زمزمه های باران
توی هر شهر و دیاری میشه با تو موندنی شد
قصه هزار و یک شب میشه بود و خوندنی شد
مشق عشق های قدیم رو میشه با تو خط خطی کرد
میشه شاه قصه هام رو یه گدای پاپتی کرد
حالا چرا؟ از شهریار
شعر آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا از شهریار
| آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا | بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا |
| نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی | سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا |
| عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست | من که یک امروز مهمان توام فردا چرا |
| نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم | دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا |
| وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار | اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا |
| شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود | ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا |
| ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت | اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا |
| آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند | در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا |
| در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین | خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا |
| شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر | این سفر راه قیامت میروی تنها چرا |
متن جالب بزرگ مرد کوچک
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگـــــــــــ شده است ...
جملات زیبا و آموزنده از دکتر علی شریعتی
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
|
گـاهـے دلـت مـيـخـواد هـمـہ بـغـض هات از تـو نـگـاهـت خـونـده بـشـہ چـون جـسـارت گـفـتـن کـلـمـہ هـا رو نـداري امـا يـہ نـگـاه گـنـگ تـحـويـل مـيـگـيـري و يـہ جـمـلـہ مـثـل: چـيـزي شده؟؟؟! اونـجـاسـت کـہ بـغـضـت رو بـا لـيـوان سـکـوتـت سـر مـيـکـشـے و بـا لـبـخـنـد مـيـگـے: نـہ، هـيـچـے.. |
دلم سفر می خواهــــد !
نه برای رسیدن به جایی ....
فقط برای رسیدن به تو ... !!!
نه برای رسیدن به جایی ....
فقط برای رسیدن به تو ... !!!
ابراهیم برای آخرین بار به سراغ آزر میرود٬ شایدکه در این آخرین ابلاغ٬ قلبش از این همه قساوت درآید و خلوص ابراهیم در او اثر کند٬ اما افسوس! دلی که شوره زار شد هیچ بذری در آن شکوفا نمی شود.
حرفه اش را نگاه کن :
بت می سازد و می فروشد. راستی! چه خدایان خوبی٬ منبع درآمد هم می شوند!!
و چرا ازر از آنها دست بردارد؟ هم٬ عقیده است٬ هم پول٬ هم اعتبارآور!
هم جیبمان را پر کند٬ هم اعتبارمان را بالا ببرد!
"
(برگزیده ای از کتاب شب شکن-مثنوی درمانی)
و او بود که بت شکن بود و حنیف و قلبی سلیم داشت. او که خلیل بود، صاحب عزمی استوار و به تنهایی یک امت بود.
و من از نسل اویم. می خواهم از نسل بت شکنان باشم و بلکه قهرمان آنان که بتکده دلم را از عبود آفل و مغربی پاک کنم و دلم را کعبه او کنم و می خواهم از نسل ابراهیم باشم و شب شکن.
و می خواهم از نوادگان ابراهیم باشم که مثل او، نه هر چه زشت که خوب ترین خوب ها مثل اسماعیل را در قماری عشق , تسلیم و قربان او کنم.
و تو نیز از نسل اویی و می خواهی آن گونه باشی که او بود با مولانا جلالدین همراه شو تا برایت بگوید که چگونه انسان می تواند ابراهیم زمان خود، ابراهیم جامعه خود، ابراهیم خانواده خود و ابراهیم نفس خود باشد با او همراه و همدل و همقدم باش.
و من از نسل اویم. می خواهم از نسل بت شکنان باشم و بلکه قهرمان آنان که بتکده دلم را از عبود آفل و مغربی پاک کنم و دلم را کعبه او کنم و می خواهم از نسل ابراهیم باشم و شب شکن.
و می خواهم از نوادگان ابراهیم باشم که مثل او، نه هر چه زشت که خوب ترین خوب ها مثل اسماعیل را در قماری عشق , تسلیم و قربان او کنم.
و تو نیز از نسل اویی و می خواهی آن گونه باشی که او بود با مولانا جلالدین همراه شو تا برایت بگوید که چگونه انسان می تواند ابراهیم زمان خود، ابراهیم جامعه خود، ابراهیم خانواده خود و ابراهیم نفس خود باشد با او همراه و همدل و همقدم باش.
(برگزیده ای از کتاب شب شکن-مثنوی درمانی)
دست عشق در کار بود و او چه ماهرانه این اثر خود را خلق کرد.
او عکس خود را کشید و به همین خاطر زیباترین اثر از کار در آمد، آن قدر که وقتی خودش آن را از نظر گذراند، به خود احسنت گفت!
انسان آفریده شد و در گوش روحش این ندا دمیده که:
او عکس خود را کشید و به همین خاطر زیباترین اثر از کار در آمد، آن قدر که وقتی خودش آن را از نظر گذراند، به خود احسنت گفت!
انسان آفریده شد و در گوش روحش این ندا دمیده که:
به این ترتیب خلقت آغاز شد:
هزاران عاشق و معشوق در پی صدای او و به جستجویش در فغان و نفیر شدند و بالاخره این انسان ظلوم و جهول
بود که باری را که آسمان ها و زمین از قبول آن سر باز زدند، به دوش گرفت و این عشق بود که چون ما را لایق خویش
دید خواست تا اسیر این کره خاکی نمانیم و جسم خاکی مان بر افلاک رود تا در باغ سبز بی منتهای او پرواز کند.
اما ما چون مرغان حریص بی نوا،هر روز گرفتار صدها دانه و دام فریبنده پر نقش و نگار شدیم و پرواز را از یاد بردیم.
با گذشت زمان بال هایمان از دست رفت.
شوق پرواز در سینه هامان مرد و آسمان از خاطرمان محو شد.
با این همه باز هم خطابمان به او این است که:
و عشق همچنان باقی است
به امید پرواز ...
(برگزیده ای از کتاب ساحل-مثنوی درمانی)
(برگزیده ای از کتاب ساحل-مثنوی درمانی)
|
خداوندا من چيزی نمی بينم آينده پنهان است ولی آسوده ام چون تو را می بينم و تو همه چيز را |
|
|