هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجا آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجا
آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم آنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجا
دوستان راسخونی عزیز
ضمن سلام و ادای احترام و ابراز دلتنگی بابت دوری چند روزه از شما، برای کلیه عزیزان بخصوص مدیریت محترم تالار پاتوق راسخونی ها جناب qolameali و همچنین مدیر و دوست عزیزم جناب bivafa و کاربر و دوست فعال، صبور و با احساس راسخون جناب architect0811 و در نهایت مدیر فعال و پرشور جناب aliasghar313 که همگی در این مدت، عالمانه و صادقانه و پرانرژی در تالار فعال بوده و به مسئولین روابط عمومی نیز ابراز محبت نموده اند، آرزوی موفقیت و سرافرازی از درگاه خداوند بزرگ داشته باشم.
منتظر و همراه با شما خواهیم بود
.................................................
سلام
باد آمد و بوی عنبر آورد
از اینکه دوباره به سایت و انجمن ها برگشتید خوشحالم ، این چند روزی که تشریف نداشتید واقعا انجمن ها یه جوری شده بود و عدم حضورتان احساس می شد.
راستی مأموریت کاری به خوبی و خوشی گذشت؟
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
با سلام و تشکر
کاربر و مدیر تالار گرامی aliasghar313 بنده هم فایل شما را دانلود کردم . انشاالله با تمرین روز به روز بهتر می شوید و روزی نام شما را در بین برترین ذاکرین اهل بیت در ایران اسلامی شاهد باشیم .
از همه کاربران عزیز راسخونی که از مشتریان پر و پا قرص تالار ها و انجمن ها می باشند نیز کمال تشکر رادارم . اینکه مطالب متنوعی در این تاپیک ثبت می شود به نوبه خود زیباست . امیدوارم همه عزیزان راسخونی در پناه حق مانا باشند .
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»
…..
…..
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!
سلام
چه حس خوبی بود بعد از گذاشتن 3 پستی که محل سکونت اصفهان بود ؛ همدانی هم پیدا شد ؛ جناب نیکبخت رو هم میکشونم اینجا؛ ما هم میشیم 3 تا
مدیر محترم تالار در حال حاضر مشارکتی از جانب شما در تالار ... ندیدم ؛ اونوقت عرض میکنید که از شدت رفت و آمد زیاد مدیران محترم فرصت اینکارو ندارید که تالار گفتگو بیاید
شما که اقدامی نمکنید ؛ پس خودم دست به کار میشم و از قدرت سمج بودن استفاده میکنم و دوستان راسخونی رو به اینجا میکشونم
من این تاپیکم رو خیلی دوست داشتم و همه یه دونه جمله رو ساختند و کار شاخی که انجام دادم این بود که در تاپیک روابط عمومی و پل ارتباطی شما با مسئول انجمن ها ؛ ازشون خواستم که جمله بسازند و یه جورایی تبلیغات انجام میدادم
نهایتش اینکه میگن جناب architect0811 دیوونست ؛ که خیالی نیست
خدانگهدار تا فردا آخه داره افسانه دونگ یی رو نشون میده تازه فکر نکنم فردا بتونم بیام آخه اون مشق هایی رو که گفته بودم انجام ندادم و خلاصه اینکه درست بشو نیستم و همه کارامو باید سر بزنگاه انجام بدم
البته امروزم 8 صبح پشت در کلاس بودم که استاد گرامی تشریف نیاوردند ؛ قدیما از این موضوع به دلیل خوابم ناراحت میشدم اما امروز خیلیم خوشحال شدم چون بلافاصله به طرف سایت دانشگاه و از اونجا به راسخون اومدم
ببخشید کلا تو ذاتمه چرت و پرت زیاد میگم و خدا نکنه تعریف کردنم گل کنه
با اجازه چون نصف فیلمو داد
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»
…..
…..
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!
چه پایان غم انگیز و چه مرد ضعیفی!!!! خطاب به آن مرد میگم: انگشتان دستشو ازش گرفتی ولی دوست داشت.چرا خودتو ازش گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
چه حس خوبی بود بعد از گذاشتن 3 پستی که محل سکونت اصفهان بود ؛ همدانی هم پیدا شد ؛ جناب نیکبخت رو هم میکشونم اینجا؛ ما هم میشیم 3 تا
مدیر محترم تالار در حال حاضر مشارکتی از جانب شما در تالار ... ندیدم ؛ اونوقت عرض میکنید که از شدت رفت و آمد زیاد مدیران محترم فرصت اینکارو ندارید که تالار گفتگو بیاید
شما که اقدامی نمکنید ؛ پس خودم دست به کار میشم و از قدرت سمج بودن استفاده میکنم و دوستان راسخونی رو به اینجا میکشونم
من این تاپیکم رو خیلی دوست داشتم و همه یه دونه جمله رو ساختند و کار شاخی که انجام دادم این بود که در تاپیک روابط عمومی و پل ارتباطی شما با مسئول انجمن ها ؛ ازشون خواستم که جمله بسازند و یه جورایی تبلیغات انجام میدادم
نهایتش اینکه میگن جناب architect0811 دیوونست ؛ که خیالی نیست
خدانگهدار تا فردا آخه داره افسانه دونگ یی رو نشون میده تازه فکر نکنم فردا بتونم بیام آخه اون مشق هایی رو که گفته بودم انجام ندادم و خلاصه اینکه درست بشو نیستم و همه کارامو باید سر بزنگاه انجام بدم
البته امروزم 8 صبح پشت در کلاس بودم که استاد گرامی تشریف نیاوردند ؛ قدیما از این موضوع به دلیل خوابم ناراحت میشدم اما امروز خیلیم خوشحال شدم چون بلافاصله به طرف سایت دانشگاه و از اونجا به راسخون اومدم
ببخشید کلا تو ذاتمه چرت و پرت زیاد میگم و خدا نکنه تعریف کردنم گل کنه
با اجازه چون نصف فیلمو داد
...........................................
سلام
شما از کجا می دونید که جناب نیکبخت همدانی هستند؟!
همانطور که قبلا هم عرض کردم به دلیل حضور گسترده
امید است جناب نیکبخت هم ما رو قابل بدونند و به این تالار بیایند.
در پناه حق
سلام
شما از کجا می دونید که جناب نیکبخت همدانی هستند؟!
همانطور که قبلا هم عرض کردم به دلیل حضور گسترده
امید است جناب نیکبخت هم ما رو قابل بدونند و به این تالار بیایند.
در پناه حق
سلام
من اومدم ؛ خدا این استادارو ............نکنه ،بازم نیومده بود ، از ساعت 8 اومدم دانشگاه و تا عصر کلاس دارم الانم بیکارم، گفتم یه سر بیام راسخون
حال میکنید خاطرات روزانم رو میگم شما هم از اینکارا انجام بدید
خوبیش به اینکه اگه عمری باقی بود بعد از گذشت یه مدت طولانی میای اینارو میخونی و یاد خیلی از خاطرات میفتی که برای من لذت بخشه
الانم میرم کتابخونه مشقامو انجام بدم تا شب بتونم بیام راسخون
چیزیم از چشمان architect0811 مخفی نمیمونه ؛ اینم پست شما ؛ سپاسگزارم که اولین پستتون رو درتاپیک من گذاشتید
راجع به جناب نیکبخت هم نمیدونم کجایی هستند ولی خیلیا در جریان اسباب کشی و نقل مکان ایشون به همدان هستند ؛ شما چطور نمیدونید !!!!
راجع به نیومدن سایر مدیران در اسرع وقت به تالارشون میرم و میکشونمشون اینجا ؛ خواهشا نیاید در تاپیک انتقادات و پیشنهاداتشون پستم رو بخونید چون خجالت زده میکشم
راستی یه چیزی یکی از دوستای خوبم که مثل یه فرشته مهربونه به دلیل زیر به من گفت که بزرگترم احترام بذارم و در قبال این سوالش ازش خواستم کاری انجام بده و به احترامش در اینجا هم جوابم رو مطرح میکنم که خدانکنه به بزرگترم بی احترامی کنم ولی مادرم ازم خواست کاری رو انجام بدم؛ منم چشم گفتم؛ اما چون راسخون نیومده بودم اعصابم خورد بود و خرابکاری میکردم و یه جنگ کوچولو پیش اومد که بعدا مادرم گفت چرا اینجوری کردی منم گفتم به دلیل نیومدن به راسخون .............
از صبح راسخون نیومدم خون به مغزم نمیرسید به همین خاطر با خواهر و مادرم در حال جنگ بودم ؛ولی الان اکسیژن کافی به مغز مبارک رسید
فعلا
دوستان راسخونی عزیز
ضمن سلام و ادای احترام و ابراز دلتنگی بابت دوری چند روزه از شما، برای کلیه عزیزان بخصوص مدیریت محترم تالار پاتوق راسخونی ها جناب qolameali و همچنین مدیر و دوست عزیزم جناب bivafa و کاربر و دوست فعال، صبور و با احساس راسخون جناب architect0811 و در نهایت مدیر فعال و پرشور جناب aliasghar313 که همگی در این مدت، عالمانه و صادقانه و پرانرژی در تالار فعال بوده و به مسئولین روابط عمومی نیز ابراز محبت نموده اند، آرزوی موفقیت و سرافرازی از درگاه خداوند بزرگ داشته باشم.
منتظر و همراه با شما خواهیم بود
.................................................
سلام
باد آمد و بوی عنبر آورد
از اینکه دوباره به سایت و انجمن ها برگشتید خوشحالم ، این چند روزی که تشریف نداشتید واقعا انجمن ها یه جوری شده بود و عدم حضورتان احساس می شد.
راستی مأموریت کاری به خوبی و خوشی گذشت؟
مدیر و دوست گرامی ضمن سلام و عرض ادب
از بذل لطف جنابعالی کمال تشکر و قدردانی را نموده و برایتان آرزوی بهترین ها را دارم. اینجانب نیز به شدت دلتنگ حال و هوای انجمن ها و دیدار با شما دوستان گرامی شده بودم.
ماموریت به لطف خداوند خوب و سرشار از برکت بود.
با تشکر مجدد
چطور میشه یک مقاله ارسال کرد
خواهش میکنم بگید
ممنون
چطور میشه یک مقاله ارسال کرد
خواهش میکنم بگید
ممنون
.......................................................
سلام ، خوش آمدید
تاجایی که بنده اطلاع دارم فعلا امکان ارسال مقاله به سایت وجود ندارد ، در صورت فعال شدن این قسمت در سایت اطلاع رسانی خواهد شد.
موفق باشید.
یه سوال دارم
چرا وقتی شلوار سفید میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سیاهه !؟
ولی وقتی شلوار مشکی میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سفیده !؟
یه سوال دارم
چرا وقتی شلوار سفید میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سیاهه !؟
ولی وقتی شلوار مشکی میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سفیده !؟
مدیر و دوست عزیز سلام
فکر می کنم این ابراز محبت شلوار به صاحبش باشه تا آلودگی ها مخفی نشن و باعث بیمارشدنش بشن.
با تشکر
یه سوال دارم
چرا وقتی شلوار سفید میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سیاهه !؟
ولی وقتی شلوار مشکی میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سفیده !؟
سلام
واسه اینکه خاکیه و در اولین برخورد میخواد بگه که رفیق حواست باشه ؛
من؛ دو رنگم