اصفهان در يك نگاه
در فاصله 45 كيلومترى اصفهان قصبه اى وجود دارد كه آنرا مورچه خوار يا مورچه خورت مىنامند. علت نامگذارى آن به اين اسم مشخص نيست و در كتابهاى تاريخ و سياحتنامه ها به هر دو نام خوانده شده است. از جمله حوادث مشهور در اين قصبه نبرد بزرگ نادرشاه افشار با اشرف افغان بود. در اين جنگ پايتخت آن زمان ايران يعنى اصفهان گشوده شد و حكومت افاغنه بر ايران پايان يافت. اهميت نبرد بيشتر از آن جهت بود كه اشرف افغان با توجه به نحوه جنگيدن نادر و سپاهيانش و تجاربى كه در دو پيكار گذشته [مهماندوست دامغان و سردره خوار ]بدست آورده بود در مورچه خورت آرايش جنگى آنها را تقليد و بكار بسته بود، از طرفى عثماني ها در اين اردوگاه به او يارى رسانده و درصدد بودند كه نگذارند دست نشانده آنها مغلوب گردد. در اطراف قريه مورچه خورت تپه هاى مرتفعى وجود داشت و اشرف براى جلوگيرى از قواى نادرى تصميم گرفت از استحكامات طبيعى اين تپه ها بهره گيرد و سپاهيان و توپخانه خود را در اينجا مستقر سازد، او قصد داشت در اين جنگ جنبه تدافعى پيش گيرد و با استتار توپخانه و سواره نظام، در زمان مقتضى ضربه كارى را به سپاهيان نادر وارد سازد. وقتى قواى نادر به مورچه خورت نزديك شد در فاصله نسبتاً دورى از دشمن اردو زد و بوسيله جاسوسان و تنى چند از اسراى دشمن از تدارك مفصل نيروى نظامى اشرف افغان آگاه گرديد. سردار دلاور افشار نقشه جنگى تازهاى طرح كرد و بر آن شد بدون برخورد با قواى دشمن از قسمتى از تپه ها كه فاقد مدافع است قواى خود را عبور داده و به اصفهان بتازد اين امر موجب مىشد كه اشرف براى جلوگيرى از تصرف اصفهان از نقشه تدافعى خود چشم پوشيده و به حمله دست بزند در نتيجه طرفين همانند جنگ هاى گذشته درگير مىشدند و با روحيه خوبى كه قواى نادرى داشتند شكست در اردوى اشرف مىافتاد و ضمناً محل اختفاء توپخانه دشمن نيز افشا مىگرديد.
سپيده دم روز بيستم، ربيع الثانى سال 1142 ه ق اين نقشه ماهرانه به مرحله اجرا درآمد. اشرف افغان و يارانش كه مراقب اردوگاه خويش بودند از مانورهاى سپاهيان نادر به هراس افتاده و تصميم به مدافعه گرفتند. به فرمان نادر لشگريان به سه دسته تقسيم شدند و هر يك براى اجراى هدفهاى خود عازم ميدان جنگ گرديدند. يك دسته از تفنگچيان مأموريت يافتند كه محل توپخانه هاى دشمن را كشف و تصرف نمايند اجراى اين امر كار دشوار و خطرناكى بود با اينحال پيشرفت اين عده سبب شد كه به دستور اشرف توپها آتش كرده و بدين ترتيب محل تمركز آنها افشا شد. پس از آن گروهى از جانبازان ارتش نادرشاه با دادن تلفات سنگينى به محل توپخانه رسيده و موفق به تصرف توپ ها و نابودى توپچيان شدند. با تصرفِ توپخانه دشمن، حملات قشون نادرى با حرارت بيشترى دنبال شد و مواضع و استحكاماتى كه اشرف آن همه به آن دل بسته بود، يكى پس از ديگرى اشغال شد.
پس از فرار اشرف خيمه و لشگرگاه و لوازم او و سردارانش به چنگ سپاه نادرى افتاد. تصرف اين همه غنايم كه به قول مؤلف كتاب جهانگشا قيمت آن از ميزان قياس بيرون بود، امكان داشت سربازان را از تعقيب دشمن باز دارد و تصرف مال دنيا آنها را به جان هم اندازد. نادر كه به اين مسئله پى برده بود فرمان داد تا تمام غنايم را در جائى ديگر گرد آورند و آنگاه همه را طعمه حريق سازند. دستور او بلادرنگ اجرا شد. در روز 23 ربيع الثانى سال 1142 نادر و يارانش عازم اصفهان شدند. البته قبل از ورود او به اين شهر اصفهاني ها وظيفه خود را به نحو اكمل به انجام رسانده بودند به اين معنى كه قبل از پيكار نادر اصفهاني ها كه بخاطر جنايات افغانها از مرده آنان نيز مىترسيدند با شمشير و كارد و تبر به جان آنها افتاده و آنان را روانه ديار عدم ساختند. با حمله سپاه نادر اصفهان و پس از آن ايران از لوث وجود آنان پاك شد.
شكوه چهارباغ در دوره صفويه و ويرانى آن در دوران قاجاريه
در سال 1006 هجرى شاه عباس اول تصميم مىگيرد كه اصفهان را مقر حكومتى خويش قرار دهد، و از آن زمان عمران و آبادانى اصفهان مورد توجه حكومت قرار مىگيرد. از جمله آثارى كه از آن دوران باقى مانده خيابان چهارباغ مىباشد. از مجموع نوشته ها در مورد كيفيت خيابان چهارباغ معلوم مىگردد كه در زمان خود يكى از گردشگاه ها و تفرجگاه هاى ممتاز و برجسته اصفهان بلكه ايران و آسيا بوده و عنوان خيابان و معبر نداشته بلكه اصولاً مكانى براى گردش و تفريح بوده است. در قديم باغهائى چون باغ تخت، نسترن، طاووس، ستاره، كاج، باباامير، چهلستون، بلبل (هشتبهشت) گلدسته، پهلوان در اين خيابان واقع بوده كه از محله آبخشان تا هزار جريب را شامل مىشده است. (حدوداً از فلكه شهدا تا دروازه شيراز فعلى). شاردن مىگويد: «اين خيابان را چهارباغ مىگويند زيرا اينجا سابقاً چهار باغ «مو» وقف مسجد بوده است و شاه عباس كه ميخواست چنين خيابانى بسازد اين باغها را اجاره ابد كرد و ساليانه دويست تومان مال الاجاره آن پرداخت مىشد».
توصيف جهانگردان دوره صفويه از چهارباغ
پيترو دولاواله جهانگرد ايتاليائى كه در دوران شاه عباس اول در اصفهان بوده در توصيف اين خيابان مىنويسد: «اين خيابان چهارباغ ناميده مىشود زيرا در اصل باغ هاى چهارگانه اى در اين محل وجود داشته كه از مجموع آنها وضع فعلى بوجود آمده. اين باغ ها متعلق به شاه است ولى مردم با آزادى كامل از آنها استفاده مىكنند و آنقدر ميوه در آنان وجود دارد كه براى تمام شهر كافى است و حتى زياد است. در كنار خيابان ديواره اى يكسان و منظمى وجود دارد كه در داخل آنها باغ هاى سلطنتى واقع شده، مدخل اين باغ ها با نظم و ترتيب خاصى در مقابل يكديگر قرار گرفته اند و بالاى هر يك از درب ها عمارات كوچك ولى زيبائى واقع شده كه مىتوان ضمن گردش و تفرج وارد آنها شد. تعداد اين عمارات آنقدر زياد است و قرينه سازى و تناسب به اندازهاى در آنها رعايت شده كه واقعاً زيباتر از آن نمىتوان تصور كرد. بعلاوه در داخل باغ ها و بيرون از آنها در خيابان صفوف طولانى و منظم درختان انبوهى قرار گرفته اند كه تناسب و نظم آنها فوق العاده است. در خيابان با فاصله هاى چند و غالباً در مقابل خانه هاى زيبا حوضه اى بزرگى با اشكال مختلف در وسط خيابان قرار گرفته كه مملو از آب است. نهر بزرگى كه در بسترى سنگى جارى است و تمام طول خيابان را از وسط آن مىپيمايد اين حوضها را سيراب مىكند. كف پياده روهاى خيابان سنگفرش و براى عبور انسان و اسب بسيار مناسب است. به فاصله هائى چند، سنگفرش قطع شده و در زمين گل هاى مختلف كاشته شده است. بعد از پل الله ورديخان (سىوسه پل) خيابان كماكان با همان ديوارها و درختان و خانه ها و باغ ها و حوضها ادامه دارد با اين تفاوت كه خانه ها و باغات اطراف آن ديگر به شاه تعلق ندارد بلكه متعلق به اشخاص مختلفى است كه براى اطاعت از دستور شاه و حفظ زيبائى خيابان در ساختن آنها بر يكديگر سبقت جسته اند. خيابان به باغ بسيار بزرگى كه هزارجريب نام دارد منتهى مىشود. روىهم رفته بدليل اينكه چهارباغ متعلق به شاه است واقعاً داراى عظمتى بىنظير بوده و بايد با طيب خاطر اعتراف كنيم كه خيابان پوپولو و ديگر خيابانهاى رُم به پاى اين خيابان نمىرسد.
ويرانى چهارباغ در دوره قاجاريه از زبان جهانگردان
در دوره قاجاريه و بخصوص در زمانى كه ظل السلطان حاكم اصفهان بود اين شهر خرابىهاى بيشمارى بخود ديد. ديولافوآ سياح فرانسوى كه در اين دوران از اصفهان ديدن كرد در سفرنامه خود خيابان چهارباغ را بشرح زير توصيف مىكند:
«بارى ما در موقع مراجعت از خيابان بزرگ چهارباغ عبور كرديم با اينكه خيابان حزنآور و متروك است طرف عصر كه كاروان هابه سمت جنوب حركت مىكنند مختصر جنب و جوشى در آن پيدا مىشود امّا اين رفت و آمد چند نفر قاطرچى و مردم فقير را چگونه مىتوان با آن جلال و شكوه و ازدحام گردش كنندگان دويست سال قبل مقايسه كرد. از اين منظره حزن آور و وحشت انگيز روى برتافته و نظرى به داخل عمارت ويران انداختم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه هنوز هم در اين اطاق هاى بىسقف پر از خاك، كاشي هاى زيبائى جلوگرى مىكند. در ديوارها جابجا تابلوهاى نقاشى كه روى آنها را خاك پوشانيده و اوضاعِ اندرون هاى اشرافِ تواناىِ قديمى را نمايش مىدهند و معلوم است كه با دست استادان و هنرمندانِ با مهارتى ترسيم شده اند...» و هانرى رنه دالمانى سياح فرانسوى در باره خيابان چهارباغ در دوره ظل السلطان مىنويسد: «متأسفانه ظل السلطان از اين خيابان خوش منظر و فرح آور هممانند ساير آثار باستانى چيزى باقى نگذاشت. جداول سنگى را پر كرده و سنگ هاى حواشى آنها را فروخته و نقاشىهاى طاقنماها و ديوارها را هم محو كرده است. از همه بدتر آنكه اين شاهزاده منهدم كننده، خسارت جبران ناپذيرى به اين خيابان وارد ساخت «يعنى درختان چنار كهنسال سيصدساله را كه موجب ابهت و شكوه اين خيابان قديمى بود و بر زمين آن سايه مىانداخت همه را از ريشه درآورده و به بهاى نازلى فروخت. بطوريكه نقل مىكردند چند ماه قبل از ورود ما به اين شهر شاهزاده تمام اين درختان را بريده و هر يك را به مبلغ ناچيزى يعنى بيست تومان فروخته است. وقتىكه انسان به اين فكر بيفتد كه با چه زحمات و با چه توجهاتى در مدت چندين قرن به پرورش چنين درختانى موفق گرديده اند تا خيابان عريض و طويل اين شهر را كه محل عبور و مرور ساكنين و سياحان خارجى بوده آرايش شايستهاى دهند، آنوقت به اهميت اين انهدام و خرابيهاى جبران ناپذير كه بواسطه طمع بىپايان ظل السلطان حاكم اصفهان بعمل آمده پى خواهد برد».
شاردن جهانگرد فرانسوى در باره عالىقاپو و سر درِ بزرگى كه در مدخل آن ساخته شده بود مىنويسد: «آنرا عالىقاپو يعنى باب عالى مىنامند و بعلت شباهت كلمه تصور مىكنند «علىقاپو» است. تمامى سردر از مرمر عالى ساخته شده و عتبه آن نيز از مرمر سبز است، شش انگشت بلندى دارد و نيمرخ آن دايره شكل است. ايرانيان اين عتبه را مقدس مىدانند و براى ورود به عالىقاپو هيچ وقت پاى خود را روى آن نمىگذارند و اگر كسى پاى خود را روى آن بگذارد مجازات مىشود. در عالىقاپو نيز مقدس است و اشخاصى كه مورد رحمت شاه قرار مي گيرند با تشريفات مخصوصى آنرا مي بوسند و با صداى بلند دوام سلطنت او را از پروردگار مىطلبند. پادشاه نيز براى حفظ احترام اين در هيچ وقت سواره از ميان آن عبور نمىكند.... اگر كسى به اين در پناه ببرد مصونيت پيدا مىكند و فقط شاه مىتواند او را از آن در جدا كند
كشتار تيمور لنگ از مردم اصفهان
از وقايع و حوادث مهمى كه براى مردم شهر تاريخى اصفهان رخ نموده قتلعامى است كه تيمور لنگ از اين شهر كرد. اين واقعه را تمام مورخين آن زمان نقل كرده و باتفاق آنرا نوشته اند. اجمال آن چنين است كه وقتى تيمور در پائيز سال 789 هجرى عازم تسخير ممالك عراق شد، به اصفهان آمد و از راه اصفهان مىخواست بفتح فارس نائل گردد.
تيمور با لشگريان خود در بيرون شهر اصفهان فرود آمدند و براى استمالت و جلب عطوفت اين پادشاه قهار حاكم شهر كه سيد مظفر كاشى و خالوى سلطان زين العابدين مظفر و از طرف او حاكم بود با جمعى از سادات و علماء و اشراف و بزرگان شهر، به اردوى تيمور رفته و مقرر شد لشگريان تيمور در بيرون شهر بمانند و تيمور در قلعه طبرك منزل نمايد. و ضمناً در تمام دروازه هاى شهر لشگريان تيمور مراقب باشند. تيمور دستورى صادر نمود مبنى بر آنكه آنچه اسب و اسلحه در شهر موجود است بايد بمأمورين او تحويل داده شود. و نيز مقرر شد براى نعل بهاى قشون تيمور وجهى بمردم اصفهان سرشكن گردد و براى جمع آورى اين پول مأمورين تيمور بكار جمع پول مشغول بودند شبى يكى از اهالى تيران آهنگران موسوم به (علىكچهبا) در شهر دُهُلى بزد و عده زيادى گرد او جمع شدند.
مورخين زمان تيمور كه در تعريف اين پادشاه ستمگر مبالغه نموده مىنويسند اين عده وارد محلات شهر شدند و بيشتر مأمورين تيمور را بقتل رسانيدند مگر در چند محله كه مردمان آن عاقل و دورانديش بوده و مأمورين تيمور را در خانه هاى خود پناه داده و مانع قتل آنها شدند. بغير از اين عده از مأمورين بسيارى از لشگريان تيمور كه در آن شب براى خريدن مهمات خود بشهر آمده بودند قريب سه هزار كس بقتل رسيدند و من جمله محمد پسر ختاى بهادر كه ظاهراً داماد تيمور بوده مقتول گشت. علىكچهپا پس از فراغت از اين كشتار باتفاق همراهان بطرف دروازههاى شهر شتافته و جمعى را كه به محافظت دروازه ها مشغول بوده گرفتار و زندان نمودند.
فرداى آنروز كه خبر اين واقعه بگوش تيمور رسيد آتش خشم فاتح آسيا زبانه كشيد و دستور داد لشگريان شهر را تسخير نمايند. مردم شهر كه اين خبر را شنيده درصدد دفاع برآمده و در كنار حصار شهر جنگ خونينى رخ داد و منجمله (تيمور اقبوغا) كه از سرداران مشهور تيمور بود كشته شد. بلاخره شهر بتصرف لشگريان تيمور درآمد. در همين اثنا تيمور كس فرستاد تا لشگريان بمردمان محله سادات و ساكنين كوچه موالى تركه و خانه خواجه امامالدين واعظ آزار نرسانند مىگويند خواجه امام الدين يكسال بود كه وفات كرده بود ولى بپاس احترام او خانه اش در امان ماند علت اين امر اين بود كه تيمور بدراويش و صوفيان و سادات احترام مىگذاشت. بارى تيمور به قتلعام و انواع عقوبت فرمان داد و دستور داد سرهاى كشتگان را هزار هزار نزد او آورند. مىگويند بعضى از لشگريان كه نمىخواستند بدست خود مباشر قتل شوند سرها را مىخريدند و در ابتدا قيمت هر سرى به بيست دينار كبكى بود ولى در آخر آنهائيكه سهم خود را داده بودند سرهاى زيادى را مىفروختند به نيم دينار و كسى نمىخريد.
از اتفاقات شگفت اين است كه جمعى از مردم اصفهان در آنروز از گزند تيغ در امان ماندند و شب خواستند بگريزند از قضا برفى باريد و اثر پاى ايشان در برف بماند و روز ديگر لشگريان تيمور اثر پاى آنها را گرفته در هر كجا كه پنهان شده بودند بيرون آوردند و به تيغ انتقام بگذرانيدند تعداد كشتگان را از هفتاد هزار كمتر ننوشته اند فرمانى كه تيمور پس از قتلعام صادر نمود از اينقرار بود كه هفتاد هزار سر آدمى جمع آرند و از سرها منارهها سازند پس از جمع شدن سرها از دروازه طوقچى تا قلعه طبرك بيست و هشت مناره با هزار و پانصد سر بالا بردند و در طرف ديگر شهر نيز بهمين منوال. بنابر اين آنچه بعضى تصور كرده و اخيراً در يكى از روزنامه هاى محلى، مكان مناره سرهاى كشتگان تيمور را در نزديك بازارچه اسمعيل كوسه معين كرده، اشتباه محض است و منار مذكور متعلق بسرهاى شكار يكى از پادشاهان صفوى بوده و شرح آنرا شاردن نوشته است. واقعه قتلعام اصفهان در آخر شوال و يا پنجم ذيقعده سال 289 هجرى اتفاق افتاده است.
قبل از آنكه محاصره اصفهان بدست خوارج شروع شود، در رى جنگ سختى بين آنان و لشگريان خليفه رخ داد و خوارج در جنگ رى فاتح شدند. در اين هنگام آتش بيداد و طغيان خوارج در اطراف اصفهان بمنتهى درجه رسيده بود و كمتر آبادانى بين اهواز و اصفهان وجود داشت كه مورد دستبرد آنان واقع نشود و مردم آن گرفتار قتل و غارت نگردند. مصعب براى دفع آنان پس از مشاوره با سران لشگر، حكومت اصفهان را به (عتاب بن ورقاء رياحى) واگذار كرد و وي را مأمور دفع خوارج نمود.
فرمانده خوارج بعد از اينكه در رى فاتح شد بجانب اصفهان روانه گرديد و هفت ماه شهر را محاصره كرد و در طول اين مدت گاهى جنگى رخ مىنمود. يك روز حاكم اصفهان به ياران خود گفت منتظر چه هستيد؟ قسم بخداوند كه هرگز نبايد از كمى عده بترسيد، شما از شجاعان لشگر مىباشيد و كراراً در جنگها كاردانى و لياقت خود را نشان دادهايد. نتيجه محاصره اين خواهد بود كه بتدريج ذخائر شما تمام شود و آن وقت چاره جز اين نيست كه از گرسنگى بميريد و برادر برادر را دفن كند. اين است كه قبل از آنكه ضعف بر شما راه يابد بدشمن حمله كنيد و دمار از روزگار او برآوريد.
عتاببن ورقاء نماز صبح را با لشگريان خود خواند و در حاليكه خوارج در خواب بودند بآنها حمله كرد قبل از حمله بيرقى بدست كنيزى موسوم به ياسمين داد و گفت هر كس مىخواهد توقف كند به بيرق ياسمين ملحق شود و كسىكه عازم جهاد است بهمراه ما بيايد. دو هزار و هفتصد سوار بعتاب بن ورقاء پيوستند و قبل از آنكه خوارج متوجه شوند برآنها تاخته و كشتار عظيمى از آنان نمودند و منجمله زبيربن على در اين جنگ بقتل رسيد. در نتيجه اين جنگ هولناك خوارج شكست خورده تاب مقاومت نياورد بجانب اهواز فرار كردند. و عتاب بعوض اينكه آنها را دنبال كند بشهر بازگشت.
پس از آنكه امراى قزلباش در جنگ گولونآباد اصفهان از افغانان شكست خورده و راه فرار پيش گرفته بحضور شاه سلطان حسين صفوى رسيدند، شاه بناى تعرض را بآنان گذاشت و قرار بر اين شد كه حالا كه در اين جنگ شكست خورده و لشگر قزلباش همه توپ هاى بزرگ را از دست داده اند، مردم شهرى به همراهى فرماندهان لشگرى باصطلاح (سيبهبندى) نمايند و محافظت هر چند محله از شهر بيكى از امرا و سران سپاه تقسيم شد. از طرفى محمود افغان كه در جنگ گولونآباد توپهاى بزرگى بدست آورده بود بطرف كوچه ها و محلات شهر بست و از اينرو رعب و هراس مخصوص در اهل كوچه ها و محلات پيدا شد. شاه سلطان حسين ناچار تمام امرا را خواست و آنها را مأمور نمود كه توپها را از افغانان پس بگيرند ولى هيچيك از امرا جرئت اقدام بچنين امرى را ننموده و لذا جماعت افاغنه با آتش توپخانه ولوله در مردم شهر انداخته خرمن حيات عده زيادى از برنا و پير را نابود ساختند.
يكى از امرا موسوم بميرزا ابوالقاسم كه از اقرباى پادشاه بود و در دربار سلطنت معزز مىزيست وقتى حال را بدين منوال مشاهده نمود اظهار داشت اگر اين خدمت بفدوى محول شود توپ ها را از دست افغانان بيرون مىآورم. ابتدا شاه سلطان حسين به پيشنهاد او توجهى نكرد و باين امر رضا نداد ولى پس از اصرار زياد بالاخره ميرزا ابوالقاسم اجازه يافت و يك روز با جمعى از رزم آزمايان در بيرون شهر خود را به لشگر افغان زد و بتوپ ها رسيد مورخين مىنويسند آنچه از توپ ها وزينتر بود ميخ زد و معيوب كرد و آنچه را هم توانست با خود بشهر آورد.
اين فتح نامدار سبب خوشحالى و رضامندى شاه سلطان حسين گرديد و ميرزا ابوالقاسم را مورد لطف و مرحمت قرار داد و مقرر شد از اين پس در هر محله كه افغانان جنگ براه انداختند، بتعجيل هر چه تمامتر امير محله ميرزا ابوالقاسم را خبر كند تا بكمك او رود منجمله روزى مستخدم محمود آقاى ناظر خبر آورد كه افغانان جمعيت كرده و در محله آقاناظر جنگ سختى برپا نموده و كار را بر محمود آقاى ناظر تنگ كردهاند.
فىالفور ميرزا ابوالقاسم با جمعى كه حاضر بودند بكمك آقا ناظر شتات وقتى رسيد كه افغانان با اهل محله بجنگ مشغول بودند و نزديك بود محله را تصرف كنند. بلادرنگ خود را در فوج افغانان افكند و جنگ سختى روى نمود و افغانها شكست خورده رو بفرار نهادند. ميرزا ابوالقاسم چند فرسخ آنها را تعاقب كرد. وقتى برگشت برايش خبر آوردند كه فرزند او ميرزا سيد احمد در يكطرف شهر با افغانها مشغول جنگ است. بدون اينكه كسى از قصد او آگاه شود، بهمراهى دو نفر از غلامان خود موسوم به (هوشنگ) و (لاچين) به آنطرف عزيمت كرد. پس از قدرى طى مسافت و دور شدن از لشگر، يكنفر تفنگچى افغانى كه بالاى درخت پنهان شده بود او را هدف قرار داد و گلوله تفنگ بر پيشانى او اصابت كرد. وقتى او را به شهر آوردند هنوز رمقى از حيات در او بود.
دو غلام ميرزا ابوالقاسم افغان را با ضرب گلوله مقتول ساخته و سر او را بريده يكى از دو غلام سر افغان و ديگرى ميرزا را به اسب بسته بشهر آوردند ولى معالجه مؤثر واقع نشد و پس از سه روز فوت كرد. شاه سلطان حسين صفوى از مرگ او خيلى متأثر شد. تمام مردم اصفهان در مرگ اين سردار شجاع سوگوارى نمودند و از دست رفتن او را بفال بد گرفتند. مرگ اين سردار بزرگ لطمه سختى بسلطنت آخرين پادشاه صفوى زد.
|
حاضر جوابي اصفهاني ها محمد علي جمال زاده ـ كتاب كشكول جمالي
مشهور است كه اصفهاني ها لطيفه گو شيرين زبان، حاضر جواب زيرك نكته سنج و موقع شناس مي باشند. اين مطلب از نوشته ها و كتاب هاي گذشتگان و از نشست و برخاست گفتگو و معامله با آنان و خصوصاً زندگي بين ايشان به خوبي روشن مي شود. تو گويي لطيفه پردازي و خوشمزگي خاص اصفهاني هاست و از اصفهان شورع شده و به اصفهان نيز ختم مي گردد. خوشمزگي، لودگي و ترزباني اصفهاني ها به طبقه و قشر خاصي از ايشان محدود نمي گردد. بلكه كوچك و بزرگ زن و مرد با سواد و بي سواد دهاتي و شهري عالم و جاهل آنها حاضر جواب مجلس آرا خوش صحبت خوشمزه و شيرين بيان مي باشند. |
|
پروفسور ادوارد براون، ايران شناس و ايران دوست بزرگ از مردم نيوكاسل انگلستان و پسربن يامين براون، صاحب كارخانه كشتى سازى بود وى در فوريه سال 1862 ميلادى برابر بهمن سال 1240 ه.ش در قصبه اولى از توابع ايالت انگلند متولد شد.
منبع : سايت پورتال استانداري اصفهان |
کاشکی عکس یکی ازبناهای قدیمیشم میگذاشتین
با این مطلب جامع و خوب من هم موافقم چون اصفهان دارای بناهای بزرگ تاریخی و فرهنگیه و حداقل یک عکس لازمه .
کاشکی عکس یکی ازبناهای قدیمیشم میگذاشتین
سلام
ضمن تشکر از توجه شما ، عکس گذاشتم .