کلامی زیبا
پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان اسیب ندیده باشد .
پیرمرد غمگین گفت که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است . هر روز صبح می روم
و با او صبحانه می خورم . نمی خواهم دیر شود.
پرستاری گفت : ما به او موضوع را خبر می دهیم
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم . او الزایمر دارد چیزی را متوجه نمی شود .
حتی مرا هم نمی شناسد
پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید
چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟
پیرمرد با صدایی گرفته با ارامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است
هوس را زنده به گــور كنید ..
و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی ..
زیر باران اگر دختری را سوار كردید ..
جای شماره به او امنیت بدهید .
.
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نــه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مكانی ..
با لبخند بگویید: اول شما .
در تاكسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند
احساس امنیت كند نه ترس ..
بیاییدفارغ از جنسیت .. كمی مرد باشید
آهای سرنوشت...
اسکار حق توست ...
سالهاست که مرا فیلم کرده ای ...
گوش دادن به حرف یه پیرمرد شد فیش حقوقی ام تو زندگی ...!!!!!
خواهش میکنم بخونش تااگه خدای نکرده همچین مشکلی داری یه کوچولو به خودت زحمت بدی و فکر کنی به خدا قصد جسارت ندارم فقط نگرانم هم برای خودم وهم برای امثال خودم همین ،،منو به خاطر این حرفم ببخشید ولی....
از پله های اتوبوس بالا رفتم و روی یکی از صندلیها نشستم. هنوز کاملاً سرجایم قرار نگرفته بودم که آقایی حدودا پنجاه ساله کنارم نشست. چند لحظه ای نگذشته بود که نگاهی به روزنامه ای که دست من بود، انداخت و گفت: «ببخشید می تونم یه نگاهی به روزنامه بیندازم؟».
گفتم: خواهش می کنم. بفرمایید.
کمی به صفحات اوّل و دوم نگاه کرد. تا به صفحه سوم رسید و چشمش به جمله «بیایید آینده جوانان خود را تأمین کنیم» افتاد، با ناراحتی گفت: «ای بابا! همه جا جوان! همش می گن جوانْ اِله، جوانْ بِله! عجب گیری کردیم! از بس از این جوانها تعریف کردند و هندونه زیر بَغلشون گذاشتند، دیگه نمی شه به یه جَوون گفت بالا چشمت اَبرو».
گفتم: چی شده مگه؟ مثل اینکه دلِتون خیلی پُرِه.
گفت: «ای بابا! کار ما از این حرفها گذشته. دیگه بیچاره شدم به خُدا».
گفتم: مثل اینکه از جوان و جوانی ناراحتید؟
گفت: «راستش یه دختر دارم 23 ساله ؛ امّا اندازه پنجاه سال اذیتمان کرده. دیگه من و مادرش خسته شده ایم
گفتم، مثلاً چه کار کَردِه؟
گفت: «اوّلاً هر مُدی که بیاد تو بازار، باید این خانم، اوّلین نفری باشه که از اُون مُد استفاده می کنه. هر روز، یه جور لباس، هر روز، یه کیفِ جدید! از بس لباس تو خونه داره، دیگه تو کُمدها جا نمی شه. هر لباسی رو یک بار پوشیده و بعد به بهانه از مُد افتادن، رفته سراغ یه لباس دیگه.
دوما تازگیها هرچند وقت یک بار، به یه چیز دل می بَندِه. اوّل موبایل می خواست. هرچی بهش گفتم تو موبایل می خواهی چه کار؟ نه کاری داری، نه مسئولیتی داری. فقط صبح که می شه با رُفَقات می ری بیرون، عصر برمی گردی خونه. امّا گوشش بدهکار نبود که. آن قدر پیله کرد تا مجبور شدم براش یکی خریدم. دیگه صبح تا شب کارش شده بود با موبایل حرف زدن. من نمی دونم با کی صحبت می کرد. یه لحظه هم از موبایل جدا نمی شد. انگار اگه این موبایل نباشه، ایشون یه چیزی کم دارَن».
گفتم: خیلی سخت نگیرید.
گفت: «شما نمی دونی که. اگه به اینجا ختم می شد، من حرفی نداشتم ؛ امّا دست بردار نبود. یکی دو ماه با این تلفن همراه، خوش بود ؛ ولی وقتی خسته شد، به فکرِ یه اسباب بازی دیگه افتاد. این دفعه گیرداد که من کامپیوتر می خوام. بالاخره یک کامپیوتر هم برایش گرفتم. خلاصه چند وقتی هم با کامپیوتر مشغول شد. همین چند هفته پیش بود که اومد اصرار کرد که من می خوام برم ورزش اِسکواش. اجازه دادم ثبت نام کُنه. یکی دو هفته رفت و کفش و لباس و راکت هم خرید ؛ ولی بعد، ول کرد و گفت این ورزشو دوست ندارم. حالا هم دوتا پاشو کرده تو یک کفش که برام ماشین بخرید. به خُدا مَن و همسرم جُونمون به لب رسیده. هر روز، دنبال یه مُدِ تازه س. هر روز به یه چیزی دل می بندِه. هر روز با یکی دوست می شه.
یه روز از دختر خاله تقلید می کنه، یه روز از دختر همسایه، یه روز هم از هنرپیشه تلویزیون. من نمی دونم آدم چقدر باید دهن بین باشه، چقدر تقلید کورکورانه؟! اصلاً عقل، تو کلّه اش نیست. دیگه نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم. درسش هم که تعریفی نداره!».
بنده خدا آن قدر ناراحت بود که از قیافه اش بلاتکلیفی و درماندگی معلوم بود. شما خوانندگان گرامی فکر می کنید علّت این مشکل چیست؟ و چرا این دختر خانم 23 ساله این رفتارهای نابهنجار را از خود بروز می دهد؟
وقتی مردان ، حرمت مرد بودنشان را بدانند
و
زنان ، شوکت زن بودنشان را !
مردان، همیشه مرد میمانند و زنان ، همیشه زن !
آنگاه
هر روز نه روز "زن" ،نه روز "مرد "
بلکه
روز " انسان" است ...
ما ""مـــرد"" هستیم!
دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریشى دارد!!!
گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست!
... جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و اب و هوائی عوض میکنیم!!!
... ... ... ... ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم!!!
دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی..
با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم..
تو آرام شوى!!!
آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج""!!!
فقط به ما ""دلت را بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!
دلگیر نشو از آدمها نیش زدن طبیعتشونه
به هوای بارونی میگن ....خرابـ ـ ــ ــ
باران که میبارد...دلم برایت تنگ تر میشود
راه می افتم ....بدون چتر...من بغض می کنم...اسمان گریه
از دو چـشـم یـاس می خوانم بیا
شعری از احساس می خوانم بیا
نــیــسـتـم لایـق بـه دیـدارت ولی
روضـــه ی عـبــاس می خوانم بیا
حکایت
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم :
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه
میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی
میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی
هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و
سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل
نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
ناخودآگاه ساکت شدم !
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت :
آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه!
این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین
قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه
داره...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود!
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که
برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید!
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .
وباید کوتاهتر گردد زبانی که می داند بی ربط می گوید وباز ..........
خداوندا من همیشه درد دل با تو میگفتم ولی اکنون درد بزرگتری را در دل دارم
وآن اینکه روی صحبت کردن با تورا ندارم
خدا یا اکنون مرا ننگر
برایت پیغامی ازدل می گذارم پیغامم را بخوان
ولی آکنون مرا ننگر که در برابرت شرمسام
خدایا هرچه خود راگستاخ تر می بینم تورا بزرگتر می نگرم وهرچه خود را دور تر می بینم تورا نزدیگتر می نگرم
مرابه خود وا نگذار وگستاخیم ببخش ....
زندگی تان سخت است وغم زدایتان کم
هیچ کس حاضر نشد راز دار دلتان باشد
گوش ها حوصله ی گوش دادن به تو را نداشتند
چشم ها هم ندیدند که توافتادی ودست هاهم به سوی تو دراز نشدندکه بلندت کنند
دلی برایت نسوخت یعنی نه این که بگویم دل ها از سنگ است روزی دلسوزی خواهد کرد
که تو رها شده ای
وای داد ای داد ای داد
همه را می دانم به تو می گو یم که هشیار باشی
آری هشیار باشی که گهگاهی به درد دل همدیگر برسیم
وتنها نگذاریم دل های همدیگر را
ما همه
مهربانیم خدا اینگونه آفریده مان فقط گا هی غافل می شویم بیایید
همدیگر را ببخشیم.........
دو خط موازی
روزي مردي خواب عجيبي ديد.
ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي انها نگاه مي كند .
هنگام ورود دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند وتند تند نهمه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند باز مي كنند و انها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد؟
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل مي گيريم .
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و انها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند .
مرد پرسيد :شماها چكار مي كنيد ؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد وچرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده ي بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد :مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند:خدايا شكر
-
زندگی موهبتی است که به ما ارزانی شده است و تا وقتی امید هست ، زندگی هست .
-
ما قدرت آنرا داریم که نومیدی را به امید، شکست را به پیروزی و اشک را به خنده مبدل سازیم بشرطی که به زندگی و شگفتیهای آن ، به لذت ها ، نا امیدی ها، تلاش ها ، رنجها و دردهای( بله ) بگوئیم.
-
اگر بکوشیم کلماتی از قبیل: «بله» ، « امکان دارد» ، « همیشه »، « امیدوارم»و«می توانم» را در فرهنگ لغات خود و اعضای خانواده وارد کنیم آنگاه شاهد تجلی شادیها خواهیم بود.
-
ما قدرت آن را داریم که همه پدیده های شادی بخش زندگی را در اختیار داشته باشیم و آنها را برای خود خلق نمائیم ، فقط کافیست تصمیم به تغییر بگیریم.
-
اندیاگر تصمیم بگیریم از امروز هر لحظه با عشق و غوطه ور در عشق زندگی کنیم معنی و مفهوم حیات و شاد زیستن را بهتر در ک خواهیم کرد و از آن لذت خواهیم برد. بقول نازك انديشي:
-
( زندگی ریاضیات است ، پس بیائیم اعتماد را در زاویه چشمانمان جای دهیم، ، غم و اندوه را تفریق کنیم، کینه و نفرت را جذر بگیریم و همدلی و دوستی را ضرب کنیم و محیط و مساحت محبت را در دایره قلب دیگران بدست آوریم).