درباره امام زمان (عج) بنویسید
حیف از تو که گل باشی و من خار تو باشم
بگذار که از دور گرفتار تو باشم
من مایه ندارم که خریدار تو گردم
باشد که گدای سر بازار تو باشم
گر راه ندارم به حریمت نظری کن
تا معتکف سایة دیوار تو باشم
با آنکه تو را عاشقم از خود نپسندم
تو یار به من باشی و من عار تو باشم
دستی، که به جز دامن لطف تو نگیرم
چشمی، که فقط طالب دیدار تو باشم
زخمم به جگر زن که دوایی نپذیرد
دردی به دلم بخش که بیمار تو باشم
از همچو تویی پاک تر از گل همه حیف است
تا همچو منی عبد خطاکار تو باشم
سوزم به درون ریز که پیوسته بسوزم
خوابم ببر از دیده که بیدار تو باشم
آن رتبه ندارم که نهی پای به چشمم
بگذار که خاک ره زوار تو باشم
من میثمم و چوبة دارم به سر دوش
بگذار که دلباخته ی دار تو باشم
قرار دل ز فراقت دگر قرار ندارم
به انتظار قسم تاب انتظار ندارم
به احتظار مبدل شد انتظار ظهورت
اجل رسیده دگر تاب احتظار ندارم
ز بس گریستم و دیده ام ندید رخت را
گمان برند گروهی به من که یار ندارم
اگر بهار شود دچار فصل سال برایم
خدا گواست که بی روی تو بهار ندارم
به سلطنت ندهم رتبه ی گدایی خود را
که در زمین و زمان جز تو شهریار ندارم
نه مانده تاب فراق و نه هست طاقت جرم
چگونه صبر کنم دیگر اختیار ندارم
دیار من نبود غیر خاک مقدم یارم
چو دور غیبت یارم بود دیار ندارم
به اشک دیده بیارم مگر به دست دلت را
عزیز دل چه کنم چشم اشکبار ندارم
اگر تو سوزدهی جز به آتشت نگداز
م دگر تو اشک دهی غیر گریه کار ندارم
به دار عشق تو میثم مگر قرار بگیرد
وگرنه تا به بسم جان بود و قرار ندارم
ماهرچه داریم ازعطای یارداریم/دردل تمنای لقای یارداریم/ایاشودروزظهورش راببینیم/این ارزومحض رضای یارداریم/عالم دگرفهمیده مهدی(عج)خواهدامد/این راتمناازخدای یارداریم/
برداغ بی نهایت توصبرمی کنیم/ای ازتباراینه وافتاب وعشق/تامژده زیارت توصبرمی کنیم/بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین
السلام علیک یا صاحب الزمان:
یابن الحسن کجایی !؟کی میشود بیایی
آخه دلم خیلی بارونیه....
شهادت پدر بزرگوارت رو تسلیت میگم......
امروز جمعه بود ...... منتظرهای اومدنت رو چشم به راه گذاشتی ؟!....مولای خوبم حتما هنوز لیاقتش رو نداریم........
چقدر این چند سطر به دلم نشست:
.:.:.::گفته بودی دلتنگیهایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند .
می گفتی گه قاصد ک ها گوش شنوا دارند ، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به یاد بسپار
من اکنون صاحب دشتی قاصدکم ،
اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند ؟:.:.::..
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟
چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
اگر حجاب رخت وجود تار من است
خدا کند که بمیرم چرا نمایی؟
به قول حاج احمد کافی:بچه هامون جوون شدند جوونامون پیر شدن خیلی از پیرهامون مردند و جمال تو رو ندیدن
اما آقاجون یه قولی بده قول بده اگه من مردم و جمالتو ندیدم بیای سر قبرم بگی فلانی بلند شو آقات اومده مگه نمیخواستی منو ببینی
آقا جون خسته شدم از دنیای بی تو بیا که دلم خیلی گرفته
جسارت نباشه آقا......اما کی میای؟کی میای؟
تا چراغونی نشه دلامون آقا نمیای تا ریا تو کارمونه ما رو اصلا نمیخوای
به تموم دنیا گفتیم چشممون منتظره کل دنیا میدونن که چشم شیعت به در
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت
دنیا که هیچ,جرعه ی آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن,حتی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده,که این جمعه هم گذشت...
مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت
جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو
بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو
بسکه هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو
تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو
چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو
سالها می شود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو
با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بی تو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو
تو را مرور میکنم میان ذهن و قلب خویش
عقده ی دل وا میکنم زعمق جان و قلب ریش
گذر نمیکنی چرا ز کوچه های شهر ما
ببین که جمعه آمده وفا بکن به عهد خویش
(سروده ی خودم)
آقاجان مث ما با ما برخورد نکن.ما خیلی گناهکارو بدبختیم و جز شماکسی رئ ندداریم
این عشق آتشین ز دلم پاک نمی شود مجنون به غیر خانه لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
يا مهدي...
ماهارو هم نگاه كن...
يادته شب قدر چقدر برات حرف زدم...
«شعر امام زمان»
اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟