شهدای کربلا
عون صورتى زيبا و سيرتى نيكو داشت و پس از شهادت امام على عليه السلام به امام حسن و امام حسين عليهما السلام پيوست و بادوازده تن از برادران خويش همراه آن حضرت از مدينه به كربلا آمد.
مامقانى مىگويد: عون نخستين فردى بود كه پس از شهادت جمع زيادى از ياران امام حسين عليه السلام بر ساير برادرانش پيشى گرفت و از آن حضرت اجازه ميدان خواست.
سيدالشهدا به او نگاه كرد و فرمود:
«يا اخى أَ اسْتَسْلَمْتَ للموت؟»
برادرم، آيا آماده مرگ شدهاى؟
گفت: چگونه تسليم مرگ نشوم در حالى كه تو را تنها و بىياور مىبينم. امام فرمود: برو خداوند پاداش نيكت دهد. ولى به گفته مؤلف روضة الشهدا، عون پس از عثمان بن على عليه السلام، از برادر بزرگوارش اجازه گرفت و به ميدان نبرد شتافت و جمع زيادى از دشمن را به هلاكت رساند. ابن الاهجار با دو هزار پياده و سواره، او را احاطه كردند. اما وى محاصره را شكست و خدمت امام عليه السلام رسيد. امام حسين عليه السلام از عون تمجيد كرد و سر و رويش را بوسيد و از او خواست تا كمى استراحت كند و سپس عازم ميدان شود. عون گفت:
مىخواستم دوباره به فيض ديدارت نايل شوم، كه مقصودم برآورده شد. عون به فرمام امام عليه السلام دستور داد اسب ادْهَمْ را كه حضرت امير عليه السلام به او هديه داده بود. زين كردند و به ميدان شتافت.
هنگامى كه عون زخمى شد صالح بن يسار كه در زمان امام على عليه السلام به جرم نوشيدن شراب به دست عون شلاق خورده بود براى انتقام نزد او آمد و زبان به دشنام گشود. عون، صالح بن يسار و برادرش بدر را به هلاكت رساند و سرانجام به دست خالد بن طلحة به فيض شهادت نايل گشت. او در آخرين لحظات اين گونه زمزمه مىكرد:
«بسم اللَّه وباللَّه وعلى ملّة رسول اللَّه»
رجز منسوب به حضرت اباالفضل عليه السلام را كه جمعى از معاصرين به عون نسبت دادهاند چنين است:
اقاتِلُ الْقَوْمَ بِقَلْبٍ مُهْتَدٍ اذُبُّ عَنْ سِبْطِ النبىِ احْمَدِ
اضْرِبُكُمْ بِالصارِمِ المُهَنَّدِ حَتّى تَحيدوا عَنْ قِتالِ سَيّدى
با قلبى رهيافته با اين لشكر مىجنگم و از نوه پيامبر [كه] احمد [نام دارد] دفاع مىكنم. شما را با شمشير بران مىزنم تا از جنگيدن با سرورم روى برگردانيد.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
اقْسَمْتُ لا ادْخُلُ الَّا الْجَنَّةِ مُصدِّقاً بِاحْمَدَ وَالسُّنَّة
وَالْبَعْثُ مِنْ بَعْدِ انْقِطاعِ الدَّنَة هُوَ الَّذى انْقَذَنا بِمِنَّه
منْ حَيْرَةِ الْكُفْرِ وَ سُوءِ الظَّنَّةِ صَلَّى عَلَيْهِ اللَّه بارِى الْجَنَّةِ
سوگند ياد مىكنم كه جز به بهشت وارد نمىشوم [زيرا] تصديق كننده احمد [صلى الله عليه و آله و سلم] و سنّتش هستم؛ و قيامت بعد از سپرى شدن دنيا است. او [پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم] كسى است كه با احسانش ما را از سرگردانى كفر و سوء ظن رهانيد. درود پروردگار بهشت بر او باد.
برخى از رجال نويسان معاصر منكر وجود چنين فرزندى براى عقيل و شهادتش در كربلا شدهاند.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
در مقتل منسوب به ابو مخنف و برخى منابع متأخر آمده است كه يزيد بن مظاهر اسدى روز عاشورا راهى ميدان نبرد شد و اين گونه رجز مىخواند:
أنا يَزيدُ وَ ابى مَظاهِرْ اشْجَعُ مِنْ لَيْثِ الثَّرى مُبادِر
وَ الطَّعْنُ عِنْدِى لِلطُّغاةِ حاضِرْ يا رَبِّ إنّى لِلْحُسَيْنِ ناصِرْ
وَ لِابْنِ هِنْدٍ تارِكٌ وَ هاجِرْ وَ فى يَمينى صارِمٌ وَ باتِرْ
من يزيدم، پدرم مظاهر است. از شَرزِه شيران بيشهزار شجاعترم.
نيزهام براى [در هم كوبيدن] ستمگران آماده است، پروردگارا! من ياريگر حسينم.
و از پسر هند روى گردانم، در حالى كه در دستم شمشيرى بران است.
او پس از كشتن پنجاه نفر از دشمنان، سر انجام به شهادت رسيد.
اما بنابر روايتى كه طبرى و ابن كثير از ابو مخنف نقل كردهاند، همين رجز با تغييراتى به يزيد بن زياد بن مهاصر، ابو شعثاء كندى، نسبت داده شده است.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
نام وى به صورتهاى يزيد، زيد، بُرَيْر و نام پدرش حُصَين، حُضَيْر، خُضَيْر و عبدالله آمده است.
شيخ طوسى رحمه الله، بى آن كه بر شهادتش در روز عاشورا تصريح كند، او را از اصحاب امام حسين عليه السلام، بر شمرده است.
برخى نويسندگان در شرح حال او چنين نوشتهاند:
يزيد بن حُصَيْن هَمْدانى مشرقى، مردى شريف، عابد، زاهد و از شجاعان كوفه بود. در جنگها ياد و نامى داشت. او از بهترين شيعيان بود. با مسلم بن عقيل بيعت كرد؛ و هنگامى كه قيام وى به شكست انجاميد، از كوفه خارج گرديد و خود را به امام حسين عليه السلام رساند؛ و پيوسته با آن حضرت بود. وقتى آب را بر اردوگاه امام حسين عليه السلام بستند، با اجازه امام عليه السلام، نزد عمر سعد رفت و با او در اين باره به گفت و گو پرداخت، شايد از اين كار دست بردارد. اما سخنانش در نفس بد سگال پسر سعد، اثر نكرد.
روز عاشورا، در صف ياران امام حسين عليه السلام، به پيكار با دشمنان پرداخت و پيش از ظهر به شهادت رسيد.
فاضل در بندى رجز زير را به او نسبت داده است:
أنا يَزيدُ ما أنا بِالفاشِلِ اضْرِبُكُمْ عَنْ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىِ
ضَرْبَ غُلامٍ ارْجَحِى بَطَلِ حَتَّى الاقِى يَوْمَ حَشْرِى عَمَلىِ
من يزيدم كه هنگام جنگ، ترسو نيستم، همچون جوانى شجاع در دفاع از حسين بن على عليه السلام، شما را با شمشير مىزنم، تا اين كه به روز رستخيز عمل خويش را ديدار كنم.
در زيارت منسوب به ناحيه مقدسه، بر اين شهيد بزرگوار، چنين درود فرستاده شده است:
السَّلامُ عَلى يَزيدِ بْنِ حُصَيْنِ الْهَمْدانِىّ المَشْرِفىِّ القارِىّ، المُجَدِّلِ بِالْمَشْرَفِىِّ
سلام بر يزيد بن حصين هَمْدانى مشرقى، همو كه قارى قرآن بود و دشمن را به تيغ مَشْرَقِىّ بر خاك مىافكند.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
وى از شيعيان و ياران ابا عبدللّه الحسين عليه السلام است؛ كه در بصره زندگى مىكرد و از بزرگان قبيلهاش بود.
پس از امتناع امام حسين عليه السلام از بيعت با يزيد و آمدن به مكه، او تصميم گرفت امام را يارى كند و بدين منظور از پسران خود نيز دعوت كرد كه دو تن از آنان به نامهاى عبدالله و عبيدالله، دعوت وى را پاسخ گفتند.
او در خانه ماريه، دختر سعد، كه محل اجتماع و گفت و گوى شيعيان بصره بود، تصميم خود را آشكار كرد و از آن جا كه راهها زير نظر مأموران حكومت بود، دوستانش خطر دستگير شدن را به وى ياد آور شدند؛ ولى او بر تصميم خود استوار ماند و همراه دو پسرش و تنى چند از شيعيان، از شهر خارج شد و از بيراهه، خود را به ابطح در نزديكى مكه رسانيد.
وى پس از رسيدن به منزل، لختى آسود و براى زيارت امام حسين عليه السلام به سوى منزل آن حضرت روانه شد. از سوى ديگر خبر آمدن يزيد بن ثبيط به امام عليه السلام رسيد.
حضرت براى ديدار او به منزلگاهش رفت؛ و چون او را نديد در آن جا ماند.
يزيد پس از جست و جو خبردار شد كه حضرت به منزل وى رفته است از اين رو بازگشت و چون امام عليه السلام را آن جا ديد [بسيار شادمان شد] و اين آيه را خواند:
بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَلْيَفْرَحوا ...
به فضل و رحمت خداوند، بايد خوشحال شوند.
او پس از سلام، نزد حضرت نشست و هدف از آمدن خود را باز گفت؛ و امام عليه السلام در حق او دعا فرمود. وى سپس به كاروان امام حسين عليه السلام پيوست و همراه حضرت بود تا در روز عاشورا، كه در مبارزه تن به تن به شهادت رسيد.
در زيارت ناحيه درباره او چنين آمده است:
السَّلام على یزيد بن ثبيت القيسى
در زيارت رجبيه نيز بر او درود فرستاده شده است.
پس از شهادت او فرزندش عامر بن يزيد در رثايش قصيدهاى سرود.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
او مرد مبارزه و كارزار بود. در روز عاشورا پس از عبدالرحمن بن عبداللّه يزنى و به قولى پس از سويد بن عمرو به ميدان رفت و آيه شريفه ذيل را تلاوت كرد:
«انّ ... مَحْياىَ و مَماتى لِلّهِ ربِّ العالمين.»
در حقيقت ... زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانيان است.
يحيى كه پيوسته به ميمنه و ميسره سپاه حمله مىكرد، گروهى از دشمن را به هلاكت رساند و سر انجام خود به فيض شهادت نايل گشت.
برخى از معاصرين، زمان شهادت وى را قبل از ظهر و در حمله نخست ذكر كردهاند.
او در حال مبارزه چنين رجز مىخواند:
لَأَضْرِبَنَّ القَوْمَ ضَرْباً فَيْصَلًا ضَرْباً شديداً فى العدا مُعْجِلًا
لا عاجزاً فيها و لا مُوَلْولًا وَ لا اخافُ اليَوْمَ مَوتَ مُقْبِلًا
دشمنان را با شتاب و با ضربه سخت و فيصله دهنده مىزنم. نه از مرگى كه به ناچار خواهد آمد مىترسم و نه عجز و بىتابى نشان مىدهم.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
بنا به قول برخى مقتل نگاران او از ياران امام حسين عليه السلام و از شهيدان كربلا است. وى فردى شجاع و تيرانداز بود. از ابومخنف نقل شده كه اميرمؤمنان على عليه السلام او را آيين رزم آموخته بود.
وى در بين راه مكه به كربلا، به امام حسين عليه السلام پيوست و حضرت از او و همراهانش احوال مردم كوفه را پرسيد، و آنان در پاسخ گفتند: اشراف و بزرگان به جهت رشوههاى [كلانى] كه گرفتهاند عليه شما هستند و بقيه مردم، دلشان با شما ولى شمشيرشان عليه شما است.
هلال بن نافع از جمله كسانى بود كه پس از شنيدن خبر شهادت «قيس بن مسهّر» و بى وفايى كوفيان، برخاست و نسبت به امام عليه السلام اعلان وفادارى كرد. او طى سخنانى گفت:
«اى پسر دختر رسول خدا! مىدانى كه جدّت پيامبر صلى الله عليه و آله نتوانست جمله خلايق را دوست خود گرداند و همه را به راه راست هدايت كند. در ميان اطرافيان آن حضرت، منافقانى بودند كه در ظاهر يار و مددكار او و در پنهان، خيانتكار و پيمان شكن بودند.
گفتارشان در ظاهر از عسل شيرينتر ولى در نهان تلختر از «حنظل» بود و كار او بدين منوال گذشت تا سرانجام از دنيا رفت و پدرت على عليه السلام هم به همين حال بود و برخورد مردم با شما نيز، امروز همين گونه است و هر كس پيمان شكند به خود زيان رسانده و خدا از او بى نياز است.
« [اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله] ما را به هر كجا كه خواهى (شرق يا غرب) ببر! به خدا سوگند از تقدير الهى باكى نيست و از ملاقات با پروردگار، ناخرسند نيستيم. ما بر اعتقاد خود راسخ و در يارى تو استواريم. هر كه تو را دوست بدارد او را دوست مىداريم و با دشمنانت دشمنى مىورزيم.»
هلال از خواص اصحاب و از ياران نزديك امام بود. نقل كردهاند كه امام حسين عليه السلام در يكى از شبها براى بررسى موقعيت ميدان نبرد، تنها از خيمه بيرون رفت. همين كه هلال متوجه شد، شمشير خود را برداشت و در پى حضرت روان گرديد. امام عليه السلام از او پرسيد: چرا همراه من آمدى؟ گفت: ترسيدم در اين تاريكى شب گزندى از دشمن به شما برسد.
فرمود: آيا دوست دارى راه ميان اين دو كوه را در پيشگيرى و خود را نجات دهى؟
هلال خود را روى پاهاى مبارك امام انداخت و بار ديگر اظهار وفادارى نمود.
او هنگامى كه احساس كرد اهل بيت امام حسين عليه السلام نگران وفادارى و استقامت اصحاب خود هستند، نزد حبيب بن مظاهر آمد و با مشورت او، اصحاب را در يك جا جمع كرد و آنان با شمشيرهاى كشيده و يك صدا به امام و اهل بيت او اطمينان دادند كه تا آخرين قطره خون از ايشان دفاع خواهند كرد.
پس از اينكه سپاه پسر سعد، آب را بر اردوگاه امام حسين عليه السلام بست و تشنگى بر ياران امام عليه السلام چيره شد، آن حضرت برادرش عباس عليه السلام را فرا خواند و همراه سى تن از اصحاب، از جمله هلال بن نافع، در دل شب براى آوردن آب، روانه كرد.
چون نزديك فرات رسيدند، عمروبن حجاج، فرمانده نگهبانان پرسيد: كيستى؟ هلال گفت:
پسر عموى تو و از اصحاب حسين؛ آمدهام از اين آبى كه آن را بر ما بستهايد بنوشم. عمرو گفت: بنوش گوارايت باد. هلال گفت: واى بر تو! چگونه مرا مىگويى آب بنوش و حال آن كه حسين عليه السلام و اهل بيت و يارانش، از شدّت خستگى در حال مرگ هستند! آن گاه هلال بانگ بر يارانش زد و وارد فرات شد و جنگى سخت در گرفت. آنان سرانجام موفق شدند مقدارى آب به خيمهها برسانند.
برخى نقل كردهاند كه هلال بن نافع تازه ازدواج كرده بود و چون روز عاشورا اراده ميدان كرد همسرش او را از رفتن منع نمود، ولى او بر يارى امام عليه السلام اصرار ورزيد، و چون امام حسين عليه السلام از قضيه آگاه شد، هلال را فرمود: همسرت نگران است و من دوست ندارم در جوانى به فراق يكديگر مبتلا شويد [اگر مىخواهى عيالت را بردار و از اين بيابان برو] هلال گفت: اى پسر رسول خدا! اگر در سختى تو را رها كنم و سراغ عيش و نوش خود روم، فرداى قيامت پاسخ جدّت محمّد صلى الله عليه و آله را چه گويم!
او پس از اجازه از امام به ميدان شتافت و تيرى به چله كمان نهاد و اين رجز را خواند:
ارْمى بِها مُعْلَمَةً افواقُها مَسْمُومَةًتَجرِى عَلى اخْفاقِها
لَامْلَأَنَّ الارضَ مِنْ اطْلاقِها فَالنَّفسُ لا يَنْفَعَهااشْفاقُها
اذِالْمَنايا حَسَرَتْ عَنْ ساقِها لَمْ يُثْنِها الّا الّذى قَد ساقَها
با تيرهايى كه سوفار آن نشانه دار است مىزنم، تيرهايى مسموم كه با سرعت [به سوى دشمن] مىرود.
زمين را با پرتاب آنها پر مىكنم و ترس از مرگ، براى نفس سودى ندارد آن گاه كه مرگ روى نشان داده و جدّى است جز آن كه آن را به پيش رانده، نمىتواند بازش دارد.
نقل كردهاند كه او هشتاد تن از نيروهاى دشمن را هدف قرار داد و به هلاكت رساند و چون تير در تركشش نماند دست به شمشير برد و چنين گفت:
انَا الغُلامُ اليَمَنى البَجَلى دينى عَلى دينِ حُسينٍ و عَلى
ان اقتَلَ اليَومَ فَهذا امَلى فَذاكَ رَأيى و الاقى عَمَلى
من جوانى از اهل يمن و از قبيله بجيله هستم. آيين من آيين حسين و على عليه السلام است.
اگر امروز كشته شوم، آرزوى من همين است و پاداش خود را خواهم ديد.
مردى از سپاه ابن سعد، به نام قيس، به جنگ او آمد. هلال او را مهلت نداد و به خاك افكند و با تيغ بر آن جماعت حمله كرد و سيزده تن از آنان را از پاى درآورد. آنگاه انبوه لشكر اطراف او را گرفتند و بازوان او را در هم شكسته اسيرش كردند و سرانجام به دست شمربن ذى الجوشن به شهادت رسيد.
در واقعه عاشورا از دو نفر به نام هلال بن نافع نام برده شده است، يكى شهيد مذكور و ديگرى فردى كه در لشكر ابن سعد بوده و برخى وقايع را نقل كرده است.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
شيخ صدوق و شيخ عبدالله بحرانى نقل كردهاند كه هلال بن حجاج از ياران شهيد امام حسين عليه السلام بوده است. وى روز عاشورا راهى ميدان نبرد گرديد و اين گونه رجز مىخواند:
أَرى بِها مُعلَمَةً افْواهُها وَ النَّفسُ لايَنفَعُها إِشفاقُها
تير نشان دار زنم بر عدو سود نبخشد به كسى ترس او
هلال پس از كشتن سيزده نفر از دشمنان، سرانجام به شهادت رسيد.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
-
تاريخ: شنبه 6 شهريور 1389
او از ياران شهيد امام حسين عليه السلام است، كه چون از قيام آن حضرت آگاهى يافت، از بصره به يارى ايشان شتافت. اما هنگامى به كربلا رسيد كه امام عليه السلام شهيد شده بود. از اين رو وارد سپاه عمر سعد گرديد و شمشير از نيام برآورد و گفت:
«يا ايُّهاالجُندُ المُجَنّد، أنَا الهَفهافُ بنُ المُهَنّد، أبغى عِيالَ مِحمّد»
«اى سپاهيان فراهم آمده، من هفهاف بن مهنّدم، در جست و جوى خاندان محمّدم»
آنگاه بر آنان حمله ور شد، و نيروهاى دشمن او را در ميان گرفتند، هفهاف پس از نبردى دليرانه، سرانجام، به شهادت رسيد.
بنابر نقلى امام على بن الحسين عليه السلام شجاعت هفهاف در روز عاشورا را ستوده است.
مؤلف تنقيح المقال- بدون ذكر سند از سيره نويسان نقل نموده كه هفهاف از شيعيان مخلص و شجاع امام على عليه السلام بود. در جنگهاى آن حضرت، حضور داشت. در جنگ صفين، امام عليه السلام او را بر ازديان بصره فرماندهى داد. بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام، هفهاف از اصحاب امام حسن و سپس امام حسين عليهما السلام گرديد تا اينكه روز عاشورا در يارى سيدالشهداء به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
پدرش عروة، نيز از شيعيان بنام بود و همراه حُجر بن عدى قيام كرد. معاويه قصد كشتن او نمود ولى با وساطت زياد بن ابيه نجات يافت. بدين سبب پس از آمدن ابن زياد به كوفه هانى به او گفت: چون پدرت به پدرم خدمت كرده اكنون قصد تلافى آن را دارم و آن اين است كه خانواده و اموالت را بردارى و صحيح و سالم به شام بروى چون اولىتر از تو آمده است.
وى به سبب پناه دادن كثير بن شهاب مذحجى، از سوى معاويه تهديد به قتل شد.
هنگام ورود به مجلس، معاويه وى را نشناخت. پس از پراكنده شدن مردم، معاويه نزد وى آمد و پرسيد: چه خواستهاى دارى؟ وى گفت: من هانى بن عروهام كه نزد شما آمدهام. گفت: امروز آن روزى نيست كه پدرت مىگفت:
ارَجِّلُ جَمّيِي و اجُز ذَيْلى و تَحْمي شكّتى افِقُ كُمَيْتُ
أَمْشِي فى سَراة بَني غَطيف اذا ما سَامِني ضيم ابيتُ
«گيسوان خود را شانه مىزنم و دامن كشان بر اسب راهوارى كه اسلحهام را حمل مىكند سوار مىشوم و با بزرگان [قبيله] غطيف رهسپار مىگردم. هر گاه چيزى ببينم كه از آن بدم بيايد از آن پرهيز مىكنم.»
هانى گفت: من امروز عزيزتر از آن روزم. معاويه گفت: به چه چيز؟ وى گفت به اسلام، گفت: كثير بن شهاب كجاست؟ وى پاسخ داد: نزد من در ميان سپاه تو است.
معاويه وى را مأمور رسيدگى به خيانت مذحجى كرد و گفت: قسمتى از اموال مسروقه را بگير و بخشى را به او ببخش.
هانى پس از آمدن شريك بن اعور همراه ابن زياد به كوفه، از آنجا كه با وى دوست بود او را به خانه خود برد. مسلم بن عقيل نيز پس از آمدن ابن زياد به كوفه از خانه مختار به منزل هانى وارد شد و او را از اندرونى فرا خواند. چون هانى آمد مسلم برخاست و سلام كرد، ولى هانى [از آمدن مسلم به خانهاش] خشنود نشد. مسلم گفت: آمدهام تا پناهم دهى و از من ميزبانى كنى! گفت تكليف سختى مىكنى. تو با اين كار مرا به زحمت انداختى، اگر وارد خانهام نشده و به من اعتماد ننموده بودى دوست داشتم از من چشم بپوشى.
اما احترام كسى چون تو مانع از آن مىشود كه از روى نادانى پاسخ ردّ به تو بدهم. بايد از عهده اين كار برآيم، وارد شو! پس او را به اندرونى برد و جايى را به او اختصاص داد.
مسلم بن عقيل و شريك بن اعور [در منزل هانى] در يك اطاق بودند. شريك، هانى را براى يارى مسلم تشويق مىكرد. شيعيان در خانه هانى نزد مسلم مىآمدند و با وى بيعت مىكردند و مسلم از آنها پيمان وفادارى مىگرفت. در اين ميان هانى بيمار شد و عبيداللّه بن زياد به عيادت وى آمد. عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفت: هدف از گرد آمدن ما كشتن اين ستمگر است، هم اكنون كه خداوند او را در دسترس تو قرار داده خونش را بريز! هانى گفت: نمىخواهم او در خانه من كشته شود. پس از يك هفته شريك بيمار شد. با اين كه شيعهاى ثابت قدم بود ولى نزد ابن زياد و حاكمان ديگر مورد احترام بود. ابن زياد كس نزد وى فرستاد كه من امشب نزد تو خواهم آمد. شريك به مسلم گفت: اين بدكار امشب به عيادت من خواهد آمد وقتى نشست فرصت را از دست مده بيا و خونش را بريز و ...
چون شب فرا رسيد، عبيدالله بن زياد به عيادت شريك آمد. مسلم برخاست تا آنچه وى گفته بود انجام دهد كه هانى برخاست و گفت: نمىخواهم در خانه من كشته شود، گويا اين كار را بد مىدانست. شريك چون تأخير مسلم را در انجام آنچه گفته بود ديد، شعرى را تكرار كرد، ابن زياد گفت: آيا هذيان نمىگويد؟ هانى گفت: خدا تو را قرين صلاح بدارد! از سحرگاه تا كنون كارش همين است. چون ابن زياد رفت، شريك به مسلم گفت چرا خونش را نريختى؟ مسلم گفت: به دو علت، يكى اين كه هانى خوش نداشت كه در خانه او كشته شود و ديگر آن كه ...
هانى گفت: به خدا اگر او را كشته بودى، كافر، فاسق، گناه كار و حيله گرى را از پاى در آورده بودى، ولى من دوست نداشتم در خانهام كشته شود.
هانى پيش از آمدن مسلم به خانهاش با ابن زياد رفت و آمد داشت و هر روز صبح و شام نزد او مىرفت. پس از آن، بر جان خويش ترسيد و خود را به بيمارى زد و ديگر نزد او نرفت. ابن زياد كه از راه جاسوسى غلامش، معقل از جاى مسلم در خانه هانى با خبر شده بود، به خاصّانش گفت: چرا هانى ديده نمىشود؟ گفتند: بيمار است. گفت: اگر مىدانستم به عيادتش مىرفتم، ولى شنيدهام كه خوب شده است و هر روز بيرون خانه مىنشيند! آنگاه به اشعث، اسماء خارجه و عمرو بن حجاج، كه دخترش روعه همسرهانى بود، گفت: نزد هانى برويد و به وى بگوييد: حق ما را فرو نگذارد، زيرا من دوست ندارم مردى چون او از بزرگان عرب، نزد من تباه گردد. آنها سوى هانى آمدند و هنگام غروب كه هانى بر در خانه نشسته بود ضمن ديدار از وى گفتند: چرا به ديدار امير نمىآيى او از تو ياد كرده و مىگويد: «اگر مىدانستم كه وى بيمار است به عيادتش مىرفتم» هانى گفت: كسالت مانع بوده است. گفتند شنيده است كه تو بهبودى يافتهاى و هر روز عصر بر در خانه مىنشينى و چنين پندارد كه در رفتن نزد او كندى و سستى ورزيدهاى، و سلطان چنين چيزى را تحمل نمىكند. تو را سوگند مىدهيم كه هم اكنون با ما سوار شوى [تا بديدنش برويم.]
هانى جامه خواست و پوشيد و بر استر نشست. چون نزديك كاخ رسيد احساس خطر كرد و به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: اى برادرزاده به خدا من از اين مرد هراس و انديشه دارم، تو چه مىپندارى؟ گفت: عمو، به خدا من هيچ ترسى براى تو ندارم. هراس به دل راه مده، تو بى گناهى، چون هانى بر ابن زياد وارد شد، گفت: «اتَتكَ بِحائنٍ رِجُلاهُ»
با پاى خود به سوى مرگ آمدى. در حالى كه شريح قاضى نيز حضور داشت به سوى هانى نظر افكند و اين شعر را خواند:
اريد حِباءَهُ [جباته] و يُريدُ قَتْلىِ عِذيرَكَ مِن خليلك مِن مُرادِ
من عطاى [زندگى] او را مىخواهم ولى او اراده كشتن مرا دارد، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور.
ابن زياد در آغاز ورودش به كوفه هانى را گرامى مىداشت و به وى مهربانى مىكرد.
[از اين رو] هانى گفت: اى اسير چه شده است؟ گفت: هانى! دست بردار! اين كار چيست كه در خانه ات به زيان يزيد و همه مسلمانان اقدام مىكنى؟ مسلم بن عقيل را به خانه برده و سلاح و نيرو در خانههاى اطراف خود فراهم مىكنى و مىپندارى كه اين كارها بر من پوشيده مىماند؟ هانى گفت: من چنين كارى نكردهام و مسلم بن عقيل نزد من نيست.
گفت: چرا، چنين است. سخن در اين باره ميان آنها به درازا كشيد و هانى بر انكار خود باقى بود. دراين هنگام ابن زياد غلامش، همان معقل جاسوس را خواست، چون آمد، ابن زياد به هانى گفت: اين مرد را مىشناسى؟ گفت: آرى و دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده و خبرهاى ايشان را به او داده است. لختى سر را به زير افكند و نتوانست چيزى بگويد. چون به خود آمد، گفت: سخنم را بشنو و باور كن كه به خدا دروغ نمىگويم. به خدا سوگند، من مسلم را به خانه خود دعوت ننمودهام و هيچ گونه اطلاعى از كار او نداشتم تا آن كه آمد و از من خواست به خانهام بيايد. من شرم كردم او را راه ندهم و از وى پذيرايى ننمايم. [روى رسم عرب نمىتوانستم او را راه ندهم]؛ بدين جهت از او پذيرايى كردم و پناهش دادم و جريان كار وى چنان است كه به گوش تو رسيده و مىدانى، اگر مىخواهى هم اكنون با تو پيمان محكمى مىبندم كه انديشه بدى نداشته باشم و غائلهاى به راه نيندازم به نزدت آمده و دست در دستت نهم و چنانچه خواسته باشى گروى نزد تو بگذارم بروم و بازگردم، پيش مسلم رفته، و او را دستور دهم كه از خانه من به هر كجا مىخواهد، برود. ذمّه خود را از او بردارم آن گاه نزد تو بازگردم. ابن زياد گفت: به خدا بايد او را نزد من آرى! هانى گفت: نه به خدا قسم نخواهم آورد! چون سخن ميان آنها طولانى شد، مسلم بن عمرو باهلى، كه در كوفه، [هيچ مهاجر] شامى و بصرى اى جز او نبود، برخاست و گفت: خدا كار امير را اصلاح كند. مرا با وى در جاى خلوتى تنها بگذار تا در اين باره با وى گفت و گو كنم. سپس برخاست و در گوشه خلوتى كه ابن زياد آنها را مىديد با او گفت و گو پرداخت. چون صداى آن دو بلند مىشد ابن زياد مىشنيد كه چه مىگويند. مسلم بن عمرو به هانى گفت: اى هانى تو را به خدا سوگند خود را به كشتن مده و قبيله ات را دچار اندوه مساز! اين مرد [مسلم بن عقيل] با اين گروه كه مىبينى پسر عمو است و اينها او را نمىكشند و زيانى به وى نمىرسانند. پس او را به اينها بسپار؛ اين كار بر تو عار نيست، زيرا جز اين نيست كه وى را به سلطان سپردهاى. هانى گفت: به خدا اين كار موجب ننگ و سرافكندگى من است، من پناهنده و ميهمانم را به دشمن بسپارم، در حالى كه زنده و سالم ام، مىشنوم و مىبينم، بازويم قوى و ياورانم بسيار است! به خدا اگر تنها باشم و ياورى نداشته باشم او را به شما نمىسپارم تا در راه او بميرم. مسلم بن عمرو و او را سوگند مىداد و او مىگفت: به خدا هرگز وى را به ابن زياد نسپارم. ابن زياد سخن وى را شنيد و گفت: او را نزديك من بياوريد. چون نزديك بردند، ابن زياد گفت: يا بايد او را نزد من آورى يا گردنت را خواهم زد، هانى گفت: به خدا شمشيرهاى برنده در اطراف خانه تو فراوان گردد. ابن زياد گفت: واى بر تو مرا از شمشيرهاى برّنده مىترسانى؟ هانى مىپنداشت كه قبيلهاش به يارى وى برمىخيزند و به دفاع از وى مىپردازند. ابن زياد گفت: او را نزديك من آريد. چنين كردند، چون او نزديك شد، با چوبدستى آن قدر به سرو صورتش زد كه بينى او شكست. هانى دست به شمشير يكى از سربازان ابن زياد برد ولى او اجازه نداد هانى آن را بگيرد. سپس عبيدالله به هانى گفت: پس از آن كه همه خارجىها نابوده شدهاند، خارجى شدهاى؟ خون تو بر ما حلال است، او را بكشانيد و ببريد! او را كشاندند و به اتاقى افكندند و در را بستند. ابن زياد گفت: نگهبانى بر وى بگماريد و چنين كردند.
حسان بن اسماء برخاست و گفت: بهانه خارجى گرى را درباره هانى كنار گذار! به ما فرمان دادى كه او را نزد تو آورديم و آنگاه بينى و روى او را شكستى و خونش را به محاسنش جارى كردى و قصد كشتن وى را دارى؟ عبيدالله گفت تو اينجا هستى! دستور داد او را نيز مورد ضرب و شتم قرار داده، سپس رهايش كرده به زندان انداختند.
محمد بن اشعث گفت: هر چه امير بپسندد چه به سود يا زيان ما باشد چون امير بزرگ و مِهتر ما است مابه آن خشنوديم.
عمرو بن حجاج با شنيدن اين خبر كه هانى به قتل رسيده است، با قبيله مذحج كاخ ابن زياد را به محاصره درآوردند. او فرياد زد كه من عمرو بن حجاج ام و اينها سواران (و جنگجويان) قبيله مذحج اند؛ ما از پيروى خليفه دست برنداشته و از مسلمانان جدا نگشتهايم [چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود؟] به ابن زياد گفتند: قبيله مذحج بر در كاخ ريختهاند! ابن زياد به شريح قاضى گفت: نزد بزرگشان (هانى) برو و او را ببين و سپس بيرون رو و به آنها بگو كه او زنده است و كشته نشده است. شريح، در حالى كه جاسوسى از غلامان ابن زياد براى او گماشته شده بود كه آنچه مىگويد ثبت كند به اتاق هانى آمد و او را ديد. هانى با ديدن شريح گفت: اى خدا! اى مسلمانان! قبيله من هلاك شدند! كجايند ديندارن؟
كجايند مردم شهر؟ اين سخنان را مىگفت وخون بر محاسنش جارى بود كه صداى فرياد واغوثا از بيرون كاخ شنيده شد، گفت: به گمانم اين فرياد قبيله مذحج و پيروان مسلمان من است. اگر ده نفر نزد من بيايند مرا رها خواهند كرد و به شريح گفت: از خدا بترس! ابن زياد مرا خواهد كشت! شريح كه اين سخن را شنيد نزد قبيله مذحج آمد و گفت: چون امير آمدن شما و سخنانتان را درباره بزرگتان شنيد به من فرمان داد تا نزد او روم، من پيش او رفته و وى را ديدم. او به من فرمان داد تا شما را ببينم و به اطلاعتان برسانم كه او زنده است و اين كه به شما گفتهاند او كشته شده، دروغ است! عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: اكنون كه كشته نشده خدا را سپاس گزاريم و سپس پراكنده شدند.
عبداللّه بن حازم مىگويد: به خدا من فرستاده مسلم بن عقيل بودم كه به قصر آمدم تا ببينم هانى چه شده است، چون ديدم او را زدند و به زندان افكندند، بر اسب خويش سوار شدم و نخستين كسى بودم كه نزد مسلم بن عقيل رفته و خبرها را به وى دادم، ديدم زنانى از قبيله مراد انجمن كرده و فرياد، يا عبرتاه، يا ثكلاه سر مىدادند. من بر مسلم وارد شدم و خبر هانى را به وى دادم. به من فرمود در ميان پيروانش كه در خانههاى اطراف خانه هانى پر بودند و شمار آنها به چهارهزار نفر مىرسيد، فرياد زنم. به منادى خود فرمود: فرياد يا مَنصور امِت (اى يارى شده بميران) را سر دهد. من فرياد زدم، «يا منصور امت» مردم كوفه يكديگر را خبر كردند. چيزى نگذشت كه مسجد و بازار پر شد و در ميان كاخ تنها سى تن نگهبان و بيست تن از سران كوفه بودند. ابن زياد سران كوفه را ديد، و آنان [با تطميع و تهديد] مردم را از دور مسلم پراكنده كردند. به گونهاى كه هنگام نماز مغرب فقط سى نفر با وى در مسجد نماز گزاردند و چون از مسجد بيرون آمد حتى يك نفر هم با وى نماند! در كوچههاى كوفه حيران و سرگردان بود، تا آن كه طوعه وى را به خانه برد. پسر طوعه جريان را براى پسر محمد بن اشعث بازگفت و او موضوع را به ابن زياد گفت. ابن زياد دستور دستگير كردن مسلم و سپس به شهادت رساندن وى را داد.
پس از آن كه مسلم بن عقيل را به شهادت رساندند، محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى نزد ابن زياد شفاعت كرد و چنين گفت تو رتبه و مقام هانى را در اين شهر مىدانى و شخصيت او را در ميان تيره و تبارش مىشناسى. قبيله وى مىدانند كه او را من و رفيقم [اسماء بن خارجه] نزد تو آوردهايم؛ تو را به خدا سوگند او را به من ببخش. چون من دشمنى مردم اين شهر و خانواده اورا براى خويش دوست ندارم. ابن زياد قول داد وساطت او را بپذيرد ولى پشيمان شد. و گفت: او را به بازار برده و گردنش را بزنيد.
هانى را به بازار چوبداران بردند. وى در حالى كه بازوانش را بسته بودند، فرياد مىزد:
اى قبيله مذحج، امروز مذحجى براى من نيست، كجاست قبيله مذحج! چون ديد كسى به يارى اش نيامد، دست خود را كشيد و ريسمان را پاره كرد و مىگفت: آيا عصا يا خنجر يا سنگ و استخوانى نيست كه انسان بتواند از خود دفاع كند؟ (مأمورين) به سرش ريختند و دوباره او را محكم بستند و سپس گفتند: گردنت را بكش (تا سرت را بزنيم)
هانى گفت: من جانم را به آسانى به شما نمىبخشم و در گرفتن آن شما را يارى نمىدهم.
يكى از غلامان ترك ابن زياد به نام رشيد با شمشير گردن هانى را زد ولى كارگر نشد.
هانى گفت: الى اللّه المَعاد، اللّهمَّ الى رَحمَتِكَ وَ رِضوانِكَ» (بازگشت به سوى خداست؛ بار خدايا به سوى رحمت و خشنوديت [نظر دارم]) سپس شمشير ديگرى به او زد و وى را به شهادت رساند، آنگاه جنازهاش را به دستور ابن زياد وارونه به دار كشيدند.
هانى در روز ترويه (هشتم ذى حجه) سال شصتم هجرى به شهادت رسيد. سن وى را در هنگام شهادت، 83، 89 و نود سال نوشتهاند.
عبداللّه بن زبير اسدى در مرثيه مسلم وهانى اشعار زير را سروده است. به نقلى فرزدق سروده و عبدالله بن زبير آن را نقل كرده است:
فَإِن كُنْتَ لا تَدْرينَ مَاالمَوتُ فَانْظُرى إِلى هانِىَ فى السُّوقِ وَ ابْنِ عَقيلٍ
إِلى بَطَلٍ قَد هَشَمَّ السَّيفُ وَجْهَهُ وَ آخَرَ يُهوى مِنْ جِدارِ قَتيلٍ
اصابَهُما فَرْخُ البَفِىِّ فَاصبَحا أَحاديثَ مَنْ يَسرى بِكُلِّ سَبيلٍ
تَرى جَسَداً قَدْ غَيَّرَ المَوتُ لَونَهُ وَ نَضْحَ دَمٍ قد سالَ كُلِّ مَسيلٍ
فَتىً كانَ أَجبى مِن فَناةٍحَيِيَّةٍ وَ اقطَعَ مِنْ ذى شَغْرَتَينِ صَقيلٍ
أَيَركَبُ أَسماءُ الهَماليجَ آمِناً وَ قدْ طالَبَتُهُ مَذحِجٌ بِذُحولٍ
تَطيفُ حِفافَيه مُرادٌ وَ كُلُّهُم عَلى رَقبَةٍ مِن سائِلٍ وَ مسؤلٍ
فَإِنْ أَنتُمُ لَم تَثارُوا بِأَخيكُم فَكُونوا بَغايا أُرضِيَتْ بِقَليلٍ
اگر نمىدانى مرگ چيست به هانى و پسر عقيل در بازار بنگر.
به دلاورى كه شمشير بينى او را در هم شكسته است و به دلاورى ديگر كه از بلندى در حالى كه كشته شده به خاك افتاده است.
پيش آمد روزگار آن دو را فراگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند.
جنازهيى مىبينى كه مرگ رنگ آن را دگرگون ساخته است و خونى كه در هر سوى روان است.
جوانى كه با حياتر بود از زن جوان شرمگين، و برّندهتر بود از شمشير دو سرِجَلا داده شده!
آيا اسماء [بن خارجه يكى از كسانى كه هانى را نزد ابن زياد برد] آسوده خاطر سوار بر اسبها مىشود، در صورتى كه طايفه مذحج [كه با هانى از يك تيره بودند] از او خون هانى را مىخواهند.
و قبيله مراد [كه با هانى از يك تيره بودند] در اطراف اسماء گردش كنند و همگى چشم به راه اويند كه بپرسند يا پرسش شوند.
پس اگر شما [اى قبيله مذحج و مراد] انتقام خون برادر خويش را نگيريد، [همچون] زنان بدكارى باشيد كه به اندكى راضى گشتهاند!
چون مسلم و هانى به شهادت رسيدند، ابن زياد سرهاى آنها را به هانى بن ابى حَيّه و ادعى و زبير بن اروحِ تميمى سپرد تا براى يزيد بن معاويه ببرد و به نويسنده خود عمر وبن نافع گفت: چنين بنويس، سپاس خدايى را كه حق اميرالمؤمنين را گرفت و دشمن او را كفايت كرد! به آگاهى اميرالمؤمنين برسانم كه مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه پناهنده شد، جاسوسها و ديدهبانها بر آنها گماردم و مردانى در كمين آن دو نهاده و نقشهها براى آنها كشيدم تا آنها را از خانه بيرون كشيدم و خدا مرا بر آن دو مسلط كرده گردنشان را زدم و سرهاى آن دو را توسط هانى بن حيّه و ادعى و زبير بن اروح تميمى براى تو فرستادم؛ و اين دو نفر از فرمانبران و پيروان ما و خيرخواهان بنى اميهاند.
اميرالمؤمنين هر چه از جريان كار هانى و مسلم بخواهد از آن دو جويا شود، زيرا اطلاع كافى دارند و راستى و پارسايى در اين دو مىباشد، والسّلام.
يزيد در پاسخ ابن زياد نوشت: تو همچنان كه من مىخواستم بودى. در كردار چون دور انديشان رفتار نمودى و بى باكانه چون دلاوران پُردل حمله كردى و ما را از دفع دشمن بى نياز و كفايت كردى. گمان من درباره تو به يقين پيوست و انديشه من درباره تو نيك شد. من دو فرستاده ات را فراخواندم و از آن دو در پنهانى اوضاع را پرسيده و جويا شدم. در انديشه و فضل چنان بودند كه نوشته بودى، پس درباره آنها نيكى كن. به من اطلاع دادهاند كه حسين عليه السلام به سوى عراق روى آورده، سپس ديده بانان و مردان مسلح بر مردم بگمار و مراقب باش به گمان به زندان بينداز و به تهمت بكش و يعنى هر كه را گمان مخالفت بر او بردى بدون درنگ به زندان بيفكن و هر كه را نسبت مخالفت او با ما دادند اگر چه از روى تهمت باشد بكُش. و پس از اين هر خبرى شد براى من بنويس! وَالسّلامُ عَلَيكَ وَ رَحمَةُ اللّه.
خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را فردى از طايفه بنى اسد به نام بكر براى عبداللّه بن سليمان و منذر بن مشمعل در منزلگاه زرود چنين بيان كرد: از كوفه بيرون نيامدم تا آن كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند و آن دو را ديدم كه پاهايشان را گرفته و در بازار مىكشيدند. عبداللّه بن سليمان و منذر بن مشمعل خبر را در منزلگاه ثعلبيه براى امام حسين عليه السلام چنين بيان كردند: آن گاه كه امام عليه السلام فرود آمد نزد وى رفته و سلام كرديم. پس از پاسخ عرض كرديم: خدا رحم كند، نزد ما خبرى است، آشكارا يا پنهان براى تو بيان كنيم. آن حضرت نگاهى به ما و ياران كرد و فرمود: پردهاى ميان من و اينها نيست. به آن حضرت عرض كرديم: آن سوارى را كه ديروز عصر با او روبه رو گشتى ديدى؟ فرمود: آرى مىخواستم از وى (اوضاع) را بپرسم. عرض كرديم: به خدا ما به خاطر تو از او خبرگيرى كرديم و از پرسش شما كفايت مىكند، او مردى از قبيله ما بود: خردمند، راستگو و دانا. به ما خبر داد كه از كوفه بيرون نيامده تا مسلم و هانى را كشته ديده كه پاهايشان را گرفته و بدنشان را در بازار مىكشيدند. امام حسين عليه السلام فرمود: «انّا لِلّه و انّا الَيهِ راجِعونَ؛ رحمت خدا بر آنها باد!» و اين سخن را چندين بار تكرار كرد.
در منزل زباله نيز امام حسين عليه السلام نامهاى را كه پيك محمد بن اشعث و عمر بن سعد كه مسلم بن عقيل به آنها گفته بود از جريان بيعت شكنى و تنها گذاردن وى براى امام حسين عليه السلام بنويسند، بيرون آورد و خواند و به خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى يقين پيدا كرد.
زهير بن قين ضمن خطبهاى كه در روز عاشورا براى سپاه عمرسعد خواند يكى از جنايات ابن زياد را شهادت هانى بن عروه قارى قرآن بر مى شمرد.
پيكر هانى چند روز بر زمين ماند و سپس همسر ميثم تمّار شبانگاه كه همه به خواب رفتند آن را به خانه برد و نيمه شب آن را كنار مسجد اعظم كوفه برده، با خون آن به خاك سپرد و اين موضوع را كسى جز همسر هانى كه در كنار وى بود نمىدانست. بنابراين قبر وى پشت مسجد جامع كوفه روبه روى قبر مسلم بن عقيل آشكار مىباشد و داراى گنبد و بارگاه و مورد زيارت است.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
پس از كشتن هفت يا هشت تن از سپاه دشمن اسير گشت.
وهب را نزد عمر سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى سپاه امام حسين عليه السلام پرتاب كردند. مادرش، شمشير وى را برداشت و به ميدان رفت. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: اى مادر وهب! به جاى خويش باز گرد كه خدا جهاد را از زنان برداشته است. همانا تو و پسرت با جدّم حضرت محّمد صلى الله عليه و آله در بهشت خواهيد بود.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
جُزيُتْم مِنْ أَهْلِ بيتٍ خيراً إرْجعى إلى النساء يرحمك اللّه
از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد. خدا تو را رحمت كند به سوى زنها برگرد.
همسر وهب مراجعت كرد ولى وهب در ميدان ماند تا به فيض شهادت نايل گشت.
بنا به نقل فاضل دربندى از أبى مخنف، وهب، پنجاه تن را به هلاكت رساند.
سرانجام پس از آنكه هفتاد زخم بر وى وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش انداختند. مادر، خون از چهرهاش پاك مىكرد و مىگفت:
«ستايش مخصوص خدايى است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركاب امام عليه السلام روشن كرد ... گواهى مىدهم كه يهود و نصارى و مجوس در كليسا و آتش خانههاى خود از شما بهترند.»
آنگاه سر رابه سوى سپاه يزيد انداخت كه به يكىاز سپاهيان يزيد اصابت كرد وبه هلاكت رسيد.
خوارزمى گويد: غلام شمر به فرمان او، مادر وهب را به شهادت رساند.
به گفته برخى از مورّخان، وهب و همسر و مادرش نصرانى بودند و در راه كربلا در ثعلبيه به دست امام حسين عليه السلام مسلمان شدند. در روز عاشورا به هنگام نبرد، بيست و چهار پياده و دوازده سوار را به هلاكت رساند. او را اسير كرده و نزد عمر بن سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام عليه السلام انداختند.
مادر وهب آن را برداشت و بوسيد و با عمود خيمه، يك و به قولى دو تن را به هلاكت رساند و به فرمان امام عليه السلام از معركه خارج شد.
وهب در حال مبارزه چنين رجز مىخواند:
انْ تُنْكُرونى فَأنَا ابْنُ الكلبِّ سَوْفَ تَروَنى و تَرَوْنَ ضَرْبِى
وَ حَمْلَتِى و صَولَتى فى الحَرْبِ ادْرِكُ ثَأْرِى بَعْدَ ثَأْرى صَحْبى
الْكَرْبَ امامَ الكربِ لَيْسَ جِهادى فِى الْوَغى بالْلَعْبِ
اگر مرا انكار مىكنيد پس [بدانيد كه] من پسر كلب هستم. به زودى من و ضربتم، حمله و هيبتم را در جنگ خواهيد ديد. پس از خونخواهى يارانم، انتقام خود را مىگيرم. در مقابل سختى مشقت را [از خود] دور مىكنم. «كوشش من در اين نبرد بازى و شوخى نيست».
إِنّى زَعيمٌ لكِ امّ وهبٍ بِالطَّعن فِيِهمْ تارَةً و الضَرْبِ
ضَرْبَ غُلامٍ مُوقِنٍ بالرَّبِّ حتّى يَذوقَ الْقَومَ مُرّ الحرَبِ
انّى امْرؤٌ ذُوَمّرةٍ وَ غَضَب حَسْبى إِلهى مِنْ عَليم حَسَبى
«اى امّ وهب با زدن نيزه و شمشير از تو نگهدارى مىكنم. ضربه زدنِ نوجوانى كه به پروردگار يقين دارد. تا اينكه [آن] قوم طعم تلخ جنگ را بچشد. همانا من مردى استوار و خشمناكم. خداى دانا مرا بس و كافى است.»
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
جُزيُتْم مِنْ أَهْلِ بيتٍ خيراً إرْجعى إلى النساء يرحمك اللّه
از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد. خدا تو را رحمت كند به سوى زنها برگرد.
همسر وهب مراجعت كرد ولى وهب در ميدان ماند تا به فيض شهادت نايل گشت.
بنا به نقل فاضل دربندى از أبى مخنف، وهب، پنجاه تن را به هلاكت رساند.
سرانجام پس از آنكه هفتاد زخم بر وى وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش انداختند. مادر، خون از چهرهاش پاك مىكرد و مىگفت:
«ستايش مخصوص خدايى است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركاب امام عليه السلام روشن كرد ... گواهى مىدهم كه يهود و نصارى و مجوس در كليسا و آتش خانههاى خود از شما بهترند.»
آنگاه سر رابه سوى سپاه يزيد انداخت كه به يكىاز سپاهيان يزيد اصابت كرد وبه هلاكت رسيد.
خوارزمى گويد: غلام شمر به فرمان او، مادر وهب را به شهادت رساند.
به گفته برخى از مورّخان، وهب و همسر و مادرش نصرانى بودند و در راه كربلا در ثعلبيه به دست امام حسين عليه السلام مسلمان شدند. در روز عاشورا به هنگام نبرد، بيست و چهار پياده و دوازده سوار را به هلاكت رساند. او را اسير كرده و نزد عمر بن سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام عليه السلام انداختند.
مادر وهب آن را برداشت و بوسيد و با عمود خيمه، يك و به قولى دو تن را به هلاكت رساند و به فرمان امام عليه السلام از معركه خارج شد.
وهب در حال مبارزه چنين رجز مىخواند:
انْ تُنْكُرونى فَأنَا ابْنُ الكلبِّ سَوْفَ تَروَنى و تَرَوْنَ ضَرْبِى
وَ حَمْلَتِى و صَولَتى فى الحَرْبِ ادْرِكُ ثَأْرِى بَعْدَ ثَأْرى صَحْبى
الْكَرْبَ امامَ الكربِ لَيْسَ جِهادى فِى الْوَغى بالْلَعْبِ
اگر مرا انكار مىكنيد پس [بدانيد كه] من پسر كلب هستم. به زودى من و ضربتم، حمله و هيبتم را در جنگ خواهيد ديد. پس از خونخواهى يارانم، انتقام خود را مىگيرم. در مقابل سختى مشقت را [از خود] دور مىكنم. «كوشش من در اين نبرد بازى و شوخى نيست».
إِنّى زَعيمٌ لكِ امّ وهبٍ بِالطَّعن فِيِهمْ تارَةً و الضَرْبِ
ضَرْبَ غُلامٍ مُوقِنٍ بالرَّبِّ حتّى يَذوقَ الْقَومَ مُرّ الحرَبِ
انّى امْرؤٌ ذُوَمّرةٍ وَ غَضَب حَسْبى إِلهى مِنْ عَليم حَسَبى
«اى امّ وهب با زدن نيزه و شمشير از تو نگهدارى مىكنم. ضربه زدنِ نوجوانى كه به پروردگار يقين دارد. تا اينكه [آن] قوم طعم تلخ جنگ را بچشد. همانا من مردى استوار و خشمناكم. خداى دانا مرا بس و كافى است.»
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
برادران او در زمان امام حسن عليه السلام از دنيا رفتند؛ و نعيم در كوفه مىزيست. پس از آمدن امام حسين عليه السلام به عراق از كوفه خارج شد و به امام حسين عليه السلام پيوست و در روز عاشورا در نخستين حمله لشكريان ابن سعد شهيد شد.
در زيارت ناحيه و رجبيّه درباره او مىخوانيم:
«السَّلامُ عَلى نُعَيْمِ بْنِ الْعِجلانِ الْانْصارى»
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
نعمان پس از شهادت مسلم بن عقيل عليه السلام و حاكم شدن جوّ خفقان بر كوفه، همراه پسر عمويش، در شمار لشكريان ابن سعد قرار گرفت تا از شهر خارج شد و در شب هشتم محرّم به امام حسين عليه السلام پيوست و سرانجام به شرف شهادت نايل گرديد.
نحوه شهادت او در منابع گوناگون با اندكى تفاوت نقل شده است. برخى نوشتهاند كه او در نخستين حمله سپاهيان ابن سعد به ياران حسين عليه السلام شهيد شد و برخى ديگر شهادت او را در فاصله ميان حمله اوّل تا ظهر عاشورا دانستهاند.
به هر حال او در روز عاشورا دليرانه از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كرد و دشمن نخست اسبش را پى كرد و سپس او را به شهادت رساند.
در زيارت رجبيّه درباره او مىخوانيم:
«السلام على نعمان بن عمرو»
برادر نعمان به نام حلاس نيز در شمار شهيدان كربلا است.
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.