حسینیه
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
من برایت پدرم پس تو برایم پسری
چه مبارک پسری و چه مبارک پدری
یاد شب های مناجات حسن می افتم
می وزد از سر زلف تو نسیم سحری
همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو
نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری
من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم
می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری
بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد
نیست ممکن بروی و دل ما را نبری
قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم
قمری را به روی دست گرفته قمری
نوعروست که نشد موی تو را شانه کند
عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری
تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی
دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری
بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم
از روی قامت تو رد شده هر رهگذری
جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم
وای عجب درد سری وای عجب درد سری
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
آب از سرش گذشت و به دریای خواب رفت
شیرین تر از عسل شد و در جام ناب رفت
نجمه دوباره غصّه ی زخم جگر گرفت
از سینه اش چکیده ی داغی مذاب رفت
با جلوه ای شبیه حسن، یوسف بهشت
نعلین خود نبسته ولی با شتاب رفت
در آسمان طنین صدای فرشته ها
تا کوچه های غمزده ی اضطراب رفت
مژده به قلب نجمه و زینب دهد صبا
پایش به سوی پنجره های رکاب رفت
از نعل های تازه ی بوسه گرفته اش
تا خیمه ها شمیم حضور گلاب رفت
برخیز و در جماعت مغرب ستاره باش
با رفتنت ز شهر بلا آفتاب رفت
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
باز هم ای قلم ز من بنویس
از شهیدان بی کفن بنویس
نافه شو تا که اصلیت یابی
باز از آهوی خُتن بنویس
جای قاسم به روی صفحه ی دل
سیزده شیر صف شکن بنویس
بعد از آنکه به رنگ سبز شدی
عشق یا سیّدی حسن بنویس
ذکر شور آفرین نعم الامیر
بر روی صفحه های تن بنویس
یا که با دست خطّ درهم نغل
نام ارباب بر بدن بنویس
من تمامم حسینیه شده است
وقف زهرای مرضیه شده است
آه جانسوز در عزا بکشید
سیزده بار کربلا بکشید
تا عمو اذن رفتنم بدهد
سیزده دست التجا بکشید
ببرید اسم اعظم زهرا
سیزده دفعه مجتبی بکشید
عوض قتلگاه خونیِ من
سیزده بار کوچه را بکشید
حجله ای رنگ خون درست کنید
بر کف دست من حنا بکشید
بر روی کاغذ شن و ماسه
سیزده مرتبه مرا بکشید
بدنم را اسیر خدعه کنید
سیزده بار قطعه قطعه کنید
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
می روی نور ز هر دیده جدا می گردد
حاجتی را که حسن داشت روا می گردد
مادرت نجمه به زهرا متوسل شده است
یا که مشغول مناجات و دعا می گردد
وجعلنا به تو می خواند که چشمت نزنند
این گل یاسمن انگشت نما می گردد
او مدام از من و عباس سؤالش این بود
این همه اسب به یک نقطه چرا می گردد
زرهی یافت نشد تا به تو اندازه شود
کفن اندازه به این قد رسا می گردد
مثل آئینه ی افتاده به زیر سنگی
برسد دست به آئینه دو تا می گردد
سنگ باران شده ای؟خصم نفهمیده هنوز
سنگ از فیض نگاه تو طلا می گردد
قد کشیدی بدن توست و یا موم عسل
تک تک اعضای تو در راه سوا می گردد
عمه ات زود تر از من بَرِ اکبر آمد
دیر اگر کرده به دنبال عبا می گردد
به روی دست عمو غلط نزن می ترسم
استخوان های تو از مهره جدا می گردد
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
به پیش این همه دشمن نمی لرزد اگر پایش
یقیناً ارث برده او شجاعت را ز بابایش
نه ارزق، لشکر کوفه از این تصویر حیرانند
چه زیبا تیغ را رقصانده در دست توانایش
عمو را مات خود کرده است با جادوی ابرویش
دل عمه گره خورده به گیسوی چلیپایش
به خاک افتاده قاسم گرفته کاکل قاسم
نهاده تیغ را بر حنجر و می لرزد آوایش
نهالی که به پابوسش تبر رفته است در طوفان
ببین افتاده اما سرو گشته قد و بالایش
صدای نالۀ قاسم بریده می رسد بر گوش
گمانم خرد شده در زیر مرکب استخوان هایش
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
آسمان شاهد کشف حسنی دیگر بود
نوه ی فاطمه اما خود پیغمبر بود
پدرش بود خلیل و خود او اسماعیل
گر چه در مرتبۀ عشقِ خدا برتر بود
هر کجا پای نهد بوی خوشش می ماند
عطر جا مانده از او یک تنه یک قمصر بود
دست و بازوش، قد و قامت و رعنایی او
همه از طایفه ای هست که نام آور بود
گر چه باباش کمی زود سفر کرد، عمو
سیزده سال برایش پدر و مادر بود
دشمنش گفت حسن وارد میدان شده است
تا زمانی که رجز خواند در این باور بود
وسط دشت به زیر قدمش گل رویید
چون تجلی هو الأول و الآخر بود
سخنانش همگی بوی بنی هاشم داشت
کربلا منتظر حادثه ای دیگر بود
کوچه ای باز شد و حضرت داماد رسید
سنگ ها نُقل سرش سرمه ی او خنجر بود
او رسیده به اجل تازه عروسش به عسل
وسط دشت چرا حجله ی آن دختر بود؟
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
آنکه به چشم تو غزل ریخته
شوق ابد شور ازل ریخته
ازرق شامی شده حیران تو
قلبش از این طرز جدل ریخته
از دهن نیزه به تأیید تو
حی علی خیرالعمل ریخته
آمده تا خوب ببوسد عمو
از دهنت بسکه عسل ریخته
قامت عباسی تو بعد رزم
اشک ز چشمان اجل ریخته
پای تو بر روی زمین مانده باز
هر چه تنت را به بغل ریخته
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
نشست گرد و غبار و صدای او برخاست
عمو بیا که اجل در کنار من اینجاست
بیا که قبل شهادت تو را ببینم سیر
بیا که پیش تو مردن برای من زیباست
بیا ببین دم آخر که از شکاف لبم
چقدر چشمه ی احلی من العسل اینجاست
بخار می شود از فرط تشنگی زرهم
از عشق تو ز وجودم حرارتی برپاست
کنار من بنشین و مرا تماشا کن
سرِ شکسته ی من روی دامن باباست
ببین به روزم عمو جان عدو چه آورده
که نوجوان حریم تو هم قد سقاست
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
از کنج لبش عسل زمین می ریزد
کرده فوران که اینچنین می ریزد
همراه عسل گر که دهان بگشاید
اسماء خداوند مبین می ریزد
تا حرف شهادت به وسط می آید
از چشم ترش درّ و نگین می ریزد
از چهرۀ دشمنان او تردید و
از صورت ماه او یقین می ریزد
از بس که حیا می کند از روی عمو
دارد عرق از روی جبین می ریزد
خرسندتر از همیشه شد وقتی که-
فهمید که خون به پای دین می ریزد-
شمشیر که می زند میان میدان
از اشک ملائک آفرین می ریزد
ای وای به جای نُقل دشمن سر او
شمشیر و عمود آهنین می ریزد
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
گُلی که رفته ای امّا گلاب برگشتی
چو آب رفته ای و چون شراب برگشتی
پُر از سؤال به میدان قدم گذاشتی و
ز سُمِّ اسب گرفتی جواب، برگشتی
روان شده بدنت بینِ دست هایِ عمو
بلند کردمت امّا چو آب برگشتی
ستاره یِ حرمم بوده ای تو تا دیشب
قَدَت کشیده شد و ماهتاب برگشتی
به هم تنیده و پیچیده گشته پیکرِ تو
شبیه موت، پُر از پیچ و تاب، برگشتی
چه آمده سرت از چشمْ زخمِ این لشگر
چرا ز معرکهات بی نقاب برگشتی؟!
به روی خاکِ بیابان که جای خواب نبود
رسیده ایم به خیمه، بخواب، برگشتی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری
و از نهالِ قامتِ خودت ثمر در آوری
امانتی به مادرِ تو داده بود مجتبی
سپرده است نامه را دَمِ سفر در آوری
همین که از عمویِ خود گرفتی اذنِ رزم را
نمانده بود اندکی، ز شوق پَر در آوری
سَرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علی ست
عجیب نیست از تنت زره اگر در آوری
نداشت قلعه کربلا، و گر نه که برایِ تو
نداشت کار تا ز چارچوب در در آوری
رجز بخوان و خاندانِ خویش را به رخ بکش
که کفرِ این سپاهِ کفر، بیشتر در آوری
به چرخِ تیغِ خود به رویِ خاکِ دشت سَر بریز
بزن که از حرام زادهها پدر در آوری
نشد حریف تو کسی و می كنند دورهات
خدا کند که جان سالم از خطر در آوری
ز اسب سرنگون شدی به شوقِ شیشۀ عسل
چگونه از میان خاکها شکر در آوری؟!
هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاختند
تو لخته لخته از دهان خود گُهَر درآوری
سبک نمی شود مصیبتِ تو با دو قطره اشک
تو گریۀ حسین نَه، ازو جگر درآوری
از این به بعد هم قَدِ پسر عموت می شوی
برو که روی نیزهها ز عشق سر در آوری
***
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
مردن به زیر پای تو أحلی من العسل
پرپر شدن برای تو أحلی من العسل
بی شک برای من پدری کرده ای … عمو
آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل
بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر
بوئیدن عبای تو أحلی من العسل
آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن …
… با نیزه … تا خدای تو أحلی من العسل
من مثل مادرت سپر جان حیدرم
پهلوی من فدای تو أحلی من العسل
من می روم که از لبه ی تیغ بگذرم
من می روم بجای تو … أحلی من العسل
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
ای مرگ پیش گام تو احلی من العسل
پرپر زدن به بام تو احلی من العسل
فرهاد کوهکن پی شیرین چرا فتاد
وقتی که هست نام تو احلی من العسل
لعل لبت حریم خصوصی مصطفاست
شیرین دهن! که کام تو احلی من العسل
از اشک روضه چشمۀ کوثر درست شد
مستانه های جام تو احلی من العسل
هر کس که شد اسیر نگاهت زهیر شد
افتادن به دام تو احلی من العسل
با حرف تلخ، حر ریاحی انابه کرد
تلخیِ در کلام تو احلی من العسل
صوتِ شکستِ سینۀ مجروحِ قاسم است
ای مرگ پیش گام تو احلی من العسل
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
کس مثل تو جان فدا نکرده قاسم
شوری به دلم بپا نکرده قاسم
ای وای اگر زره به اندازۀ تو
پیدا نشود خدا نکرده قاسم
***
با نام شما غزل شده شیرین تر
هر گفته و هر مَثَل شده شیرین تر
جان دادن در راه امامت، قاسم
در چشم تو از عسل شده شیرین تر
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
وقتی گذشت پای من از حلقه ی رکاب
صحرا گرفت از گل پیراهنم گلاب
دریا برای پاره ی جان حسن گریست
وقتی شدم به گوشه ی مقتل چنان سراب
شوق عسل به سینه ی خرد و شکسته ام
می ریزد از تلاطم خمخانه ی شراب
از بسکه استخوان تنم آسیا شده
جاری شدم به پهنه ی صحرا شبیه آب
تو آمدی و درد یتیمی ز یاد رفت
چون باز می پری به هوایم چه با شتاب
مثل کبود شهر مدینه نگاه من
در زیر پای مردم این شهر گشته قاب
دیدی به کارت آمدم آخر عمو حسین
می دیدم این نگاه تو را هر سحر به خواب
بخت یتیم نجمه دوباره سپید شد
زهرا مرا به روضه ی خود کرده انتخاب