نمی دهی ؟سعد گفت : بخاطر آن که سه فضیلت از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در شأن على علیه السّلام شنیده ام که با توجه به آن ها، هیچگاه به سبّ و دشنام آن حضرت ، اقدام نمىکنم و هر گاه یکى از آن ها براى من بود ، بهتر و ارزندهتر از شتران سرخ مو بود که در اختیار من باشد.
۱ . در کارزارى ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، حضرت على علیه السّلام را به جانشینى خود ، در مدینه باقى گذاشت و حضرت على علیه السّلام به عرض رسانید : یا رسول الله ! مرا به خلافت بر زنان و کودکان گماشته ای ؟! رسول خدا صلّى اللّه علیه و آلهدر پاسخ او ، فرمود : آیا خرسند نیستى از این که جایگاه تو نسبت به من ، همانند جایگاه هارون ، به حضرت موسى علیه السّلام باشد ؛ با این تفاوت که پس از من پیغمبرى مبعوث نمى شود .
۲ . در جنگ خیبر ، از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم ، مى فرمود : پرچم اسلام را به دست کسى میدهم که خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول هم ، او را دوست مىدارند !از شنیدن این سخن همه ما در انتظار این که این فضیلت بزرگ نصیب ما گردد ، سر از پا نمی شناختیم ، همان زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله على را به حضور طلبید .على علیه السّلام را در حالى به حضور حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله شرف یاب شد که به درد چشم دچار بود،رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آب دهان مبارک را بر چشم حضرت على علیه السّلام مالید ، دیدگانش شفا یافت و پرچم اسلام را که یادبود نصرت الهى بود ، به دست او سپرد و از برکت وجود حضرت على علیه السّلام ، فتح و پیروزى نصیب اسلام شد .
۳ . هنگامى که آیه مباهله ( فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ ؛ آل عمران / ۶۱ ) نازل شد ،رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، حضرت على علیه السّلام و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام را به حضور طلبید و فرمود : بار پروردگارا ! اینان اهل بیت من هستند .
منبع:
صحیح مسلم ، ج۷ ، ص۱۲۰ ، کتاب فضائل الصحابة ،
باب من فضائل علی بن أبی طالب رضی الله عنه – دارالفکر
نامه معاویه به والیانش ( علی را سب کنید)