راسخون

ادامه داستانو تو بگو ؟؟؟

abbas1476 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 167
|
تاریخ عضویت : بهمن 1390 

فایده ای نداشت . همه سری توی سرا بودن ولی ماشااله مثل واحد بالایی ساختمونمون نم پس نمیدادن .

گفتم چاره ای نیست. من یه جایی رو میشناسم که با راسخون قرارداد داره و میتونیم با حسناتمون چه چیزی میل کنیم تا تلف نشدیم . خیر سرمون اومدیم گردش ...

رفتیم اونجا چشمت روز بد نبینه ...

ayeneh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2761
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

......وقتی که دیدم آش نخورده و دهن سوخته

هنوز غذا نخورده متوجه شدم که  حسناتم پر شد و امتیازام پرید !!

(البته همه شوخی است باید مسولین متعهد راسخون ببخشند .داستانه دیگه!)

mostafa199455 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 235
|
تاریخ عضویت : بهمن 1390 

یه دفعه از خواب بیدار شدم دیدم که همه اینها خواب بود . بعدش بدو بدو رفتم سراغ کامپیوتر که وصل شم به اینترنت که حسناتم تو راسخون هستش یا نه که دیدم از تو کوچه سرو صدا میاد .

abbas1476 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 167
|
تاریخ عضویت : بهمن 1390 

رفتم کنار پنجره که ببینم چه خبره ... که دیدم خبری نیست و رفتم سراغ کامپیوتر . رفتم تو راسخون چند تا پست گذاشتم روحم تازه شد

بعد گفتم برم بیرون هم یه هوایی بخورم هم حال بروبچز رو جویا شوم . اومدم کنار خیابون سوار تاکسی شم که ...

prompet کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4609
|
تاریخ عضویت : بهمن 1389 

بهترین خاطرات دانشجوییم برام زنده شد چون چندتا از بهترین دوستان اون دوران را دیدم

و تا نیمه های شب نشستیم وخاطره گفتیم

mostafa199455 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 235
|
تاریخ عضویت : بهمن 1390 

بعد با هم رفتیم رستوران غذا بخوریم به حساب من یکی جوجه سفارش داد دونفرهم برگ غذا رو خوردیم وقتی خواستم حساب

کنم دیدم پول تو جیبم نیست ولی یه دفعه اونجا بابامو دیدم که  با دوستاش اومده بودن غذا بخورن

abbas1476 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 167
|
تاریخ عضویت : بهمن 1390 

بدو بدو رفتم سمتشون احوال پرسی وروبوسی ... امان صحبت به بابام ندادم . به بابام گفتم چرا بهم نگفتی که عابر من دست شماست . همین الان دیدم نیست . بابام هم به روم نیاورد و گفت تو برو من حساب میکنم . سپس ...

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

به محض اینکه به خونه رسیدم همه چیزو لو دادم و به مامانم گفتم که بابا با دوستاش رفته بود غذا رستوری ( به قول یکی از بچه های فامیلمون ) بخوره

بعد از اون مسواک زدم و رفتم که بخواهم آخه باید واسه سحر بیدار میشدم اولین سحر ماه رمضون بود

 

 

 

 

ayeneh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2761
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

که صدای دعوای پدر ومادرم راشنیدم که ....توکه سیری ......نباید هم الان غذا بخواهی تو رستوران بهت خوش گذشت    و.....

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

او ه اوه عجب خرابکاری بزرگی کردم فکر کنم فردا شهید بشم

بیچاره پدرم الان میگه عجب ماری در آستین پروش میدم

 

 

 

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

زن و شوهر دعوا کنن ابلها باور کنن

خلاصه واسه سحر بیدار شدیم بعد از اینکه نمازمو خوندم دیگه خوابم نبرد گفتم برم راسخون

وقتی اومدم دیدم تنها نیستم و چند نفری هم تو سایت هستن

در حال گشت و گذار بودم که یهو .................

 

 

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

که یهو دیدم مدیرا زدن به تیپ هم و دعوا پشت دعوا

دلم واسه مسئولین راسخون خیلی سوخت آخه بیچاره ها باید اول صبح بیان و این دعوا هارو بخونن

 

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

خوب دوستان عزیز

 

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

 

nikbakht88 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5887
|
تاریخ عضویت : شهریور 1388 


خوب دوستان عزیز

 

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

سلام و تشکر.

پس با اجازتون این تاپیک را عادی می کنم.