تاپیک جامع نهج البلاغه
اینجا
تاپیک جامع نهج البلاغه
است
دین به دنیا فروش سرشناس
عمروعاص از نیرنگبازهای دین به دنیا فروش، و از عالمان هتّاک درباری تاریخ است که در میان سالوس بازان بی همه چیز، شهرت زیادی داشت.
هنگامی که امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ از مدینه به کوفه آمد، برای معاویه که در شام بود، نامه ای نوشت و او را به بیعت دعوت کرد، معاویه از این دعوت، پریشان شد، چرا که حاضر نبود زیر پرچم علی ـ علیه السلام ـ برود، در این باره با برادرش «عتبه بن ابی سفیان» صحبت کرد، او گفت: در این راه باید از «عمروعاص» که یک سیاست باز کهنه کار است کمک بگیری، او کسی است که اگر در برابر دینش، بهای دنیا را به او بدهی، دین خود را خواهد فروخت.
معاویه نامه ای برای «عمروعاص» نوشت و او را به شام دعوت کرد، عمروعاص دعوت او را پذیرفت و به شام آمد، و معاویه در مورد جریانات با او به این ترتیب مذاکره نمود:
معاویه ـ می خواهم تو را به جنگ کسی که فتنه و آشوب به پا کرده و بین مسلمانان اختلاف افکنده و خلیفه مسلمین (عثمان) را کشته بفرستم.
عمروعاص ـ او کیست؟
معاویه ـ علی!
عمروعاص ـ به خدا سوگند تو هیچ یک از فضائل او را نداری و هم طراز او نیستی، و در همه امتیازات، مانند علم، هجرت، جهاد، مصاحبت با پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و علم و تقوی، او بر تو مقدم است.
سوگند به خدا او آن چنان در جنگ برتری دارد که هیچ کس را یارای جنگیدن با او نیست. در عین حال اگر من بخواهم از نعمت های خدا روی بگردانم (و دینم را به دنیا بفروشم) و دست به خطر جنگ با علی ـ علیه السلام ـ بزنم، چه امتیازی به من می دهی؟
معاویه ـ هر چه بخواهی می دهم.
عمروعاص ـ حکومت بر ایالت مصر را می خواهم.
معاویه ـ من دوست ندارم این موضوع شایع گردد که تو به خاطر دنیا به من پیوسته ای!
عمروعاص ـ دَعنی عَنکَ: «این حرف ها را کنار بگذار».[1]
به این ترتیب عمروعاص دین به دنیا فروش، به عنوان یک همکار و مشاور نیرنگباز در خدمت معاویه درآمد.
وقتی این خبر به امام علی ـ علیه السلام ـ رسید، به افشاگری پرداخت و مردم را به جهاد بر ضد این سالوسگران دین فروش دعوت کرد، و در ضمن خطبه فرمود: «ولَمْ یُبَایِعْ حَتَّى شَرَطَ أَنْ یُؤْتِیَهِ عَلَى الْبَیْعَهِ ثَمَناً فَلَا ظَفِرَتْ یَدُ الْبَائِعِ وَ خَزِیَتْ أَمَانَهُ الْمُبْتَاعِ فَخُذُوا لِلْحَرْبِ أُهْبَتَهَا وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا؛ عمروعاص با معاویه بیعت نکرد، مگر این که بر او شرط کرد که در برابر آن بهایی بگیرد، و در این معامله، هیچ گاه دست فروشنده به پیروزی نرسد، و آرزوی خریدار به رسوایی کشد، اکنون که چنین است، خود را برای نبرد با این ناکسان آماده سازید، و تجهیزات جنگ را فراهم کنید».[2]
پی نوشت ها :
[1]. اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص62 و 65؛ وقعه الصفین، ص42ـ52.
[2]. نگاه کنید به خطبه 26 نهج البلاغه.
منبع : اندیشه قم
بخش نهج البلاغه تبیان
راه شکست آسان شیطان
امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) مىفرماید:
«صافوا الشیطان بالمجاهدة و اغلبوه بالمخالفة، تزكو انفسكم و تعلو عند الله درجاتكم» "
راه تشخیص شكست و پیروزى در جهاد اصغر روشن و آسان است، اما نشانه تشخیص پیروزى و شكست در نبرد با دشمن درون موافقت و مخالفت است.
اگر شیطان دستور داد و انسان را به گناهى تحریك كرد و او انجام داد و به جایى كه نباید نگاه بكند، نگاه كرد، مالى را كه نباید بگیرد، گرفت یا سخنى را كه نباید بگوید، گفت و با این كه مىداند این كار، گناه استبا او موافقت كرد و خواستههاى او را برآورد، زمینه پیشروى او و شكست خود را فراهم كردهاست. اگر كسى دستى به گناه دراز كرد، پایى به جاى حرام گشود، و زبانى به دروغ و تهمت و افترا و مانند آن باز كرد، همان لحظه شروع گناه لحظه پیشروى شیطان است، چنانكه لحظهاى كه دارد مقاومت مىكند، لحظه عقب نشینى شیطان و اسیر كردن وى است، اما وقتى كاملا گناه را ترك مىكند لحظه پیروزى او و شكستشیطان است.
شیطان مانند دزدان هراسناك به هنگام حمله آماده فرار است و آن قدر قوى نیست كه در هنگام تهاجم، مقاوم باشد:
«ان كید الشیطان كان ضعیفا» "
كید شیطان همیشه ضعیف بوده و هست و این اختصاص به زمان معینى ندارد; زیرا تعبیر «كان» در این آیه، دلالتبر استمرار مىكند. از اول هم شیطان در برابر عقل و وحى الهى ضعیف بود. بنابراین، اگر كسى در جنگ با شیطان شكستبخورد، در حقیقت در جنگ با دشمنى ضعیف شكستخورده و باید خیلى ضعیف النفس باشد تا دشمنى ضعیف او را شكست دهد.
حال اگر دشمن، ضعیف است چرا به این نبرد، جهاد اكبر گفتهاند؟
پاسخ این است كه چون میدان جهاد با شیطان و ابزار اغواى او، یعنى هواى نفس بسیار وسیع است و غنیمت یا غرامتى كه در این جنگ نصیب یا دامنگیر انسان مىشود بسیار مهم است. هر جنگى در جهان طبیعت رخ دهد هم غنیمتهایش محدود است و هم غرامتهایش، ولى غنیمتهاى جهاد با شیطان و نفس اماره نامحدود و غرامتهایش نیز جبرانناپذیر است; زیرا انسان در نبرد با شیطان، یا شرف و شرع را حفظ مىكند یا آنها را از دست مىدهد، از این جهت جنگ، جنگ اكبر است و براى انسانى كه ورزیده نیست، جنگ با دشمن درون، گرچه ضعیف باشد، دشوار است. و گرنه به لحاظ دشمن اگر سنجیده شود، جنگ، بزرگى نیست. انسانى كه عقل دارد و به وحى تكیه كرده و به ركن وثیق عنایت الهى وابسته شده شكست نمىخورد.
از این رو امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) فرمود: شما در برابر شیطان صفآرایى كنید. مسائل علمى و برهانى را در جبهه مغالطات و ترس از خدا را در جبهه تهدید او و ترس از دنیا و امید به وعده و بهشت الهى را در جبهه زرق و برق فریباى شیطانى قرار بدهید; یعنى او از سه راه، حمله مىكند پس شما هم در سه جبهه دفاع كنید.
او براى این كه كسى را فریب داده بگوید، قیامت و پیغمبرى نیست; بلكه محدوده هستى همین طبیعت است، مغالطههاى وهمى را ردیف مىكند! و شما در جبهه فكرى در برابر مغالطههاى وهمى او خود را به براهین عقلى مسلح كنید، تا با آن از مغالطههاى وهمى شیطان برهید و این، كارى فكرى است.
در جبهه دوم، شما را از بسیارى از امور مىترساند. شما هم در مقابل بگویید من اگر براى ترس وهمى، تن به تباهى بدهم، جهنم را چه كنم؟ من كه باید بترسم، فقط از جهنم و عذاب خدا مىترسم نه از غیر او، چنانكه ذات اقدس اله مىفرماید:
«الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله» "
مبلغان الهى، تنها از خدا هراسناكند. پس اگر شیطان خواست كسى را تهدید، و با وعید مرعوب كند، او مىگوید: من فقط از خدا مىترسم، نه از غیر او.
در جبهه سوم، شیطان اگر بخواهد كسى را با زرق و برق فریب دهد، این شخص مىگوید من فقط به رزق الهى امیدوارم; نه این كه بر زرق و برق شیطانى تكیه كنم. بنابراین، جاهل و نیز عالم غیر مهذب، زود فریب مىخورد. تنها گروهى موفقند كه دو ركن اساسى عقل عارف و نفس عزوف را تحصیل كرده باشند:
«لا یزكو عند الله سبحانه الا عقل عارف و نفس عزوف» "
شایان ذكر است كه گر چه كید زنان در قرآن كریم به وصف بزرگى موصوف شد:
«...ان كیدكن عظیم» "
لیكن هر عظیمى در قیاس با عنایت پروردگار بزرگ، حقیر و زبون است از این رو هم كید شیطان جنى و هم كید شیطان انسى با اعتماد بر لطف خداوند، ضعیف و اندك است.
سرباز شیطان
شیطان، نخست، ماموریت دارد در حد وسوسه عدهاى را به گناه دعوت كند; اما اگر انسان دعوت او را پذیرفت و به گناه آلوده شد، به تدریج مسموم مىشود و تحت ولایت او قرار مىگیرد و شیطان در جهاد اكبر بر او پیروز مىشود و در نتیجه او را جزو ستاد و سپاه خود قرار مىدهد; چنانكه در قرآن آمده است:
«و اجلب علیهم بخیلك و رجلك» "
بر اساس همین بیان قرآنى، امام صادق (علیه السلام) درباره گناهكاران مىفرماید:
«اذا اخذ القوم فی معصیة الله فان كانوا ركبانا، كانوا خیل ابلیس و ان كانوا رجالة كانوا من رجالته» "
آنان اگر سوارند، از واحدهاى سواره نظام شیطان و اگر پیادهاند، از واحدهاى پیاده نظام او هستند. از همه بدتر، عالم بىعمل است; قرآن كریم مىفرماید:
«یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون» "
مقت و عذاب خدا نسبتبه عالم بىعمل و واعظ غیرمتعظ، زیاد است. چنانكه در حدیث نورانى امام باقر (علیه السلام) آمده است: كسى كه مردم را به عدالت و فضیلت و تقوا دعوت كند و خود، عادل نباشد، حسرتش در قیامت، زیاد و مشمول آیه:
«یا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله» "
است و اظهار تاسف مىكند كه چرا من در مورد فرمان خدا تقصیر و كوتاهى كردم:
«ان اشد الناس حسرة یوم القیامة الذین وصفوا العدل ثم خالفوه و هو قول الله...» "
منبع: تفسیر موضوعی قران، جلد 15، آیت الله جوادی آملی
فرآوری: شکوری: بخش نهج البلاغه تبیان
پی نوشت ها:
1-1شرح غررالحكم، ج 4، ص 217
2- سوره نساء، آیه 76
3- سوره احزاب، آیه 39
4- شرح غررالحكم، ج 6، ص 427
5- سوره یوسف، آیه 28
6- سوره اسراء، آیه 64
7- محاسن برقى، ج 1، ص 206
8- سوره صف، آیات 2 3
9- سوره زمر، آیه 56
10- محاسن برقى، ج 1، ص 212
ئیس منافقان و طعنه به امام علی علیه السلام
اشعث بن قیس از قبیله کنده سردسته منافقان در عصر خلافت امام علی ـ علیه السلام ـ بود، و در میان اصحاب امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ هم چون عبدالله بن ابی بن سلول در میان اصحاب پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بود که هر دو سردسته منافقان بودند.
ابن ابی الحدید می نویسد:
کل فساد کان فی خلافه علی علیه السلام و کلّ اضطراب حدث، فاصله الاشعث: «تمام پیش آمدهای ناگوار، و تباهی ها که در خلافت علی ـ علیه السلام ـ پیش می آمد، و هر اضطرابی که روی می داد، باعث و بانی آن، اشعث بود».[1]
اشعث در زمان خلافت ابوبکر، به دودمان کافر بنی ولیعه پیوست و مرتد شد، و سپس توسط مسلمانان اسیر گردید، و این اسارت او در اسلام بود، و اسارت او در کفر نیز آن وقت بود که هنوز مسلمان نشده بود و برای خونخواهی در مورد قتل پدرش خروج کرده و اسیر گردید.
روزی امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ در مسجد کوفه بالای منبر در حضور جمعیت سخن می گفت، ناگهان در وسط خطبه، اشعث بن قیس به امام اعتراض کرد، سخن علی ـ علیه السلام ـ پیرامون مسأله سیاسی «حکمین» بود که در خطبه 121 نهج البلاغه آمده است، حتّی علی ـ علیه السلام ـ طبق این خطبه به قدری نسبت به سپاهش در آن وقت ناراضی بود که خطاب به آن ها فرمود: «ارید ان اداوی بکم و انتم دائی، کناقش الشّوکه بالشّوکه و هو یعلم انّ ضلعها معها؛ می خواهم بوسیله شما به درمان بیماری ها بپردازم، ولی شما خود درد و بیماری من هستید، و من بسان کسی هستم که بخواهد خار را بوسیله خار بیرون آورد، با این که می داند خار همانند خار است.»[2]
به هر حال موضوع اعتراض از این قرار بود: حضرت علی ـ علیه السلام ـ بالای منبر مسجد کوفه در مورد ماجرای «حکمیت» سخن می گفت، مردی برخاست و به عنوان اعتراض گفت: ما را از قبول حکمیت نهی کردی و سپس به آن امر نمودی، ما نمی دانیم کدام یک از این امر و نهی، صلاح تر بود.
در این هنگام علی ـ علیه السلام ـ یکی از دست هایش را به روی دست دیگرش زد و فرمود: «هذا جزاء من ترک العقده؛ این کیفر کسی است که فرمان رهبرش را رد کند و (بیعتش را بشکند) و از مخالفان پیروی کند و رهبر خود را مجبور کند که از مخالفان پیروی کند».
اشعث که در مجلس حضور داشت، خیال کرد که منظور امام از این سخن، این است که: «این جزای من است که احتیاط را از دست دادم و حکم حکمین را پذیرفتم»، از این رو به امام اعتراض کرد: «این مطلب به زیان تو است نه به سود تو»، (در صورتی که منظور علی ـ علیه السلام ـ اصحابش بودند).[3]
از آن جا که اشعث، این اعتراض را از روی عناد کرد، نه از روی حقیقت، امام پاسخ کوبنده ای به او داد و فرمود: «ما یدریک ما علی ممّا لی...؛ تو چه می دانی، چه کاری به سود من است و یا برایم ضرر دارد، نفرین خدا و نفرین نفرین کنندگان بر تو باد ای ابله پسر ابله!».
و ای منافق پسر کافر، به خدا سوگند تو یک بار در حال کفر، و بار دیگر در حال اسلام، اسیر شدی و ثروت و قبیله ات نتوانست تو را از یکی از این دو اسارت آزاد سازد...[4]
هدف علی ـ علیه السلام ـ از این سخنان کوبنده این بود که مردم را از سابقه سوء و طینت ناپاک اشعث آگاه سازد، و آن ها بدانند که اعتراض اشعث از روی خیرخواهی نیست، بلکه بر اساس ریاست طلبی و خود نمائی است، چنان که گفته اند از کوزه همان برون تراود که در او است، آری این است روش و برخورد حضرت علی ـ علیه السلام ـ با منافقان و انسان نماهای دروغین و تبهکار.
پی نوشت ها :
[1] . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 297 ـ اسد الغابه، ج 1، ص 97؛ منهاج البرائه فی شرح نهج البلاغه علاّمه خوئی، ج 2، ص 288.
[2] . نهج البلاغه، خطبه 121.
[3] . منهاج البراعه، ج 3، ص 283 ـ شرح نهج حدیدی، ج 1، ص 296.
[4] . نگاه کنید به خطبه 19نهج البلاغه.
منبع : پایگاه اندیشه قم
بخش نهج البلاغه تبیان
خوشا به حال خَبّاب إبن أرَت
در جنگ بدر و دیگر جنگها شرکت کرد و در خدمت رسول خدا صلّی الله علیه و آله جهاد کرد. خبّاب از فقرای برگزیده مسلمانان بود و از بیماری هم رنج میبرد با این حال شکایت نمیکرد و راضی به رضای خدای سبحان بود.
«یَرْحَمُ اللَّهُ خَبَّابَ ابْنَ الْأَرَتِّ فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً وَ هَاجَرَ طَائِعاً وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ وَ عَاشَ مُجَاهِداً. طُوبَی لمم ذَکَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ. » ؛
خدای خباب بن ارت را رحمت کند او از روی میل اسلام آورد و از روی اطاعت خدا هجرت کرد؛ و به زندگی ساده قناعت نمود؛ و از خدا خشنود و در تمام دوران زندگی مجاهد بود.
خوشا به حال کسی که به یاد معاد باشد؛ و برای روز حساب عمل کند و به مقدار کفایت قناعت نماید؛ و از خدا راضی باشد.
خبّاب ابن أرت کیست؟
نام و نسب او، خباب بن ارت بن جندلة بن سعد بن خزیمة بن کعب بن سعد بن زید منات بن تمیم است، کنیه او را ابو عبد الله و ابو محمد و ابو یحیی گفتهاند.
او از مسلمانان بسیار قدیمی بود و گفته شده است ششمین مسلمان است. در دوره جاهلی گروهی او را به اسیری گرفتند و در مکه او را فروختند. او را به آهنگری گماردند و حرفهاش ساختن شمشیر شد.
او از شمار شکنجه شدگان در راه خداوند بود. ابنا بی الحدید میگوید دومی به روزگار خلافت خود از او پرسید: از مردم مکه چه کشیدی؟ گفت: پشت مرا نگاه کن، به پشت او نگریست و گفت: تا کنون پشت هیچ مردی را چنین ندیدهام، خباب گفت: آری، برای من آتشی میافروختند و مرا با پشت بر آن میافکندند و پشت من آن را خاموش میکرد.
جنگهای صفین و نهروان در التزام حضرت علی علیهالسلام در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. امیرالمؤمنین علیهالسلام بر پیکرش نماز گزاردند و او پشت کوفه به خاک سپرده شد. او اوّل کسی است که در بیرون کوفه دفن گشته و پیش از آن مردم مردگانشان را در خانه ها یا جلوی خانه هایشان دفن مینمودند
در جنگ بدر و دیگر جنگها شرکت کرد و در خدمت رسول خدا صلّی الله علیه و آله جهاد کرد. خبّاب از فقرای برگزیده مسلمانان بود و از بیماری هم رنج میبرد با این حال شکایت نمیکرد و راضی به رضای خدای سبحان بود.
بعدها خباب ساکن کوفه شد و در همان شهر در سال سی و هفت یا سال سی و نهم هجری پس از شرکت در جنگهای صفین و نهروان در التزام حضرت علی علیهالسلام در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. امیرالمؤمنین علیهالسلام بر پیکرش نماز گزاردند و او پشت کوفه به خاک سپرده شد. او اوّل کسی است که در بیرون کوفه دفن گشته و پیش از آن مردم مردگانشان را در خانه ها یا جلوی خانه هایشان دفن مینمودند.
پسرش عبد الله بن خباب را خوارج کشتند و حضرت علی علیهالسلام خون او را از ایشان مطالبه کردند و همین موضوع را بر ایشان حجت آوردند. [1].
بنا به این کلام حضرت امیر علیهالسلام خباب از یاران خجسته ایشان بوده که رستگار شده است. حضرت جهات رستگاری او را در پنج ویژگیش میدانند:
1. با میل و رغبت اسلام آوردن.
2. هجرت کردن برای اطاعت از خدا.
3. قناعت.
4. راضی بودن به قضا و قدر الهی.
5. زندگی مجاهدانه (همراه با تلاش و کوشش فراوان).
به نظر میرسد امیرالمؤمنین علیهالسلام در جمله پایانی دلیل بسیاری از توفیقات خبّاب را به یاد معاد و روز حساب بودن دانستهاند و بار دیگر بر قناعت و راضی بودن به رضای خداوند متعال تاکید فرمودهاند.
پی نوشت ها:
[1] برگرفته از دو منبع: جلوهتاریخدر شرحنهجالبلاغهابنابیالحدید، ج 7، صفحهی 264 و ترجمهوشرحنهجالبلاغه (فیضالاسلام)، ج 6، صفحهی 1109
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : سایت ابو تراب
ابو موسی ساده لوح و متکبّر
پس از کشته شدن عثمان و روی کار آمدن امام علی ـ علیه السلام ـ ابوموسی در کوفه از مردم بیعت نگرفت و در این مورد سکوت و سستی می کرد.
عبدالله بن قیس، معروف به ابوموسی اشعری در سال هفتم هجرت، قبول اسلام کرد و از یاران رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به شمار می آمد.
پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ او را فرماندار زبید و عدن و سواحل یمن کرد، در زمان خلافت عمر وی او را حاکم بصره نمود و پس از عمر، عثمان نیز او را در فرمانداری بصره باقی گذارد و سپس برکنار نمود.
ابوموسی به کوفه آمد. مردم کوفه که از فرماندار خود، «سعد بن عاص» ناراضی بودند، او را بیرون کردند، و درخواست نمودند که ابوموسی را فرماندار کوفه نماید. عثمان این درخواست را پذیرفت. ابوموسی از آن وقت تا سالی که جنگ جمل واقع شد، فرماندار کوفه بود.[1]
و پس از کشته شدن عثمان و روی کار آمدن امام علی ـ علیه السلام ـ ابوموسی در کوفه از مردم بیعت نگرفت و در این مورد سکوت و سستی می کرد، ولی هنگامی که بیعت شکنان و طلحه و زبیر به بصره آمدند و جنگ جمل را به راه انداختند و امام علی ـ علیه السلام ـ با سپاه خود به سرکوبی آنها شتافت، برای ابوموسی (حاکم کوفه) لازم بود که مردم را برای جبهه بصره بسیج کند و حرکت دهد ولی او می گفت: علی ـ علیه السلام ـ پیشوایی است بر حق و بیعت با او نیز صحیح است، ولی جنگیدن همراه او با اهل قبله صحیح نیست.[2] به این ترتیب نه تنها مردم را حرکت نداد، بلکه آنها را از حرکت باز می داشت، این خبر به علی ـ علیه السلام ـ رسید و آن حضرت نامه زیر را برای او نوشت که فرازهایی ازآن را در اینجا می آوریم:
«از بنده خدا علی، امیر مؤمنان به عبدالله بن قیس (ابو موسی)
اما بعد: از ناحیه تو گزارشی به من داده اند که هم به سود تو است (از این رو که علی ـ علیه السلام ـ را حق می دانست) و هم به زیان تو (که از حرکت به سوی جنگ ممانعت می نمود) وقتی که فرستاده من بر تو وارد شد، فوراً کمر همت ببند و از خانه بیرون آی و مردم را دعوت کن. اگر حق را شناختی و تصمیم خود را گرفتی، مردم را بسیج برای حرکت به بصره کن و اگر سستی پیشه کردی، از مقام خود دور شو (فان حقّقت فانفذ و ان تفشّلت فابعد).
سوگند به خدا هر که باشی و در هر جا باشی، به سوی تو خواهند آمد و تو را رها نمی کنند، تا گوشت و استخوان و تر و خشک تو را در هم آمیزند (و آتش این جنگ دامن تو را نیز خواهد گرفت، بنابراین سهل انگاری نکن و در راه حق کوشا باش)...».
برای ابوموسی (حاکم کوفه) لازم بود که مردم را برای جبهه بصره بسیج کند و حرکت دهد ولی او می گفت: علی ـ علیه السلام ـ پیشوایی است بر حق و بیعت با او نیز صحیح است، ولی جنگیدن همراه او با اهل قبله صحیح نیست.[2] به این ترتیب نه تنها مردم را حرکت نداد، بلکه آنها را از حرکت باز می داشت
و در پایان فرمود: «والله انه لحق مع محقّ و ما ابالی ما صنع الملحدون؛ سوگند به خدا، این راه حق است و توسط طرفداران حق، اجرا می گردد (در این صورت) باکی ندارم که از خدا بی خبران، چه کار می کنند؟!».[3]
ابو موسی به پیام علی ـ علیه السلام ـ از مدینه به «ذی قار» (نزدیک بصره) رسید، آن حضرت امام حسن و عمّار یاسر را به کوفه فرستاد. این دو بزرگوار به کوفه آمدند و مردم کوفه را دعوت به جهاد کردند و در نتیجه با هفت هزار نفر از کوفه حرکت کرده و به سپاه علی ـ علیه السلام ـ پیوستند.
ابوموسی در این شرایط حسّاس سهل انگاری کرد، تا آن جا که بعضی می نویسند، وقتی خبر سهل انگاری او، در «رَبَذه» (نزدیک مدینه) به امام علی ـ علیه السلام ـ رسید، نامه ای برای او نوشت و فرمود: ای پسر حائک! (حائک به معنی بافنده است و در این جا کنایه از تکبر و ابلهی است یعنی ای متکبر ابله).
تو را از فرمانداری کوفه برکنار کردم و این آزار تو نسبت به ما اولین آزار نخواهد بود و از تو مصیبت ها ببینم (که اشاره به جریان اسفبار حکمین است).[4]
پی نوشت ها :
[1]. مصادر نهج البلاغه، ج3، ص456؛ شرح نهج حدیدی، ج17، ص246؛ تتمه المنتهی، ص7.
[2]. بحار، ج8، ص308 و 384 ـ ماجرای نقش او در حادثه حکمیت و گول خوردن او در شورای «دومه الجندل» به دست عمروعاص معروف است، که وی سخت مورد ملامت یاران علی ـ علیه السلام ـ قرار گرفت. امام امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ بعد از نماز صبح و مغرب، معاویه و عمروعاص و ابوموسی و چند نفر دیگر را لعن می کرد. (بحار، ج8، ص545).
[3]. نگاه کنید به نامه 63 نهج البلاغه.
[4]. تتمه المنتهی، ص10.
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : اندیشه قم
معجزات امام علي و کافر شدن 69 نفر
حضرت ابوجعفر امام محمّد، باقرالعلوم صلوات اللّه عليه حکايت فرمايد: روزي امام علي بن ابي طالب عليه السلام در بين جمعي از اصحاب حضور داشت، يکي از افراد اظهار نمود: يا اميرالمؤمنين! اگر ممکن باشد کرامتي براي ما ظاهر گردان تا بيشتر نسبت به تو ايمان پيدا کنيم؟
امام علي عليه السلام فرمود: چنانچه جرياني عجيب را ظاهر نمايم و شما شاهد آن باشيد کافر خواهيد شد؛ و از ايمان خود برمي گرديد و مرا متّهم به سحر و جادو مي کنيد.
گفتند: ما عقيده و ايمان راسخ داريم که همه چيز، از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله به ارث برده اي و هر کاري را که بخواهي، مي تواني انجام دهي.
حضرت فرمود: احاديث و علوم سنگين و مشکلِ ما اهل بيت ولايت را، هر فردي نمي تواند تحمّل کند بلکه افرادي باور مي کنند که از هر جهت روح ايمان آن ها قوي و مستحکم باشد.
سپس اظهار نمود: چنانچه مايل باشيد که کرامتي را مشاهده کنيد، هر وقت نماز عشاء را خوانديم همراه من حرکت نمائيد.
چون نماز عشاء را خواندند، حضرت امير عليه السلام به همراه هفتاد نفر که هر يک فکر مي کرد نسبت به ديگري بهتر و برتر هست حرکت نمود تا به بيابان کوفه رسيدند.
در اين لحظه امام علي عليه السلام به آن ها فرمود: به آنچه مي خواهيد نمي رسيد مگر آن که از شما عهد و ميثاق بگيرم که هر آنچه مشاهده کنيد، شکّ و ترديدي در خود راه ندهيد و ايمانتان را از دست ندهيد و مرا متّهم به امور ناشايسته نگردانيد.
ضمنا، آنچه من انجام مي دهم و به شما ارائه مي نمايم، همه علوم غيبي است که از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله به ارث گرفته ام و آن حضرت مرا تعليم فرموده است.
پس از آن که حضرت از يکايک آن ها عهد و ميثاق گرفت، دستور داد تا روي خود را بر گردانند؛ و چون پشت خود را به حضرت کردند، حضرت دعائي را خواند.
هنگامي که دعايش پايان يافت، فرمود: اکنون روي خود را برگردانيد و نگاه کنيد.
همين که چرخيدند و روي خود را به حضرت علي عليه السلام برگردانيدند، چشمشان افتاد به باغ هاي سبز و خرّمي که نهرهاي آب در آن ها جاري بود؛ و ساختمان هاي با شکوهي در درون آن ها جلب توجّهشان کرد.
پس چون به سمتي ديگر نگاه کردند، شعله هاي وحشتناک آتش را ديدند، با ديدن چنين صحنه اي که بهشت و جهنّم در أذهان و أفکارشان ياد آور شد، همگي يک صدا گفتند: اين سحر و جادوي عظيمي است؛ و ايمان خود را از دست دادند و کافر شدند، مگر دو نفر که همراه حضرت باقي ماندند و با يکديگر به شهر کوفه مراجعت نمودند.
چون خواستند وارد مسجد کوفه شوند، حضرت دعائي را تلاوت نمود، وقتي داخل شدند، ديدند ريگ هاي حيات مسجد دُرّ و ياقوت گشته است
در بين راه، حضرت به آن دو نفر فرمود: حجّت بر آن گروه به اتمام رسيد و فرداي قيامت، آنان مؤاخذه و عقاب خواهند شد.
سپس در ادامه فرمايشاتش افزود: قسم به خداي سبحان! که من ساحر نيستم، اين ها علوم الهي است که از رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله آموخته ام.
و چون خواستند وارد مسجد کوفه شوند، حضرت دعائي را تلاوت نمود، وقتي داخل شدند، ديدند ريگ هاي حيات مسجد دُرّ و ياقوت گشته است.
آن گاه حضرت به آن ها فرمود: چه مي بينيد
گفتند: دُرّ و ياقوت!
فرمود: راست گفتيد، در همين لحظه يکي ديگر از آن دو نفر از ايمان خود دست برداشت و کافر شد و نفر آخر ثابت و استوار ماند.
امام علي عليه السلام به او فرمود: مواظب باش که اگر چيزي از آن ها را برداري پشيمان مي گردي؛ و اگر هم بر نداري باز پشيمان مي شوي.
به هر حال او يکي از آن جواهرات را، دور از چشم حضرت برداشت و در جيب خود نهاد، فرداي آن روز، نگاهي به آن کرد، ديد دُرّي گرانبها و ناياب است.
هنگامي که خدمت امام علي عليه السلام آمد اظهار داشت: من يکي از آن درّها را برداشته ام، حضرت فرمود: چرا چنين کردي
گفت: خواستم بدانم که آيا واقعا اين جواهرات حقيقت دارد يا باطل و واهي است.
حضرت فرمود: اگر آن را بر گرداني و سر جايش بگذاري خداوند رحمان عوض آن را در بهشت به تو عطا مي کند؛ و گرنه وارد آتش جهنّم خواهي شد.
امام باقر عليه السلام در ادامه فرمود: چون آن شخص، دُرّ را سر جايش نهاد؛ تبديل به ريگ شد.
و بعضي گفته اند: که آن شخص ميثم تمّار بود؛ و برخي ديگر او را عَمرو بن حمق خزاعي گفته اند.[1]
پي نوشت :
[1] مختصر بصائر الدرجات: ص 118 و 119، هداية الکبري: ص 129، س 3.
بخش نهج البلاغه تبيان
منبع :سايت ابوتراب
معاویه روباه صفت تشنه قدرت
روشنترین گواه بر اینکه مسئلهی خونخواهی عثمان و تسلیم قاتلان او بهانهای بیش نبود و معاویه در زیر آن سرپوش، خواهان زعامت و خلافت بود، این است که پس از آنکه علی (ع) به شهادت رسید و معاویه زمام امور را به دست گرفت، چیزی که از آن سخن نگفت مسئلهی خون عثمان و دستگیری قاتلان او بود.
معاویه افرادی را برای آگاه ساختن شخصیتهای برجستهای که در استان شام میزیستند اعزام کرد و نامهای نیز به شرحبیل کندی، شخصیت با نفوذ شهر حمص، نوشت و از او درخواست کرد که با او به عنوان امیر منطقهی شام بیعت کند. وی در پاسخی جالب برای او نوشت:
" تو خطای بزرگی مرتکب شدهای و از من درخواست میکنی که با تو به عنوان امیر بیعت کنم. خون خلیفهی پیشین را آن کس میتواند باز ستاند که خلیفهی مسلمین باشد نه امیر منطقه. از این جهت، من با تو به عنوان خلیفهی مسلمین بیعت میکنم."
وقتی نامهی شرحبیل به معاویه رسید سخت خوشحال شد و نامه را برای مردم شام خواند و از آنان به عنوان خلیفهی مسلمین بیعت گرفت. سپس باب مکاتبه را با علی (ع) گشود. [1] .
این بخش از تاریخ حاکی است که مزاج معاویه آنچنان آمادهی پذیرش خلافت بود که با بیعت شخص با نفوذ شهر حمص فوراً خلافت خود را در شام مطرح نمود و از مردم آنجا، بی آنکه به بیعت انقلابیون به ویژه بیعت مهاجرین و انصار با علی (ع) اعتنا کند، برای خود بیعت گرفت.گویا زمینه را از سالیان پیش آنچنان فراهم ساخته بود که در یک مجلس طرح مسئلهی بیعت و اخذ آن پایان پذیرفت!
هنگامی که معاویه از بیعت مردم مدینه با علی (ع) آگاه شد، پیش از آنکه نامهای از امام به وی برسد دو نامه، یکی به زبیر و دیگری به طلحه، نوشت و هر دو را بر قبضه کردن دو شهر بزرگ اسلامی عراق، یعنی کوفه و بصره، تشویق و تحریک کرد. در نامهی خود به زبیر چنین نوشت: «من از مردم شام برای تو بیعت گرفتهام. پس زودتر خود را برای تصرف کوفه و بصره آماده ساز. و من پس از تو با طلحه بیعت کردم. هرچه زودتر به خونخواهی عثمان قیام کنید و مردم را برای آن فرا خوانید».
زبیر از مضمون نامه بسیار خوشحال شد و طلحه را از آن آگاه ساخت و هر دو مصمم شدند که بر ضد امام (ع) قیام کنند.
معاویه نامهی دیگری به طلحه نوشت که مضمون آن با نامهای که به زبیر نوشته بود کاملاً مغایر بود. وی در آن نامه نوشته بود: «من کار خلافت را بر هر دو نفر شما هموار ساختهام. هرکدام از شما خلافت را به دیگری واگذار کند، پس از درگذشت او، دیگری خلیفه مسلمین خواهد بود». [2] .
شکی نیست که هدف از تحریک طلحه و زبیر بر دعوی خلافت و تصرف کوفه و بصره، جز تضعیف موقعیت امام (ع) و محکم کردن جای پای خود در محیط شام نبود، تا با ایجاد اختلاف در صفوف امام و همکاری آن دو نفر بتواند زمام کار را از دست علی (ع) بگیرد و در صورت موفقیت، پیروزی بر طلحه و زبیر کار آسانی بود.
سوء استفاده از قتل عثمان
یکی از دلایل روشن بر این که معاویه خواهان خلافت بود این است که وی در دوران خلافت امام (ع) بیش از هر چیز بر مسئلهی قاتلان عثمان تکیه میکرد و از علی (ع) میخواست که آنان را تحویل دهد.
او به خوبی میدانست که قاتلان عثمان یک یا دو نفر نبودند که امام آنان را دستگیر کند و تحویل دهد. زیرا صفوف مهاجمان را گروهی از اهل مدینه و تعداد زیادی از اهالی مصر و عراق تشکیل میداد که خانهی خلیفه را محاصره کردند و او را کشتند و شناسایی چنین گروهی امکان پذیر نبود. معاویه خود این مشکل را بیش از همه درک میکرد. و هدف او دستگیری کلیهی مهاجمان بود، نه مباشران قتل خلیفه. از این گذشته، رسیدگی به چنین حادثهای از شئون خلیفهی اسلام است نه پسر عمو (با چند واسطهی) خلیفه، و تحویل قاتلان خلیفه از جانب امام (ع) به معاویه، خود اعتراف به خلافت معاویه تلقی میشد.
روشنترین گواه بر اینکه مسئلهی خونخواهی عثمان و تسلیم قاتلان او بهانهای بیش نبود و معاویه در زیر آن سرپوش، خواهان زعامت و خلافت بود، این است که پس از آنکه علی (ع) به شهادت رسید و معاویه زمام امور را به دست گرفت، چیزی که از آن سخن نگفت مسئلهی خون عثمان و دستگیری قاتلان او بود. حتی هنگامی که دختر عثمان دامن معاویه را گرفت که انتقام خون پدر او را از قاتلان بگیرد گفت: این کار از من ساخته نیست و کافی است که تو دختر عموی خلیفهی مسلمین باشی!
پشت پرده رفتارهای معاویه
به طور کلی سیاست معاویه در آن ایام این بود که با اتلاف وقت و عدم بیعت مقدمات خلافت خود را مهیا کند.نمونهای از این رفتار را میتوان در اوایل جنگ صفین دید که امام نامهای را برای معاویه فرستاد؛اما او در نهایت جواب داد که: حکومت شام و مصر را به صورت خود مختاری به او واگذار کند و خراج و مالیات این دو منطقه در اختیار او باشد و پس از درگذشت امام، او خلیفهی مسلمین گردد.
بعد از این قضیه بود که امام در جایی فرمود: سفیر امام (ع) ضمن نامهای نظر معاویه را به آن حضرت گزارش کرد. امام (ع) در پاسخ وی یادآور شد که:
"معاویه میخواهد با من بیعت نکند و سرانجام به مقصود خود برسد و با وقت گذرانی و پیش کشیدن طرح خود مختاری شام و مصر جای پای خود را محکم سازد. بنابراین، چنانچه او بیعت کرد چه بهتر، در غیر این صورت شام را ترک کن و به سوی ما بشتاب." [3]
پی نوشت ها :
*با تصرف و تلخیص از کتاب فروغ ولایت
[1] الامامة و السیاسة، ج 1، ص 70 تا 69.
[2] شرح نهجالبلاغهی ابنابیالحدید، ج 1، ص 7.
[3] الامامة و السیاسة، ج 1، ص 89؛ وقعة صفین، ص 538.
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : سایت ابو تراب
داستان خانه مجلل شریح قاضی
ای شریح! مبادا این خانه را از مال دیگران خریده باشی و بهای آن را از راه حرام به دست آورده باشی؟ که در این صورت، دنیا و آخرت خود را تباه ساخته ای. این را بدان که اگر هنگام خریداری خانه نزد من آمده بودی قباله ای برایت می نوشتم که حتی با توجه به آن ، به خریدن خانه ای به قیمت یک درهم یا بیشتر علاقه نشان نمی دادی.
شریح بن حارث از شخصیت های معروف اسلامی است که 60 سال قاضی کوفه بود. نخستین کسی که وی را قاضی کرد، عمر بن خطاب در زمان خلافتش بود که از سال 18 تا 22 هجری بود شریح حدود چهل سال داشت. و در زمان عثمان نیز قاضی بود در زمان خلافت علی (علیه اسلام) نیز طبق اجازه ی ایشان بر قضاوت خود باقی ماند . بعضی سن وی را 183 و بعضی 120 سال نوشته اند.(1)
شریح شخصی هوشیار و زیرک بود و شناخت عجیبی به امور قضاوت و اصلاح امور مردم داشت. از خصوصیات او اینکه ریش نداشت و در میان عرب ضرب المثل بود که می گفتند: شریح از روباه زیرکتر و حیله بازتر است.
شریح در زمان خلافت امام علی علیه السلام خانه ای برای خود به هشتاد دینار خرید و آن را قباله خود کرد. این موضوع به حضرت گزارش شد. امام او را احضار کرد و فرمود: به من گزارش شده که تو خانه ای به قیمت 80 دینار خریده ای و آن را به نام خود قباله کرده ای و برای آن شهود و گواه گرفته ای؟
شریح در پاسخ گفت: درست گزارش داده اند. امام علیه السلام نگاه خشم آلودی به او کرد و فرمود: ای شریح! بزودی کسی (عزرائیل) به سوی تو آید که نه به قباله می نگرد و نه به امضای آن شهود و گواهان توجه می نماید، تو را از آن خارج می کند، و تنها تو را در گودال قبر می گذارد.
ای شریح! مبادا این خانه را از مال دیگران خریده باشی و بهای آن را از راه حرام به دست آورده باشی؟ که در این صورت، دنیا و آخرت خود را تباه ساخته ای.
این را بدان که اگر هنگام خریداری خانه نزد من آمده بودی قباله ای برایت می نوشتم که حتی با توجه به آن ، به خریدن خانه ای به قیمت یک درهم یا بیشتر علاقه نشان نمی دادی.
بی اعتباری به دنیای حرام
حضرت علی علیه السلام به شریح می فرمایند نسخه قباله ی من برایت چنین بود.(2) این چیزی است که بنده دلیل از مرده ای که آماده کوچ است، خریداری کرده که خانه ای از سرای غرور، در محله فانی شوندگان و در کوچه ی هلاک شوندگان قرار دارد .
( تا این بخش از نامه را دنبال کردیم تا به این فراز مهم حضرت برسیم که با تصویر سازی زیبای حضرت فضایی که شریح و افعال ایشان در آن قرار گرفته اند را تجسم نموده و با حساسیت و دقت در امور زندگی مراقب اعمال و کردار خود باشیم که با فراز و نشیب روزگار غرق نفسانیات و وسوسه های شیطانی نشده و با ترس از خدا همیشه او را ناظر بر کار خود دانسته و لحظه ایی غفلت ننماییم.)
حضرت علی علیه السلام خانه ایی که قاضی شریح خریداری نموده را اینگونه تجسم می فرمایند:
«تجمع هذه الدار حدود اربعه» این خانه دارالغرور را چهار دیوار احاطه می کند.(3) (تعریف حدود خانه و تحدید آن دلیل بر بی ارزشی دنیاست و امام (علیه اسلام) می خواهد بدین طریق شریح ها را موعظه کند.)
1-« الحُّد الاول تینتهی الی دواعی الآفات» حد اول منتهی به اسباب آفات و بلایا است.
( لازمه ی وجود خانه علاقه به اموری است که باعث کمال خانه داری می باشد از قبیل وجود همسر، خدمتگزار، مرکب سواری و آنچه که بر این ها مترتب است و بدنبال آن می آید چون فرزند و کنیز و... بقیه ی افزون طلبی های دنیا که وجود هر یک باعث ایجاد نیاز به امور دیگران است. آنان که غنی ترند محتاج ترند و همه این امور در معرض آفات و بلاها و امراض و مرگ و میرها می باشند. اینها اموری هستند که باعث گرفتاری و..... وبال هستند اما تا حد نیاز معقول می باشد به همین علت امام (علیه اسلام) اولین رکن و حد این خانه را به این امر اختصاص داده اند.)
2- «الحُّد الثانی ینتهی الی دواعی المصیبات» ؛ حد دوم منتهی به اسباب مصیبت ها است.
(این حد و رکن اشاره به همان امور نخستین دارد که از لوازم و نیازمندی های خانه است اما به اعتبار این که این امور در معرض آفات و امراض و مرگ و میرهاست که اسباب و لوازم آن مصیبت ها می باشد ، چون دواعی آفات (اسباب) نیازمند دواعی مصیبت هاست این دو امر را پشت سر هم قرار داده .) (3)
3- « الحُّد الثالث ینتهی الی الهوی المُردی » حد سوم منتهی می شود به خواهش نفس و طول امل که سبب هلاک دین و دنیا است.
– واژه المُردی به معنای هلاک کننده است- زیرا کسی که در دنیا به جستجوی تهیه ی منازل می افتد معلوم می شود به دنیا وابستگی های فراوان دارد و بدون توجه به امر خداوند از تمایلات شهوانی و نفسانی پیروی می کند و از مجموعه ی این مطالب تعبیر به هوا و هوس می شود و روشن است که این امر موجب سقوط انسان در دوزخ و هلاکت وی در آن است دلیل آن که این امر را در حد سوم دانسته آن است که خانه و متعلقات آن و آنچه که انگیزه ی طلب آن می شود لازمه ی هوا و هوس و تمایلات طبیعی هلاک کننده که پیوسته هر کدام تاکید کننده دیگری است و هر یک برانگیزاننده ی دیگری است.
4- « الحُّد الرابع ، ینتهی الی الشیطان المُغوی» حد چهارم منتهی می شود به شیطان گمراه کننده ، که به وسیله علایق به متعلقات آن در معاصی می افتد و در تدبیر آخرت دچار غفلت می شود.
حضرت این حد را آخرین رکن قرار داده به دلیل آن که دورترین محدوده ای است که حدود دیگر به آن پایان می پذیرد. به این بیان که شیطان از جهت گمراه کنندگی سر آغاز علاقه ی آدمی به دنیا و انگیزه پیروی نفس از هوا و هوس است شیطان به این طریق آدمی را گمراه می کند.
معاصی و امور شهوانی که آدمی را از رفتن به راه حق باز می دارد در پیش انسان جلوه می دهد و به او القا می کند که این امور برایش اصلح است.
« و منه یشرع باب هذه الدار» این جمله اشاره می کند به این که شیطان به منظور گمراه کردن و اغوا گریش اموری را که لازمه اش دنیا طلبی و به دست آوردن کالای بی ارزش آن می باشد. بر می انگیزد و آدمی را وادار می کند برآن که به فکر خرید و به دست آوردن خانه و لوازم و متعلقات آن بیفتد. بنابر این شیطان به منزله حد چهارم خانه است و آنچه به سبب اغواگری او به وجود می آید و به آن وسیله باب دخول در دنیا طلبی و خرید و به دست آوردن منزل و خانه باز می شود.
اکنون بیندیشید به نکته های ظریف بلاغی و پند حکمت آمیزی که در این فراز از سخنان حضرت وجود دارد و همین ها باعث امتیاز و برتری آن از گفته های دیگران می باشد. از جمله حکمت ها ، آن است که این سخن دنیا را به طور کامل بی مقدار نشان می دهد. درهای طلب آن را به روی آدمی مسدود می سازد و او را به سوی خدا سوق می دهد و به زهد حقیقی و همراه داشتن آن تشویق می فرماید.
غفلت از آخرت انگیزه ی خرید خانه جدید و پرداخت بهای آن خروج از عزت قناعت و دخول در ذلت در خواست و التماس است. چون قناعت یعنی راضی بودن و اکتفا کردن بر مقدار ضرورت از مال و آنچه مورد نیاز باشد. لازمه قناعت کم احتیاجی به مردم و بی نیازی از آن ها ست و عزت و قناعت به خاطر همین امر برای انسان حاصل می شود. هر گاه از عزت قناعت خارج شدی به افزون طلبی و در نتیجه نیازمند به مردم می شوی که بدین علت به خواری و التماس خواهی افتاده که نیاز خود را توسط التفات دیگران رفع نمایی. از آنجایی که انسان دارای کرامت نفس است خداوند ذلت و خواری او را نمی خواهد به همین خاطر راه را برایش به جهت اعتبار بخشیدن و عزت نفس روشن و مهیا می سازد.
پی نوشت ها
1- شرح نهج البلاغه ابن الحدید ج 14 ص 28
2- نامه 3 نهج البلاغه
3- ترجمه نهج البلاغه زمانی ج 2 ص 149
4- شرح، شرح نهج البلاغه ابن میثم، مترجم محمدی مقدم ج 4 ص 586
مهناز وکیلی
بخش نهج البلاغه تبیان
داستان به خلافت رسیدن عثمان در کلام مولا
جواب: امام علی(علیه السلام) در قسمتی از خطبه شقشقیّه، به پایان یافتن دوران خلیفه دوّم و تحولاتى که براى رسیدن عثمان به مقام خلافت صورت گرفت اشاره مى کند و از نکات دقیق و باریک تاریخى و اسرار پنهان یا نیمه پنهان این داستان پرده برمى دارد و موضع خود را در برابر این امر روشن مى سازد (و در ادامه آن به مشکلات عظیمى که امّت اسلامى در دوران خلیفه سوّم گرفتار شدند و شورشهایى که منتهى به قتل او شد، با عبارت کوتاه و بسیار فشرده و پرمعنا و آمیخته با کنایات و استعارات و تشبیهات اشاره مى فرماید).
نخست مى گوید: «این وضع (دوران طولانی و پر رنج و محنت خلیفه دوم) همچنان ادامه داشت تا او (خلیفه دوّم) نیز به راه خود رفت و در این هنگام (در آستانه وفات) خلافت را در گروهى به شورا گذاشت که به پندارش من نیز یکى از آنها بودم» (حَتّى اِذا مَضى لِسَبیلِهِ جَعَلَها فى جَماعَة زَعَمَ اَنّی اَحَدُهُمْ).
تعبیر به «زَعَمَ اَنّی اَحَدُهُم; پنداشت من یکى از آنها بودم» ممکن است اشاره به یکى از دو معنا باشد: نخست این که مرا در ظاهر جزء نامزدهاى خلافت قرار داد در حالى که مى دانست در باطن، نتیجه چیست و چه کسى از این شورا بیرون مى آید. دیگر این که او در ظاهر چنین وانمود کرد که من همردیف آن پنج نفرم، در حالى که در باطن، مى دانست قابل مقایسه با هیچ کدام نیستم.(1)
این جمله اشاره به زمانى است که عمر به وسیله مردى به نام «فیروز» که کُنیه اش «اَبُو لُۆلُۆ» بود به سختى مجروح شد و خود را در آستانه مرگ دید.
«سعد بن ابى وقّاص» بود که مادرش از بنى امیه بود و دایی ها و نزدیکان مادرش در جنگهاى اسلام در برابر کفر و شرک به دست على(ع)کشته شده بودند، به همین دلیل او در زمان خلافت على(ع)نیز با حضرتش بیعت نکرد و «عمر بن سعد» جنایتکار بزرگ حادثه کربلا و عاشورا فرزند همین سعد بود. بنابراین کینه توزى او نسبت به على(ع) مسلّم بود و به همین دلیل در آن شورا به على(ع) رأى نداد و به وسیله «عبدالرحمان بن عوف» به عثمان رأى داد
جمعى از صحابه نزد او آمدند و به او گفتند: «سزاوار است کسى را به جانشینى خود منصوب کنى که مورد قبول تو باشد» و او طىّ سخنان مشروحى، شش نفر را به عنوان شورا تعیین کرد: «على(علیه السلام) ، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبیر و سعد بن ابى و قاص که در عرض سه روز بنشینند و یکى را از میان خود انتخاب کنند و دستور داد «اَبُو طَلحه انصارى» با پنجاه نفر از انصار، این شش نفر را در خانه اى جمع کنند تا با یکدیگر براى تعیین خلافت مشورت نمایند و سرانجام، به خاطر ارتباطاتى که میان چند نفر از آن شش تن بود عثمان انتخاب شد.
امام(علیه السلام) در اشاره به این ماجرا، نخست مى فرماید: «پناه بر خدا از این شورا» (فَیا لَلّهِ وَ لِلشُّورى).(2)
سپس به نخستین نقطه ضعف این شورا پرداخته، مى فرماید: «کدام زمان بود که در مقایسه من با نخستین آنها ـ یعنى ابوبکر ـ (و برترى من بر او) شک و تردید وجود داشته باشد تا چه رسد به این که مرا همسنگ امثال اینها (اعضاى شورا) قرار دهند؟»
(مَتَى اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِىَّ مَعَ الاَوَّلِ مِنْهُمْ، حَتّى صِرْتُ اُقْرَنُ اِلى هذِهِ النَّظائِرِ).
این نهایت تأسف مولا را از حق کشى هایى که در مورد آن حضرت صورت گرفت آشکار مى سازد و اشاره به این حقیقت مى کند که اگر مى خواستند شایستگى براى خلافت را ملحوظ دارند، جاى تردید نبود که مرا مى بایست تعیین مى کردند، ولى افسوس که هدفهاى دیگرى در این مسأله دنبال مى شد و به راستى جاى تأسف است کسى که به «منزله جان پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و باب مدینة علم النّبى و عالم به کتاب و سنّت و آگاه بر تمام مسائل اسلام بوده و از آغاز عمر در مکتب توحید و در کنار پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) پرورش یافته، کارش به جایى برسد که او را در ردیف «عبدالرحمن بن عوف»ها و «سعد وقّاص»ها و مانند آنها قرار دهند.
سپس مى افزاید: «ولى (من به خاطر مصالح اسلام با آنها هماهنگى کردم) هنگامى که پایین آمدند پایین آمدم و هنگامى که پرواز کردند پرواز کردم» (لکِنّى اَسْفَفْتُ اِذْ اَسَفُّوا، وَ طِرْتُ اِذْ طَارُو).(3)
این در حقیقت کنایه اى است از وضع پرندگانى که به صورت دسته جمعى پرواز مى کنند گاه اوج مى گیرند و به فراز مى روند و گاه پایین مى آیند و به زمین نزدیک مى شوند و در هر دو حال همراه یکدیگرند.
روشن است که احوال شکننده زمان خلفا ـ مخصوصاً به هنگامى که یک خلیفه از دور، خارج مى شد ـ ایجاب مى کرد که از هر گونه تفرقه پرهیز شود مبادا دشمنانى که در کمین نشسته بودند سر برآورند و اساس اسلام را به خطر بیندازند.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که منظور امام(علیه السلام) این بوده است که من همواره به دنبال حق بوده ام و براى بدست آوردنش همراه آن حرکت کردم، با آنهایى که در ردیف بالا بود همراه شدم و با اینها که در ردیف پایین بودند نیز همراهى کردم.
سپس به نتیجه این شورا و کارهاى مرموزى که در آن انجام گرفت اشاره کرده مى فرماید: «یکى از آنها (اعضاى شورا) به خاطر کینه اش از من روى بر تافت و دیگرى خویشاوندى را بر حقیقت مقدم داشت و به خاطر دامادیش تمایل به دیگرى (عثمان) پیدا کرد، علاوه بر جهات دیگرى که ذکر آن خوشایند نیست» (فَصَغ(4) رَجُل مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ(5)، وَ مالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ، مَعَ هَن(6) وَ هَن).
جمعى از صحابه نزد او آمدند و به او گفتند: سزاوار است کسى را به جانشینى خود منصوب کنى که مورد قبول تو باشد» و او طىّ سخنان مشروحى، شش نفر را به عنوان شورا تعیین کرد: «على(ع) ، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبیر و سعد بن ابى و قاص که در عرض سه روز بنشینند و یکى را از میان خود انتخاب کنند و دستور داد «اَبُو طَلحه انصارى» با پنجاه نفر از انصار، این شش نفر را در خانه اى جمع کنند تا با یکدیگر براى تعیین خلافت مشورت نمایند و سرانجام، به خاطر ارتباطاتى که میان چند نفر از آن شش تن بود عثمان انتخاب شد
منظور مولا از جمله اوّل «سعد بن ابى وقّاص» بود که مادرش از بنى امیه بود و دایی ها و نزدیکان مادرش در جنگهاى اسلام در برابر کفر و شرک به دست على(علیه السلام)کشته شده بودند، به همین دلیل او در زمان خلافت على(علیه السلام)نیز با حضرتش بیعت نکرد و «عمر بن سعد» جنایتکار بزرگ حادثه کربلا و عاشورا فرزند همین سعد بود. بنابراین کینه توزى او نسبت به على(علیه السلام) مسلّم بود و به همین دلیل در آن شورا به على(علیه السلام) رأى نداد و به وسیله «عبدالرحمان بن عوف» به عثمان رأى داد.
بعضى نیز گفته اند منظور از این شخص «طلحه» است که مراتب کینه توزى او نسبت به مولا محرز بود و هم او بود که با همراهى «زبیر» آتش «جنگ جمل» را که به گفته مورّخان، 17 هزار نفر در آن کشته شدند، روشن ساخت.
این احتمال را «ابن ابى الحدید» تقویت کرد، در حالى که بعضى از شارحان «نهج البلاغه» معتقدند: «طلحه» گرچه از سوى «عمر» براى شورا انتخاب شد ولى در «مدینه» نبود و موفّق به شرکت در جلسه شورا نشد».(7)
امّا کسى که به خاطر دامادیش متمایل شد «عبدالرحمان بن عوف» بود زیرا «عبدالرحمان» شوهر «امّ کلثوم» خواهر «عثمان» بود.
امّا جمله «مَعَ هَن وَ هَن»(8) ـ با توجّه به این که واژه «هن» کنایه از کارهاى زشتى است که گفتن آن ناخوشایند است ـ مى تواند اشاره به امور ناخوشایند دیگرى بوده باشد که «عبدالرحمان بن عوف» در رأى دادن به «عثمان» انتظار آن را داشت مانند سوء استفاده هاى مالى از بیت المال مسلمین و یا سلطه بر توده هاى مردم و یا به دست آوردن مقام خلافت بعد از «عثمان» و یا همه اینها. از مجموع این سخن، روشن مى شود که شورا در محیطى کاملا ناسالم برگزار شد و چیزى که در آن مطح نبود مصالح مسلمین بود و طبیعى است که محصول آن به نفع مسلمین تمام نشود و حوادث دورانِ «عثمان» نشان داد که چه خسارت عظیمى از این ناحیه دامنگیر مسلمین شد.
پی نوشت ها :
(1) . در مقاییس اللغة آمده است که یکى از دو معناى اصلى «زعم» عبارت است از سخنى که واقعیت ندارد و گوینده اش نیز به آن مطمئن مى باشد.
(2) . لام در «لَلّه» مفتوح است و براى استغاثه مى باشد و لام در «للشورى» مکسور است و مستغاث منه مى باشد.
(3) . «اَسْفَفْتُ» از ماده «اِسْفاف» به معناى نزدیک شدن چیزى با شىء دیگر است و هنگامى که پرنده، خود را به زمین نزدیک کند این تعبیر در مورد او بکار مى رود. این تعبیر در مورد بافتن حصیر و مانند آن نیز به کار مىورد زیرا رشته هاى آن به هنگام بافتن به هم نزدیک مى شود و به معناى شدّت نگاه کردن نیز آمده است. (مراجعه کنید به مقاییس اللغة و لسان العرب).
(4) . «صغا» در اصل از ماده «صغو» (بر وزن فعل) به معناى تمایل به چیزى است.
(5) . «ضغِن» (بر وزن ضمن) به معناى کینه و عداوت است و در اصل به معناى پوشانیدن توأم با انحراف مى باشد.
(6) . «هن» تفسیر آن در متن مى آید.
(7) . در شرح نهج البلاغه خویى عدم حضور «طلحه» در شورا بلکه در مدینه، از «طبرى» نقل شده است (شرح خویى، ج 3، ص 73).
(8) . علماى لغت تصریح کرده اند که «هن» به معناى فلان است و در جایى گفته مى شود که انسان مى خواهد به چیزى، سربسته اشاره کند، به خاطر زشتى آن، یا به دلایل دیگرى که در نظر داشته. و معمولا این واژه در امور بد و صفات زشت و ناخوشایند به کار مى رود و در نیکیها به کار نمى رود.
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : کتاب پیام امام علی(علیه السلام)، جلد1، ص 358.
نهج البلاغه؛ مجهولات معلوم!
انبیاء و اولیای الهی عموماً به زبانی ساده و قابل فهم برای همه مردم سخن می گویند، به طوری که همه افراد به تناسب میزان هوش و کمالات خود بتوانند از آن بهره مند شوند. نهج البلاغه مجموعه ای از سخنان و خطبه های امیرالمؤمنان است که در وجه تسمیه آن آمده است که «دریایی از بلاغت» می باشد. ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا امیرمؤمنان در خطبه ها و مواعظ خود به اصطلاح اهل علم و حکمت سخن فرموده اند نه به زبان عامه مردم و به زبانی ساده و عامیانه؟!
اقسام مجهولات
در جواب این سؤال باید گفت مجهولات بر دو قسم است: یک وقت حقیقت یک مطلبی بر شخصی مجهول است. یک وقت حقیقت مجهول نیست بلکه معلوم نیست اما اسم آن معلوم نیست. مثلاً نجّار و بنّای ماهر بین خودشان یک سری اصطلاحاتی دارند که شخص عادی متوجه آن نمی شود مثلاً اسم خاصی برای برخی از ابزارهایشان به کار می برند یا اصطلاحات مخصوصی برای بعضی از کارهای خود دارند. اینها مطالبی نیست که سایر مردم حقیقت معنای آنها را ندانند بلکه می دانند مثلاً اسم شئ خاصی است ولی نمی دانند این اسم خاص برای کدام ابزار به کار می رود.
پس همه افراد معنی را فهمیده اند فقط اسمش را نمی دانند.
سخنان حکمت آموز؛ مجهولات معلوم!
بسیاری از سخنان حکمت آمیز و مسائل در ظاهر پیچیده از نوع مجهولاتی است که حقیقت آن برای اکثر مردم مجهول نیست و آنها معنا و مفهوم آن مطالب را متوجه می شوند اما اسامی و اصطلاحات خاص حِکمی را نمی دانند. مثلاً اگر به یک جوانی بگویند موسیقی گوش نده! فوراً می پرسد چرا؟! این به معنای آن است که او حقیقت علت یابی را متوجه است اگرچه اسم خاصی برای آن نداند.
زبان همه فهم امیر مؤمنان (علیه السلام)
امیر مؤمنان اگرچه به روش حکماء استدلال می فرمایند و سخنانی را مطرح می نمایند که در نهایت عمق و عظمت است، اما به زبانی است که همه مردم چه حکیم و فیلسوف باشند و چه عامه مردم آن مطالب را می فهمند و از آنها استفاده می کنند؛ به طوری که در همان زمان ایراد و خطبه ها بسیاری از مردم آنها را می نوشته اند. ما امروزه اگر بخواهیم خطبه های حضرت را به فارسی بگوییم باید الفاظ حضرت را یکی یکی معنی کنیم و در آن صورت مشاهده می شود که به راحتی حقیقت آن قابل فهم است گرچه برخی اصطلاحات خاص آن را ندانیم.
استدلال حضرت در یگانگی خدا
مثلاً حضرت می فرمایند هر که چگونگی برای خدا قائل شود او را یگانه ندانسته است. مثلاً اگر گفت خدا فلان طور است او را به یگانگی نشناخته است. یعنی هر کس برای خدا صفاتی را ثابت کند او را از یگانگی خارج کرده است. مثل برخی از اعراب و هندوها که خدا را به صورت بتی توصیف می کردند که اینها یگانگی خدا زیر سؤال برده اند. این استدلال در زبانی بسیار ساده اما مطلبی بسیار عمیق و فلسفی را بیان می دارد. از این رو برای همه قابل فهم است گرچه به شیوه حکمی استدلال و برهان آورده است.
نتیجه گیری
نهج البلاغه امیر مؤمنان(علیه السلام) گرچه دریایی از سخنان حکمی و عمیق است، زبانی همه فهم برای مردم دارد و هر کس به تناسب معرفت و توان خود می تواند از آن بهره مند شود.
نوشته رادفر – گروه دین و اندیشه تبیان
فهرست منابع و مآخذ
1- هزار و یک کلمه- حسن زاده آملی- ج4- ص168.
2- نهایه الحکمه- علامه طباطبایی
3- فضایل و سیره چهارده معصوم- عباس عزیزی
4- آیات الولایه- سیدکاظم ارفع
5- نهج البلاغه- شرح علامه جعفری
6- تاریخ از نگاه امیر مؤمنان(علیه السلام)- علامه جعفری
فرزند قرآن در مهجوریت
"نهج البلاغه" آئینهایست شفاف در نمایاندن رخسار زیبای خالقش یعنی امیرمؤمنان. اگرچه که در شناخت آن وجود اکمل کافی نیست. این مجموعه زیبا و نفیس كه روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و اندیشه های نوتر و روشن تر بر ارزش آن افزوده، منتخبی است از خطابه ها و دعاها، وصایا، نامه ها و جمله های كوتاه مولای متقیان علی (ع) كه بوسیله سید شریف رضی در حدود هزار سال پیش گردآوری شده است.
نهج البلاغه مرهمی است بر دردهای جانكاه بشریت.
نهج البلاغه داروی مؤثری است بر تلطیف روح انسان ها و مبارزه با خشونت ها.
نهج البلاغه اثری است به درخشندگی آفتاب، به لطافت گل، به قاطعیت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرک امواج، به بلندی ستارگان دوردست بر اوج آسمان ها.
نهج البلاغه در حقیقت فرزند قرآن است.
این مجموعه زیبا و نفیس كه روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و اندیشه ای نوتر و روشن تر بر ارزش آن افزوده، منتخبی است از خطابه ها و دعاها، وصایا، نامه ها و جمله های كوتاه مولای متقیان علی (ع) كه بوسیله سید شریف رضی در حدود هزار سال پیش گردآوری شده است.
او از نظر خودش آنهایی كه از جنبه بلاغت برجستگی خاصی را داشته اند انتخاب كرده، از اینرو این منتخب را نهج البلاغه نام نهاد. كلمات امیرالمؤمنین (ع) از قدیم ترین ایام با دو امتیاز همراه بوده است. 1- فصاحت و بلاغت 2- همه جانبه بودن (چندی بعدی بودن) توأم شدن ایندو با هم سخن علی (ع) را در حد اعجاز قرار داد و به همین جهت سخن علی (ع) در حد واسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق»
نهج البلاغه به اقرار اغلب دانشمندان و نویسندگان و ادبای حتی معاصر غیر شیعی عرب، زیباترین متن عرب است.
سخنانی كه از نظر ادبی در اوج زیبایی و از نظر فكر در عمق بسیار و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است،
در آن عباراتی هست كه هر خواننده ای اقرار می كند كه در بشریت نظایر این عبارات وجود ندارد.
"نهج البلاغه" آئینهایست شفاف در نمایاندن رخسار زیبای خالقش یعنی امیرمؤمنان.اگرچه که درشناخت آن وجود اکمل کافی نیست. بنابر نقل مسعودى آن مورخ بزرگ شیعی درجلد دوم"مروج الذهب" فقط عدادخطبه های منقوله از آنحضرت در منابع از چهارصد و هشتاد هم میگذرد در صورتیکه تمام خطبههاى گردآوری شده درنهجالبلاغه توسط سیدرضى که مردى ادیب،وسخن شناس بود و لاجرم در انتخاب این سخنان بیشتر به جنبههاى فصاحتى وبلاغتى اش توجه داشته و عنوانش را هم“نهجالبلاغه”نهاد تنها دویست و سى و نه خطبه است.و بعنوان نمونه بخش دیگری از جملات حکمی و روایات آنحضرت را درکتب روائی معتبری چون"غررالحکم" و"بحارالانوار" و "وسائل الشیعه" و....میتوان یافت.
«ما مفتخریم كه كتاب نهج البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترین دستور زندگی مادی و معنوی و بالاترین كتاب رهایی بخش بشر است و دستورات معنوی و حكومتی آن بالاترین راه نجات است، از امام معصوم ماست.» (امام خمینی «ره»)
نهج البلاغه اثری است به درخشندگی آفتاب، به لطافت گل، به قاطعیت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرک امواج، به بلندی ستارگان دوردست بر اوج آسمان ها
جذابیت و گیرایی نهج البلاغه
نهج البلاغه همه جا در مسیر آزادی انسانها گام بر می دارد. آزادی از زنجیر اسارت هوا و هوس های سركش، از زنجیر اسارت ستمگران خودكامه، طبقات مرفه پرتوقع، جهل و بی خبری، كه انسان را به لذت و بدبختی می كشاند، و هشدار می دهد كه هر جا نعمت های فراوانی روی هم انباشته است حقوق از دست رفته ای در كنار آن به چشم می خورد.
و عجیب است که کسی در دلش دغدغه های عرفانی باشد و تنی به آب معرفت اقیانوس نهج البلاغه نزند جذبه های عرفانی نهج البلاغه چنان است كه ارواح تشنه را با زلال خود آن چنان سیراب و مست می كند كه نشئه شراب طهورش را به لرزه می اندازد ، لرزه ای دردناک و در عین حال لذت بخش.
در عرصه سخن فصیح و بلیغ است واقعا فوق بشری است نهج البلاغه را از هر بعدی نگاه کنیم برتریش هویدا است و از دیگر امتیازات سخنان امام علی (ع) این است كه محدود به زمینه خاصی نیست در شرح اسماء و صفات الهی به چهره یک فیلسوف مجسم می شود كه فقط از توحید سخن گفته، در خطبه جهاد، فرمانده و افسر شجاع و دلاوری را می بینیم كه دقیقترین تاكتیك ها را تشریح می كند. در مسند حكومت و رهبری راه وصول به یک آرامش اجتماعی و سیاسی و نظامی را با پخته ترین عبارات بیان می كند و در مسند درس و اخلاق عباراتی محكم، عمیق و نافذ برای سالكان می گوید كه مرد وارسته ای چون "همام" پس از شنیدن آن صیحه ای می زند و نقش زمین می شود.
چرا از نهج البلاغه دوریم؟!
ما كه چنین گنجی در خانه داریم چرا تهی دستیم؟ ما كه چنین چشمه زلال و گوارا و جوشنده ای در دسترس داریم چرا تشنه ایم؟ ما كه دارای این میراث بزرگ اسلامی هستیم چرا دست به سوی دیگران دراز می كنیم؟ و پاسخی جز این ندارد كه: نهج البلاغه را نشناخته ایم و بر ارزش واقعی این مجموعه بزرگ واقف نگشته ایم.
و عجیب این كه نهج البلاغه در دیار خویش در میان شیعیان علی (ع)، حتی در حوزه های علمیه شیعه غریب و تنهاست. همچنانكه خود علی (ع) غریب و تنهاست. بدیهی است اگر محتویات كتابی و یا اندیشه ها و احساسات و عواطف شخصی با دنیای روحی مردمی سازگار نباشد، این كتاب یا آن شخص در عمل تنهاست و بیگانه می ماند و هر چند نامشان با هزاران تجلیل و تعظیم برده شود.
شیوه انس و بهرهمندی از نهج البلاغه:
بدون تردید داشتن تعهد و احساس نیاز دردمندانه برای كار، برخورداری از اخلاص و نیت پاک، توكل همه جانبه به خدا، ایمان داشتن به هدف، دارا بودن پشتكار و شكیبایی و بردباری در جریان كار، انسان را وادار میكند كه به دنبال پیدا كردن راههای هدایت و نجات و رسیدن به كمال و عزت باشد، در این راستا غنیترین گنجینه الهی و آسمانی قرآن مجید است كه بعد از قرآن نهج البلاغه كه مفسر و متمّم قرآن بوده و به عنوان اخ القرآن شهرت گرفته، بهترین استفادهها و بهرهمندی از معارف نهج البلاغه را میتوان برد كه ممكن است در این رابطه روشهای متعدد و گوناگونی برای بهرهمندی از نهج البلاغه وجود داشته باشد اما از جمله دو شیوه تاكنون مفید آزموده شده و كارساز بوده است:
1ـ یكی روش فراگیری آزاد كه انسان برای اساس عشق و علاقه خود، كتاب نهج البلاغه را تهیه نماید و به صورت منظم از اوّل تا به آخر آن را مطالعه كند، البته این روش وقتی جواب خواهد داد كه پیش زمینه هایی برای بهرهگیری از نهج البلاغه فراهم شده باشد مثلاً انسان با برخی علوم نظیر ادبیات عرب، فلسفه، كلام، عرفان اسلامی، تاریخ اسلام تا اندازهای آشنا باشد و در ضمن از شرحهایی كه تاكنون برای نهج البلاغه و درباره برخی خطبههای آن نگارش یافته است مانند شرح ابنمیثم بحرانی، شرح ابنالحدید، شرح علّامه شوشتری و شرح علّامه جعفری نیز استفاده نماید تا بتواند نكات ظریف و نهفته معارف نهج البلاغه را بهطور كامل درك كند. (برای اطلاع بیشتر از نحوه استفاده از این روش به منبع ذیل مراجعه شود.)
2ـ شیوه دوم كه بهطور یقین كار آمدتر و مفیدتر خواهد بود آن است كه انسان نهج البلاغه را به عنوان یک متن علمی تخصصی در محضر فردی كه كارشناس معارف نهج البلاغه در محورهای مختلف باشد بهطور دقیق و منظم تحصیل كند و دوره آموزشی و فراگیری برایش تدارک ببیند این روش در صورتی بهتر عمل خواهد شد كه در مراكز علمی نظیر حوزه و دانشگاه نهج البلاغه به عنوان متن درسی دانشپژوهان قرار داده شود. چنانكه در گذشته برخی از بزرگان نه تنها متن نهج البلاغه بلكه بعضی شرحهای آن را در محضر بزرگان تحصیل میكردهاند كه از جمله در اجازه نامهای كه فخرالمحققین برای سید حیدر آملی داده آمده است كه سید حیدر آملی از جمله كتابهایی را كه نزد فخرالمحققین فراگرفته است نهج البلاغه و شرح میثم بحرانی به نهج البلاغه بوده است.
این مسئله دو نكته اساسی را میرساند یكی این كه بزرگان از علمای شیعه در قدیم بر اساس عنایت و اهمیت خاصی كه به نهج البلاغه میدادهاند آن را جزء متون درسی طلاب قرار داده بودهاند. و دیگر این كه بهترین روش بهرهمندی از نهج البلاغه همان است كه نزد متخصصی فن فراگرفته شود.
شاید با خود بگویید این کارها که همه زمان بر و وقت گیر است در پاسخ باید گفت در راه فراگیری نهج البلاغه که از زبان مبارک قرآن ناطق و صاحب سر رسول خداست اگر از جان هم بگذریم هنر نکرده ایم .
شاید در این راه سختی هایی باشد اما در مقابل آن معارف بلند که بدست خواهیم آورد که سعادت هر دو جهانمان را تضمین می کند چیزی نخواهد بود .
حیف است که خود را از خان معرفت نهج البلاغه محروم داریم و در پی خس و خاشاک دنیا عمر بفرساییم و بیراهه بیازماییم .
پی نوشت ها :
1 . ابنابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، صفحة 24. نشر مكتبة آیة الله مرعشی، قم 1404 ق.
2 . دكتر سید محمد مهدی جعفری، آموزش نهج البلاغه، ج 1، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سال 1373 ش.
3 . سید حیدر آملی، تفسیر المحیط الاعظم والبحر الخفم، ج 1، صفحة 532، نشر مؤسسه البطاعة و النشر، چاپ اول سال 1414 ق.
فرآوری: محمدی
بخش نهج البلاغه تبیان
پاسخ به شبهه عدم اعتبار نهج البلاغه
بین زمان حیات علی بن ابیطالب و تدوین كتاب نهج البلاغه حدود سه و نیم قرن، فاصله است، پس نمی توان بر این كتاب اعتماد نمود؟
اگر سیدرضی مصادر این سخنان را در نهج البلاغه ذكر نكرده است به این دلیل بوده كه وی به فراوانی منابع و مصادر سخنان امام علی ـ علیه السّلام ـ و صدور این سخنان از امام علی ـ علیه السّلام ـ یقین داشته است. ایشان در مواردی كه به یقین نرسیده، و نسبت به خطبهها، نامهها یا حكمتهایی كه چنین یقینی برایش حاصل نگشته بوده، مصادر و اسانید آنها را ذكر كرده است. از جمله در برخی از سخنان آن حضرت به مصادری مانند، «كتاب البیان و التبیین» عمرو بن بحر جاحظ؛ كتاب المختضب مبرد؛ كتاب المغازلی سعید بن یحیی؛ الجمل واقدی و... اشاره كرده است.
در سالهای اخیر برای یافتن مصادر كلمات امام علی ـ علیه السّلام ـ در نهج البلاغه تلاشهایی صورت گرفته و منابع معتبر آن سخنان را نشان دادهاند. كتابهای زیر نمونههایی از این تلاشها است:
1. مصادر نهج البلاغه، ضمیمه كتاب ماهو نهج البلاغه، هبه الدین شهرستانی.
2. مدارك نهج البلاغه، هادی آل كاشف الغطاء.
3. استناد نهج البلاغه، امتیاز علی خان عرشی رامپوری هندی.
4. مصادر نهج البلاغه و اسانیده، عبدالزهراء الحسینی الخطیب.
5. نهج البلاغه توثیقه و نسبته الی الامام علی ـ علیه السّلام ـ ، دكتر حامد حنفی.
طبق تحقیقات انجام شده در این زمینه معلوم شده است كه 87 خطبه و 50 نامه و 144 حكمت در منابع معتبر اهل سنت پیش از سیدرضی، 37خطبه و 7 نامه و 46 حكمت در منابع شیعی پیش از رضی، 5 خطبه و 4 نامه و 100 حكمت از منابع شیعی پس از سیدرضی ولی مستقل از كار او، و 3 خطبه، 1 نامه، و 40 حكمت در منابع سنی هم عصر و پس از سیدرضی، نقل شده است.
اگر سیدرضی مصادر این سخنان را در نهج البلاغه ذكر نكرده است به این دلیل بوده كه وی به فراوانی منابع و مصادر سخنان امام علی ـ علیه السّلام ـ و صدور این سخنان از امام علی ـ علیه السّلام ـ یقین داشته است. ایشان در مواردی كه به یقین نرسیده، و نسبت به خطبهها، نامهها یا حكمتهایی كه چنین یقینی برایش حاصل نگشته بوده، مصادر و اسانید آنها را ذكر كرده است
علاوه بر مطالب فوق باید افزود كه یكی از راههای شناخت كلام شخصیتهای برجسته دینی و تاریخی، شناسایی سخنان آنها از نوع سبک و سیاق هر كدام آنان و درجه فصاحت و بلاغت سخنان آنها است. با این حساب اگر كسی در نهج البلاغه نیك بیاندیشد، آن را دارای یك اسلوب ویژه، و از حیث فصاحت و بلاغت در اوج، خواهد دید و به یقینی در مییابد كه تمامی این سخنان از یك شخص صادر شده است و از آنجایی كه به تواتر و به صورت یقین انتساب برخی از سخنان آن به امام علی ـ علیه السّلام ـ روشن است، معلوم میگردد كه كل نهج البلاغه سخنان نورانی و حقیقت نمای امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ است.
از سوی دیگر چون مرحوم سیدرضی در صدد جمعآوری سخنان بلیغ بوده، بخشهای بعضی از خطبهها را حذف كرده است و بعضیها را نیاورده است لذا برخی از نویسندگان به تكمیل آن پرداختند و به صورت «مستدرک نهج البلاغه» تدوین گشت، علاوه بر آن كه همه خطبهها و نامهها را با سند ذكر كردهاند.
بخش نهچ البلاغه تبیان
پی نوشت ها :
[1]. محمد تقی جعفری، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، چ دوم، 1358، ص 303.
[2]. سبحانی، جعفر شیخ، تفسیر نهج البلاغه، قم، امام صادق ـ علیه السّلام ـ ، تهران، ص 30 ـ 31.
[3]. جعفری، محمد مهدی، آشنایی با نهج البلاغه، تهران، امیركبیر، چاپ اول، 1364، ص 84 ـ 85.
[4]. جعفری، محمد مهدی، پژوهشی در اسناد و مدارك نهج البلاغه، انتشارات قلم، 1356، ص 203.
[5]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 546.
منبع : پایگاه اسلام شیعه
درنگی بر شخصیت والای سید رضی
سید رضى، از مفاخر خاندان پاک نبوى و پیشواى دانشمندان علم و حدیث و ادب و قهرمانان عرصه ى دین و دانش و مذهب است.
مادر وى فاطمه دختر حسین بن ابى محمد اطروش از نسل امام على علیه السلام بود كه نسبش با شش واسطه به آن حضرت مى رسد. [ فاطمه بنت الحسین بن ابى محمد الحسن الاطروش بن على بن الحسن بن على بن عمر بن على بن ابى طالب علیه السلام. ]
فاطمه زنى فاضله، پارسا، بلند نظر و با تقوا بود و به همین دلیل توانست فرزندانى همچون سید شریف رضى و سید شریف مرتضى در دامان خود پرورش دهد. آرى سید شریف رضى از چنین پدر و مادرى به دنیا آمد و در میان چنین خاندان پاك و با شخصیتى پرورش یافت كه از كودكى آثار بزرگى، جلالت، مجد و عظمت از چهره اش نمایان بود.
ابن ابى الحدید معتزلى در كتاب "شرح نهج البلاغه ج 1، ص 41 " داستان شاگردى سید رضى و سید مرتضى، نزد شیخ مفید رحمه الله را نقل مى كند كه بسیار جالب و شنیدنى است:
"شیخ مفید "ابوعبدالله محمد بن نعمان" فقیه شبى در خواب دید حضرت فاطمه ى زهرا علیهاالسلام دخت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم دست دو فرزند كوچكش، حسن و حسین را گرفته و وارد مسجد كرخ "یكى از محله هاى قدیمى بغداد" شد و آنها را به وى سپرد و گفت "علمهما الفقه" به این دو فرزندم فقه بیاموز، شیخ مفید شگفت زده از خواب برخاست، چون صبح شد مطابق معمول به آن مسجد رفت مدتى نگذشته بود كه دید "فاطمه" مادر پاك و پارساى سید رضى همراه با خدمتكاران خویش وارد مسجد شد در حالى كه فرزندان كوچكش سید رضى و سید مرتضى را به همراه داشت، شیخ مفید تا آنها را دید از جا برخاست و به فاطمه سلام كرد، فاطمه رو به شیخ كرد و گفت: اى شیخ این دو فرزندان منند، آنان را نزد شما آوردم كه به ایشان فقه بیاموزى.
شیخ مفید به یاد خواب شب گذشته ى خویش افتاد و گریه كرد و آنگاه داستان خواب خود را براى فاطمه بازگو نمود و بدینسان شیخ مفید به تعلیم و تربیت آن دو كودک همت گماشت و خداوند نیز بر آنان منت گذاشت و درهاى دانش و فضایل فراوانى را به روى آنان گشود و از آنان آثار ماندگار و مفیدى در روزگار به جاى ماند".
مرحوم علامه امینى در كتاب ارزشمندى "الغدیر" ج 4، ص 181، درباره ى سید رضى مى گوید: "«سید رضى، از مفاخر خاندان پاک نبوى و پیشواى دانشمندان علم و حدیث و ادب و قهرمانان عرصه ى دین و دانش و مذهب است. »
آرى او در تمام آنچه از نیاكان پاك خود به ارث برده بود پیشتاز و نمونه شد: از دانش جوشان و فروانان، روحیات بلند، نظر طائب و ثاقب، طبع بلند و اباى نفس، ادب برتر و حسب پاكیزه، او از نوادگان شجره ى نبوى و از شاخه هاى پربار ولایت علوى است، مجد و عظمتش را از حضرت فاطمه علیهاالسلام و بزرگى و سیادت را از امام موسى بن جعفر علیه السلام به ارث برده است.
مادر وى فاطمه دختر حسین بن ابى محمد اطروش از نسل امام على علیه السلام بود كه نسبش با شش واسطه به آن حضرت مى رسد. فاطمه زنى فاضله، پارسا، بلند نظر و با تقوا بود و به همین دلیل توانست فرزندانى همچون سید شریف رضى و سید شریف مرتضى در دامان خود پرورش دهد
وى صاحب دهها فضایل دیگر است كه قلم را یاراى نگارش همه آنها نیست...". سپس علامه امینى رحمه الله نام بیش از چهل كتاب را كه درباره ى زندگى و شخصیت سید رضى سخن گفته اند ذكر مى كند و مى افزاید: "روحیات بلند او را مى توان در كتابى كه "علامه شیخ عبدالحسین حلى" به عنوان مقدمه در جزء پنجم تفسیر خود در 112 صفحه نوشته، خواند و شخصیت والاى او را در كتاب "عبقریه الرضى" نوشته ى نویسنده معروف "زكى مبارك" در دو جلد قطور مطالعه كرد و پیش از این دو تن، علامه شیخ محمد رضا كاشف الغطاء نیز درباره ى وى كتابى نوشته است.
مرحوم محدث قمى در كتاب "تحفه الاحباب" ص 457، شماره 606 مى گوید: "محمد بن الحسین الموسوى معروف به سید رضى، برادر سید مرتضى "رضى الله عنهما" ذوالحسبین نقیب علوى و شریف اشراف بغداد مشهور به عظمت شان و علو همت و فصاحت زبان و عذوبت شعر، جلالت شانش زیاده از آنست كه ذكر شود و از براى او در شرف نفس و علو همت حكایاتى است كه مقام نقلش نیست.
در ششم محرم سنه ى 406 به سن چهل و هفت سالگى وفات فرمود و سید مرتضى از كثرت جزع و مصیبت نتوانست جنازه ى او را مشاهده نماید، تصانیف او همه ممتاز است.... .
تالیفات و كتابهاى سید رضى:
مرحوم علامه امینى در كتاب "الغدیر" نام 19 كتاب و اثر را از سید رضى ذكر كرده كه مهمترین آنها كتابهاى زیر است:
1- نهج البلاغه "كه مجموعه ایست از سخنان و نامه هاى حضرت على علیه السلام".
2- خصائص الائمه "كه سید رضى در مقدمه نهج البلاغه به آن اشاهر كرده".
3- نامه هاى علمى او "در سه جلد".
4- مجازات الاثار النبویه
5- معانى القرآن
6- حقائق التاویل فى متشابه التنزیل و...
آنگاه صاحب "الغدیر" نام 81 كتاب را كه در شرح یا ترجمه ى نهج البلاغه تا زمان وى نوشته شده است، ذكر مى كند.
سید رضى و شعر
سید رضى در حالى كه هنوز به ده سالگى نرسیده بود قصیده اش غراء سروده كه در آن نسب عالى خود را بازگو مى كند و بسیارى از دانشمندان وى را شاعرترین فرد قریش مى دانند. خطیب بغدادى در "تاریخ بغداد" ج 2، ص 246 مى گوید: "از محمد بن عبدالله كاتب شنیدم كخه نزد یكى از بزرگان به نام "ابوالحسین بن محفوظ" گفته بود: من از گروهى از دانشمندان ادبیات شنیدم كه مى گفتند: سید رضى زبردست ترین شاعر قریش است.
"ابن محفوظ" در پاسخ گفت: آرى این سخن درست است، سپس افزود: در میان قریش كسانى بودند كه خوب شعر مى گفتنتد اما شعر آنان اندك بود، ولى كسى كه هم زیبا شعر گفته و هم زیاد، جز سید رضى كسى نبوده است".
نقابت [ "نقابت" منصبى بوده مردمى كه به شخصیت ممتاز و محبوب و عالم برجسته و با تقوى تعلق مى گرفت و مردم به طور طبیعى به دور او گرد مى آمدند و سرپرستى او را پذیرا بودند و خلفا و سلاطین وقت براى كسب وجهه و محبوبیت به چنین افرادى حكم مى دادند، صاحب این منصب عهده دار امور ذیل بود: ]
سید رضى در حالى كه هنوز به ده سالگى نرسیده بود قصیده اش غراء سروده كه در آن نسب عالى خود را بازگو مى كند و بسیارى از دانشمندان وى را شاعرترین فرد قریش مى دانند. خطیب بغدادى در "تاریخ بغداد" ج 2، ص 246 مى گوید: "از محمد بن عبدالله كاتب شنیدم كخه نزد یكى از بزرگان به نام "ابوالحسین بن محفوظ" گفته بود: من از گروهى از دانشمندان ادبیات شنیدم كه مى گفتند: سید رضى زبردست ترین شاعر قریش است.
"ابن محفوظ" در پاسخ گفت: آرى این سخن درست است، سپس افزود: در میان قریش كسانى بودند كه خوب شعر مى گفتنتد اما شعر آنان اندك بود، ولى كسى كه هم زیبا شعر گفته و هم زیاد، جز سید رضى كسى نبوده است"
1 - حفظ و نگهدارى آمار خانواده هاى سادات "شجره ى نامه ى سیادت.
2 - مراقبت بر صحت انتساب آنان و حفظ شاخه هاى سیادت نظیر سادات هاشمى، طالبى، علوى، حسنى، حسینى، موسوى و...
3 - ثبت موالید و فوت شده گان با دقت تمام.
4 - مراقبت افراد از نظر آداب و اخلاق.
5 - دور نگهداشتن آنان از مشاغل پست و نامشروع.
6 - بازداشتن آنان از ارتكاب گناه و بى حرمتى به قوانین اسلام.
7 - جلوگیرى از تعدى و تجاوز سادات به دیگران و پرهیز خودبرتر بینى.
8 - احقاق حقوق آنان "به عنوان وكیل مدافع.
9 - استیفاى حقوق آنان از خمس اموال.
10 - مراقبت بر ازدواج زنان و دختران آنان و ممانعت از ازدواج حتى بیوه زنان با ناپاكان و طاغوتیان.
11 - اجراى عدالت و موعظه ى خاطیان.
12 - نظارت بر موقوفات و استیفاى حقوق آنان از عائدات اموال وقف شده.
"نقل از "الغدیر" ج 4، صفحات 207 -205 با تلخیص". سید رضى: سید رضى در سال 380 هجرى قمرى توسط "الطائع بالله" خلیفه ى عباسى ریاست طالبیین، سرپرستى حاجیان "امیر الحاج" و سرپرستى دیوان مظالم را عهده دار شد و این در حالى بود كه بیش از بیست و یك سال نداشت. و در 16 محرم سال 403 به ولایت و سرپرستى طالبیین در همه بلاد منصوب گردید و به عنوان "نقیب النقباء" خوانده شد.
سید رضى به دلیل كفایت و شایستگى كه داشت در زمان "القادر بالله" خلیفه ى عباسى، سرپرستى حرمین شریفین نیر به وى سپرده شد. "ناگفته نماند: از آنجا كه سید رضى نفوذ فوق العاده اى در میان بنى هاشم و علویین داشت و بزر گ و معتمد آنان بود، لذا دستگاه خلافت چاره اى جز این نداشت كه اینگونه منصبهاى اجتماعى را به اینگونه افراد بسپارد".
سبط ابن جوزى در "المنتظم" ج 7، ص 279 مى گوید: رضى بزرگ طالبیین در بغداد بود، وى قرآن را در مدت كمى بعد از آنكه سنش از سى گذشته بود حفظ كرد و فقه را نیز به طور عمیق و قوى شناخت و فراگرفت، او دانشمندى فاضل، شاعرى زبردست، داراى همت عالى و متدین بود روزى مقدارى پشم گوسفند از زنى خرید به پنج درهم و چون آن را به خانه برد و گشود در میان آن مقدارى نوشته به خط "ابى على بن مقله یافت پس به دلال گفت تا زن را حاضر كند، چون زن حاضر گشت به وى گفت من در میان پشمهایى كه از شما خریدم، نوشته اى به خط "ابن مقله" یافتم، اكنون اختیار با شما است، كه اگر خواهى این نوشته ها را بگیر و یا قیمت آن- كه پنج درهم است- دریافت كن، زن پول را گرفت و براى سید رضى دعا كرد و برگشت و همچنین سید رضى داراى جود و سخاوت فراوان نیز بود.
و به جهت رعایت اختصار در همین جا به این مطلب خاتمه مى دهیم. و صلى الله على محمد و آله الطیبین الطاهرین و آخر دعوانا ان الحمدالله رب العالمین.
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : پایگاه اسلام شیعه
نهج البلاغه در کلام بزرگان
در امثال و حكم عربى شهرت دارد كه «كلام الملوك، ملوك الكلام» ، این سخنى به غایت حكیمانه است، نهجالبلاغه مولا
امیرالمؤمنین كه الحق «اخ القرآن» نام گرفته نیز مصداق عالى این سخن حكمتآمیز است، زیرا از زبان و قلم بزرگ مردى تراویده كه در جهان سخنورى یگانه بوده كلامش سرآمد كلامهاست. از همین روى درباره این اثر جاودانه گفتهاند «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق».
آرى، امام مؤمنان در عرصه سخنورى گوى سبقت از همگان ربوده و توسن بلاغت را در میدان فصاحت بىمهابا تازانده و هیچ كسى یاراى هماوردى با او را ندارد، و نه تنها هم كیشان امام متقین بر بىرقیبى وى اذعان دارند، بلكه سخنوران غیر مسلمان هم بر این امر گواهند، و جز این نیست كه كلام امام على (ع) مؤید از جانب حق است و از زبان و قلمى تراویده كه در شهر علم نبى (ص) بوده است .
|
خوشتر آن باشد كه سر دلبران |
|
گفته آید در حدیث دیگران |
در ابتدا جهت تیمن به ذكر بیاناتى از بنیانگذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمینى (ره) مىپردازیم:
ما مفتخریم كه كتاب «نهجالبلاغه» كه بعد از قرآن، بزرگترین دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترین كتاب رهایى بخش بشر است و دستورات معنوى و حكومتى آن بالاترین راه نجات است، از امام معصوم ماست».
سخنوران و دانشمندان عرب به حكم همزبانى اولین كسانىاند كه حلاوت این اثر ماندنى را چشیدهاند:
سیدرضى كه خود همت به جمعآورى این اثر سترگ گماشته و با نهجالبلاغه جاودانه شده و همچون قطرهاى كه خود دریا شده مىنویسد: «جویندگان و سود برندگان از آن زیاد است و این به دلیل گران سنگى و قدر و منزلت این كتاب در فراهم داشتن شگفتىهاى سخنورى و زبانآورى اوست».
عبدالحمید كاتب از سخنوران بزرگ عرب در عهد مروان، چشمه جوشان مكتب ادبى خود و سبب نویسندگى اش را حفظ خطبههایى چند از نهجالبلاغه مىداند.
«هفتاد خطبه از خطبههاى على (ع) را حفظ كردم و پس از آن ذهنم جوشید كه جوشید».
و چون از فصاحت و بلاغتسخنان او پرسیدند، پاسخ مىدهد كه حفظ كلمات علىّ سبب فصاحت و بلاغت سخنانم شده است .
در همین راستا باز هم سیدرضى مىنویسد:
«بعد از قرآن و بیانات پیامبر اكرم (ص) هر كلام و خطبه و مقالهاى را كه خواندم و شنیدم توانستم با آن رقابت كنم و بهتر از ان یا همانندش را بگویم، مگر كلمات امیرالمؤمنین على «ع» را كه هرچه كوشیدم توانایى رقابتبا آن را در خود نیافتم».
امام یحیى یمنى مىگوید:
«از معانى گوارا و شیواى سخنان على (ع) هر سخنورى سیراب شده و به سبک كلام وى هر خطیبى لباس سخنورى به تن كرده است؛ چرا كه مولا آبشخور بلاغت و زاینده آن است و ابر پر بار فصاحت مىباشد به حدى كه خود فرمود: ما فرمانروایان كشور سخنیم و درختسخنورى در وجود ما ریشه دوانیده و شاخهها آورده است».
شیخ محمدحسن نانل المرصفى كه از ادیبان مهم جهان عربى است، نهجالبلاغه را همچون قرآن كریم، نوعى معجزه مىداند و مىگوید:
«نهجالبلاغه برهانى روشن بر این است كه على (ع) بهترین نمونه زنده روشنایى و دانش، هدایت و فصاحت و معجزه قرآنى است . در این كتاب دلائل و نشانههایى از دانش وسیع و سیاست صحیح و موعظههایى روشنگر امام على (ع) به چشم مىخورد كه شبیه آن در آثار هیچ یك از دانشمندان بزرگ و فیلسوفان و نوابغ دیده نمىشود. مولا در ژرفاى دانش و دین و سیاست فرو رفته و در همه این موارد سربلند بیرون آمده است».
سیدرضى مىنویسد: «بعد از قرآن و بیانات پیامبر اكرم (ص) هر كلام و خطبه و مقالهاى را كه خواندم و شنیدم توانستم با آن رقابت كنم و بهتر از ان یا همانندش را بگویم، مگر كلمات امیرالمؤمنین على «ع» را كه هرچه كوشیدم توانایى رقابتبا آن را در خود نیافتم»
شیخ ناصیف یازجى، عقیده دارد:
«كسى كه مىخواهد در دانش و نگارش برتر از همه قرار گیرد، باید به نهجالبلاغه متوسل شود و از حفظش كند».
وى به فرزندش سفارش مىكند كه هرگاه خواستى در دانش و ادب و نگارش بر دیگران برترى جویى حتما قرآن و نهجالبلاغه از بر كن.
طه حسین، ادیب بزرگ معاصر مصرى كه امروزه به سمبلى ادبى براى ادیبان عرب مبدل شده و وجهه مذهبى زیادى هم ندارد، عقیده دارد كه: «من پس از وحى خداوندى، سخنى شیواتر و زیباتر از كلمات على (ع) را سراغ ندارم».
«امین نخله» مىگوید:
«هر كس بخواهد روح تشنه خود را از بیانات على (ع) سیراب سازد باید به نهجالبلاغه روى آورد و آن را با دقت و صفحه به صفحه بخواند و گام نهادن در پرتو آن را فرا گیرد».
شیخ محمد عبده كه در زمان خود شیخ مطلق الازهر بود و افتخار شاگردى مفخر شرق «سید جمالالدین اسدآبادى» را دارد و چه بسا شرح نهجالبلاغه وى نیز نشانى از تاثیر روح شیعى و حماسى سید بر وى باشد و سخنان امام را پس از آیات قرآنى و كلمات رسولالله (ص) جامعترین كلام دنیاى عرب مىداند. وى مىگوید: «در میان تمام مردم عرب كسى نیست كه معتقد نباشد سخن على (ع) پس از قرآن و احادیث رسول خدا (ص) شریفترین و بلیغترین و جامعترین سخنان است».
به گفته دكتر «على الجندى» رئیس دانشكده علوم قاهره، سخنان حضرت على (ع) به حدى زیباست كه گویى شعر منثور است. وى درباره نثر امام مىگوید:
«نوعى خاص از آهنگ موسیقى كه بر اعماق احساسات پنجه مىافكند در این بیانات هست . از نظر سجع، چنان منظوم است كه مىتوان آن را «شعر منثور» نامید».
گروهى دیگر نیز نهجالبلاغه را به عنوان برگزیده سخنان مولا، بیان گر اسلام راستین و ترجمان وحى خدا و برگدان شیوایى قرآن مىدانند و منشا این دفتر حكمت را نیز قرآن دانستهاند. لذا همه حكمتها و دستورات مندرج در آن را ملهم از قرآن و رسول خدا (ص) دانستهاند.
مرحوم استاد دكتر سید جعفر شهیدى كه از ادیبان طراز اول كشور ما بود و استادى مسلم او بر لغت و ادب عرب مورد تایید و تصدیق همگان است و ترجمه شیوایش از نهجالبلاغه ناسخ همه ترجمههاى پیشین شده است، این كتاب عظیم را منبع و سرمایه غنى همه ادیبان، شاعران، خطیبان و نویسندگان تاریخ اسلامى دانسته و همه مطالب آن را یك گنجینه سرشار مىداند. وى مىگوید:
«پس از آن كه شریف رضى سخنان امام را از خطبه، نامه و فقرههاى كوتاه گردآورى نمود، سرمایهاى غنى در دسترس ادیبان و خطیبان نهاده شد. چنانچه ظاهرا توجه ادیبان ایرانى به فقرههاى كوتاه سخنان امام، پس از تالیف كتاب «مطلوب كل طالب من كلام على بن ابى طالب» به وسیله رشید و طواط است. بحث در این كه آیا همه این خطبهها و نامهها و سخنان كوتاه (كلمات قصار) كه در مجموعهاى به نام نهجالبلاغه گردآمده گفتار على (ع) است و یا برخى از گفتههاى دیگران نیز به نام حضرت، ثبتشده از قرنها پیش آغاز شده و تا امروز به قدر كافى پیرامون آن گفته و نوشتهاند. آنان كه در سخنشناسى و نقد ادبى نزد گویندگان عرب كنانتى دارند، گواهى دادهاند كه این گوهرهاى گرانبها همه به یك گنجینه تعلق دارد . . . پس از آن كه مذهب تشیع در ایران رواج یافت، به اطمینان خاطر مىتوان گفت كه شعر و شاعر و نثر از تاثیر نهجالبلاغه و گفتار على (ع) خالى نیست»
فقیه و اصولى معاصر آیهالله جعفر سبحانى خبرهاى غیبى نهجالبلاغه را گواه بر این دانسته كه امام (ع) علاوه بر آگاهىهاى حسى و عقلى از آگاهى سومى به نام الهام و تایید الهى برخوردار است و انسان به وسیله این حس، شكننده مرزهاى زمان و مكان و حجاب ماده مىباشد و با این قوه، حوادث را پیش از وقوع درك كرده و با آن حوادث ارتباط برقرار كرده و كاملا آن را لمس مىكند. آگاهى از غیب و گزارش امام (ع) از حوادث و رویدادهاى پنهان و پوشیده خصوصا جریانهایى كه پس از شهادت وى رخ داد، یكى از ابعاد گسترده نهجالبلاغه را تشكیل مىدهد و این خبرهاى غیبى گواه است كه امام علاوه بر آگاهیهاى متعارف از آگاهى سومى برخوردار بوده كه هرگز نمىتوان آن را از طریق ابزارى به نام حس و عقل كشف كرد.
مرجع معاصر حضرت آیتالله مكارم شیرازى كه علاوه بر تبحر در فقه و اصول، ترجمهاى شیوا از قرآن كریم و نهجالبلاغه به جهان معرفت عرضه كرده و معتقدند نهجالبلاغه مرهمى بر دردهاى جانكاه بشریت است. عالىترین روش آزادى انسانها را در ابعاد مختلف مورد بررسى قرار مىدهد؛ چرا كه منادى عدالت اجتماعى است. این كتاب در نوع خود بىنظیر و براى هر زمان و هر نسل، اثر مفید مىباشد.
از نظر مطهرى (ره) نهجالبلاغه چندین دنیا دارد: دنیاى زهد و تقوا، دنیاى عبادت و عرفان، دنیاى ملاحم و مغیبات، دنیاى سیاست و مسئولیتهاى اجتماعى، دنیاى حماسه و شجاعت
عارف و فیلسوف یگانه استاد حسنزاده آملى كه در ادبیات فارسى و نیز تبحرى ویژه دارد. این كتاب را شجره طیبهاى كه براى زندگى انسانها در تمام شئونات و برنامهها راهنما و دلیل قویى است مىدانند. از دیدگاه استاد آملى این كتاب، معجزه گفتارى است ؛ چرا سیره امام على (ع) به دو معجزه فعلى و قولى تقسیم مىشود. معجزه فعلى مانند كندن در قلعه خیبر، و معجزه قولى كتاب گرانقدر نهجالبلاغه است. همو مىگوید:
در سلسله معجزات قولى، قرآن مجید است كه صورت كتبى خاتم (ص) است و معارف صادر از اهل بیت عصمت و وحى چون نهجالبلاغه و زبور و انجیل آل محمد (ص) صحیفه سجادیه و جوامع روایى، تالى آن.
مرحوم عارف بىبدیل آیهالله حاج میرزا على آقا شیرازى كه در زمان خود اسوه علم و تقوا بوده و امروزه براى آشنایان با معارف اسلامى نامى آشناست از استادان و غواصان دریاى بىكران نهجالبلاغه بوده است .
حاج میرزا على آقاشیرازى بر این باور بود كه جاذبه و بلنداى كلام امام على علیهالسلام چون قرآن، دل آدمى را روشنى بخشیده و اندیشه را جهت داده و روح را فرح مىنماید. به عقیده وى نهجالبلاغه پرتوى پرفروغ از قرآن و ترجمان آن است و تراوش روحى ملكوتى است كه به حق عبدالله بود و اثرى است مفید و سازنده براى بیدار نمودن خفتگان در بستر غفلت، دارویى است براى شفاى آنان كه به بیماریهاى دل وامراض روان مبتلایند و مرهمى است براى افرادى كه از دردهاى فردى و اجتماعى در تب و تاب هستند و خلاصه سخنش این بود كه نهجالبلاغه در بین افراد طالب حق و مشتاق مصونیت و مغزهاى نورانى، مشترى دارد و شایسته نیست چنین اثرى محجوب و مهجور بماند، بلكه باید جرعههایى از آن را به كام تشنگان فرو ریخت.
یكى از خوشهچینان خرمن وى مىگوید:
آقا میرزاعلى غیرممكن بود لب به سخن باز كند و از مضامین نهجالبلاغه حضرت على (ع) چیزى بر زبان نیاورد.
و همچنین وى آن چنان بر مطالب این كتاب تسلط داشت كه خطبههاى را ازبر بود و بدون مراجعه به كتاب مىخواند و به حالتى توضیح مىداد كه مستمعین را منقلب مىكرد و آنان را به خود مىآورد.
در انتها به مصداق خاتمةالمسك، بجاست سخنانى از استاد شهید مرتضى مطهرى ذكر كنیم كه خود ابتدا با تدوین كتاب جامع «سیرى در نهجالبلاغه» این اثر گرامى را به نسل جوان شناسانید.
از نظر مطهرى (ره) نهجالبلاغه چندین دنیا دارد: دنیاى زهد و تقوا، دنیاى عبادت و عرفان، دنیاى ملاحم و مغیبات، دنیاى سیاست و مسئولیتهاى اجتماعى، دنیاى حماسه و شجاعت . . .
امتیاز نهجالبلاغه براى فردى كه سخنشناس باشد و زیبایى سخن را درک كند، نیاز به توضیح و توصیف ندارد. اساسا زیبایى درک كردنى است، نه وصف كردنى. نهجالبلاغه پس از نزدیك چهارده قرن براى شنونده امروز همان لطف و حلاوت و گیرندگى و جذابیت را دارد كه براى مردم آن روز داشت است.
اما این وصفها چون دریا پایان ندارد:
|
درنیـابــد حال پختــه هیچ خام |
|
پس سخن كوتاه باید والسلام |
|
آنكس كه ز باغ آشنایى است |
|
دانـد كه متاع ما كجایى است |
تمامی کسانی که در این مقاله سخنشان در مورد کتاب ارزشمند نهج البلاغه گذشت از بزرگان و اندیشمندان حوزه ادب و فرهنگ و دین هستند . و از قدیم گفته اند : قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری، باید سخنان این بزرگان را آویزه گوش خود قرار دهیم و از نهج البلاغه غافل نمانیم چرا که سخن علی علیه السلام است ما چگونه دم از حب علی میزنیم ولی با سخنان انسان ساز و سراسر حکمت و زیباییش چنین بیگانه ایم ؟
پی نوشت ها :
[1] . وصیت نامه الهى و سیاسى .
[2] . استادى، رضا، بحثى كوتاه پیرامون مدارك نهجالبلاغه، بنیاد نهجالبلاغه، تهران، 1362 .
[3] . مطهرى، مرتضى، سیرى در نهجالبلاغه، صدرا، تهران، 1378، چ 15، ص 11 .
[4] . محمد امین النواوى: جولات اسلامیه، بیروت، 1980، چ 3، ص 99 .
[5] . امام یحیى یمنى: الطراز، بیروت، 1971، چ 1، ص 12 .
[6] . محمد امین النواوى: همان، ص 98 .
[7] . همان، ص 99 .
[8] . طه حسین: على وبنوه، بیروت، 1970، چ 5، ص 30 .
[9] . امین نخله: ماة كلمه من كلام الامام على، بیروت، دارالتعارف، 1981، ص 41 .
[10] . مرتضى مطهرى: همان، ص 18 .
[11]- همان .
[12] -دوانى، على: نگاهى كوتاه به زندگى پرافتخار سید رضى (مندرج در یادنامه كنگره هزاره نهجالبلاغه) تهران، بنیاد نهجالبلاغه، 1360، ص 178.
[13] . یادنامه كنگره هزار نهجالبلاغه: ص 163 .
[14] . یادنامه كنگره هزاره نهجالبلاغه: بنیاد نهجالبلاغه، 1360، ص 221
[15] . همان، ص 51 - 50 .
[16] . همان، ص 50 .
[18] حسنزاده آملى، حسن: انسان كامل در نهجالبلاغه، مندرج در یادنامه كنگره هزار نهجالبلاغه - ص 50 .
[19] . گلى زواره، غلامرضا: ناصح صالح، قم، انتشارات حضور، 1378، چ 1، ص 124 .
[20] . انجمن آثار و مفاخر اصفهان، طبیب جسم و جان، (مندرج در یادنامه حاج میرزاعلى شیرازى)، ص 90 .
[21] . همان، ص 42 .
[22] . مطهرى، مرتضى: سیرى در نهجالبلاغه، ص 7 .
[23] . همان، ص 7 .
منبع : مرکز تحقیقاتی پژوهه