اعتقادات شیعه
شرایط حاکم در دوران غیبت
اكنون كه دوران غیبت امام (عج) پیش آمده و بناست احكام حكومتى اسلام باقى بماند و استمرار پیدا كند و هرج و مرج روا نیست، تشكیل حكومت لازم مىآید. عقل هم به ما حكم مىكند كه تشكیلات لازم است تا اگر به ما هجوم آوردند بتوانیم جلوگیرى كنیم؛ اگر به نوامیس مسلمین تهاجم كردند، دفاع كنیم. شرع مقدس هم دستور داده كه باید همیشه در برابر اشخاصى كه مىخواهند به شما تجاوز كنند براى دفاع آماده باشید.
براى جلوگیرى از تعدیات افراد نسبت به یكدیگر هم حكومت و دستگاه قضایى و اجرایى لازم است. چون این امور به خودى خود صورت نمىگیرد، باید حكومت تشكیل داد. چون تشكیل حكومت و اداره جامعه بودجه و مالیات مىخواهد، شارع مقدس بودجه و انواع مالیاتش را نیز تعیین نموده است؛ مانند خراجات، خمس، زكات و غیره.
اكنون كه شخص معینى از طرف خداى تبارك و تعالى براى احراز امر حكومت در دوره غیبت تعیین نشده است تكلیف چیست؟ آیا باید اسلام را رها كنید؟ دیگر اسلام نمىخواهیم؟ اسلام فقط براى دویست سال بود؟ یا اینكه اسلام تكلیف را معین كرده است، ولى تكلیف حكومتى نداریم؟ معناى نداشتن حكومت این است كه تمام حدود و ثغور مسلمین از دست برود؛ و ما با بیحالى دست روى دست بگذاریم كه هر كارى مىخواهند بكنند. و ما اگر كارهاى آنها را امضا نكنیم، رد نمىكنیم. آیا باید این طور باشد؟ یا اینكه حكومت لازم است؛ و اگر خدا شخص معینى را براى حكومت در دوره غیبت تعیین نكرده است، لكن آن خاصیت حكومتى را كه از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب (عج) موجود بود براى بعد از غیبت هم قرار داده است. این خاصیت كه عبارت از علم به قانون و عدالت باشد در عده بیشمارى از فقهاى عصر ما موجود است.
اگر با هم اجتماع كنند، مىتوانند حكومت عدل عمومى در عالم تشكیل دهند.
همان اختیارات و ولایتى كه حضرت رسول و دیگر ائمه، صلوات اللَّه علیهم، در تدارك و بسیج سپاه، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را براى حكومت فعلى قرار داده است
ولایت فقیه
اگر فرد لایقى كه داراى این دو خصلت باشد به پا خاست و تشكیل حكومت داد، همان ولایتى را كه حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) در امر اداره جامعه داشت دارا مىباشد؛ و بر همه مردم لازم است كه از او اطاعت كنند.
این توهم كه اختیارات حكومتى رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) بیشتر از حضرت امیر (علیه السلام) بود، یا اختیارات حكومتى حضرت امیر (علیه السلام) بیش از فقیه است، باطل و غلط است. البته فضایل حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) بیش از همه عالم است؛ و بعد از ایشان فضایل حضرت امیر (علیه السلام) از همه بیشتر است؛ لكن زیادى فضایل معنوى اختیارات حكومتى را افزایش نمىدهد. همان اختیارات و ولایتى كه حضرت رسول و دیگر ائمه، صلوات اللَّه علیهم، در تدارك و بسیج سپاه، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را براى حكومت فعلى قرار داده است؛ منتها شخص معینى نیست، روى عنوانِ عالم عادل است.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 39- 40
ولایت فقیه به استناد روایات
جانشینان رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) فقهاى عادلند . از روایاتى كه در دلالتش اشكال نیست این روایت است:
قال امیر المۆمنین(علیه السلام) قال رَسول اللَّه (ص): اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفائى (ثلاثَ مرّاتٍ) قیل: یا رسول اللَّهِ، و مَن خلفاۆك؟ قالَ: الّذینَ یَأتُونَ مِنْ بَعْدى، یَروُونَ حَدِیثى وَ سُنّتی فَیُعلِّمُونَها الْنّاسَ مِنْ بَعْدی(1).
امیر المۆمنین(علیه السلام) مىفرماید كه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) فرمود: خدایا، جانشینان مرا رحمت كن. و این سخن را سه بار تكرار فرمود. پرسیده شد كه اى پیغمبر خدا، جانشینانت چه كسانى هستند. فرمود: كسانى كه بعد از من مىآیند، حدیث و سنت مرا نقل مىكنند، و آن را پس از من به مردم مىآموزند.
حدیثْ آنهایى را شامل مىشود كه علوم اسلام را گسترش مىدهند، و احكام اسلام را بیان مىكنند، و مردم را براى اسلام تربیت و آماده مىسازند تا به دیگران تعلیم بدهند.
همان طور كه رسول اكرم (ص) و ائمه(علیهم السلام) احكام اسلام را نشر و بسط مىدادند؛ حوزه درس داشتند؛ و چندین هزار نفر در مكتب آنان استفاده علمى مىكردند؛ و وظیفه داشتند به مردم یاد بدهند. معناى یعلّمونها الناس همین است كه علوم اسلام را بین مردم بسط و نشر بدهند و احكام اسلام را به مردم برسانند. اگر گفتیم كه اسلام براى همه مردم دنیاست، این امر جزء واضحات عقول است كه مسلمانان، مخصوصاً علماى اسلام، موظفند اسلام و احكام آن را گسترش بدهند و به مردم دنیا معرفى نمایند.
گسترش دادن علوم اسلام و نشر احكام با فقهاى عادل است تا احكام واقعى را از غیر واقعى، و روایاتى كه ائمه (ع) از روى تقیه صادر كردهاند، تمیز بدهند
در صورتى كه قائل شویم جمله یعلّمونها الناس در ذیل حدیث نبوده است، باید دید فرموده پیغمبر اكرم (ص): اللّهم ارحم خلفائی ... الّذین یاتون من بعدى یروون حدیثى و سُنتى، چه معنایى دارد. در این صورت، روایت باز راویان حدیثى را كه فقیه نباشند شامل نمىشود. زیرا سنن الهى كه عبارت از تمام احكام است، از باب اینكه به پیغمبر اكرم(ص) وارد شده سنن رسول اللَّه (ص) نامیده مىشود. پس، كسى كه مىخواهد سنن رسول اكرم (ص) را نشر دهد باید تمام احكام الهى را بداند، صحیح را از سقیم تشخیص دهد، اطلاق و تقیید(2) عام و خاص(3)، و جمعهاى عقلایى(4)، را ملتفت باشد، روایاتى را كه در هنگام تقیه وارد شده از غیر آن تمیز بدهد، و موازینى را كه براى آن تعیین كردهاند بداند. محدثینى كه به مرتبه اجتهاد نرسیدهاند و فقط نقل حدیث مىكنند این امور را نمىدانند، و سنت واقعى رسول اللَّه (ص) را نمىتوانند تشخیص دهند. و این از نظر رسول اللَّه (ص) بىارزش است. مسلم است كه آن حضرت نمىخواستهاند فقط قال رسول اللَّه (ص) و عن رسول اللَّه (ص)- گرچه دروغ باشد و از آن حضرت نباشد- در بین مردم رواج پیدا كند. بلكه منظورشان این بوده كه سنت واقعى نشر شود، و احكام حقیقى اسلام بین مردم گسترش یابد. روایت مَنْ حَفِظَ عَلى امّتى أَرْبَعینَ حَدیثاً، حَشَرَهُ اللَّهُ فَقیهاً(5)
و دیگر روایاتى كه در تمجید از نشر احادیث وارد شده، مربوط به محدثینى نیست كه اصلًا نمىفهمند حدیث یعنى چه، اینها راجع به اشخاصى است كه بتوانند حدیث رسول اكرم(ص) را مطابق حكم واقعى اسلام تشخیص دهند. و این ممكن نیست مگر مجتهد و فقیه باشند، كه تمام جوانب و قضایاى احكام را بسنجند، و روى موازینى كه در دست دارند، و نیز موازینى كه اسلام و ائمه(علیهم السلام) معین كردهاند، احكام واقعى اسلام را به دست آورند. اینان خلیفه رسول اللَّه (ص) هستند، كه احكام الهى را گسترش مىدهند و علوم اسلامى را به مردم تعلیم مىكنند، و حضرت در حق آنان دعا كرده است: اللّهم ارحم خلفائى.
بنا بر این، جاى تردید نیست كه روایت اللّهم ارحم خلفائى شامل راویان حدیثى كه حكم كاتب را دارند نمىشود؛ و یك كاتب و نویسنده نمىتواند خلیفه رسول اكرم (ص) باشد.
منظور از خلفا فقهاى اسلامند. نشر و بسط احكام و تعلیم و تربیت مردم با فقهایى است كه عادلند؛ زیرا اگر عادل نباشند، مثل قضاتى هستند كه روایت بر ضد اسلام جعل كردند؛ مانند سمرة بن جندب(6) كه بر ضد حضرت امیر المۆمنین (ع) روایت جعل كرد. و اگر فقیه نباشند، نمىتوانند بفهمند كه فقه چیست و حكم اسلام كدام. و ممكن است هزاران روایت را نشر بدهند كه از عمال ظلمه و آخوندهاى دربارى در تعریف سلاطین جعل شده است. به طورى كه ملاحظه مىكنید، با دو روایت ضعیف چه بساطى راه انداختهاند(7)، و آن را در مقابل قرآن قرار دادهاند- قرآنى كه جدیت دارد بر ضد سلاطین قیام كنید و موسى را به قیام علیه سلاطین وامىدارد.(8) اعراف / 103 به بعد یونس/75- 85. طه/ 24 و 43. مومنون/ 45 - 47 نازعات / 17.(9). تنبلها اینها را كنار گذاشته، آن دو روایت ضعیف را، كه شاید وعاظ السلاطین جعل كردهاند، در دست گرفته و مستند قرار دادهاند كه باید با سلاطین ساخت و دربارى شد! اگر اینها اهل روایت و دینشناس بودند، به روایات بسیارى كه بر ضد ظلمه است عمل مىكردند. و اگر اهل روایت هم هستند، باز عدالت ندارند. چون عادل و از معاصى به دور نیستند، از قرآن و آن همه روایت چشم مىپوشند و به دو روایت ضعیف مىچسبند! شكم آنهاست كه آنها را متوسل به این دو روایت ضعیف كرده، نه علم! این شكم و حب جاه است كه انسان را دربارى مىكند، نه روایت.
اگر گفتیم كه اسلام براى همه مردم دنیاست، این امر جزء واضحات عقول است كه مسلمانان، مخصوصاً علماى اسلام، موظفند اسلام و احكام آن را گسترش بدهند و به مردم دنیا معرفى نمایند
در هر صورت، گسترش دادن علوم اسلام و نشر احكام با فقهاى عادل است تا احكام واقعى را از غیر واقعى، و روایاتى كه ائمه (ع) از روى تقیه صادر كردهاند، تمیز بدهند.
چون مىدانیم كه ائمه ما گاهى در شرایطى بودند كه نمىتوانستند حكم واقع را بگویند؛ و گرفتار حكام ستمگر و جائر بودند، و در حال شدت تقیه و خوف به سر مىبردند (البته خوف از براى مذهب داشتند نه براى خودشان.) كه اگر در بعضى موارد تقیه نمىشد، حكام ستمگر ریشه مذهب را قطع مىكردند.
و اما دلالت حدیث شریف بر ولایت فقیه نباید جاى تردید باشد، زیرا خلافت همان جانشینى در تمام شئون نبوت است؛ و جمله اللّهم ارحم خلفائى دست كم از جمله علىّ خلیفتى ندارد. و معنى خلافت در آن غیر معنى خلافت در دوم نیست. و جمله الذین یأتون من بعدی و یروون حدیثی معرفى خلفاست، نه معنى خلافت؛ زیرا معنى خلافت در صدر اسلام امر مجهولى نبود كه محتاج بیان باشد و سائل نیز معنى خلافت را نپرسید، بلكه اشخاص را خواست معرفى فرماید. و ایشان با این وصف معرفى فرمودند. جاى تعجب است كه هیچ كس از جمله علیّ خلیفتی یا الأئمة خلفائی؛ مسأله گویى نفهمیده، و استدلال براى خلافت و حكومت ائمه به آن شده است، لكن در جمله خلفایى كه رسیدهاند توقف نمودهاند. و این نیست مگر به واسطه آنكه گمان كردهاند خلافت رسول اللَّه محدود به حد خاصى است، یا مخصوص به اشخاص خاصى، و چون ائمه، علیهم السلام، هر یك خلیفه هستند، نمىشود پس از ائمه علما فرمانروا و حاكم و خلیفه باشند؛ و باید اسلام بىسرپرست و احكام اسلام تعطیل باشد! و حدود و ثغور اسلام دستخوش اعداى دین باشد! و آن همه كجروى رایج شود كه اسلام از آن برى است.
پی نوشت :
1 - صاحب وسائل الشیعه این حدیث را در كتاب قضا ابواب صفات قاضى، باب 8، حدیث 50، و نیز باب 11، حدیث 7 به طور ارسال آورده است، و از معانى الاخبار و مجالس به دو سند كه در بعض رجال با هم مشتركاند نقل مىكند، و در عیون به سه سند مختلف كه در تمام رجال غیر یكدیگرند و در سه مكان دور از هم به سر مىبردهاند (مرو و نیشابور و بلخ) نقل شده است. (مولف).
2- مطلق در اصطلاح علم و اصول لفظى است كه نسبت به افراد معنایى خود شایع و فراگیر بوده و بر هر كدام از آنها قابلیت انطباق داشته باشد: مانند كلمه مرد كه بر هر مذكر قابل اطلاق است. و مقید لفظى را گویند كه مطلق نباشد؛ مانند مرد دانشمند.
3- عام در اصطلاح علم اصول لفظى را گویند كه همه افرا معناى خود را در بر گیرد. هر لفظ توسط ادات عموم یا موقعیت خاص در كلام مفید این معنا خواهد بود؛ مانند هر دانشمندى را احترام كن. و خاص لفظى است كه فقط بر بعضى از افراد معناى خود دلالت كند؛ چنانكه با اداتى همراه شود كه آن را تخصیص دهند مانند: هر دانشمندى را جز آنكه ناپرهیزكار است احترام كن.
4 - جمع عقلایى شیوه مردمان عاقل و زباندان را گویند كه دو كلام و دلیل در ظاهر متنافى را با هم آشتى دهند و یكى را در مقابل دیگرى از درجه اعتبار ساقط ننمایند، و از این راه مراد گوینده را معلوم سازند. براى مثال دو دلیل هر زن و مرد زنا كار را صد تازیانه بزنید و زنا كار محصن را سنگسار كنید در نظر نخست متنافى است، اما عقلاء اول را عام و دوم را خاص مىگیرند، و حكم عام را در مورد خاص سرایت نمىدهند. و به عبارت دیگر، خاص را از دایره شمول عام خارج ساخته و به هر دو دلیل عمل مىكنند.
5 - این مضمون با الفاظ مختلف در منابع شیعه و اهل سنت آمده است. براى نمونه خصال، ج 2، باب الاربعین حدیثهاى 15 - 19؛ اختصاص، ص 2؛ بحارالانوار، ج 2، ص 153 - 157.
6 - ابو عبدالرحمن سمره بن جندب بن ملال بن جریج (58 هجرى قمرى) از پیامبر بسیار روایت كرده است. بعد از مرگ زیاد چندى در بصره جانشین وى بود تا آنكه معاویه وى را معزول ساخت. طبرى مىنویسد كه سمره در ایامى كه والى بصره بود فرمان قتل هشت هزار تن را صادر كرد. چون به كوفه آمد زیاد از او پرسید: نمىترسى كه فرد بیگناهى را كشته باشى؟ گفت: اگر فزون بر این هم مىكشتم نمىترسیدم. به قتل از ابن ابى الحدید، در شرح نهج البلاغه - (ج 4، ص 73) معاویه در ازاى صد هزار درهم به او پیشنهاد كرد تا روایت كند آیه من الناس من یعجبك قوله فى الحیاه الدنیا، (بقره / 204) در شأن على بن ابیطالب نازل گردیده است و آیه و من الناس من یشرى نفسه ابتغاى مرضات الدنیا. (بقره / 207) در شأن ابن ملجم فرو فرستاده شده و سمره به چهار برابر آن مقدار پذیرفت كه آن روایت را جعل كند.
7- در بین روایات ندرتا اخبارى دیده مىشود كه اطاعت پادشاه و سلاطین را لازم شمرده است. این روایات دستاویز گروهى براى توجیه سكوت در برابر ستمگران گردیده است، با این كه این روایات از حیث سند ضعیف و از جهت دلالت نیز عموما نارساست. براى تأیید مدعا در اینجا دو نمونه از روشنترین و مهمترین این روایات را مىآوریم: عن جماعه عن أبى المفصل، عن بن جعفر بن محمد، عن آبائه (علیه السلام) عن النبى (ص)، قال: السلطان ظل الله فى الارض، یأوى الیه كل مظلوم، فمن عدل كان له و على الرعیه الشكر. و من جار كان علیه الوزر و على الرعیه الصبر حتى یأتیهم الامر ( بحار الانوار ، ج 72، ص 354). (پیامبر (ص) فرمود: پادشاه سایه خدا بر روى زمین است، هر ستمدیدهاى به او پناه مىبرد. اگر عدالت ورزد، براى او پاداش نیكوست،و بر مردم است كه وى را شكر گذارند. و اگر ستم كند، گناه آ بر اوست، و بر مردم است كه شكیبایى نشان دهند تا آنكه امر خدا در رسد.)
محمد بن على بن بشاره، عن على بن ابراهیم القطان، عن محمد بن عبدالله (ص): طاعه الشیطان واجبه و من ترك طاعه السلطان، فقد ترك طاعه الله عزوجل، و دخل فى تهیه. ان الله عزو جل یقول: و لا تلقوا بأیدكم الى التهلكه. ( منبع پیشین، ص 368) (پیغمبر (ص) فرمود: اطاعت پادشاه واجب است، هر كس اطاعت او را رها كند، فرمان خدا را رها كرده است و در نهى خداوند وارد شده است كه فرموده: با بادست خود خود را به هلاكت نیندازید ام از راویان روایت اول ابى المفضل، ضیعف، و على بن الحسن مجهول، و حسین بن زید غیر ثقه است.) ام از روایان دوم نیز على بن ابراهیم و محمد بن مصعب مجهول و محمد بن عبدالله و احمد بن بكر و حمادبن سلمه و ثابت و انس غیر ثقفهاند در مقابل این روایات، در بحارالانوار، (ج 72، ص 335 - 385، ابواب 8 - 84) روایات فراوانى بر خلاف مضمون آن دو روایت وارد شده است.
8 - علاوه بر قرآن مجید، روایات بسیارى در مبارزه با ستمگران و كسانى كه در دین تصرف مىكنند وارد شده است
9 - وسائل الشیعه، ج 11، كتاب الجهاد، ابواب 1 و 5 و 26، 46، 47؛ كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر، ابواب الامر و النهى و ما یناسبها، ابواب 1 و 3 و 8.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع:
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 48- 54
هدف بعثتها و وظایف انبیا
به حكم عقل و ضرورت ادیان، هدف بعثت و كار انبیا (ع) تنها مسأله گویى و بیان احكام نیست. این طور نیست كه مثلًا مسائل و احكام از طریق وحى به رسول اكرم (ص) رسیده باشد، و آن حضرت و حضرت امیر المۆمنین و سایر ائمه (ع) مسألهگوهایى باشند كه خداوند آنان را تعیین فرموده تا مسائل و احكام را بدون خیانت براى مردم نقل كنند؛ و آنان نیز این امانت را به فقها واگذار كرده باشند تا مسائلى را كه از انبیا گرفتهاند بدون خیانت به مردم برسانند، و معناى الفقهاء امناء الرسل این باشد كه فقها در مسأله گفتن امین باشند.
در حقیقت، مهمترین وظیفه انبیا (ع) برقرار كردن یك نظام عادلانه اجتماعى از طریق اجراى قوانین و احكام است، كه البته با بیان احكام و نشر تعالیم و عقاید الهى ملازمه دارد. چنانكه این معنا از آیه شریفه به وضوح پیدا است: لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ(1)
هدف بعثتها به طور كلى این است كه مردمان بر اساس روابط اجتماعى عادلانه نظم و ترتیب پیدا كرده، قد آدمیت راست گردانند. و این با تشكیل حكومت و اجراى احكام امكانپذیر است. خواه نبى خود موفق به تشكیل حكومت شود، مانند رسول اكرم (ص)، و خواه پیروانش پس از وى توفیق به تشكیل حكومت و برقرارى نظام عادلانه اجتماعى را پیدا كنند. خداوند متعال كه در باب خمس مىفرماید: وَ اعْلَموُا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنّ للَّهِ خُمُسَهُ و لِلرّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى ....( 2) یا درباره زكات مىفرماید: خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً(3)... یا درباره خراجات دستوراتى صادر مىفرماید، در حقیقت رسول اكرم (ص) را نه براى فقط بیان این احكام براى مردم، بلكه براى اجراى آنها موظف مىكند. همان طور كه باید اینها را میان مردم نشر دهد، مأمور است كه اجرا كند. مالیاتهایى نظیر خمس و زكات و خراج را بگیرد و صرف مصالح مسلمین كند؛ عدالت را بین ملتها و افراد مردم گسترش دهد، اجراى حدود و حفظ مرز و استقلال كشور كند، و نگذارد كسى مالیات دولت اسلامى را حیف و میل نماید.
فقها در اجراى قوانین و فرماندهى سپاه و اداره جامعه و دفاع از كشور و دادرسى و قضاوت مورد اعتماد پیامبرند
اینكه خداوند رسول اكرم (ص) را رئیس قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است: أطیعوُا اللَّهَ وَ أطیعوُا الرّسُولَ وَ أُولی الأَمْرِ مِنْكُمْ (4)
مراد این نبوده كه اگر پیغمبر اكرم (ص) مسأله گفت، قبول كنیم و عمل نماییم. عمل كردن به احكام، اطاعت خداست. همه كارهاى عبادى و غیر عبادى كه مربوط به احكام است اطاعت خدا مىباشد. متابعت از رسول اكرم (ص) عمل كردن به احكام نیست، مطلب دیگرى است. البته اطاعت رسول اكرم (ص) به یك معنا اطاعت خداست، چون خدا دستور داده از پیغمبرش اطاعت كنیم.
اگر رسول اكرم (ص)، كه رئیس و رهبر جامعه اسلامى است، امر كند و بگوید همه باید با سپاه اسامه(5) به جنگ بروند، كسى حق تخلف ندارد(6). این امر خدا نیست، بلكه امر رسول است. خداوند حكومت و فرماندهى را به آن حضرت واگذار كرده است، و حضرت هم بنا بر مصالح به تدارك و بسیج سپاه مىپردازد؛ والى و حاكم و قاضى تعیین مىكند، یا بركنار مىسازد. فقها در اجراى قوانین و فرماندهى سپاه و اداره جامعه و دفاع از كشور و دادرسى و قضاوت مورد اعتماد پیامبرند.
بنا بر این، الفقهاء امناء الرسل یعنى كلیه امورى كه به عهده پیغمبران است، فقهاى عادل موظف و مأمور انجام آنند. گرچه عدالت اعم از امانت است و ممكن است كسى در امور مالى امین باشد اما در عین حال عادل نباشد، لكن مراد از امناء الرسل كسانى هستند كه از هیچ حكمى تخلف نكنند، و پاك و منزه باشند، چنانكه در ذیل حدیث مىفرماید:
مهمترین وظیفه انبیا (ع) برقرار كردن یك نظام عادلانه اجتماعى از طریق اجراى قوانین و احكام است، كه البته با بیان احكام و نشر تعالیم و عقاید الهى ملازمه دارد. چنانكه این معنا از آیه شریفه به وضوح پیدا است: لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ
ما لم یدخلوا فی الدنیا. یعنى تا هنگامى كه به منجلاب دنیاطلبى درنیامدهاند. پس اگر فقیهى در فكر جمعآورى مال دنیا باشد، عادل نیست، و نمىتواند امین رسول اكرم (ص) و مجرى احكام اسلام باشد. فقط فقهاى عادلند كه احكام اسلام را اجرا كرده نظامات آن را مستقر مىگردانند، حدود و قصاص را جارى مىنمایند، حدود و تمامیت ارضى وطن مسلمانان را پاسدارى مىكنند. خلاصه، اجراى تمام قوانین مربوط به حكومت به عهده فقهاست: از گرفتن خمس و زكات و صدقات و جزیه و خراج، و صرف آن در مصالح مسلمین تا اجراى حدود و قصاص كه باید تحت نظر مستقیم حاكم باشد- و ولىّ مقتول هم بدون نظارت او نمىتواند عمل كند حفظ مرزها و نظم شهرها- همه و همه.
همان طور كه پیغمبر اكرم (ص) مأمور اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام بود و خداوند او را رئیس و حاكم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهاى عادل هم بایستى رئیس و حاكم باشند، و اجراى احكام كنند و نظام اجتماعى اسلام را مستقر گردانند.
پی نوشت :
1 - به درستى كه پیامبران خود را با نشانههاى روشن فرستادیم و با آنها كتاب و میزان نازل كردیم تا مردم عدالت را به پا ندارند. (حدید / 25).
2 - پس بدانید از هر چه آنچه غنیمت بردید، یك پنجم آن براى خدا و پیامبر و نزدیكان وى و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است. (انفال / 41).
3- از اموالشان صدقه بگیر. (توبه / 105).
4 - خدا را اطاعت كنید و پیامبر و كسانى را از بین خودتان كه ولى امر هستند اطاعت كیند. (نساء / 59).
5 - اسامه بن زیدبن حارثه (- 54 هجرى قمرى) در اسلام به دنیا آمد، پدر و مادرش هر دو از بندگان آزاد شده پیامبر بودند. ایشان در آخرین سال حیات خود (سال دهم هجرى) اسامه را در حالى كه بیش از بیست سال نداشت به فرماندهى سپاهى از مهاجرات و انصار برگزید كه به سوى شام و فلسطین (روم) گسیل شده بودند.
6- اشاره است به سخن پیامبر به سخن پیامبر (ص) در وقت روانه كردن سپاه همراه اسامه كه فرمود: جهزوا جیش اسامه، لعن الله من تخلف عنها (لشكر اسامه را ساز و برگ آماده كنید، خدا لعنت كند كسى را كه با این لشكر همراهى نكند) الملل و النحل، ص 14، مقدمه چهارم.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 59- 61
حكومت بر اساس قانون
چون حكومت اسلام حكومت قانون است، قانونشناسان، و از آن بالاتر دینشناسان، یعنى فقها، باید متصدى آن باشند. ایشان هستند كه بر تمام امور اجرایى و ادارى و برنامهریزى كشور مراقبت دارند. فقها در اجراى احكام الهى امین هستند. در اخذ مالیات، حفظ مرزها، اجراى حدود امینند. نباید بگذارند قوانین اسلام معطل بماند، یا در اجراى آن كم و زیاد شود. اگر فقیه بخواهد شخص زانى را حد بزند، با همان ترتیب خاص كه معین شده باید بیاورد در میان مردم و صد تازیانه بزند. حق ندارد یك تازیانه اضافه بزند، یا ناسزا بگوید، یك سیلى بزند، یا یك روز او را حبس كند. همچنین اگر به اخذ مالیات پرداخت، باید روى موازین اسلام، یعنى بر وفق قانون اسلام عمل كند. حق ندارد یك شاهى اضافه بگیرد. نباید بگذارد در بیت المال هرج و مرج واقع شود، و یك شاهى ضایع گردد. اگر فقیهى بر خلاف موازین اسلام كارى انجام داد نعوذ باللَّه فسقى مرتكب شد، خود به خود از حكومت منعزل است، زیرا از امانتدارى ساقط شده است.
حاكم در حقیقت قانون است. همه در امان قانونند، در پناه قانون اسلامند. مردم و مسلمانان در دایره مقررات شرعى آزادند، یعنى بعد از آنكه طبق مقررات شرعى عمل كردند، كسى حق ندارد بگوید اینجا بنشین یا آنجا برو. این حرفها در كار نیست. آزادى دارند و حكومت عدل اسلامى چنین است. مثل این حكومتها نیست كه امنیت را از مردم سلب كردهاند. هر كس در خانه خود مىلرزد كه شاید الان بریزند و كارى انجام دهند.
چنانكه در حكومت معاویه و حكومتهاى مانند آن امنیت را از مردم سلب نموده و مردم امان نداشتند. به تهمت یا صرف احتمال مىكشتند، تبعید مىكردند، و حبس مىكردند- حبسهاى طویل المدت- چون حكومت اسلامى نبود. هرگاه حكومت اسلامى تأسیس شود، همه در سایه قانون با امنیت كامل به سر مىبرند، و هیچ حاكمى حق ندارد بر خلاف مقررات و قانون شرع مطهر قدمى بردارد.
حاكم در حقیقت قانون است. همه در امان قانونند، در پناه قانون اسلامند. مردم و مسلمانان در دایره مقررات شرعى آزادند، یعنى بعد از آنكه طبق مقررات شرعى عمل كردند، كسى حق ندارد بگوید اینجا بنشین یا آنجا برو
پس، معناى امین این است كه فقها تمام امورى را كه اسلام مقرر داشته به طور امانت اجرا كنند، نه اینكه تنها مسأله بگویند. مگر امام مسألهگو بود و تنها بیان قانون مىكرد؟ مگر پیامبران مسألهگو بودند تا فقها در مسأله گویى امین آنها باشند؟ البته مسأله گویى و بیان قوانین هم یكى از وظایف فقهى است، لكن اسلام به قانون نظر آلى دارد، یعنى، آن را آلت و وسیله تحقق عدالت در جامعه مىداند، وسیله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذیب انسان مىداند. قانون براى اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است. وظیفه مهم پیغمبران اجراى احكام بوده، و قضیه نظارت و حكومت مطرح بوده است.
روایت حضرت رضا (ع) را خواندم كه لو لم یجعل لهم اماماً قیّماً حافظاً مستودعاً، لدرست الملّة ... به طور قضیه كلى مىفرماید: براى مردم امامِ قیّمِ حافظِ امین لازم است. و در این روایت مىفرماید: فقها أمناى رسل هستند. از این صغرا و كبرا(1) برمىآید كه فقها باید رئیس ملت باشند تا نگذارند اسلام مندرس شود و احكام آن تعطیل شود. چون فقهاى عادل در كشورهاى مسلماننشین حكومت نداشته و ولایتشان برقرار نشده، اسلام مندرس گشته و احكام آن تعطیل شده است. فرمایش حضرت رضا (ع) به تحقق پیوسته است. تجربه صحت آن را بر همه ثابت كرده است.
معناى امین این است كه فقها تمام امورى را كه اسلام مقرر داشته به طور امانت اجرا كنند، نه اینكه تنها مسأله بگویند
اكنون اسلام مندرس نشده است؟ اكنون كه در بلاد اسلامى احكام اسلام اجرا نمىگردد، حدود جارى نمىشود، احكام اسلام حفظ نشده، نظام اسلام از بین رفته، هرج و مرج و عنان گسیختگى متداول شده، اسلام مندرس نیست؟ آیا اسلام همین است كه در كتابها نوشته شود؟ مثلًا در كافى نوشته و كنار گذاشته شود؟ اگر در خارج احكام اجرا نشد، و حدود جارى نگشت، دزد به سزاى خود نرسید، غارتگران و ستمگران و مختلسین به كیفر نرسیدند، و ما فقط قانون را گرفتیم و بوسیدیم و كنار گذاشتیم، قرآن را بوسیدیم و حفظ كردیم، و شبهاى جمعه سوره یاسین خواندیم، اسلام حفظ شده است؟
چون بسیارى از ما فكر نكردیم كه ملت اسلام باید با حكومت اسلامى اداره و منظم شود، كار به اینجا رسید كه نه تنها نظم اسلام در كشورهاى اسلامى برقرار نیست و قوانین ظالمانه و فاسدكننده به جاى قانون اسلام اجرا مىشود، بلكه برنامههاى اسلام در ذهن خود آقایان علما هم كهنه شده، به طورى كه وقتى صحبت مىشود، مىگویند الفقهاء امناء الرسل یعنى در گفتن مسائل امین هستند. آیات قرآن را نشنیده مىگیرند، و آن همه روایات را كه دلالت دارد بر اینكه در زمان غیبت علماى اسلام والى هستند تأویل مىكنند كه مراد مسأله گویى است. آیا امانتدارى این طور است؟ آیا امین لازم نیست كه نگذارد احكام اسلام تعطیل شود، و تبهكاران بدون كیفر بمانند؟ نگذارد در مالیاتها و درآمدهاى كشور این قدر هرج و مرج و حیف و میل واقع شود و چنین تصرفات ناشایسته بشود؟ بدیهى است كه اینها امین لازم دارد. و وظیفه فقهاست كه امانتدارى كنند. و در این صورت امین و عادل خواهند بود.
پی نوشت:
1 - مراد حضرت امام (س) از صغرا و كبرى به ترتیب، این دو جمله است: فقهاء امناء رسل هستند و براى مردم، امام قیم حافظ امین لازم است یعنى با علم به این كه فقهاء امین پیامبرانند و رهبر مردم هم باید فردى امین باشد نتیجه مىگیریم كه سر رشته امور را فقیهان باید بدست گیرند.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 61 -63
هور اسلام به دنیا آمد. پیامبر (ص) را درك نكرد و به همین دلیل در شمار صحابه یاد نمىشود. در عهد عمر و عثمان و حضرت امیر و معاویه قاضى كوفه بود. گویند در واقعه عاشورا جانب این ابن زیاد را گرفت و مردم را به قیام علیه امام فرا خواند.
3 - مراد از ولایت در اینجا حق حكومت یعنى ولایت بر اموال و جانهاست.
4 - احمد بن محمد مهدى زهد و تقوى بن ابى ذر نراقى (- 1245- هجرى قمرى) فقیه و محدث و رجالى و ریاضى و استاد در فنون علوم عقلى به زهد و تقوى مشهور بود. بیشتر علوم را از محضر پدر خود ملامحمد مهدى نراقى، استفاده كرد. و نیز نزد سید مهدى بحرالعلوم و شیخ جعفر كاشف الغطاء تلمذ جست. وى استاد شیخ انصارى و سید محمد شفیع جابلقى است. از آثار اوست: معراج السعاده، مفتاح الاحكام، عوائد الایام، منهاج الوصول علم الاصول مستند الشیعه و دیوان شعر فارسى.
5 - میرزا حسین (یا محمد حسین) بن عبدالرحیم نابینى نجفى (1273 - 1355) فقیه، اصولى، حكیم، و از مراجع بزرگ شیعه. تحیلات خود را در نایین آغاز و در اصفهان و سامرا به پایان رسایند. بعد از اعلام مشروطیت در ایران كتاب تنزیه المله و تنبیه الامامه را نگاشت كه با تقریظ آخوند خرسانى انتشار یافت. پس از فوت شیخ محمد تقى شیرازى، شاگرد آخوند، مرجعیت عامه شیعه در انحصار مرحوم نابینى و سید ابوالحسن اصفهانى در آمد. از آثار اوست: رساله در لباس مشكوك در لباس مشكوك، رساله در احكام خلل نماز، رساله در نفى ضرر، حواشى بر عروه - الوثقى.
6 - عوائدالایام ص 187 - 188. منیه الطالب فى حاشیه المكاسب، ج 2، ص 325 - 327.
7- در طریق كلینى سهیل بن زیاد یا سهل بن زیاد، ابوعبدلله المومن هستند كه ابوعبدالله المومن هستند كه ابو عبدالله واقفى و در حدیث مختلط است و در توثیق سهل نیز اختلاف وجود دارد.
8 - سلمان بن خالد بن دهقان بن نافه، قارى، فقیه و محدث واز اصحاب و متعمدان امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام)بود.
9 - روایت صحیح روایتى را گویند كه تمامى راویان آن امامى و عادل و موثق باشند. و طریق صدوق به سلمیان بن خالد چنانكه در مشیخه فقیه آمده است عبارتاند از پدر صدوق از سعدبن عبدالله از ابراهیم بن هاشم خاص ندارد، امام چون از مشاهیر روایان امامى است توثیق وى تردید نیست.
10 - و رواه الصدوق باسناده عن سلیمان بن خالد. وسائل الشیعه، ج 18، ص 7 - كتاب القضاء باب 3، حدیث 3. من لایحضر الفقیه، ج 3، ص 4 ابواب القضایا و الاحكام، باب 3، حدیث 1.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 63 -67
در رویدادهاى اجتماعى به كه رجوع كنیم ؟
توقیعى(1)است كه مورد استدلال واقع شده، و ما كیفیت استدلال را عرض مىكنیم: فى كتاب إكْمال الدین و إتْمام النِعْمَةِ (2) عَنْ محمد بن محمد بن عِصام، عن محمد بن یعقوب، عن إسحاقَ بن یعقوب، قال: سألت محمد بنَ عُثْمانَ العُمَری أن یوصل لی كتاباً قد سألتُ فیه عن مسائل اشكلَتْ علىَّ. فورد التوقیعُ بِخط مولانا صاحبِ الزمان (ع): امّا ما سَأَلْتَ عَنْهُ. أَرْشَدَكَ اللَّهُ و ثَبّتَكَ (الى ان قال) وَ أَمّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ، فَارْجِعُوا فیها الى رُواةِ حَدیثِنا. فَإِنَّهُم حُجّتی عَلَیْكُم، و أَنا حُجَةُ اللَّه. و أَمّا مْحَمَّدُ بنُ عُثمان العُمَری، فَرَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ وَ عَنْ أَبیهِ، فَإِنَّهُ ثِقَتی وَ كِتابُهُ كِتابی. (3)
اسحاق بن یعقوب(4) نامهاى براى حضرت ولى عصر (عج) مىنویسد، و از مشكلاتى كه برایش رخ داده سۆال مىكند. و محمد بن عثمان عمرى، نماینده آن حضرت، نامه را مىرساند. جواب نامه به خط مبارك صادر مىشود كه ... در حوادث و پیشامدها به راویان حدیث ما رجوع كنید، زیرا آنان حجت من بر شمایند، و من حجت خدایم ...
منظور از حوادث واقعه كه در این روایت آمده مسائل و احكام شرعیه نیست. نویسنده نمىخواهد بپرسد درباره مسائل تازهاى كه براى ما رخ مىدهد چه كنیم. چون این موضوع جزء واضحات مذهب شیعه بوده است و روایات متواتره دارد كه در مسائل باید به فقها رجوع كنند (5). در زمان ائمه (ع) هم به فقها رجوع مىكردند و از آنان مىپرسیدند. كسى كه در زمان حضرت صاحب، سلام اللَّه علیه، باشد و با نواب اربعه (6) روابط داشته باشد و به حضرت نامه بنویسد و جواب دریافت كند، به این موضوع توجه دارد كه در فراگرفتن مسائل به چه اشخاص باید رجوع كرد.
حجة اللَّه كسى است كه خداوند او را براى انجام امورى قرار داده است، و تمام كارها، افعال و اقوال او حجت بر مسلمین است. اگر كسى تخلف كرد، بر او احتجاج (و اقامه برهان و دعوى) خواهد شد
منظور از حوادث واقعه پیشامدهاى اجتماعى و گرفتاریهایى بوده كه براى مردم و مسلمین روى مىداده است. و به طور كلى و سربسته سۆال كرده اكنون كه دست ما به شما نمىرسد، در پیشامدهاى اجتماعى باید چه كنیم، وظیفه چیست؟ یا حوادثى را ذكر كرده، و پرسیده در این حوادث به چه كسى رجوع كنیم؟ آنچه به نظر مىآید این است كه به طور كلى سۆال كرده، و حضرت طبق سۆال او جواب فرمودهاند كه در حوادث و مشكلات به روات احادیث ما، یعنى فقها، مراجعه كنید. آنها حجت من بر شما مىباشند، و من حجت خدا بر شمایم.
حجت خدا یعنى چه؟ شما از كلمه حجة اللَّه چه مىفهمید؟ یعنى خبر واحد حجت است (7)؟ و اگر زراره(8) روایتى را نقل كرد حجت مىباشد؟ حضرت امام زمان نظیر زراره است كه اگر خبرى از رسول اكرم (ص) نقل كرد، باید بپذیریم و عمل كنیم؟
اینكه مىگویند ولىّ امر حجت خداست، آیا در مسائل شرعیه حجت است كه براى ما مسأله بگوید؟ اگر رسول اكرم (ص) فرموده بود كه من مىروم، و امیر المۆمنین (ع) حجت من بر شماست. شما از این مىفهمیدید كه حضرت رفتند، كارها همه تعطیل شد فقط مسأله گویى مانده كه آن هم به حضرت امیر (ع) واگذار شده است؟ یا اینكه حجة اللَّه یعنى همان طور كه حضرت رسول اكرم (ص) حجت است و مرجع تمام مردم، خدا او را تعیین كرده تا در همه كارها به او رجوع كنند، فقها هم مسئول امور و مرجع عام تودههاى مردم هستند؟
حجة اللَّه كسى است كه خداوند او را براى انجام امورى قرار داده است، و تمام كارها، افعال و اقوال او حجت بر مسلمین است. اگر كسى تخلف كرد، بر او احتجاج (و اقامه برهان و دعوى) خواهد شد. اگر امر كرد كه كارى انجام دهید، حدود را این طور جارى كنید، غنایم، زكات و صدقات را به چنین مصارفى برسانید و شما تخلف كردید، خداوند در روز قیامت بر شما احتجاج مىكند. اگر با وجود حجت براى حل و فصل امور به دستگاه ظلم رجوع كردید، خداوند در روز قیامت بر شما احتجاج خواهد كرد كه من براى شما حجت قرار دادم، چرا به ظلمه و دستگاه قضایى ستمگران مراجعه كردید. خدا به وجود حضرت امیر المۆمنین (ع) بر متخلفین و آنها كه كجروى داشتند احتجاج مىكند، بر متصدیان خلافت، بر معاویه، و خلفاى بنى امیه و بنى عباس، و بر كسانى كه طبق خواستههاى آنان عمل مىكنند، احتجاج مىشود كه چرا زمام مسلمین را غاصبانه به دست گرفتید. شما كه لیاقت نداشتید چرا مقام خلافت و حكومت را غصب كردید.
امروز فقهاى اسلام حجت بر مردم هستند؛ همان طور كه حضرت رسول (ص) حجت خدا بود، و همه امور به او سپرده شده بود و هر كس تخلف مىكرد بر او احتجاج مىشد. فقها از طرف امام (ع) حجت بر مردم هستند. همه امور و تمام كارهاى مسلمین به آنان واگذار شده است
خداوند حكام جور و هر حكومتى را كه بر خلاف موازین اسلامى رفتار كند بازخواست مىكند كه چرا ظلم كردید؟ چرا با اموال مسلمین هوسبازى كردید؟
اگر بگوید با اوضاع روز نمىتوانستم عدالت كنم، یا اینكه [نمىتوانستم ]قبه و بارگاه، كاخ و عمارت كذایى نداشته باشم، تاجگذارى كردم كه دولت اینجا را و ترقى خودمان را معرفى كنم، مىگویند این [اشاره به حضرت امیر (ع) ]هم حاكم بود؛ حاكم بر مسلمین و سرزمین پهناور اسلامى بود، تو شرف اسلام و مسلمین و بلاد اسلامى را بیشتر مىخواستى، یا این مرد؟ مملكت تو بیشتر بود یا او؟ قلمرو حكومت تو جزئى از قلمرو حكومتش بود؛ عراق و مصر و حجاز و ایران همه در قلمرو حكومتش بود؛ در عین حال دار العماره او مسجد بود، و دكة القضاء در گوشه مسجد قرار داشت؛ و سپاه در مسجد آماده مىشد، و از مسجد حركت مىكرد؛ مردم نمازگزار و معتقد به جنگ مىرفتند؛ و دیدید كه چگونه پیشرفت مىكردند و چه كارها انجام دادند(9).
امروز فقهاى اسلام حجت بر مردم هستند؛ همان طور كه حضرت رسول (ص) حجت خدا بود، و همه امور به او سپرده شده بود و هر كس تخلف مىكرد بر او احتجاج مىشد. فقها از طرف امام (ع) حجت بر مردم هستند. همه امور و تمام كارهاى مسلمین به آنان واگذار شده است. در امر حكومت، تمشیت امور مسلمین، اخذ و مصرف عواید عمومى، هر كس تخلف كند، خداوند بر او احتجاج خواهد كرد.
پی نوشت :
1 - توقیع در لغت نشان نهادن بر روى نامه است و نشان و دستخط پادشاه را بر فرمان یا نامه نیز توقیع گویند. نامههاى معصومان (علیه السلام) بخصوص آنهایى كه از ناحیه مقدسه امام زمان (عج) شرف صدور یافته و یكى از نواب اربعه آن را ابلاغ كرده در كتابهاى تاریخ و حدیث به توقیعات مشهور است.
2 - اكمال الدین و اتمام النعمه كه به نام كمال الدین و تمام النعمه شهرت یافته، از آثار شیخ صدوق (- 381 هجرى قمرى) و درباره غیبت امام زمان و مسائل مربوط به آن نگارش در آمده است.
3 - كمال الدین، ج 2، ص 484، باب التوقیعات، حدیث 4.
4 - اسحاق بن یعقوب كلینى خود تصریح كرده است كه از طریق محمد بن عثمان عمرى پارهاى مسائل مشكل را بر امام عصر (عج) عرضه كرده و پاسخ گرفته است. در توقیع امام خطاب به او چنین عباراتى آمده: أما ما سألت عنه أرشدك الله و ثبتك من أمر المنكرین لى من أهل بیتنا و بنى عمنا السلام علیكم یا اسحاق بن یعقوب و على من اتبع الهدى این گونه خطایها را از طرف امام دلیل نبالت شأن و جلالت قدر او دانستهاند.
5 - صاحب وسائل الشیعه روایات مربوط به رجوع به فقها را در وسائل الشیعه، به خصوص در كتاب القضاء، ابواب صفات القاضى، باب 11) با الفاظ مختلف نقل كرده است.
6 - نواب اربعه عنوان چهارتن نایب ویژه امام زمان (عج) است كه در دوره غیبت صغرى (260 - 329) واسطه بین امام و شیعیان بودند. این چهار تن عبارتاند از: 1- ابو عمر عثمان بن سعید بن عمرو العمرى، از اصحاب و معتمدان امام هادى و امام عسگرى (علیه السلام) كه امام عسگرى (علیه السلام) وى را نایب امام غایب (عج) معرفى فرمود. 2- ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعید، از اصحاب و نایبان امام عسگرى (علیه السلام) كه امام یازدهم و پدرش عثمان بن سعید وى را از نایبان حضرت شمردند. وى در سال 304 یا 305 هجرى قمرى. وفات كرد و در بغداد در كنار مدفن پدر خود به خاك سپرده شد. 3- ابوالقاسم حسین بن روح نوبختى كه وى را محمد عثمان به عنوان جانشین خود و نایب امام معرفى كرد. 4- ابوالحسن على بن محمد السمرى كه وى را حسین بن روح وكیل امام (علیه السلام) شناساند.
سمرى در نیمه شعبان سال 328 یا 329 وفات یافت. وى آخرین نایب آن حضرت بود.
7 - خبر واحد آن است كه به حد تواتر نرسد، یعنى تعداد ناقلان آن به اندازهاى نباشد كه نوعا مفید قطع و یقین است. خبر واحد را در صورتى كه ناقلان آن مورد اعتماد باشند، معتبر گویند و در احكام شرعى مىتوان به آن استناد كرد. مقصود از حجت خبر واحد این است كه عمل به موجب آن واجب است. و اگر آن را اصلى نباشد، عامل به آن معذور خواهد بود.
8 - عبدریه بن أعین شیبانى كوفى ملقب به زراره (متوفى 150 هجرى) از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق، علیهاالسلام، وى شیخ اهل حدیث و از فقهاى اصحاب به شمار است. تمام علماى رجال او را توثیق كردهاند و از اصحاب اجماع شمردهاند و روایاتى از امام صادق (علیه السلام) رسیده است كه حاكى است از آنكه آن حضرت وى را گرامى داشته است. كتابهاى الاستطاعه و الجبر بدو منسوب است.
9- تاریخ طبرى، ج 3، 4؛ الفتوح، ابن اعنم؛ تاریخ فتوحات اسلامى در اروپا، شكیب ارسلان.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 67 – 71
حکومت از اهم واجبات
محمد بنُ یحیى، عن احمد بن محمد، عن ابنِ محبوبٍ، عن علىّ بنِ ابى حمزةَ، قال سمعت أبا الْحسن موسى بنَ جعفر، علیهما السلام، یقول: إذا ماتَ الْمُۆْمِنُ، بَكَتْ عَلَیْهِ الْملَائِكَةُ وَ بِقاعُ الْارْضِ الّتی كانَ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَیْها، و أبْوابُ السّماءِ الّتی كانَ یصْعَدُ فیها بِأعْمالِهِ؛ وَ ثُلِمَ فى الْاسلامِ ثُلْمَةً لا یَسُدّها شَیْءٌ، لأَنّ الْمُۆْمِنینَ الْفُقَهاءَ حُصُونُ الْاسْلامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِینَةِ لَها(1)
مىگوید از امام موسى بن جعفر الصادق (ع) شنیدم كه مىفرمود: هرگاه مۆمن (یا فقیه مۆمن) بمیرد، فرشتگان بر او مىگریند و قطعات زمینى كه بر ن به پرستش خدا برمىخاسته و درهاى سمان كه با اعمالش بدان فرامىرفته است. و در (دژ) اسلام شكافى پدیدار خواهد شد كه هیچ چیز ن را ترمیم نمىكند، زیرا فقهاى مۆمن دژهاى اسلامند، و براى اسلام نقش حصار مدینه را براى مدینه دارند.
مفهوم روایت
اینكه مىفرماید: مۆمنان فقیه دژهاى اسلامند در حقیقت فقها را موظف و مأمور مىكند كه نگهبان باشند، و از عقاید و احكام و نظامات اسلام نگهبانى كنند. بدیهى است این فرمایش امام به هیچ وجه جنبه تشریفات ندارد. مثل تعارفاتى نیست كه به هم مىكنیم. من به شما شریعتمدار مىگویم، و شما به من شریعتمدار مىگویید! یا مثل اینكه پشت پاكت به هم مىنویسیم: حضرت مستطاب حجت الاسلام. اگر فقیه كنج منزل بنشیند و در هیچ امرى از امور دخالت نكند، نه قوانین اسلام را حفظ كند، نه احكام اسلام را نشر دهد، نه دخالت در امور اجتماعى مسلمانان كند، و نه اهتمام به امور مسلمین داشته باشد، به او حصن الاسلام گفته مىشود؟ او حافظ اسلام است؟ اگر رئیس حكومتى به صاحب منصب یا سردارى بگوید: برو فلان ناحیه را حفظ كن و حافظ ن ناحیه باش. وظیفه نگهبانى او اجازه مىدهد كه برود خانه بخوابد تا دشمن بیاید ن ناحیه را از بین ببرد؟ یا به هر نحوى كه مىتواند باید در حفظ ن ناحیه جدیت كند؟ اگر بگویید كه ما بعضى احكام اسلام را حفظ مىكنیم، من از شما سۆال مىكنم: یا حدود را جارى و قانون جزاى اسلام را اجرا مىكنید؟ نه. شكافى در اینجا ایجاد گردید. و در هنگامى كه شما وظیفه نگهبانى داشتید، قسمتى از دیوار خراب شد. مرزهاى مسلمین و تمامیت ارضى وطن اسلامى را حفظ مىكنید؟ نه، كار ما دعاگویى است! قسمت دیگر دیوار هم فرو ریخت. شما از ثروتمندان حقوق فقرا را مىگیرید و به نان مىرسانید؟
اینكه فرمودهاند فقها حصون اسلامند یعنى مكلفند اسلام را حفظ كنند، و زمینهاى را فراهم آورند كه بتوانند حافظ اسلام باشند. و این از اهم واجبات است. و از واجبات مطلق مىباشد نه مشروط
چون وظیفه اسلامى شما این است كه بگیرید و به دیگران بدهید. نه! اینها مربوط به ما نیست. ان شاء اللَّه دیگران مىیند انجام مىدهند! دیوار دیگر هم خراب شد. شما ماندید مثل شاه سلطان حسین و اصفهان (2)! این چه حصنى است كه هر گوشهاى را به قاى حصن الاسلام عرضه بداریم عذرخواهى مىكند! یا معنى حصن همین است؟
اینكه فرمودهاند فقها حصون اسلامند یعنى مكلفند اسلام را حفظ كنند، و زمینهاى را فراهم ورند كه بتوانند حافظ اسلام باشند. و این از اهم واجبات است. و از واجبات مطلق مىباشد نه مشروط(3). و از جاهایى است كه فقهاى اسلام باید دنبالش بروند، حوزههاى دینى باید به فكر باشند و خود را مجهز به تشكیلات و لوازم و قدرتى كنند كه بتوانند اسلام را به تمام معنا نگهبانى كنند، همان گونه كه خود رسول اكرم (ص) و ائمه (ع) حافظ اسلام بودند و عقاید و احكام و نظامات اسلام را به تمام معنا حفظ مىكردند.
ما تمام جهات را كنار گذاشتهایم، و مقدارى از احكام را گرفته، خلفاً عن سلف(4)، مباحثه مىكنیم. بسیارى از احكام اسلام جزء علوم غریبه(5) شده است! اصلًا اسلام غریب است. از آن فقط اسمى مانده است. تمام جزاییات اسلام كه بهترین قانون جزایى است كه براى بشر آمده، الان بكلى فراموش شده، و لم یبق الّا اسمه6)
. تمام یات شریفه كه براى جزاییات و حدود مده است لم یبق إلّا قراءته ما قرائت مىكنیم: الزّانیةُ و الزّانى فَاجْلِدُوا كُلّ واحِدٍ مِنْهُما مِاةَ جَلْدَةٍ(7)
ما مكلف هستیم كه اسلام را حفظ كنیم. این تكلیف از واجبات مهم است؛ حتى از نماز و روزه واجبتر است. همین تكلیف است كه ایجاب مىكند خونها در انجام آن ریخته شود. از خون امام حسین (ع) كه بالاتر نبود، براى اسلام ریخته شد. و این روى همان ارزشى است كه اسلام دارد
اما تكلیف نداریم. فقط باید قرائت كنیم تا قرائت ما خوب شود و از مخرج ادا كنیم! اما اینكه واقعیتهاى اجتماعى چگونه است، و جامعه اسلامى در چه حالى است، و فحشا و فساد چگونه رواج پیدا كرده، و حكومتها مۆید و پشتیبان زناكاران هستند، به ما مربوط نیست! ما فقط بفهمیم كه براى زن و مرد زناكار این مقدار حد تعیین شده است، ولى جریان حد و اجراى قانون مبارزه با زنا به عهده چه كسى مىباشد، به ما ربطى ندارد!
مىپرسم یا رسول اكرم (ص) این طور بودند؟ قرآن را مىخواندند و كنار مىگذاشتند و به حدود و اجراى قانون كارى نداشتند؟ خلفاى بعد از رسول اكرم (ص) بنایشان بر این بود كه مسائل را دست مردم بدهند و بگویند با شما كارى نداریم؟ یا به عكس، حدود معین كرده بودند و شلاق مىزدند و رجم مىكردند، حبس ابد مىكردند، نفى بلد مىكردند؟ به فصل حدود و دیات اسلام رجوع كنید، مىبینید همه اینها از اسلام است، و اسلام براى این امور آمده است. اسلام آمده تا به جامعه نظم بدهد، امامت اعتبارى و حكومت براى تنظیم امور جامعه است.
ما مكلف هستیم كه اسلام را حفظ كنیم. این تكلیف از واجبات مهم است؛ حتى از نماز و روزه واجبتر است. همین تكلیف است كه ایجاب مىكند خونها در انجام آن ریخته شود. از خون امام حسین (ع) كه بالاتر نبود، براى اسلام ریخته شد. و این روى همان ارزشى است كه اسلام دارد. ما باید این معنا را بفهمیم، و به دیگران هم تعلیم بدهیم. شما در صورتى خلفاى اسلام هستید كه اسلام را به مردم بیاموزید. و نگویید بگذار تا امام زمان (ع) بیاید. شما نماز را هیچ وقت مىگذارید تا وقتى امام زمان (ع) آمد بخوانید؟ حفظ اسلام واجبتر از نماز است. منطق حاكم خمین را نداشته باشید كه مىگفت: باید معاصى را رواج داد تا امام زمان (ع) بیاید! اگر معصیت رواج پیدا نكند، حضرت ظهور نمىكند! اینجا ننشینید فقط مباحثه كنید؛ بلكه در سایر احكام اسلام مطالعه كنید؛ حقایق را نشر دهید؛ جزوه بنویسید و منتشر كنید، البته مۆثر خواهد بود. من تجربه كردهام كه تأثیر دارد.
پی نوشت :
1 - اصول كافى، ج 1، ص 47، كتاب فضل العلم، باب فقه العلماء. حدیث 3.
2- مقصود حسین اول، فرزند سلیمان اول (- 1135 هجرى قمرى) خرین پادشاه سلسله صفویه است كه شاهى نالایق و بیكفایت بود. وى در 1105 به سلطنت رسید. در زمان او محمود افغان به اصفهان لشكر كشید. سلطان حسین به امید نكه وى از اصفهان صرف نظر كند فرج باد و جلفا را به او تسلیم كرد. اما محمود به اصفهان بیدفاع حمله ورد و ن را تصرف كرد و سلطان بىتدبیر را به قتل رساند.
3 - اگر وجوب یك واجب نیست به چیزى مشروط نباشد، واجب مطلق خواهد بود نسبت بدان چیز؛ مانند: وجوب نماز نسبت به وضوء. و هر گاه وجوب واجب نسبت به چیزى مشروط باشد. واجب مشروط خواهد بود نسبت به همان چیز؛ مانند: وجوب نسبت به استطاعت.
4 - پشت به پشت، سینه به سینه.
5 - علومى كه از نیروهاى فوق طبیعى مكتوم یا اسرارآمیز مىكنند مانند علوم سحر، جادو، جفر، تسخیر ارواح و تسخیر جن.
6 - اشاره است به سخن نبى اكرم (ص) و امیرالمومنین (علیه السلام) كه: سیأتى على امتى زمان لا یبقى من القرن الارسمه و لامن الاسلام الا اسمه... (روزگارى براى امت من خواهد مد كه از قرن جز نشانهاى و از اسلام جز نامى باقى نماند.) بحارلانوار، ج 2، ص 109. كتاب العلم، باب 15، حدیث 14. و نهج البلاغه، حكمت 361.
7 - هر یك از زن و مرد زناكار را صد تازیانه بزنید. (نور 2
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 54 –
قرآن اثبات می کند
إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُكُمْ أَنْ تُۆَدُوا الْأَماناتِ الى أَهْلِها وَ اذا حَكَمْتُمْ بَیْنَ النْاسِ انْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ، إنّ اللَّهَ نِعِمّا یَعِظُكُم بِهِ، إنَّ اللَّهَ كانَ سَمیعاً بَصیراً. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولی الْأَمْرِ مِنْكُمْ، فَإنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیءٍ فَرُدُّوهُ الىَ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُۆمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ ذلِكَ خَیْرٌ وَ أحْسَنُ تَأْویلً(1)
خداوند امر فرموده كه امانتها را به اهلش (صاحبش) بدهید. و هرگاه بین مردم داورى كردید، به عدالت داورى كنید. خدا چه خوب به آن اندرزتان مىدهد و یادآورىتان مىكند. بىشك خدا شنواى بیناست. اى ایمانآوردگان، خدا را اطاعت كنید؛ و پیامبران را اطاعت كنید؛ و اولیاى امرتان (متصدیان رهبرى و حكومتتان) را. بنا بر این، اگر در مورد چیزى با یكدیگر كشمكش پیدا كردید، آن را به خدا و پیامبر عرضه بدارید، اگر به خداى یگانه و دوره آخرت ایمان دارید. آن روش بهتر است و خوش عاقبتتر.
خداوند امر فرموده كه امانات را به اهلش رد كنید. عدهاى بر این عقیدهاند كه منظور از امانتْ مطلق امانت خلقى (یعنى مال مردم) و خالقى (یعنى احكام شرعیه) مىباشد.
و مقصود از رد امانت الهى این است كه احكام اسلام را آن طور كه هست اجرا كنند(2) گروه دیگرى معتقدند كه مراد از امانت امامت است(3). در روایت هم آمده كه مقصود از این آیه، ما (یعنى ائمه علیهم السلام) هستیم(4)، كه خداوند تعالى به ولات امر (رسول اكرم (ص) و ائمه (ع) امر كرده ولایت و امامت را به اهلش رد كنند؛ یعنى رسول اكرم (ص) ولایت را به امیر المۆمنین(ع)، و آن حضرت هم به ولىّ بعد از خود واگذار كند، و همین طور ادامه یابد.
در ذیل آیه مىفرماید: وَ اذا حَكَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ انْ تَحْكُمُوا بِالْعَدلِ (وقتى كه حاكم شدید بر پایه عدل حكومت كنید.) خطاب به كسانى است كه زمام امور را در دست داشته حكومت مىكنند، نه قضات. قاضى قضاوت مىكند، نه حكومت به تمام معناى كلمه.
باید هر امرى از امور حكومت بر موازین عدالت، یعنى بر مبناى قانون اسلام و حكم شرع باشد. قاضى حكم به باطل نكند؛ یعنى بر مبناى قانون نارواى غیر اسلامى حكم صادر نكند؛ و نه آیین دادرسى او، و نه قانونى كه حكم خود را به آن مستند مىكند، هیچ یك غیر اسلامى (باطل) نباشد
قاضى فقط از جهتى حاكم است و حكم مىكند، چون فقط حكم قضایى صادر مىكند، نه حكم اجرایى. چنانكه قضات در طرز حكومتهاى قرون اخیر یكى از سه دسته حكومتكننده هستند، نه تمام حكومت كنندگان و دو دسته دیگر، هیأت وزیران (مجریان)، و مجلس (برنامهریزان و قانونگذاران) هستند. اساساً قضاوت یكى از رشتههاى حكومت و یكى از كارهاى حكومتى است. پس باید قایل شویم كه آیه شریفه و اذا حكمتم در مسائل حكومتْ ظهور دارد؛ و قاضى و همه حكومت كنندگان را شامل مىشود. وقتى بنا شد تمام امور دینى عبارت از امانت الهى باشد و باید این امانت به اهلش رد شود، یكى از آنها هم حكومت است. و به موجب آیه شریفه باید هر امرى از امور حكومت بر موازین عدالت، یعنى بر مبناى قانون اسلام و حكم شرع باشد. قاضى حكم به باطل نكند؛ یعنى بر مبناى قانون نارواى غیر اسلامى حكم صادر نكند؛ و نه آیین دادرسى او، و نه قانونى كه حكم خود را به آن مستند مىكند، هیچ یك غیر اسلامى (باطل) نباشد؛ برنامهریزان كه در مجلس برنامه مثلًا مالى كشور را طرح مىكنند، بر كشاورزان املاك عمومى خراج به مقدار عادلانه تعیین كنند؛ و طورى نباشد كه آنان را بیچاره كنند، و سنگینى مالیات باعث از بین رفتن آنان و خرابى املاك و كشاورزى شود؛ اگر مجریان خواستند احكام قضایى را اجرا كنند و مثلًا حدود را جارى نمایند، از مرز قانون باید تجاوز نكنند؛ یك شلاق بیشتر نزنند و اهانت ننمایند. حضرت امیر المۆمنین (ع) بعد از اینكه دست دو نفر دزد را قطع مىكند، چنان نسبت به آنان عاطفه و محبت نشان مىدهد و معالجه و پذیرایى مىكند كه از مداحان حضرت مىشوند(5).
در حكومت شخصى مانند حضرت امیر (ع)، در حكومت اسلامى، خوف براى كسانى است كه خائنند؛ ظالمند؛ متعدى و متجاوزند؛ ولى براى عموم مردم ترس و نگرانى مفهوم ندارد
یا وقتى مىشنود ارتش غارتگر معاویه خلخال از پاى یك زن اهل ذمه درآوردهاند، به قدرى ناراحت مىشود و عواطفش چنان جریحهدار مىگردد كه در نطقى مىفرماید: (6) اگر از تأثر این واقعه انسان بمیرد، قابل سرزنش نخواهد بود! با این همه عاطفه، روزى هم شمشیر مىكشد و افراد مفسد را با كمال قدرت از پا درمىآورد. معناى عدالت این است. حاكم عادل رسول اكرم (ص) است. او اگر فرمان داد كه فلان محل را بگیرید، فلان خانه را آتش بزنید، فلان طایفه را كه مضر به اسلام و مسلمین و ملتها هستند از بین ببرید، حكم به عدل فرموده است. اگر در چنین مواردى فرمان ندهد، خلاف عدالت مىباشد؛ زیرا ملاحظه حال اسلام و مسلمین و جامعه بشرى را نكرده است. كسى كه بر مسلمین و جامعه بشرى حكومت دارد، همیشه باید جهات عمومى و منافع عامه را در نظر بگیرد؛ و از جهات خصوصى و عواطف شخصى چشم بپوشد. لهذا اسلام بسیارى از افراد را در مقابل مصالح جامعه فانى كرده است؛ بسیارى از اشخاص را در مقابل مصالح بشر از بین برده است؛ ریشه بسیارى از طوایف را چون مفسدهانگیز و براى جامعه مضر بودهاند، قطع كرده است. حضرت رسول (ص) یهود بنى قریظه را چون جماعت ناراحتى بودند و در جامعه اسلامى مفسده ایجاد كرده و به اسلام و حكومت اسلامى ضرر مىرساندند، از میان برداشت(7). اصولًا این دو صفت از صفات مۆمن است كه در جاى عدالت با كمال قدرت و جرأت اجراى عدالت كند، و هیچ عاطفه نشان ندهد؛ و در مورد عطوفت هم كمال محبت و شفقت را بنماید. براى جامعه مأمن، یعنى پناهگاه باشد مسلمان و غیر مسلمان در سایه حكومت او در أمن و آسایش باشد؛ به راحتى زندگى كند و بیم نداشته باشد. اینكه مردم از این حكام مىترسند، براى این است كه حكومت آنها روى قواعد و قوانین نیست؛ قلدرى است. لیكن در حكومت شخصى مانند حضرت امیر (ع)، در حكومت اسلامى، خوف براى كسانى است كه خائنند؛ ظالمند؛ متعدى و متجاوزند؛ ولى براى عموم مردم ترس و نگرانى مفهوم ندارد.
پی نوشت :
1- (نساء / 58 - 59).
2 - مجمع البیان سوره نساء ذیل آیه 58.
3- مجمع البیان سوره نساء ذیل آیه 58 و تفسیر برهان و تفسیر دارالمثور ذیل همین آیه.
4 - اصول كافى، ج 2، ص 22 - 24، كتاب الحجه، باب أن الامام علیه السلام یعرف الامام الذى یكون من بعده... و نیز تفسیر مجمع البیان و تفسیر نورالثقیلن ذیل آیه یاد شده.
5 - فروع كافى، ج 7، ص 264. كتاب الحدود، باب النوادر، حدیث 22؛ وسائل الشیعه، ج 18، ص 528. كتاب الحدود، ابواب حدالسرقه، باب 30، حدیث 1: بحار الانوار، ج 40، ص 281. تاریخ امیرالمومنین (علیه السلام) باب 97، حدیث 44.
6 - و لقد بلغنى أن الرجل منهم كان یدخل على المرأه المسلمه و الاخرى المعاهده، فتیزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعثها ما تمتنع منه الا بالاسترجاع و الاسترحام؛ ثم انصرفوا وافرین ما نال رجلا منهم كلم ولا اریق لهم دم. فلو أن امرا مسلما مات من بعد هذا أسفا، ما كان به ملوما بل كان به عندى جدیرا. (به من خبر رسیده است كه یكى از مهاجمان بر زنى مسلمان و دیگرى بر زنى كه در پناه اسلام است وارده شده، و گردبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن به دست و پاى زنان بیرون كرده است، و آن ستمدیدگان بزارى تقاضاى ترحم كردهاند، آن گاه غارتگران با دست پر كامیاب بازگشتهاند، نه زخمى بر جاى نهاده و نه خونى از آنها ریخته شده. اگر مسلمانى از اندوه چنین حادثهاى بمیرد، نه همان جاى ملامت است، كه نزد من شایسته كارى است كه كرده است). نهج البلاغه، خطبه 27.
7 - بنى قریظه یكى از قبایل یهودیان بودند كه در كنار مدینه سكونت داشتند و با پیغمبر اكرم (ص) پیمان دوستى منعقد كرده بودند، ولى در هنگام جنگ احزاب، (خندق) پیمان خود را شكستند و با قریش و غطفان بر علیه مسلمانان همپیمان شدند و مدینه را ناامن كردند، پس از پیروزى مسلمانان پیغمبر (ص) آنها را در محاصره آورد و یهودیان بنى قریظه پذیرفتند كه سعدبن معاذ را درباره آنها داورى كند. سعد حكم كرد كه مردان جنگى آنها را به قتل رسند و زنان و فرزندان ایشان اسیر، و اموال آنها بین مسلمانان تقسیم گردد. سیره النبویه، ابن هشام، ج 3، 4 - ص 233 - 246. تاریخ طبرى، ج 2، ص 245.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 71-75
ولایت مطلقه فقیه چیست؟
ولایت به ولایت تکوینی و تشریعی تقسیم می شود. ولایت تکوینی به معنای تصرف در موجودات و امور تکوینی است. روشن است چنین ولایتی از آنِ خداست. اوست که همه موجودات، تحت اراده و قدرتش قرار دارند. اصل پیدایش، تغییرات و بقای همه موجودات به دست خداست؛ از این رو او ولایت تکوینی بر همه چیز دارد. خدای متعال مرتبه ای از این ولایت را به برخی از بندگانش اعطا می کند. معجزات و کرامات انبیا و اولیا(علیهم السلام) از آثار همین ولایت تکوینی است. آنچه در ولایت فقیه مطرح است، ولایت تکوینی نیست.
ولایت تشریعی یعنی اینکه تشریع و امر و نهی و فرمان دادن در اختیار کسی باشد. اگر می گوییم خدا ربوبیت تشریعی دارد، یعنی اوست که فرمان می دهد که چه بکنید، چه نکنید و امثال اینها. پیامبر و امام هم حق دارند به اذن الهی به مردم امر و نهی کنند. درباره فقیه نیز به همین منوال است. اگر برای فقیه ولایت قائل هستیم، مقصودمان ولایت تشریعی اوست، یعنی او می تواند و شرعاً حق دارد به مردم امر و نهی کند.
در طول تاریخ تشیّع هیچ فقیهی یافت نمی شود که بگوید فقیه هیچ ولایتی ندارد. آنچه تا حدودی مورد اختلاف فقهاست، مراتب و درجات این ولایت است. امام خمینی(ره) معتقد بودند تمام اختیاراتی که ولیّ معصوم داراست، ولیّ فقیه نیز همان اختیارات را دارد. مگر اینکه چیزی استثنا شده باشد. امام فرموده اند: «اصل این است که فقیه دارای شرایط حاکمیت- در عصر غیبت- همان اختیارات وسیع معصوم را داشته باشد، مگر آنکه دلیل خاصی داشته باشیم که فلان امر از اختصاصات ولیّ معصوم است.» از جمله جهاد ابتدایی که مشهور بین فقها این است که از اختصاصات ولیّ معصوم می باشد.
از چنین ولایتی در باب اختیارات ولیّ فقیه به «ولایت مطلقه» تعبیر می کنند. معنای ولایت مطلقه این نیست که فقیه مجاز است هر کاری خواست، بکند تا موجب شود برخی- برای خدشه به این نظریه- بگویند: طبق «ولایت مطلقه» فقیه می تواند توحید یا یکی از اصول و ضروریات دین را انکار یا متوقف نماید! تشریع ولایت فقیه برای حفظ اسلام است. اگر فقیه مجاز به انکار اصول دین باشد، چه چیز برای دین باقی می ماند، تا او وظیفه حفظ و نگهبانی آن را داشته باشد؟! قید «مطلقه» در مقابل نظر کسانی است که معتقدند فقیه فقط در موارد ضروری حق تصرف و دخالت دارد. پس اگر برای زیباسازی شهر نیاز به تخریب خانه ای باشد- چون چنین چیزی ضروری نیست- فقیه نمی تواند دستور تخریب آن را صادر کند. این فقها به ولایت مقید- نه مطلق- معتقدند، برخلاف معتقدان به ولایت مطلقه فقیه، که تمامی موارد نیاز جامعه ی اسلامی را- چه اضطراری و چه غیراضطراری- در قلمرو تصرفات شرعی فقیه می دانند.
پی نوشت:
1- صحیفه نور ، ج 15 ،ص76
2- حکومت اسلامی ، ص 56- 57
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
آیه الله مصباح یزدی ، مشکات هدایت ، ج 1 ،ص 56 -57
حق ولایت و حاکمیت در عصر غیبت
چگونه حق ولایت و حاکمیت در عصر غیبت برای فقیه اثبات می شود؟
می دانیم امامان معصوم(علیهم السلام)- بجز حضرت علی (علیه السلام)- حکومت ظاهری نداشتند، یعنی حاکمیت الهی و مشروع آنان تحقق عینی نیافت.
از سوی دیگر در زمانهایی که امامان حاکمیت ظاهری نداشتند، شیعیان در موارد متعددی نیازمند آن می شدند که به کارگزاران حکومتی مراجعه کنند. فرض کنید دو نفر مؤمن بر سر ملکی اختلاف داشتند و چاره ای جز مراجعه به قاضی نبود.
از دیگر سو می دانیم در فرهنگ شیعی هر حاکمی که حاکمیتش به نحوی به نصب الهی منتهی نشود، حاکم غیر شرعی و به اصطلاح طاغوت خواهد بود. در زمان حضور امام، خلفایی که با کنار زدن امام معصوم، بر اریکه ی قدرت تکیه زده بودند، «طاغوت» به شمار می آمدند. مراجعه به حکام طاغوت ممنوع است، چون قرآن تصریح می کند: «یُریدونَ اَن یَتَحاکَمُوا الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به؛ می خواهند برای داوری نزد طاغوت و حکّام باطل بروند؟! در حالی که امر شده اند به طاغوت کافر باشند.» پس وظیفه مردم مؤمن در آن وضع چه بود؟
خود معصومین(علیهم السلام) راهکار مناسبی در اختیار شیعیان گذاشته بودند و آن اینکه در مواردی که محتاج به مراجعه به حاکم هستید و حاکم رسمی جامعه حاکمی غیرشرعی است، به کسانی مراجعه کنید که عارف به حلال و حرام باشند. و در صورت مراجعه به چنین شخصی حق ندارید از حکم و داوری او سرپیچی کنید این کار ردّ امام معصوم است و ردّ امام معصوم در حدّ شرک به خداست. به مقبوله «عمر بن حنظله» بنگرید که در آن از امام جعفر صادق(علیه السلام) نقل شده است:«من کان منکم قد روی حد یثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکماً فانی قد جعلته علیکم حاکماً فاذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه فانّما استخفّ بحکم الله و علینا ردّ و الرّآد علینا کالراد علی الله و هو علی حدالشرک بالله».
«فقیه» در اصطلاح امروز همان شخصی است که در روایات با تعبیر «عارف به حلال و حرام» و امثال آن معرفی شده است.
با توجه به مطالب فوق می توان بر ولایت فقیه در زمان غیبت چنین استدلال آورد که: اگر در زمان حضور معصوم، در صورت دسترسی نداشتن به معصوم و حاکمیت نداشتن او وظیفه مردم مراجعه به فقیهان جامع الشرایط است، در زمانی که اصلاً معصوم حضور ندارد به طریق اولی وظیفه مردم مراجعه به فقیهان جامعه الشرایط است.
با توجه به روایات مربوط به عصر غیبت، مثل توقیع مشهور حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) که در آن می خوانیم:«اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله علیهم؛ یعنی در رویدادها و پیشامدها به روایان حدیث ما رجوع کنید، زیرا آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر آنانم.»
وقتی اثبات کردیم فقیه در عصر غیبت حق حاکمیت و ولایت دارد، یعنی اوست که فرمان می دهد، امر و نهی می کند و امور جامعه را رتق و فتق می کند و مردم هم موظفند از چنین فقیهی تابعیت کنند. همان گونه که در عصر حضور معصوم، اگر کسی از سوی امام (علیه السلام) بر امری گمارده می شد، مردم موظف بودند دستورهای او را اطاعت کنند. وقتی حضرت علی (علیه السلام) مالک اشتر را به استانداری مصر مأمور کرد، دستورات مالک واجب الاطاعه بود. زیرا مخالفت با مالک اشتر، مخالفت با حضرت علی بود. وقتی کسی، دیگری را نماینده و جانشین خود قرار دهد، برخورد با جانشین، در واقع برخورد با خود شخص است. در زمان غیبت که فقیه از طرف معصوم برای حاکمیت بر مردم نصب شده، اطاعت و عدم اطاعت از فقیه به معنای پذیرش یا ردّ خود معصوم (علیه السلام) است.
به طور خلاصه باید گفت: «اولاً فقیه دارای ولایت تکوینی نیست؛ ثانیاً: ولایت مطلقه فقیه، همان اختیارات معصوم است و مستلزم تغییر دین نیست؛ ثالثاً: اصل ولایت فقیه را هیچ فقیه شیعی منکر نشده است؛ رابعاً: اختلاف فقها در ولایت فقیه، به تفاوت نظر آنان در دامنه ی اختیارات است، نه اصل ولایت.
پی نوشت ها :
1- سوره نساء ، 60
2- کلینی ، اصول کافی ، ج 1،ص 67
3- صدوق ، کمال الدین و تمام النعمه ، ج2 ، ص 483
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
آیه الله مصباح یزدی ، مشکات هدایت ، ج 1 ،ص57 -
برداشت وهابیت از توحید
طبق اعتقاد هر مسلمانی، اصلی ترین رکن اعتقادی اسلام که جدا کننده بین مسلمانان و غیر مسلمانان است، توحید خداوند تبارک و تعالی می باشد، که هر چه افراد در این اعتقادات کاملتر شوند، بیشتر به معرفت و رضایت و رضوان الهی دست یافته و کمالات معنوی و روحی و نفسانی و انسانی و اخلاقی آنان فزونتر می گردد.
در میان اهل سنت نیز پیرامون توحید كتابهای بسیاری نوشته شده است. كتاب توحید فخرالدین رازی، كتاب توحید زمخشری از جمله این کتب می باشد. همچنین تفاسیر علمای پیشین حتی تفسیر قرطبی و تفاسیر علمای كلامی از جمله تفسیر محمد غزالی طوسی، همه در مورد توحید سخن گفتهاند، با این همه جریان وهابیت معتقد است که همه مسلمین در شناخت توحید مسیر غلط را پیموده اند و به همین دلیل به تکفیر مسلمانان پرداختند.
مهم ترین اندیشه وهابیت
در متون وهابیها هیچ واژهای به اندازه «توحید» و «شرک» به کار نرفته است؛ لذا مهمترین پایه اندیشه وهابیون را باید در ذیل این دو واژه بررسی کرد. از دیدگاه محمد بن عبدالوهاب و پیروان او، توحید بر دو بخش است: توحید ربوبیّت و توحید الوهیّت. منظور اینان از توحید ربوبیّت؛ اعتقاد به یکتایی خداوند در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است. و منظورشان از توحید الوهیّت، چیزی است که آن را توحید در عبادت معرفی مینمایند. از نگاه وهابیان، توحیدی که در برابر شرک قرار میگیرد ترکیبی از هر دو بخش است. بنابراین، امکان دارد کسی به یگانگی خداوند متعال در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان معتقد باشد، اما کاملاً «مشرک»باشد! بدین معنا که غیر خداوند یکتا را مورد «عبادت» قرار دهد.
تفسیری که وهابیان از «عبادت» ارائه میدهند آنچنان وسیع و گسترده است که هرگونه تعظیم و تقدیسی را شامل می شود. از این رو، معتقدند که مسلمانان با تقدیس برخی افراد یا مکانها، و حتی تعظیم قبور پیامبر و ائمه، در واقع آنان را عبادت میکنند. از نگاه اینان هرگونه توسل به اولیاء و عرض حاجت در نزد قبور آنان از مصادیق کفر است!
دیدگاه محمد بن عبدالوهاب درباره توحید در یکی از رسائل او به نام«القواعد الأربعة» آمده است. او در این رساله، با استناد به ظواهر برخی آیات و روایات، برای توحید، چهار رکن ذکر نموده، که در واقع ارکان وهابیت است:
1- کافران زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) به این که خداوند خالق و مدبّر جهان است اقرار داشتند ولی این اقرار، باعث مسلمان شدن ایشان نمیشد.
2- کافران عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) میگفتند که برای نزدیک شدن به خداوند و طلب شفاعت، بتها را میخوانیم.
3- پیامبر(صلی الله علیه و آله) در میان کسانی ظهور فرمود که از حیث عبادت متفاوت بودند؛ برخی فرشتگان، برخی پیامبران و صالحان، بعضی درختان و سنگها، و عدهای خورشید و ماه را میپرستیدند، اما پیامبر با همه آنان جهاد فرمود و میان آنان فرقی نگذاشت.
4- مشرکان زمان ما از مشرکان زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) مشرکتر اند! چرا که مشرکان زمان پیامبر تنها به هنگام آسایش شرک میورزیدند و به هنگام دشواری، مخلص میشدند، اما مشرکان زمان ما، هم به هنگام آسایش و هم به هنگام دشواری مشرکاند! 1
وی در رساله دیگرش به نام «کشف الشبهات» نیز بر این دیدگاه افراطی اصرار ورزیده، و بیش از 24 بار مسلمانان غیر وهابی را مشرک، و بیش از 25 مرتبه آنان را کافر، بتپرست، مرتد، منافق و شیطان خوانده است! این دیدگاه عجیب تقریباً در همه منابع وهابی به چشم میخورد. از این رو، بسیاری از اندیشمندان شیعه و سنی، وهابیان را به «خوارج» تشبیه، و دیدگاههای اینان را به تفصیل با دیدگاههای آنان مقایسه و تطبیق دادهاند.
از جمله آلوسی بغدادی که خود در زمره طرفداران اندیشه سلفی گری و وهابیت به شمار می رود در کتاب تاریخ نجد بر آنها خرده گرفته و می گوید:
«سعود ابن عبدالعزیز به اطراف لشکر کشی کرد و بزرگان عرب در برابر او سر تعظیم فرو آوردند، ولی متاسفانه او مردم را از زیارت خانه خدا بازداشت و بر خلیفه عثمانی خروج کرد و مخالفان خود را تکفیر نمود. در قسمتی از احکام آنچنان شدت عمل به خرج داد و درباره برخی از اعمال مسلمین با دیدی ظاهربینانه قضاوت کرد که آنان را متهم به شرک ساخت. در حالی که اسلام آئین سهل و آسان است، نه آئین سخت، آنچنان که علمای نجد اندیشیده اند و پیوسته بر مسلمانان منطقه یورش برده و آنان را به عنوان جهاد فی سبیل الله غارت می کنند.»2
وهابیت در طول سه قرنی که آثار و کتابهای خویش را منتشر می سازد، همه مسلمانان به جز گروه خود را مشرک در توحید عبادی پنداشته و این در حالی است که در نوشته های خویش هیچ تعریفی از عبادت، اختصاص نداده اند و صرفا به کلی گویی بسنده کردند. این مهم شایان توجه است که تبیین و بررسی توحید در عبادت و مصادیق آن کلید پاسخ به شبهات آنان، و گشودن گره هایی است که جمود وهابیان از آن مایه می گیرد، و تا این گره گشوده نشود و عبادت و پرستش به صورت دقیق تفسیر نگردد، هر نوع بحث و مناظره ای با این گروه بی فایده است.
همه مسلمین بر این متفقند که عبادت فقط مخصوص خداست و توحید در پرستش اصل مشترک در میان تمام پیامبران می باشد چنانکه می فرماید: «و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت.» 3
بنابراین اصل کلی که عبادت از آن خداست و هر نوع شرک و دوگانه پرستی از خط توحید محکوم است، اختلافی نیست.
آنچه که دستاویز دشمنی و اختلاف وهابیت با مذاهب دیگر اسلامی گردیده اختلاف در مصادیق و جزئیات پرستش است.
برای مثال پاسخ به این سئوال که آیا توسل به انبیاء و اولیاء مصداق پرستش قرار می گیرد یا توسل به اسباب است، مورد اختلاف میان وهابیان و دیگر مسلمانان می باشد. اینجاست که لازم است مقیاس و ضابطه صحیح عبادت مشخص شود تا محدوده منطقی آن به دست آید.
در کتابهای وهابیان توحید از دو بخش اصلی تشکیل گردیده که یکی از آنها را توحید ربوبی و دیگری را توحید الوهی نامگذاری می کنند که اولی را به توحید در خالقیت و دومی را توحید در عبادت و پرستش تفسیر می کنند، و یادآور می شوند که همه فرق اسلامی توحید در خالقیت را پذیرفته و به خالقی جز خدای متعال اعتقاد ندارند، ولی آنان در الوهیت و پرستش گرفتار شرک شدند. توسل به پیامبران و صالحان و استغاثه و استمداد از آنان و یا طلب شفاعت از آنان، همه و همه مصادیق عبادت و پرستش است و از این جهت مسلمین با مشرکان زمان رسالت یکسان و همگام هستند.
تفسیر ربوبیت به خالقیت و الوهیت به پرستش از اشتباهاتی است که وهابیان دچار آن شدند، که هرگز حاضر به تجدید نظر در آن نیستند. زیرا ربوبیت از کلمه رب به معنای صاحب اخذ شده و صاحب یا مالک بودن با خالقیت و آفرینندگی تناسبی ندارد، چه بسا شخصی مالک چیزی باشد که در خلق آن هیچ نقشی نداشته است، بلکه ربوبیت به معنای تدبیر، کارگردانی، و سرپرستی چیزی است که زمینه ادامه حیات او را فراهم می سازد. نظیر چنین اشتباهی در کلمه الوهیت رخ داده است، چرا که الوهیت و کلمه اله به معنای معبود(موجودی که مورد پرستش قرار می گیرد) نیست، و هرگز قرآن با این اصطلاح سخن نمی گوید. به عنوان مثال به یکی از این آیات اشاره می کنیم که می فرماید:
(لو کان فیهما الهةالا الله لفسدتا فسبحان الله عما یصفون)4؛ اگر در آسمانها و زمین خدایان دیگری جز الله وجود داشتند، نظام آفرینش دچار فساد و تباهی می شد. مضمون آیه و برهانی که در آن وجود دارد در صورتی صحیح است که اله را به معنای خدا بگیریم و نه معبود، چون در این صورت استدلال آیه نا تمام خواهد بود. چرا که مقصود آیه این نیست که اگر معبودهایی جز خدا بودند جهان دچار تباهی می شد، زیرا در جهان معبودانی به باطل جز خدای متعال هستند در حالی که نظام آفرینش همچنان پا برجاست.
چکیده
از مجموع آنچه گذشت چنین بر می آید که وهابیان در تلقی درست از مفهوم توحید دچار خطا شده، و تفسیر نادرستی از توحید الوهی و توحید ربوبی دارند که تعصب کور بر این اشتباه، آنان را از مسیر حق منحرف ساخته و تطبیق مصادیق توحید و شرک را در نزد آنان مشتبه ساخته است.
پی نوشتها:
1- القواعد الاربعه ص4
2- کشف الارتیاب، ص 9 به نقل از تاریخ نجد
3- نحل- 36
4- انبیاء، 22
سیدحامد حسینی
بخش اعتقادات شیعه تبیان
ولی فقیه و احکام فردی و اجتماعی
اختیاراتی که در قانون اساسی برای ولی فقیه برشمرده شده، مستلزم تخصصهای متعدد است، ولی به صورت طبیعی، بودن این تخصصها در یک نفر مشکل است، پس چگونه ولی فقیه بر تمام امور کشور حاکم باشد؟
اگر در قانون اساسی امور متعددی را به عنوان اختیارات ولی فقیه مطرح کرده اند، مقصود قانونگذاران این نبوده است که ولی فقیه در تمامی آن امور تخصص داشته باشد و شخصاً نظر بدهد، زیرا تردیدی نیست غیر از کسانی که به علم غیب مرتبطند، هیچ کس، نمی تواند ادعا کند در همه ی علوم صاحب نظر است.
مشاوره با متخصصان
در هر جامعه ای متخصصان متعددی هستند که هر گروه در رشته ای خاص صاحب نظرند. ولی فقیه نیز باید مشاورانی از متخصصان مختلف داشته باشد تا آنها در مسایل متفاوت اظهارنظر کنند و نظر مشورتی خود را به ایشان انتقال دهند در نهایت ولی فقیه با توجه به مشورتهایی که انجام می دهد تصمیم می گیرد و سخن نهایی را اعلام می کند.
قرآن می فرماید: «و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکّل علی الله؛ در کارها با مؤمنان مشورت کن! اما هنگامی که تصمیم گرفتی (قاطع باش و) بر خدا توکل کن.» این آیه خطاب به رسول الله(صلی الله علیه و آله) است. بر اساس بینش دینی ما آن حضرت، معصوم و عالم به علم الهی(لدنّی) بودند، ولی مأمور بودند؛ با مردم و آگاهان در مسائل مشورت نمایند. شاید حکمت این فرمان این بود که مردم را در کارها دخالت دهند، تا آنان با دلگرمی و اطمینان بیشتری با آن حضرت همکاری کنند، در عین حال در آیه تصریح شده که عزم و تصمیم نهایی، با پیامبر است. وقتی پیامبر- عظیم الشأن- باید مشورت کند، حاکم غیر معصوم- که دسترسی به علم غیب ندارد، سزاوارتر به مشورت است، ولی تصمیم نهایی با اوست. ممکن است مشاوران رهبر در یک نظام، رسمی مثل مجمع تشخیص مصلحت نظام قرار داشته باشند و ممکن است مشاوران غیررسمی باشند.
در تمام کشورهای دنیا- به رغم وجود اختلاف در نوع حکومت- رهبران و روسای کشورها در زمینه های نظامی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و ... مشاور یا مشاورانی دارند که در امور مختلف از نظرات آنها استفاده می کنند. در این باره حاکم اسلامی نیز مانند دیگر رهبران و حاکمان عمل می کند.
اگر فتوای ولی فقیه با فقهای دیگر اختلاف(تعارض) داشته باشد، چه باید کرد؟ عقل آدمی حکم می کند: انسان در مواردی که علم و خبرویّت ندارد، به صاحبنظران و متخصصان مراجعه کند. مثلاً بیمار که راه درمان خود را نمی داند، به پزشک رجوع می کند، یا کسی که در ساختن خانه مهارت ندارد، از معمار متخصص استمداد می جوید. همچنین همه انسانها فرصت تحقیق یا توانایی لازم برای استخراج احکام از منابع اصلی شرع را ندارند، پس باید به متخصصان و صاحبنظرانی که از چنین توانایی- در حد مطلوب- برخوردارند، مراجعه و از آنها پیروی کنند. این مسأله در آیه شریفه «فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون»2 اشاره شده است.
طبیعی است متخصصان هر علمی در جزئیات مسائل با یکدیگر توافق کامل نداشته باشند؛ مثلاً گاه مشاهده میشود چند پزشک حاذق در تشخیص بیماری خاصی به نتیجه ای یکسان نمی رسند و نسخه های متفاوتی تجویز می نمایند. در مواردی که متخصصان توافق ندارند، عقل می گوید، مراجعه به «اعلم» لازم است؛ یعنی آن کس که تخصص برتری دارد، باید بر دیگران مقدم شود.
در احکام شرعی فردی، هر شخصی برای تعیین مسیر خود به مجتهد اعلم- که در کشف و استنباط احکام تواناتر از دیگران است- می تواند مراجعه کند. در مسائل اجتماعی و سیاسی باید به مجتهدی که در این جنبه ها اعلم است و به گونه نظام مند توسط خبرگان انتخاب می شود، مراجعه کرد. از سوی دیگر مراجعه به مراجع مختلف موجب هرج و مرج و اختلال نظام می شود، از این رو تکلیف نهایی باید توسط مجتهد معینی اعلام شود و در جامعه پیاده گردد. به این دلیل اظهار نظر در مسائل جامعه اسلامی، فقط به مجتهدی سپرده شده که در راس جامعه قرار دارد و به تمام مصالح و مفاسد جامعه آگاهی بیشتری دارد.
تقدم فتوای ولی فقیه در مسائل اجتماعی
بنابراین در صورت تعارض(اختلاف) فتوای ولی فقیه با فقهای دیگر، در امور فردی می توان به مرجع تقلیدی که در فقاهت، اعلم تشخیص داده ایم مراجعه کرد اما در امور اجتماعی همیشه نظر ولی فقیه مقدم است. چنانکه فقهاء در مورد قضاوت تصریح کرده اند و حتی در رساله های عملیّه هم آمده است که اگر یک قاضی شرعی در موردی قضاوت کرد قضاوت او برای دیگران حجّت است و نقض حکم او- حتی از طرف قاضی دیگری که اعلم از او باشد- حرام است.
پی نوشت ها:
1- سوره آل عمران ،159
2- سوره نحل ، 43- اگر نمی دانید از آگاهان بپرسید.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع: آیة الله مصباح یزدی ، مشکات هدایت ، ج 1 ،ص 60- 62
سادهترین دلیل عقلی بر ولایت فقیه چیست؟
می توان با توجه به یک اصل عقلانی، ولایت فقیه را تبیین کرد و آن اینست که اگر امری برای عقلا مطلوب بود، ولی به دلایلی تحقّق آن مشکل یا ناممکن گشت، به طور کلی دست از آن بر نمی دارند، بلکه مرتبه نازلتر آن را انجام می دهند و به تعبیر دیگر از اهمّ دست می کشند و به مهمّ می پردازند. آن ها در امور مهم نیز این درجه بندی را رعایت می کنند. اساساً درجه بندی اهمیت امور به همین منظور است که اگر به دلیل شرایطی امر درجه اول ناممکن یا مشکل شد، امر درجه دوم را جایگزین و بدل آن قرار دهند، این اصل عقلایی را «تنزّل تدریجی» می نامیم. که آن را اسلام نیز پذیرفته است. در فقه موارد فراوانی داریم که در آن ها این اصل اجرا شده است. برای توضیح این مطلب به دو مثال اکتفا می کنیم.
1- فرض کنید کسی قصد خواندن نماز را دارد. ایده آل آن است که نماز به حالت ایستاده خوانده شود، ولی اگر شخصی به علت بیماری قادر به خواندن نماز ایستاده نیست، آیا باید نماز را رها کند؟ همه فقها می گویند: هر مقدار از نماز را می تواند، ایستاده بخواند و هر گاه نتوانست نشسته بخواند. در مرتبه بعدی اگر شخصی نماز را نمی تواند ایستاده بخواند، دستور فقهی این است که نشسته بخواند و اگر نشسته هم نمی تواند، خوابیده بخواند.
2- اگر کسی چیزی را برای جهت خاصّی وقف کرد، مثلاً منافع باغی را وقف شمع حرم امام معصوم علیه السلام کرد، اکنون که شمعی وجود ندارد، منافع آن باغ را چه کنند؟ آیا می توان گفت چون مورد مصرف اولی منتفی است، این مال موقوفه را رها کنیم؟! یقیناً چنین نیست. باید در نزدیک ترین مورد روشنایی مصرف کنیم، مثلاً منافع آن باغ را هزینه برق نماییم، زیرا برق نزدیک ترین امر به شمع است. این را «تنزل تدریجی» می نامیم که اصطلاحاً رعایت «الاهمّ فالاهمّ» نیز نامیده می شود.
فقیه عادل، نزدیک ترین فرد به امام معصوم
براساس نظام عقیدتی اسلام، حاکمیت از آن خداست. از طرفی خدای متعال در اداره امور اجتماعی انسان ها دخالت مستقیم نمی کند و حاکمیت را به انبیا و امامان معصوم واگذار کرده است. در موقعیتی که معصوم منصوب از سوی خدا، بر کارهای اجتماع حاکمیت ندارد، چه باید کرد؟ آیا می توان گفت در چنین موقعیتی حکومت را رها کنیم؟! چنین سخنی مقبول نیست، زیرا در جای خودش ثابت شده است که اصل حکومت در هر جامعه ای ضرورت دارد. در اینجاست که ولایت فقیه را با استناد به اصل «تنزل تدریجی» ضروری می دانیم. فقیه جامع شرایط، بدیل امام معصوم علیه السلام است و در رتبه بعد از او قرار دارد. البته فاصله میان معصوم و فقیه عادل بسیار است ولی نزدیک ترین و شبیه ترین افراد به اوست در امر حکومت ظاهری بر مردم.
حاصل آن که خدای متعال در مرتبه اول حاکمیت است، پس از او رسول الله صلی الله علیه واله وسلم و سپس امامان معصوم علیهم السلام حاکم شرعی اند. آیا پس از این، مرتبه چهارمی در حاکمیت وجود دارد؟
باید گفت: در زمان غیبت امام معصوم، طبق دیدگاه شیعیان ولی فقیه مرتبه چهارم از حاکمیت را دارد، زیرا فقیه جامع الشرایط به امام معصوم نزدیک تر است. چون حاکم اسلامی باید واجد صفاتی مانند آگاهی به قوانین و مقررات اسلامی، آگاهی به مصالح اجتماعی، و صلاحیت اخلاقی که ضامن امانتداری و رعایت مصلحت عمومی است باشد. در معصوم تمامی این شرایط وجود دارد، زیرا معصوم به دلیل عصمتش مرتکب هیچ تخلّفی از قانون شرع نمی شود و به سبب علم غیبی که دارد به قوانین شرعی و مصالح جامعه کاملاً آگاه است. فقیه جامع شرایط نیز باید همین شرایط را در رتبه نازل داشته باشد، تا حاکمیتش مشروع باشد. یعنی باید دارای ملکه فقاهت و اجتهاد باشد تا احکام اسلام را به خصوص در زمینه مسائل سیاسی و اجتماعی بهتر از دیگران بشناسد. و نیز باید دارای ملکه تقوی و عدالت باشد تا مصالح جامعه را فدای مصالح شخصی و گروهی نکند و هم چنین باید به مصالح سیاسی و اجتماعی و بین المللی آگاه باشد تا شیاطین نتوانند او را فریب دهند و از مسیر عدل و قسط منحرف کنند.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
آیه الله محمد تقی مصباح یزدی ، مشکاه هدایت ، ص 89-90
ولایت فقیه و غیر مسلمانان
همانگونه که از سوال روشن است تبیین ولایت فقیه برای مسلمانی که عقاید و ارزش های اسلامی را پذیرفته، کار آسانی است، ولی اگر خواستیم این نظریه را برای غیر مسلمانان توجیه کنیم، این کار با کار قبلی متفاوت خواهد بود.
پس از پیروزی انقلاب، مسائل انقلاب اسلامی در سطح گسترده ای در رسانه های مختلف جهانی مورد توجه قرار گرفت. یکی از مسائل اختصاصی نظام اسلامی، مساله ولایت فقیه است. دشمنان چون به اهمیت مساله پی برده بودند تلاش گسترده ای را برای مشوّش کردن اذهان نسبت به این مساله آغاز کردند. هر کس اندک توجهی به نوشته ها و گفته های آنان در این زمینه بکند؛ انواع اتهامات و بدگویی ها را در آن ها خواهد دید.
با توجه به تلاش دشمنان در جهت تخریب این امر مهم از یک سو و با عنایت به درخواست جدی حقیقت جویان در کشورهای غیراسلامی نسبت به کشف و فهم این امر از سوی دیگر باید مبلّغان مسلمان توجیه مقبولی از نظریه ولایت فقیه ارایه کنند، تا جلوی تبلیغات مسموم دشمنان گرفته شود و عطش جویندگان حقیقت نیز سیراب گردد. در اینجا قصد ما این است که توجیهی ساده از این نظریه ارائه کنیم.
لازمه مسلمان بودن
می توان به هر انسان- خواه مسلمان یا غیرمسلمان- گفت: ما مردمی هستیم که دین خاصی را پذیرا شده ایم. این دین مجموعه ای از عقاید و ارزش ها را به ما ارائه می دهد. اعتقاد ما این است که اسلام فقط بیان کننده یک سری عبادات نیست. بلکه دین جامعی است که درباره قضاوت بین مردم، چگونگی برخورد با مجرمان و تبهکاران، انجام معاملات، چگونگی برخورد با غیر مسلمان ها، آداب تعلیم و تعلم ، احکام و قوانینی دارد. بنابراین، ضرورت دارد که در تمام زمینه ها از قوانین دینی پیروی کنیم. قانونی معتبر و لازم الاجراست که بی واسطه یا باواسطه به منابع دینی برسد. مثلاً اگر مسلمانی بخواهد غذای جدیدی را در برنامه غذایی اش بگنجاند، ابتدا لازم است جنبه حلال و حرام بودن آن را مورد بررسی قرار دهد. مسلمان حقیقی کسی است که در هر کاری توجه به برنامه و قانون شرع داشته باشد و به هر اندازه ای این توجه کم باشد، از دایره اسلام واقعی به دور است.
شرایط ولی فقیه
1- از آن رو که رئیس حکومت کسی است که باید قوانین آن حکومت را بهتر از دیگران حفظ کند و بر اجرای کامل آن ها نظارت داشته باشد، لازم است که او آشنایی کامل به قوانین داشته باشد. در نظام اسلامی که اکثریت مردم پیرو قوانین اسلامند، باید کسی که در رأس نظام است فقیه جامع الشرایط باشد یعنی آگاهی او از منابع قانون اسلامی به حدی باشد که خودش بتواند قوانین و مقررات را «اجتهاد» کند نه اینکه فقط آگاه از قوانین اسلامی باشد. زیرا غیر مجتهد هم ممکن است آگاه از قوانین باشد ولی چون این آگاهی اش از راه تقلید حاصل شده است، نمی تواند حاکم شرعی باشد.
2- از سوی دیگر باید حاکم و رهبر اسلامی از تقوای لازم برخوردار باشد تا شهروندان نسبت به کارها و تصمیم هایش مطمئن باشند، و بدانند به هیچ وجه خیانتی صورت نخواهد گرفت.
3- حاکم اسلامی باید از مدیریت بالایی برخوردار باشد- البته این شرط برای هر حاکمی چه اسلامی و چه غیراسلامی ضروری است- تا بتواند جامعه را در راه رسیدن به اهداف مقدس و عالیه اش رهنمون سازد.
به نظر می آید در صورت پذیرش مقدمات مزبور، نظریه ولایت فقیه، نظریه ای مقبول و آسان است. لکن کسانی بدون تبیین این مقدمات وارد بحث «ولایت فقیه» می شوند. در نتیجه این نظریه یا هم چنان نامعلوم باقی می ماند و یا به صورت نادرستی تصویر می شود.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
آیه الله محمد تقی مصباح یزدی ، مشکاه هدایت ، ص 90-92
حدیث ثقلین و عصمت اهل بیت(علیهم السلام)
از جمله امورى كه به وضوح از حدیث شریف استفاده مى شود، عصمت و حجیت اقوال و افعال اهل بیت(علیهم السلام)، و به تعبیر دیگر، حجیت سنّتِ اهل بیت(علیهم السلام) است، كه این مطلب را از چند موضع حدیث مى توان اثبات كرد:
1ـ اقتران اهل بیت به كتاب خدا؛ آن كتابى كه به نصّ قرآن هرگز در او باطل راه نخواهد داشت. پرواضح است كه صدور هر مخالفتى با قرآن ـ چه از روى عمد یا سهو یا غفلت ـ افتراق و جدایى از قرآن به حساب مى آید، اگر چه عنوان معصیت بر آن صادق نباشد، همانند مخالفت هایى كه با سهو یا غفلت و نسیان همراه باشد.
استاد توفیق ابوعلم، نویسنده مصرى مى گوید: «انّ النبىّ(صلى الله علیه وآله) قرنهم بكتاب الله العزیز الّذی (لایأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه) فلا یفترق احدهما عن الآخر، ومن الطبیعى انّ صدور ایّة مخالفة لأحكام الدین تعدّ افتراقاً عن الكتاب العزیز. وقد صرّح النبىّ(صلى الله علیه وآله) بعدم افتراقهما حتى یردا علىّ الحوض، فدلالته على العصمة ظاهرة جلیّة. وقد كرّر النبىّ(صلى الله علیه وآله) هذا الحدیث فی مواقف كثیرة؛ لأنّه یهدف إلى صیانة الأمة والمحافظة على استقامتها و عدم انحرافها فی المجالات العقائدیة وغیرها...»؛ «پیامبر(صلى الله علیه وآله) اهل بیت خود را به كتاب عزیز خداوند مقرون ساخته است، كتابى كه هرگز در او باطل نفوذ نخواهد كرد و هرگز از یكدیگر جدا نخواهند شد. واضح است كه صدور هر نوع مخالفت با احكام دین افتراق و جدایى از قرآن محسوب مى گردد، در حالى كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) خبر از عدم جدایى این دو داده است. از همین رو، حدیث دلالتى ظاهر و آشكار بر عصمت اهل بیت دارد. و پیامبر(صلى الله علیه وآله) كه این حدیث را در مواقف بسیارى ذكر كرده در پى این هدف است كه امّت خود را صیانت كرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسك به این دو نموده، تا در امور مختلف - اعم از اعتقادات و فروع ـ به ضلالت و گمراهى گرفتار نشوند... .»(1)
2ـ در روایت مسلم بن حجاج و دیگران آمده است كه پیامبر قبل از سفارش به كتاب و عترت فرمود: «إنّما أنا بشر یوشك أن یأتى رسول ربّى فأجیب». این مقدمه دلالت دارد بر این كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در صدد است تا براى بعد از خود مرجعى دینى معیّن كند، كه عهده دار وظایف او تا روز قیامت گردد. مى دانیم كه جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله)در اداىِ وظایف، همانند خود حضرت باید از عصمت برخوردار باشد.
3ـ پیامبر(صلى الله علیه وآله) طبق حدیث مسلم، قرآن را این گونه توصیف مى كند: در آن هدایت و نور است و آن به مثابه ریسمانى است كه هر كس به آن چنگ زند بر هدایت واقعى است و هر كس كه آن را رها سازد بر ضلالت است. همین حكم براى عترتى است كه مقرون به كتاب خدا و عِدل آن شده است.
4ـ طبق روایت احمد بن حنبل، حضرت فرمود: «لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» تعبیر به «لن» تصریح به جدا نشدن قرآن و عترت از یكدیگر تا روز قیامت دارد. و عدم افتراق كنایه از مخالفت نكردن ـ ولو سهوى - عترت با هیچ یك از تعلیمات قرآن است و این معنا تنها با عصمت اهل بیت(علیهم السلام) تناسب دارد. و اگر قرار باشد اهل بیت خطاكار باشند، قطعاً از قرآن جدا شده اند؛ زیرا در قرآن هیچ گونه خطا و سهوى وجود ندارد.
5ـ در برخى از روایات ثقلین، درباره قرآن مى خوانیم: «حبل ممدود من السماء الى الارض»؛ «قرآن ریسمانى كشیده شده از آسمان به سوى زمین است.» آسمان محلّ نزول رحمت است. از همین رو امر شده كه دست ها را هنگام دعا به سوى آسمان بالا بریم. قرآن مانند ریسمان و حلقه وصلى بین خدا و بندگان است، هر كس به آن تمسك كند به طور حتم از سرچشمه زلال معارف الهى بهره مند شده است. عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز این طور است. هر كس به آنان اقتدا كرده و از آنان اطاعت كند به منبع فیض و كمال مطلق رسیده و به سعادت دنیا و آخرت واصل شده است و این مستلزم عصمت اهل بیت، همانند قرآن است.
6ـ در روایت ترمذى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده: «فانظروا بم تخلّفو نى فیهما»؛ «نظر و تأمل كنید كه چگونه حقّ مرا در مورد این دو جانشین مراعات خواهید كرد.» این تعبیر به تنهایى دلالت بر لزومِ اطاعت آن دو به طور مطلق دارد و لذا با عصمت سازگار است.
7ـ در غالب روایات آمده است: «ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا» كه با «لن» به كار رفته است؛ یعنى با تمسك به كتاب و عترت ـ كه هرگز از یكدیگر جدا پذیر نیستند ـ هرگز گمراه نخواهید شد و این، تنها با عصمت سازگارى دارد؛ زیرا مخالفت با واقع نیز نوعى ضلالت و گمراهى است و هر كه معصوم نباشد این احتمال در حقّ او صادق است. در نتیجه لازم مى آید كه تبعیّت كننده از اهل بیت(علیهم السلام) ایمن از ضلالت به طور مطلق نباشد، در حالى كه این معنا مخالف با ظاهر بلكه نصّ و صریح حدیث ثقلین است.
مقصود از تمسك و اخذ به كتاب و عترت، مجرّد دوست داشتن آن دو و احسان و اكرام و احترام به آن ها و اداى حقوق واجب و مستحب آن دو نیست؛ همان گونه كه از كلام برخى از اشخاص ـ كه عادتشان وارونه جلوه دادن حقایق است، همانند ابن حجر مكى ـ استفاده مى شود؛ زیرا به طور حتم این معنا خلاف ظاهر بلكه نصّ روایات است.
8ـ در برخى از روایات ثقلین مى خوانیم كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «فلا تقدّموهما فتهلكوا»؛ «بر این دو پیشى نگیرید كه هلاك خواهید شد» این تعبیر نیز به نوبه خود دلالت بر عصمت كتاب و عترت دارد.(2)
پی نوشت:
1. اهل البیت ـ فاطمة الزهراء، ص 75.
2. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(2)، ص 330.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع: مرکز جهانی و اطلاع رسانی آل البیت