400 نكته از تفسیر نور
معجزات نهگانهى حضرت موسىعلیه السلام عبارت بود از:
1. اژدها شدن عصا. 2. سفیدى كف دست. 3. شكافتن دریا با عصا. 4. طوفان. 5. هجوم ملخ. 6. هجوم شپش. 7. هجوم قورباغه. 8. خون شدن آبها. 9. جارى شدن دوازده چشمه از سنگ با یك عصا زدن.
البتّه مىتوان گفت: معجزات آن حضرت هیجده تا بوده است، چون بازگشت هر یك از آنها به حالت اوّل نیز معجزهاى دیگر است.
سؤال: قرآن غیر از این نه معجزه، معجزات دیگرى هم براى حضرت موسى بیان كرده است، مانند كنده شدن كوه و بالاى سر یهود قرار گرفتن آن، نزول طعامِ مَنّ و سَلوى، گاو ذبح شدهاى كه مرده را زنده كرد، پس چرا نه معجزه ذكر شده است؟
پاسخ: تعداد 9 معجزه دربارهى فرعون بود كه با دیدن آنها باز هم ایمان نیاورد. معجزات دیگر به فرعون ارتباط نداشت.(449)
همین كه حضرت موسىعلیه السلام به رسالت الهى مأمور گردید، چهار خواسته را از خداوند طلب نمود:
1. سعهى صدر. «ربّ اشرح لى صدرى» 2. شرایط آماده. «و یَسّرلى أمرى»
3. بیان روان. «واحلُل عُقدةً من لسانى» 4. داشتن وزیر. «واجعل لى وزیراً»
چون حضرت موسىعلیه السلام به مسائل متعدّد عبادى، سیاسى، انقلابى، اجتماعى، اخلاقى، فردى و جمعى مأمور شده بود و طبعاً پرداختن و توجّه لازم به هر كدام، انسان را از سایر امور غافل مىسازد، لذا سعهصدر در رسیدن به همهى این موارد كاملاً ضرورت دارد.(451)
سعهى صدر، هم براى خود انسان لازم است، هم براى انجام مسئولیّت وكلمه «لى» رمز آن است كه دریافت وحى، نیاز به ظرفیت بزرگ دارد. چنانكه در سوره انشراح در مورد پیامبرصلى الله علیه وآله آمده است: «ألم نَشرَح لك صدرك... اِنّ مع العُسر یُسرا»
67. حكمت و فلسفه اعمال حضرت خضر(452)
پیامبراكرمصلى الله علیه وآله در روایتى فرمودند: آن گنج، كلماتى حكیمانه بود كه بر صحیفهاى از طلا نوشته شده بود. مضمون آن حكمتها این بود: تعجّب از كسى كه ایمان به تقدیر الهى دارد، چرا محزون مىشود!؟ شگفت از كسى كه یقین به مرگ دارد، چرا شاد است، یقین به حساب دارد، چرا غافل است، یقین به رزق دارد، چرا خود را به زحمت بیش از اندازه مىاندازد و یقین به دگرگونى دنیا دارد، چرا به آن اطمینان مىكند!؟(453)
طبق احادیث، لطف و رحمت خدا مخصوص فرزندان بىواسطه نیست، بلكه در نسلهاى بعدى هم تأثیر دارد و نیكوكارى اجداد، موجب عنایت خدا به ذریّهى آنان مىشود.(454)
امام صادقعلیه السلام فرمود: خداوند به موسى وحى كرد: من فرزندان را به خاطر خوبىِ پدران پاداش مىدهم. سپس فرمود: اگر به ناموس مردم خیانت كنید، به ناموس شما خیانت مىشود. «كما تَدین تدان».(455)
یك جا فرزند به خاطر حفظ ایمان والدین كشته مىشود، و در جاى دیگر به خاطر صالح بودن پدر، پیامبرى كارگرى مىكند تا سرمایه به دست فرزند برسد.
وقتى بعضى به امام مجتبىعلیه السلام به خاطر صلح با معاویه اعتراض كردند، فرمود: مگر نمىدانید خضر براى مصلحت، كشتى را سوراخ كرد و نوجوانى را كشت و كارهاى او مورد غضب موسى قرار گرفت؟ اى مردم! اگر صلح را نمىپذیرفتم همهى شیعیان روى زمین نابود مىشدند. «لولا ما اَتیتُ لما ترك من شیعتنا على وجه الارض احدٌ الاّ قُتل».(456)
سیماى حضرت یوسف و شرایط و ویژگىهاى رهبرى و مدیریّت موفّق:
1. توجّه كامل به خداوند در تلخىها: «ربّ السجن احبّ ...»(458) در شادىها و شیرینىها: «ربّ قد آتیتنى من الملك»(459)
2. رهاكردن هر خط انحرافى از هر گروهى: «انّى تركت ملّة قوم لایؤمنون باللَّه و هم بالاخرة هم كافرون»(460)
3. پىگیرى راه مستقیم پیشگامان: «واتبعت ملّة آبائى ابراهیم... و الحقنى بالصالحین»(461)
4. پایدارى در راه رضاى خدا تا آخرین نفس: «توفّنى مسلماً»(462)
5. وقار در برابر رقبا: «احبّ الى ابینا منّا»(463)
6. صبر در برابر حوادث و مرارتها: «یجعلوه فى غیابت الجُبّ، اراد باهلك سوء»(464)
7. پاكدامنى و ترجیح تقوا بر رفاه: «معاذ اللّه، ربّ السّجن احبّ الىّ ممّا یدعوننى»(465)
8. كتمان در برابر بیگانگان: «و شروه بثمن بخس»(466)
9. علم وافر: «علّمتنى من تأویل الاحادیث»(467)، «انّى حفیظ علیم...»(468)
10. بیان زیبا و فصیح: «فلمّا كلمّه قال انّك الیوم لدینا مكین»(469)
11. اصالت خانوادگى: «آبائى ابراهیم و اسحاق...»(470)
12. مدارا با مخالفان فكرى: «یا صاحبى السّجن»(471)
13. اخلاص: «انّه من عبادنا المخلصین»(472)
14. سوز و علاقه به هدایت دیگران: «ءارباب متفرّقون خیر ام اللّه الواحد القهّار»(473)
15. قدرت طرّاحى وابتكار: «جعل السقایة فى رحل اخیه»(474)، «ائتونى باخ لكم»(475)، «فذروه فى سنبله»(476)
16. تواضع و فروتنى: «رفع ابویه على العرش»(477)
17. عفو و اغماض: «لا تثریب علیكم»(478)
18. فتوت و جوانمردى: «نزغ الشیطان بینى و بین اخوتى»(479)
19. امانتدارى: «اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم»(480)
20. مهماننوازى: «انا خیر المنزلین»(481)
در داستان زندگى حضرت یوسف، آیات و نشانههاى زیادى از قدرتنمایى خداوند به چشم مىخورد، كه هر كدام از آنها مایهى عبرت و پند براى اهل تحقیق و جستجو است؛ از آن جمله است: 1. خواب پر راز و رمز حضرت یوسف. 2. علم تعبیر خواب. 3. تشخیص و اطلاع یافتن یعقوب از آینده فرزند خود. 4. در چاه بودن و آسیب ندیدن. 5. نابینا شدن و دوباره بینا شدن حضرت یعقوبعلیه السلام. 6. قعر چاه و اوج جاه. 7. زندان رفتن و به حكومت رسیدن. 8. پاك بودن و تهمت ناپاكى شنیدن. 9. فراق و وصال. 10. بردگى و پادشاهى. 11. زندان براى فرار از گناه. 12. بزرگوارى و عفو سریع برادران خطاكار.
در كنار این نشانهها، سؤالهایى قابل طرح است كه پاسخ هر كدام روشنگر راه زندگانى است؛
1. چگونه حسادت، انسان را به برادركشى مىكشاند؟!
2. چگونه ده نفر در یك خیانت، هم رأى و هم داستان مىشوند؟!
3. چگونه یوسف با بزرگوارى از مجازات برادران خیانتكار خود، صرف نظر مىكند؟!
4. چگونه انسان با یاد خدا، زندان را بر لذّت گناه ترجیح مىدهد؟
یوسف، معصوم و پاكدامن بود؛ به دلیل گفتار همهى كسانى كه به نحوى با یوسف رابطه داشتهاند و ما نمونههایى از آن را بیان مىكنیم:
1. خداوند فرمود: «لنصرف عنه السوء والفحشاء انّه من عبادنا المخلصین» (ما یوسف را با برهان كمك كردیم) تا بدى و فحشا را از او دور كنیم، زیرا او از بندگان برگزیدهى ماست.
2. یوسف مىگفت: «ربّ السّجن احبّ الىّ مما یدعوننى الیه» پرودگارا! زندان براى من از گناهى كه مرا به آن دعوت مىكنند بهتر است. در جاى دیگر گفت: «انّى لم اخنه بالغیب» من به صاحبخانهام در غیاب او خیانت نكردم.
3. زلیخا گفت: «لقد راودته عن نفسه فاستعصم» به تحقیق من با یوسف مراوده كردم و او معصوم بود.
4. عزیز مصر گفت: «یوسف اعرض عن هذا و استغفرى لذنبك » اى یوسف تو این ماجرا را مسكوت بگذار و به زلیخا گفت: از گناهت استغفار كن.
5. شاهدى كه گواهى داد و گفت: اگر پیراهن از عقب پاره شده معلوم مىشود كه یوسف پاكدامن است. «ان كان قمیصه...»
6. زنان مصر كه گفتند: «ما علمنا علیه من سوء» ما هیچ گناه وبدى دربارهى او سراغ نداریم.
7. ابلیس كه وعدهى فریب همه را داد، گفت: «الاّ عبادك منهم المخلصین» من حریف برگزیدگان نمىشوم و این آیه یوسف را مخلص نامیده است.
در داستان حضرت یوسف، پیراهن او در چند جا مطرح شده است؛
الف: «و جاؤا على قمیصه بدم كذب» برادران، پیراهن یوسف را با خون دروغین آغشته كرده و نزد پدر بردند كه گرگ یوسف را خورد.
ب: «قدّ قمیصه من دبر» پیراهن از پشت پاره وسبب كشف جرم و مجرم شد.
ج: «اذهبوا بقمیصى» پیراهن موجب شفاى یعقوب نابینا مىشود.
اگر پیراهنى كه جوار یوسف است نابینا را بینا مىكند، پس در تبرك به مرقد و صحن و سرا و درب و دیوار و پارچه و هر چیز دیگرى كه در جوار اولیاى خدا باشد، امید شفا هست.
سؤال: چرا یوسف پیشنهاد اعطاى مسئولیّت براى خود را مطرح كرد؟ یا به تعبیر دیگر؛ چرا یوسف طلب ریاست كرد؟
پاسخ: او از خواب پادشاه مصر، احساس خطر و ضرر براى مردم كرد و خود را براى جلوگیرى از پیشآمدهاى ناگوار اقتصادى، لایق مىدانست، پس براى جلوگیرى از ضرر، آمادگى خود را براى قبول چنین مسئولیّتى اعلام كرد.
سؤال: چرا یوسف از خود تعریف و تمجید كرد، مگر نه این است كه قرآن مىفرماید: «فلا تزكّوا انفسكم»(486) خود را نستایید؟
پاسخ: ستایش یوسف، ذكر قابلیّتهاو توانایىهاى خود، براى انجام مسئولیّت بود، كه مىتوانست جلو آثار سوء قحطى و خشكسالى را بگیرد، نه به خاطر تفاخر و سوء استفاده.
سؤال: چرا یوسف با حكومت كافر همكارى كرد؟ مگر قرآن از آن نهى نكرده است. «و لا تركنوا الى الّذین ظلموا...»(487)
پاسخ: یوسف، براى حمایت از ظالم این مسئولیّت را نپذیرفت، بلكه به منظور نجات مردم از فشار دوران قحط سالى، به این كار اقدام نمود. یوسف هرگز حتّى یك كلمه تملّق هم نگفت. رجال سیاسى، معمولاً به هنگام خطر مردم را رها كرده و فرار مىكنند، ولى یوسف باید مردم را حفظ كند. بگذریم از اینكه اگر نمىتوان رژیم ظالمى را سرنگون كرد و تغییر داد، باید به مقدارى كه امكان دارد از انحراف و ظلم جلوگیرى كرد و بخشى از امور را بدست گرفت و فعالیّت نمود.(488)
در تفسیرنمونه آمده است: مراعات «قانون اهم و مهم» از نظر عقل و شرع یك اصل است. شركت در نظام حكومتى شرك، جائز نیست ولى نجات یك ملّتى از قحطى مهمتر است. به همین دلیل، یوسفعلیه السلام مسئولیّت سیاسى نپذیرفت، تا مبادا كمك به ظالم شود، مسئولیّت نظامى نپذیرفت، تا مبادا خون به ناحقّى ریخته شود. فقط مسئولیّت اقتصادى آن هم براى نجات مردم را برعهده گرفت.(489) امام رضاعلیه السلام فرمود: هنگامى كه ضرورت ایجاب كرد كه یوسف سرپرستى خزائن مصر را بپذیرد، خود پیشنهاد داد.(490)
علىبن یقطین نیز به سفارش امام كاظمعلیه السلام در دستگاه بنىعباس وزیر بود. وجود اینگونه مردان خدا مىتواند پناهگاه مظلومان باشد. امام صادقعلیه السلام فرمود: «كفّارة عمل السلطان، قضاء حوائج الاخوان» كفارهى كار حكومتى، بر آوردن نیازمندى برادران دینى است.(491)
از امام رضاعلیه السلام پرسیدند: شما چرا ولایتعهدى مأمون را پذیرفتهاید؟ در جواب فرمود: یوسف كه پیامبر بود در دستگاه مشرك رفت، من كه وصىّ پیامبرم، در دستگاه شخصى كه اظهار مسلمانى مىكند رفتهام بگذریم كه پذیرفتن من اجبارى است، در حالى كه یوسف علیه السلام با اختیار وبه خاطر اهمیّت موضوع، آن مسئولیّت را پذیرفت.(492)
هنگامى كه یوسف مقام ومنزلت پیدا كرد، تقاضاى دیدار والدین نكرد، بلكه تقاضاى مسئولیّت خزانهدارى نمود، زیرا دیدار جنبهى عاطفى داشت و نجات مردم از قحطى، رسالت اجتماعى او بود.
امام صادقعلیه السلام خطاب به گروهى كه اظهار زهد كرده و مردم را دعوت مىكردند كه همانند آنان زندگى را بر خود سخت بگیرند... فرمود: شما در بارهى یوسفِ پیامبر، چگونه فكر مىكنید كه به پادشاه مصر گفت: «اجعلنى على خزائن الارض» و كار یوسف به آنجا رسید كه همهى كشور و اطراف آن تا یمن را در اختیار گرفت... در عین حال نیافتیم كسى را كه این كار را بر او عیب گرفته باشد.(493)
در روایتى از امام رضاعلیه السلام آمده است: یوسفعلیه السلام در هفت سال اوّل، گندمها را جمعآورى و ذخیره مىكرد و در هفت سال دوّم كه قحطى شروع شد، آنها را به تدریج و با دقّت در اختیار مردم، براى مصارف روزمره زندگىشان قرار مىداد و با دقت و امانتدارى، كشور مصر را از بدبختى نجات داد. یوسف در هفت سال دورهى قحطى، هرگز با شكم سیر زندگى نكرد، تا مبادا گرسنگان را فراموش كند.(494)
در تفسیر مجمعالبیان و المیزان از نوع عملكرد یوسفعلیه السلام اینگونه یاد مىشود: وقتى قحط سالى شروع شد؛ حضرت یوسف در سال اوّل، گندم را با طلا و نقره، در سال دوّم، گندم را در مقابل جواهر و زیورآلات، در سال سوم، گندم را با چهارپایان، در سال چهارم، گندم را در مقابل بردهها، در سال پنجم، گندم را با خانهها، در سال ششم، گندم را با مزارع و در سال هفتم، گندم را با برده گرفتن خود مردم معامله نمود. وقتى سال هفتم به پایان رسید، به پادشاه مصر گفت: همهى مردم و سرمایههایشان در اختیار من است، ولى خدا را شاهد مىگیرم و تو نیز گواه باش، كه همهى مردم را آزاد و همهى اموال آنان را برمىگردانم و كاخ و تخت و خاتم (مهر وانگشتر) ترا نیز پس مىدهم. حكومت براى من وسیلهى نجات مردم بود، نه چیز دیگر، تو با آنان به عدالت رفتار كن.
پادشاه با شنیدن این سخنان، چنان خود را در برابر عظمت معنوى یوسف كوچك و حقیر یافت كه یكباره زبان به ذكر گشود و گفت: «أشهد أن لاالهالااللَّه و أنّك رسوله» من هم ایمان آوردم، ولى تو باید حاكم باشى. «انّك الیوم لدینا مكین أمین»
* حضرت ادریس، از اجداد حضرت نوح است و به دلیل اشتغال زیاد او به درس(496) یا به خاطر آن كه اوّلین كسى بود كه با قلم نوشت، به ادریس مشهور شد.(497)
* نام شریف ادریس، دو بار در قرآن آمده و با اوصاف «صدّیق»، «صابر» و «نبى» از او تجلیل شده است.
* در حدیثى مىخوانیم: خانهى ادریس، در مسجد سهله در اطراف نجف اشرف بوده است.(498)
* ادریس، اوّلین كسى بود كه علم نجوم و حساب را مىدانست.(499)
* اوّلین كسى بود كه به انسان، خیاطى آموخت.(500)
*ادریسعلیه السلام 365 سال عمر كرد و بعد به آسمان رفت و اكنون زنده است و در زمان ظهور حضرت مهدىعلیه السلام حاضر خواهد شد.(501)
سیماى حضرت سلیمان در مواجهه با نعمتهاى الهى:
1. در برابر نعمتها، از خداوند توفیق شكرگزارى خواست. «ربّ أوزعنى أن اشكر نعمتك»(503)
2. نعمتها را وسیلهى آزمایش مىدانست. «هذا من فضل ربّى لیبلونى ءاشكر ام اكفر»(504)
3. جذب هدایاى بیگانگان نشد. «اتمدّوننى بمال»(505)
4. از فهم علمى مخصوص برخوردار بود. «ففهّمناها سلیمان»(506)
5. با زبان پرندگان آشنا بود. «علّمنا منطق الطیر»(507)
6. از لشكریانش سان مىدید. «و حُشر لسیلمان جنوده»(508)
7. پرندگان در خدمت او بودند. «و تفقّد الطیر»(509)
8. از همهى امكانات براى تبلیغ دین استفاده مىكرد. (فرستادن نامه به وسیلهى پرنده) «اِذهب بكتابى هذا»(510)
9. دست اندركاران او، طىّالارض داشتند. «قال الّذى عنده علم من الكتاب أنا آتیك به قبل ان یرتدّ الیك طرفك»(511)
10. حكومت بى نظیر داشت. «هب لى ملكاً لا ینبغى لاحد»(512)
11. به حسن عاقبت و مقام والا نزد خداوند رسید. «و انّ له عندنا لزلفى و حسن مأب»(513)
12. جنّ در خدمت او بود. «و الشیاطین كلّ بناء و غوّاص»(514)
خداوند به حضرت داوودعلیه السلام دوازده فضیلت داده است:
1. علم الهى. «و لقد آتینا داود و سلیمان علما»(516)
2. نبوّت و رسالت. «آتاه اللّه الملك و الحكمة»(517)
3. كتاب آسمانى. «آتینا داود زبورا»(518)
4. خلافت. «یا داود انّا جعلناك خلیفة فى الارض»(519)
5. استوارى حكومت. «شدّدنا ملكه»(520)
6. امكانات فراوان. «اوتینا من كل شىء»(521)
7. حكمت. «آتیناه الحكمة و فصل الخطاب»(522)
8. قضاوت. «فاحكم بین النّاس بالحقّ»(523)
9. نرم شدن آهن در دست او. «اَلَنّا له الحدید»
10. فهمیدن سخن پرندگان. «عُلّمنا منطق الطیر»(524)
11. هم صدایى كوهها و پرندگان با او. «یا جبال اوّبى معه و الطّیر»
12. فرزندى مثل سلیمان. «وهبنا لداود سلیمان»(525)
شاید توبه و نالهى كوهها با داوود، همان تسبیح آنها باشد. «انا سخّرنا الجبال معه یسبّحن بالعشى و الاشراق»(526)
در حدیث مىخوانیم كه خداوند به داوود فرمود: تو بنده خوبى هستى اگر از بیت المال مصرف نكنى! او چهل روز گریه كرد تا خداوند آهن را بدست او نرم و مشغول زرهبافى شد و هر روز یك زره به قیمت هزار درهم مىبافت و تا سیصد و شصت زره بافت.(527)
در تفسیر المیزان بحثى دربارهى جناب لقمان آمده است كه بخشى از آن را نقل مىكنیم:
پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله فرمودند: لقمان، پیامبر نبود، ولى بندهاى بود كه بسیار فكر مىكرد و به خداوند ایمان واقعى داشت. خدا را دوست داشت و خداوند نیز او را دوست مىداشت و به او حكمت عطا كرد.
امام صادقعلیه السلام مىفرمایند: لقمان، حكمت را به خاطر مال و جمال و فامیل دریافت نكرده بود، بلكه او مردى پرهیزكار، تیزبین، باحیا و دلسوز بود. اگر دو نفر با هم درگیر مىشدند و خصومتى پیدا مىكردند، میان آنها آشتى برقرار مىكرد.
لقمان با دانشمندان زیاد مىنشست. او با هواى نفس خود مبارزه مىكرد و...(529)
او داراى عمرى طولانى، معاصر حضرت داود واز بستگان حضرت ایّوب بود. او میان حكیم شدن یا حاكم شدن مخیّر شد و حكمت را انتخاب كرد.
از لقمان پرسیدند: چگونه به این مقام رسیدى؟ گفت: به خاطر امانت دارى، صداقت و سكوت دربارهى آنچه به من مربوط نبود.(530)
امام صادقعلیه السلام فرمود: لقمان نسبت به رهبر آسمانىِ زمان خود معرفت داشت.(531)
گرچه خداوند به او كتاب آسمانى نداد، ولى همتاى آن یعنى حكمت را به او آموخت.
روزى مولاى لقمان از او خواست تا بهترین عضو گوسفند را برایش بیاورد. لقمان زبان گوسفند را آورد. روز دیگر گفت: بدترین عضو آن را بیاور. لقمان باز هم زبان گوسفند را آورد. چون مولایش دلیل این كار را پرسید، لقمان گفت: اگر زبان در راه حقّ حركت كند و سخنبگوید، بهترین عضو بدن است وگرنه بدترین عضو خواهد بود.(532)
در عظمت لقمان همین بس كه خدا و رسول او و امامان معصومعلیهم السلام پندهاى او را براى دیگران نقل كردهاند.
* اگر در كودكى خود را ادب كنى، در بزرگى از آن بهرهمند مىشوى.
* از كسالت و تنبلى بپرهیز، بخشى از عمرت را براى آموزش قرار بده و با افراد لجوج، گفتگو و جدل نكن.
* با فقها مجادله مكن، با فاسق رفیق مشو، فاسق را به برادرى مگیر و با افراد متّهم، همنشین مشو.
* تنها از خدا بترس و به او امیدوار باش. بیم و امید نسبت به خدا در قلب تو یكسان باشد.
* بر دنیا تكیه نكن و دل مبند و دنیا را به منزلهى پلى در نظر بگیر.
* بدان كه در قیامت از تو دربارهى چهار چیز مىپرسند: از جوانى كه در چه راهى صرف كردى، از عمرت كه در چه فنا كردى، از مال و دارایىات كه از چه راهى بدست آوردى و آن را در چه راهى مصرف كردى.
* به آنچه در دست مردم است چشم مدوز و با همهى مردم با حسن خلق برخورد كن.
* با همسفران زیاد مشورت كن و توشهى سفر خود را بین آنها تقسیم كن.
* اگر با تو مشورت كردند، دلسوزى خود را خالصانه به آنها اعلام كن. اگر از تو كمك و قرضى درخواست كردند، مساعدت كن و به سخن كسى كه سنّ او بیشتر از توست، گوشفراده.
* نمازت را در اوّل وقت بخوان، نماز را حتّى در سختترین شرایط به جماعت بخوان.(533)
* اگر در نماز بودى، قلب خود را حفظ كن.
* اگر در حال غذا خوردن بودى، حلق خود را حفظ كن.
* اگر در میان مردم هستى، زبان خود را حفظ كن.
* هرگز خدا و مرگ را فراموش مكن، امّا احسانى كه به مردم مىكنى یا بدى كه دیگران در حقّ تو مىكنند فراموش كن.(534)
در قرآن كریم، آیاتى از استغفار پیامبران سخن مىگوید، در این جا برخى از آنها را ذكر مىكنیم:
* استغفار حضرت آدم: «ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا»(536) پروردگارا! ما به خویش ستم كردیم و اگر ما را نیامرزى از زیانكاران خواهیم بود.
* استغفار حضرت موسى: «ربّ انى ظلمت نفسى فاغفرلى»(537) پروردگارا! به خود ظلم كردم، پس مرا ببخش.
* استغفار حضرت سلیمان: «ربّ اغفرلى وهب لى ملكاً»(538) پروردگارا! مرا بیامرز و حكومت بى نظیرى به من مرحمت كن.
* استغفار حضرت نوح: «ربّ اغفرلى ولوالدىّ»(539) پروردگارا! من و والدین مرا بیامرز.
* استغفار حضرت داود: «و ظنّ داود انما فتنّاه فاستغفر ربّه»(540) داود متوجّه شد كه ما او را آزمایش كردیم پس از پروردگارش عذرخواهى كرد.
* استغفار حضرت یونس: «سبحانك انى كنت من الظالمین»(541) یونس (در شكم ماهى) گفت: خداوندا تو منزّهى من از ستمكارانم.
* استغفار حضرت محمّد صلى الله علیه وآله «و استغفر لذنبك»(542) براى گناهت استغفار كن.
انبیا و فرشتگان دعاهاى خود را با «ربّنا» و «ربّ» آغاز مىكردند:
دعاى حضرت آدم: «ربّنا ظلمنا انفسنا»(544)
دعاى حضرت نوح: «ربّ اغفرلى ولوالدى»(545)
دعاى حضرت ابراهیم: «ربّ اجعل هذا بلداً آمنا»(546)
دعاى حضرت یوسف: «ربّ قد آتیتنى من الملك»(547)
دعاى حضرت موسى: «ربّ بما أنعمت علىّ من خیر فقیر»(548)
دعاى حضرت سلیمان: «ربّ أوزعنى ان اشكر نعمتك»(549)
دعاى حضرت عیسى: «ربّنا أنزل علینا مائدة»(550)
دعاى حضرت رسول اكرمصلى الله علیه وآله: «ربّ أعوذ بك من همزات الشیاطین»(551)
دعاى مؤمنان: «ربّنا ما خلقت هذا باطلا فقنا عذاب النار»(552)
دعاى فرشتگان در این آیه كه مىگویند: «ربّنا و ادخلهم جنّات»
در قرآن سخن از نصرت الهى دربارهى انبیا و مؤمنان بسیار است و ما گوشهاى از آن را مىآوریم تا مصداقى باشد بر این آیه كه مىفرماید: «انّا لننصر رسلنا و الذّین آمنوا فى الحیاة الدنیا» و آیهى «ان تنصروا اللّه ینصركم»
* نصرت نوحعلیه السلام: «فنجّیناه و من معه فى الفلك »(554) ما او و كسانى را كه با او در كشتى بودند نجات دادیم.
* نصرت ابراهیمعلیه السلام: «یا نار كونى برداً وسلاما»(555) اى آتش! بر ابراهیم سرد وسلامت باش.
* نصرت لوط علیه السلام: «اذ نجیناه واهله اجمعین»(556) ما او و بستگانش (جز همسرش) را نجات دادیم.
* نصرت یوسفعلیه السلام: «و كذلك مكنا لیوسف فى الارض یتبّوأ منها حیث یشاء»(557) و ما این گونه براى یوسف در زمین مكنت قرار دادیم كه هر جاى آن را كه مىخواهد برگزیند.
* نصرت شعیبعلیه السلام: «نجّینا شعیباً و الذّین آمنوا معه»(558) ما شعیب و مؤمنان همراه او را نجات دادیم.
* نصرت صالحعلیه السلام: «نجّینا صالحاً و الذّین آمنوا معه»(559) ما صالح و مؤمنان همراه او را نجات دادیم.
* نصرت هودعلیه السلام: «نجینا هوداً والذّین آمنوا معه»(560) ما هود و مؤمنان همراه او را نجات دادیم.
* نصرت یونسعلیه السلام: «و نجیناه من الغم»(561) ما یونس را از غم نجات دادیم.
* نصرت موسىعلیه السلام: «و انجینا موسى و من معه اجمعین»(562) ما موسى و كسانى را كه با او بودند نجات دادیم.
* نصرت عیسىعلیه السلام: «انّى متوفّیك و رافعك الىّ»(563) من تو را مىگیرم و به سوى خود بالا مىبرم.
* نصرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله: «انّا فتحنا لك فتحاً مبینا»(564) همانا ما براى تو پیروزى آشكارى گشودیم.
* نصرت مؤمنان: «و لقد نصركم اللّه ببدر و انتم اذلّة»(565) همانا خداوند شما را در جنگ بدر در حالى كه ذلیل بودید یارى كرد.
«ثم انزل اللّه سكینة على رسوله و على المؤمنین»(566) خداوند آرامش خود را بر پیامبرش و مؤمنین نازل كرد.
«هو الذّى انزل السكینة فى قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا»(567) اوست كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ایمانشان زیاد شود.
در سورهى انبیاء دربارهى دعاى حضرت نوح و یونس و زكریّا و ایّوب مىخوانیم: همین كه خدا را ندا كردند، دعایشان مستجاب شد: «فاستجبنا»(568) و در سورهى شورى آیه 26 مىخوانیم: «و یستجیب الذّین آمنوا و عملوا الصالحات» خداوند دعاى كسانى را كه اهل ایمان و عمل صالحند مستجاب مىفرماید.
نصرت الهى در مورد پیامبران و مؤمنان به صورتهاى مختلف جلوه مىكند:
گاهى با ایجاد الفت و گرایش دلها «و لیربط على قلوبكم»(569)، «یثبت اللّه الذّین آمنوا بالقول الثابت فى الحیاة الدنیا»(570)
گاهى با استجابت دعا، «فاستجاب له ربّه»(571)، «رب لا تذر على الارض من الكافرین دیّارا»(572)
گاهى با معجزه و استدلال، «ارسلنا رسلنا بالبینات»(573)
گاهى با عطاى حكومت، «اتینا ال ابراهیم ملكا عظیما»(574)
گاهى با غلبه در جنگ، «و لقد نصركم اللّه فى مواطن كثیرة»(575)
گاهى با سكینه و آرامش قلب، «فَاَنزل اللّه سكینته علیه و ایدّه بجنود لم تروها»(576)
گاهى با هلاكت دشمن یا انتقام از او، «فَاَغرقناهم»(577)
گاهى با امدادهاى غیبى و نزول فرشتگان، «الن یكفیكم ان یمدكم ربّكم بثلاثة الاف من الملائكة منزلین»(578)
گاهى با ایجاد رعب در دل دشمن، «و قذف فى قلوبهم الرعب»(579)
گاهى با گسترش فكر و فرهنگ و پیروان، «لیظهره على الدین كله»(580)
گاهى با نجات از خطرها، «فانجیناه و اصحاب السفینة»(581)
و گاهى با خنثى كردن حیلهها و خدعهها، «و انّ اللّه موهن كید الكافرین»(582)
پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله نیز مورد آزار و اذیّت مشركان و منافقان قرار داشت، چنانكه قرآن مىفرماید:
«و منهم الّذین یؤذون النبى و یقولون هو اذن»(584) بعضى (از منافقان) كسانى هستند كه دائم پیامبر را آزار مىدهند و مىگویند او زود باور است.
«والّذین یؤذون رسول اللّه لهم عذابٌ الیم»(585) براى آنها كه پیامبر خدا را اذیّت مىكنند، عذاب دردناك آماده و مهیا است.
«ان ذلكم كان یؤذى النّبىّ فیستحیى منكم»(586) این كار شما پیامبر را آزار مىدهد و او از شما شرم مىكند (كه ناراحتى خود را اظهار كند).
یكى دیگر از آزارهایى كه پیامبر اسلام مىدید، سستى بعضى از مسلمانان براى جهاد بود كه مىگفتند: «انّ بیوتنا عورة»(587) خانههاى ما حفاظ ندارد، «لا تنفروا فى الحّر»(588) هوا گرم است، «بَعُدت علیهم الشقة»(589) راه دور است، «الا فى الفتنة سقطوا»(590) با شركت در جنگ تبوك ممكن است نگاه ما به دختران و زنان رومى بیفتد و گرفتار شویم.
اذیّتهایى كه قوم موسىعلیه السلام در مورد او روا داشتند، بسیار بود، از جمله مىگفتند:
«لن نؤمن لك حتّى نرى اللّه جهرة»(591) هرگز به تو ایمان نمىآوریم تا اینكه خداوند را به طور آشكار ببینیم.
«لن نصبر على طعام واحد»(592) ما بر یك نوع طعام صبر نمىكنیم.
«لن ندخلها حتّى یخرجوا منها»(593) ما داخل نخواهیم شد تا آنها از آنجا بیرون نشوند.
«فاذهب انت و ربّك فقاتلا انّا هاهنا قاعدون»(594) تو و پروردگارت بروید و با آنها جنگ كنید، ما اینجا خواهیم نشستهایم.
«اجعل لنا الهاً كما لهم آلهة»(595) براى ما نیز خدایى مثل خدایان این بت پرستان، قرار بده.
«قالوا اوذینا من قبل ان تأتینا و من بعد ما جئتنا»(596) اى موسى! ما هم پیش از آمدن تو و هم پس از آن در رنج و شكنجه بودهایم.
1. آمادگى براى مرگ، نشانهى اولیاى خداست. «اِن زَعمتم انّكم اولیاء للّه من دون الناس فتمنّوا الموت»(598)
2. جایگاه مرگ در زندگى انسانها همچون گردنبند بر روى سینهى دختران است. «خطّ الموت على وُلد آدم مَخطّ القلاده على جید الفتاة»(599)
3. مرگ، پایان راه نیست، بلكه به منزلهى تغییر در حیات و شیوهى زندگى است، مانند لباسى كه تعویض مىشود.(600)
4. هركس از انسانها به نحوى از این جهان رخت برمىبندند، بعضى با سختترین حالات و عدّهاى مثل بو كردن گل.(601)
5. ترس انسان از مرگ مانند ترس رانندهاى است كه یا سوخت ندارد «آهٍ من قلّة الزّاد و طول الطریق»،(602) یا بار قاچاق و كالاى ممنوعه حمل مىكند (گناهكار است) و یا آمادهى رانندگى نیست، وگرنه ترس چرا؟
خداوند، حكیم است و خداىِ حكیم، ساختهى خود را نابود نمىكند. دنیا، خانهاى است كه مهندسش آن را خراب مىكند تا، بناى بهترى بسازد. بنا بر روایات؛ مرگ، تغییر لباس، تغییر منزل و مقدّمهاى براى تكامل و زندگى ابدى است.
به علاوه عدالتِ خداوند، وجود قیامت را براى انسان ضرورى مىكند، زیرا ما خوبان و بدانى را مىبینیم كه در دنیا به پاداش و كیفر نمىرسند، بنابراین خداوند عادل باید سراى دیگرى را براى آن پاداش و كیفر آنها قرار دهد.
گرچه گاه و بیگاه كیفر و پاداشهایى در دنیا مشاهده مىشود، ولى جایگاه بسیارى از اعمال تنها قیامت است، زیرا در بعضى موارد امكان آن در دنیا وجود ندارد. مثلاً كسى كه در راه خدا شهید شده، در دنیا حضور ندارد تا پاداش بگیرد و یا كسى كه افراد زیادى را كشته، در دنیا امكان تحمّل بیش از یك كیفر را ندارد.
علاوه بر آنكه رنج و كیفر خلافكار در دنیا به تمام بستگان بىتقصیرش نیز سرایت مىكند، پس باید پاداش و كیفر در جایى باشد كه به دیگران سرایت نكند.
جمع شدن ذرّات پخش شدهى مردگان نیز كار محالى نیست. همان گونه كه ذرّات چربىِ پخش شده در مَشكِ دوغ، در اثر تكانِ مَشك، یكجا جمع مىشود، خداوند نیز با تكان شدید زمین، اجزاى همهى مردگان را یكجا جمع مىكند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها»(604) بگذریم كه خود ما نیز از یك تك سلول آفریده شدهایم كه این سلول نیز از ذرّات خاكى است كه تبدیل به گندم، برنج، سبزى و... شده و به صورت غذاى والدین و سپس نطفه و سرانجام به شكل انسانى كامل در آمده است.
آنچه در این آیه مورد توجّه قرار گرفته، صحنهى دلخراشى است كه پدر نمىتواند كارى براى فرزند خود انجام دهد. در موارد دیگر قرآن، صحنههایى مطرح شده كه اگر آن آیات را یكجا بنگریم غربت، ذلّت و وحشت انسان را درك خواهیم كرد:
در آن روز، نه مال به فریاد انسان مىرسد و نه فرزند. «یوم لاینفع مال و لابنون»(605)
در آن روز، دوستان گرم و صمیمى از حال یكدیگر نمىپرسند. «و لایسئل حمیم حمیاً»(606)
در آن روز، پشیمانى و عذرخواهى سودى ندارد. «و لایؤذن لهم فیعتذرون»(607)
در آن روز، نسبتها و آشنایىها سودى ندارند. «فلاانساب بینهم یومئذ»(608)
در آن روز، وسیلهها و سببها از كار مىافتد. «تَقطّعت بهم الاسباب»(609)
به هر حال، آن روز، روز غربت و تنهایى انسان است.
اگر سفر به سوى آخرت را به سفرهاى دنیوى تشبیه كنیم، مىبینیم كه نگرانىهاى یك راننده در مسافرت، مىتواند دلایل مختلفى داشته باشد:
الف) گاهى نگرانى به خاطر كمبود بنزین است؛ امّا كسى كه براى آخرت خود توشه برداشته است، نگران نیست. «تزوّدوا فانّ خیر الزّاد التقوى»(611)
ب) گاهى نگرانى به خاطر وسیله نقیله مىباشد كه سرقتى است؛ امّا كسى كه درآمدش حلال است، نگران نیست.
ج) گاهى نگرانى براى جنس قاچاقى است كه به همراه دارد؛ اما كسى كه بار گناه به دوش ندارد، نگران نیست.
د) گاهى نگرانى براى سرعت غیر مجاز است؛ امّا كسى كه اهل افراط و تفریط نیست، «كان امره فرطا»(612) و زندگىاش بر اساس اعتدال و میانهروى بوده است، «لم یسرفوا و لم تقتروا و كان بین ذلك قواماً»(613)، ترسى ندارد.
ه) گاهى نگرانى به خاطر همسفران ناشناس و نادرست است، ولى كسى كه در دنیا همراه و همنشین ابرار بوده است، نگران نیست.
و) گاهى از تنها بودن در جاده مىترسد، ولى كسى كه در كاروان ابرار قرار دارد و ارتباط او با مؤمنان است تنها نیست.
ز) گاهى از نرسیدن به مقصد ترس و دغدغه دارد، ولى كسى كه معتقد است ذرّهاى از عمل او هدر نمىرود، نگران نیست. «فمن یعمل مثقال ذرّة...»(614)
از ابوذر پرسیدند: چرا از مرگ مىترسیم؟ فرمود: «انّكم عمّرتم الدنیا و خرّبتم الاخرة فتكرهون ان تنتقلوا من عمران الى خراب»(615) شما دنیا را آباد و آخرت را خراب كردهاید، پس كراهت دارید كه از آبادى به سوى خرابى بروید.
حضرت على علیه السلام مىفرمود: «واللّه ابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امّه»(616) به خدا سوگند اُنس من به مرگ از اُنس طفل به سینه مادرش بیشتر است. و هنگام ضربت خوردن در محراب مسجد كوفه فرمود: «فزت و ربّ الكعبة» به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار شدم.
امام حسین علیه السلام ضمن خطبه مفصّلى مىفرمایند: «خُطّ الموت على ولد آدم مخطّ القلادة على جید الفتاة»(617) مرگ براى فرزندان آدم، مثل گردنبند بر گردن عروسان، زیباست.
گرچه خطاب این آیه به یهودیان است، ولى آمادگى براى مرگ، وسیلهاى براى سنجش همه مدّعیان ایمان و ولایت الهى است. «فتمنّوا الموت»
87. اندازه عمر انسان در دنیا(618)
عظمت قیامت به قدرى است كه انسانها پس از حضور در آن عمر خود را در دنیا، نیم روز یا یك روز و یا حدّاكثر ده روز مىشمرند كه قرآن از زبان افراد و گروههاى مختلف، آن را چنین بیان مىدارد:
الف) ده روز. «ان لبثتم الاّ عشرا»
ب) یك روز. «ان لبثتم الاّ یوما»
ج) بخشى از یك روز. «لمیلبثوا الاّ عشیّة او ضحیها»(619)، «لبثت یوماً او بعضیوم»(620)
د) لحظاتى كوتاه. «ما لبثوا غیر ساعة»(621)
ه) زمانى اندك. «ان لبثتم الاّ قلیلا»(622)
به نظر مىرسد این تفاوت نظر در مقدار عمر دنیا، بستگى به مقدار بصیرت و درك افراد دارد. چنانكه در این آیه كسانى كه قرآن از آنها به «امثلهم طریقة» تعبیر كرده است، عمر دنیا را یك روز مىشمرند و در آیهى قبل، گنهكاران مدّت آن را ده روز.
ریشهى حوادث تلخ و شیرین را در عملكرد خود جستجو كنید. «مَن عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها» وبه دیگران نسبت ندهید:
به خدا نسبت ندهید. چنانكه قرآن مىفرماید: همین كه انسان را پروردگارش آزمایش و اكرام نماید، گوید: پروردگارم مرا گرامى داشته و در شرایط دیگر گوید: پروردگارم مرا خوار كرد. «ربّ اكرمن... ربّ اهانن»؛ امّا قرآن پاسخ مىدهد: چنین نیست بلكه خوارى شما به خاطر آن است كه به یتیم و مسكین رسیدگى نكردید. «كلا بل لا تكرمون الیتیم»(624)
به مردم نسبت ندهید. چنانكه در قیامت مستضعفان به مستكبران مىگویند: «لولا انتم لكنا مؤمنین»(625) شما مقصّرید، اگر شما نبودید، ما ایمان مىآوردیم.
به نیاكان منسوب نسازید. هنگامى كه به منحرفان گفته مىشود از آنچه خداوند نازل كرده پیروى كنید گویند: «نتّبع ما وجدنا علیه اباءنا»(626) ما از آنچه پدرانمان را بر آن یافتهایم پیروى مىكنیم.
به انبیا نسبت ندهید. چنانكه كفّار انبیا را مقصّر مىدانستند و به آنان مىگفتند: «انّا تطیّرنا بكم»(627) ما وجود شما را شوم مىدانیم و تمام بدبختىهاى ما از سوى شماست.
به والدین منسوب ندانید. همان گونه كه قرآن انسان را داراى اختیار دانسته و حدودى را براى اطاعت از والدین مقرّر كرده و مىفرماید: «وان جاهداك لتشرك بى ما لیس لك به علم فلاتطعهما»(628) اگر پدر و مادرت تلاش كردند كه بدون علم به سراغ غیر خدا روى، هرگز از آنان اطاعت مكن.
به معبودها نسبت ندهید. چنانكه قرآن مىفرماید: «لا ینفعكم شیئاً و لا یضرّكم»(629) این بتها هیچ سود و زیانى به شما نمىرسانند.
به جنسیّت و مرد و زن بودن نسبت ندهید. زیرا قرآن مىفرماید: «مَن عمل صالحاً»(630) یعنى اصل عمل است، از هركس كه صورت پذیرد.
به شیطان نسبت ندهید. چنانكه شیطان مىگوید: مرا مقصّر ندانید و ملامت نكنید، بلكه خودتان را سرزنش كنید، «دعوتكم فاستجبتم»(631) این شما هستید كه دعوت مرا با آزادى و آگاهى پذیرفتید.
به رفیق نسبت ندهید. چنانكه در قیامت منحرفان رو به یكدیگر كرده و مىگویند: شما بودید كه با سوگند و قدرت (به عنوان خیر و صلاح) به سراغ ما مىآمدید، ولى آنان پاسخ مىدهند: «بل لم تكونوا مؤمنین»(632) بلكه خود شما اهل ایمان نبودید.
به محیط نسبت ندهید. همان گونه كه زن فرعون در محیط طاغوت و ترس و ثروت بود؛ امّا جذب هیچ یك نشد. «امرئة فرعون»(633)، فرشتگان نیز به هنگام قبض روح بعضى كه محیط را مقصّر مىدانند مىگویند: «ألم تك ارض اللّه واسعة»(634) آیا زمین خداوند بزرگ نبود، چرا هجرت نكردید و در استضعاف باقى ماندید؟
گاهى به بى توجّهى و كم فكرى خود. «لو كنّا نسمع او نعقل» اگر به نداى انبیا گوش مىدادیم یا تعقل مىكردیم بدبخت نمىشدیم!
بروز و ظهور مردم در قیامت و حضور آنان در پیشگاه الهى به صورتى كه هیچ نقطهى ابهامى براى قضاوت عادلانه باقى نگذارد، به خاطر امورى است:
الف) هموار شدن زمین و حذف كوهها. «قاعاً صَفصفا»(636)
ب) خروج همه از قبرها. «و اذ القبور بعثرت»(637)، «و أخرجت الارض اثقالها»(638)
ج) گشوده شدن نامهى اعمال. «و اذا الصّحف نُشرت»(639)
د) تجسم اعمال. «ینظر المرء ما قَدّمت یداه»(640)
ه) كشف مسایل مخفى. «بدالهم ما كانوا یخفون من قبل»(641)
و) گواهى اعضاى بدن. «تشهد أرجلهم»(642)
در قیامت، دوزخیان آرزوهاى متعددى دارند، از جمله:
«هل الى مردّ من سبیل»(644) آیا راهى براى بازگشت هست؟
«لو انّ لى كرّةً فاكون من المحسنین»(645) اى كاش عمرى دیگر بود تا از نیكوكاران مىشدم.
«ربّنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون»(646) پروردگارا! ما را از اینجا خارج كن، اگر دوباره بازگشتیم ستمكاریم.
«ربّ ارجعون لعلّى اعمل صالحاً»(647) پروردگارا! مرا بازگردان تا عمل نیك انجام دهم.
«فارجعنا نعمل صالحا»(648) ما را بازگردان تا كار نیك انجام دهیم.
در این چند آیه به سرنوشت شوم امّتهاى شش نفر از انبیاى قبل از اسلام اشاره شده است تا هم كفّار زمان پیامبر اسلام عبرت بگیرند و هم پیامبر و مؤمنان بدانند كه تكذیب انبیا سابقه دیرینه دارد و چیز جدیدى نیست.
قوم نوح در آب غرق شدند، «فاخذهم الطوفان»(650) خداوند آنان را با طوفانى موج ساز در دریا گرفتار كرد.
قوم عاد كه حضرت هود را تكذیب كردند به وسیلهى تند بادى سخت از پاى درآمدند، «فاهلكوا بریح صَرصر عاتیه»(651) با بادى پر صدا، سرد و طغیانگر هلاك شدند.
قوم فرعون در امواج نیل هلاك شدند، «اغرقنا آلفرعون»(652) ما آلفرعون را غرق كردیم.
قوم ثمود كه حضرت صالح را تكذیب كردند با صیحهاى آسمانى نابود شدند، «انا ارسلنا علیهم صیحة واحدة فكانوا كهشیم المحتظر»(653) با صیحهاى آنگونه نابودشان كردیم كه به صورتى كه مانند خار و خاشاك خرد شده در آغل چارپایان است در آمدند.
قوم لوط با زلزله و سنگهاى آسمانى، «انا ارسلنا علیهم حاصبا»(654) ما با فرستادن سنگ هلاكشان كردیم.
اصحاب ایكه كه حضرت شعیب را تكذیب كردند با صاعقه به هلاكت رسیدند. «فانتقمنا منهم»(655) ما از آنان انتقام گرفتیم.
قرآن در چند مورد عبارت «رضى اللّه عنهم و رضوا عنه» را به كار برده است:
در مورد راستگویان راستكردار: «یوم ینفع الصادقین صدقهم... رضى اللّه...»(657)
در مورد پیشگامان و پیشتازان: «والسابقون الاولون... رضى اللّه...»(658)
در مورد مؤمنین واقعى: «كتب فى قلوبهم الایمان... رضى اللّه...»
كسانى كه با پیامبر بیعت نمودند: «لقد رضى الله عن المؤمنین اذ یبایعونك تحت الشجرة...»(659)
كسانى كه ایمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند: «الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خیر البیریّة... رضى الله عنهم و رضوا عنه»(660)
قرآن كریم در آیات متعدّدى به توصیف سیماى نیكوكاران و مجرمان در قیامت پرداخته است. درباره نیكوكاران مىفرماید:
نیكوكاران:
1. «وجوهٌ یومئذٍ مسفرّة ضاحكةٌ مستبشرة»(662) در آن روز صورتهایى درخشان و خندان و شادمانند.
2. «وجوهٌ یومئذٍ ناعمة»(663) صورتهایى در آن روز، شاداب و باطراوتند.
3. «تعرف فى وجوههم نضرة النعیم»(664) در چهرههاى آنان خرّمى و طراوت را درك مىكنى.
اما در باره منحرفان و مجرمان مىفرماید:
1. «و وجوهٌ یومئذٍ علیها غبرة ترهقها قترة»(665) بر صورتهایى در آن روز غبار و كدورت است، و سیاهى و تاریكى آن را فرا گرفته است.
2. «وجوهٌ یومئذٍ خاشعة»(666) چهره هایى در آن روز ذلیل و فرو افتادهاند.
3. «تلفح وجوههم النار و هم فیها كالحون»(667) شعلههاى آتش سخت به صورتهایشان مىوزد و چهره آنان عبوس و شكسته و دندانهایشان به واسطه سوختن لبها نمایان است.
4. «و نحشرهم یوم القیامة على وجوههم عمیاً و بكماً و صمّاً»(668) آنان را در قیامت كور و كر و لال و بر صورتهایشان محشور مىكنیم.
5. «وجوهٌ یومئذٍ باسرة»(669) صورتهایى در آن روز به شدت عبوس و درهم كشیدهاند.
6. «یوم یسحبون فى النار على وجوههم»(670) روزى كه در میان آتش به رو كشیده شوند.
مجرم در قیامت سه آرزو مىكند:
الف) با خاك یكسان شود. «لو تُسوّى بهم الارض»(672)
ب) از اعمالش دور شود. «امداً بعیداً»(673)
ج) با فدیه دادن رها شود. «یوم یودّ المجرم لو یفتدى...»
مجرم براى فدیه دادن و نجات یافتن، فرد یا گروهى را انتخاب نمىكند، بلكه مىگوید: همه را بگیرید و مرا آزاد كنید؛ فرزند، همسر، برادر، فامیل و همه مردم زمین. (كلمات با حرف واو عطف شده نه با حرف «اَوْ»)
در آن روز، عاطفه فرزندى، غیرت همسرى، محبّت برادرى و حمایت فامیلى و آشنایى مردمى همه فدا مىشود، ولى چه سود؟!
بر اساس آیات 12 تا 18 سوره معارج، عوامل دوزخى شدن چهار چیز است: فرد در ظاهر به حق پشت مىكند: «ادبر» در قلب تنفّر دارد و روى بر مىتابد: «تولّى» ثروت اندوزى مىكند: «جمع» و به دیگران نمىدهد. «فاوعى»