چه بلاهایی سر معلماتون آوردید؟؟؟
سال دوم هنرستان بودم توی کارگاه بود کف کارگاهمون سیمانی بود من برداشتم یه ذره بنزیم ریختم کف سالون معلمامون اومدن یکیشون گفت اینجا چرا خیسه خلاصه ما بهونه آوردیم آب ریخته این بنده خدا به حرف ما اطمینان کرد خواست بره سمت یه ماشین اومد از آنجا رد بشه که سر خردو رفت هوا
سلام. فکر کنم مسابقه شیطونترین ها را بر پا کنیم، شما اول یا نهایتا دوم می شید. احتمالا با این شرایط شما هم معلم یا مدرس می شید (انشاالله) بعد: چیزی که عوض داره و گله نداره دیگه دیگه!!!!!
ما اینیم دیگه چکار میشه کرد ولی همیشه انظباطم بین 19 . 20 بوده
به این تایپک سر بزید و نظرتونو بگید
بهترین فیلمی دیدید چی بوده ؟
چه بلا هایی سر معلماتون آوردید؟!
من همیشه تمام معلمها واساتیدرودوست داشتم وباهاشون شیطونی نکردم
منم همین طور
تازه تو سال دوم دبیرستان به پسر آقای گیوری (نام معلم آمار سال دوم دبیرستان ) معروف بودم.
این شیطونی نیستا..اما میگم دیگه...کارهای منه که باعث میشه معلم مون سرشو تکون بده ..این طوری این طوری ..نمی بینید؟فکر کنم بتونید متوجه شید
امروز مراسم ختم بابای یکی از دوستام بود.رفتم کنار دوتا از معلمامون.معلم حسابان گفت ....ا ..سلام دوقلوها..کو اون قل؟گفتم :سلام جونم
سرشو تکون داد نگاه معلم کناری کرد اون یکی چرخید نگام کرد گفتم ا...سلام عزیزم عمرم تو هم که اینجایی!!
هه هه..سال دوم دبیرستان بودیم.2تا شعرو باید حفظ می کردیم.منم نخونده بودم.کلا درس نخونده بودم.بچه ها همیشه رو من و خواهرم حساب می کنن گفتن پاشو برو تا ما ها رو بلند نکنه بلد نیستیم..رفتم گفت شعر حفظی بخون..گفتم کدوم؟گفت هر چی بلدی.منم گفتم اتل متل توتوله......
یادمه رو کلاس مون حساب باز می کردن که خیلی خوبیم.معلم پرورشی سر کلاس گفت بچه ها شما موبایل میارید با خودتون؟
من گفتم نه خانم...چه لزومی داره که بیاریم با خودمون؟!؟!؟!هفته ی بعد از کلاس 13 نفری مون 6تا موبایل گرفتن..البته بنده مهارت دارم اگه میبرم.خب بچه ها لو دادن وگرنه باور کنید یه روز گذاشتمش ته کفشم!!!!!!!!!!!!!!!
رفتم فرم لباس مدرسه رو ببینم.فقط شکل مانتو رو کشیده بودن رو کاغذ.گفتم :خدا شاهده من بدو شلوار و مقنعه نمیام مدرسه .اینطوری بیام؟
هرهر خنده بود
امضا:منصوره
با سلام
من یادم نمیاد که بلا سر معلمم اورده باشم
یا به عبارتی فقط چند تا کوچولو مثل:
داخل دفتر کلاس برا خودم مثبت میذاشتم
سر کلاس سوت می زدم
فقط همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام
والا بلا به معنیه بلا که یادم نمیاد! اذیت میکردیم، مسخره میکردیم!! میخندیدیم اما بلای خاصی یادم نمیاد!
در کل حرکات و کارهامون زیاد بد نبود! اگر هم میگم مسخره میکردیم بیشتر حالت شوخی داشت!!
یه مشکل نسبتاً بزرگی هم سر راهم بود! اونم اینکه در دبیرستان پدرم چون از دبیران به نام شهرمون هست و دبیرستان ما نیز جزء خوبهای شهر حساب میشد، هم اینکه پدرم در اونجا درس میداد و هم سایر دبیران بنده را به واسطه ی پدر شناخته بودند!! حالبه بدونید در سال دوم دبیرستان و پیش دانشگاهی پدرم معلممون هم شد!
خاطرات زیاده!! مثلاً بچه ها پیش پدرم در مورد من شوخی میکردن!! پدرم کم و بیش پیش بچه ها در مورد من شوخی میکرد!! چون کل 4سال دبیرستان و پیش دانشگاهیمون با یک کلاس تقریباً فیکس و ثابت بودم، بچه ها خیلی باهم صمیمی بودیم ! همچنین با دبیرها!
یادش بخیر..... من اگر بخواهم وارد خاطرات بشوم خیلی طولانی میشه ! فقط خواستم بگم بلای خاصی سر معلمانمان نیاوردیم !
يه معلم داشتيم هر وقت کلاس تموم ميشد کسايي که جلوي دفترمدرسه ايستاده بودن و شلوغ بازي ميکردن رو نديده ونشناخته يه پس گردني ميزد که خود منم ازين لطف الهي بي بهره نبودم.
يکي ديگه از معلمامون يکم قدش کوتاه بود وازپشت سر شبيه دانش آموزابود يه بار با دوسه تا از بچه ها قرار گذاشتیم که معلم قد کوتاهمون رو جلو دفتر سوال پيچ کنيم تا اون معلم پس گردني زن بياد .خلاصه اين کارو کرديم اومدو يه پس گردني محکم به اون معلممون زد ماهم زديم زير خنده ود بدو!!!!!!!!!!!!
آقا شما که معلم ها را بدبخت کرده ای!!
ولی دسستان درد نکند! انتقام دانش آموزان بیچاره را گرفته ای!!
من بچه شیطونی نبودم و بلایی سر معلم ها نیاورده ام! فقط این خاطرات را که خواندم یاد یکی از دبیرانم افتادم . گفتم یادی از وی بکنم.
در دوران راهنمایی یک دبیر جغرافیا به نام آقای فضل الهی داشتیم که سر به سر من می گذاشت. ما در کلاسمان به جای نیمکت صندلی داشتیم. ایشان هر دو هفته یکبار از ما امتحان می گرفت و هر بار که امتحان می گرفت موقعی که داشت امر مراقبت را به جا می آورد گردن مرا از پشت می گرفت و فشار می داد. یکبار دور گردنم شال گرن پیچیدم هر کار کرد توی دستش نیامد ! هیچی نگفت فقط چند ثانیه بعد وقتی از جلوی من رد شد پایم را لگد کرد!!!
یادشون بخیر!! سال سوم بودیم. یکبار وقتی به مدرسه رفتیم یکباره دیدیم که تفتی با عکس ایشان در حیاط مدرسه است. غم مدرسه را فراگرفته بود. عصر روز قبل بر اثر سکته فوت کرده بودند. تا چند روز دست و دل هیچ دبیری به درس دادن نمی رفت. همه مدرسه را غم گرفته بود . همه بچه ها مبهوت بودند و هیچ کس باورش نمی شد...
روحش شاد