هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
باید به فکر تنهایی خودم باشم.
دست خودم را میگیرم و
از خانه بیرون میزنیم.
در پارک،
به جز درخت،
هیچکس نیست.
روی تمام نیمکتهای خالی مینشینیم،
تا پارک،
از تنهایی رنج نبرد!
دلم گرفته،
یاد تنهایی اتاق خودمان میافتم،
و از خودم خواهش میکنم،
به خانه باز گردد ..
به آغوش می کشمشان!
خرجی هم ندارد.
زانوهایم رامیگویم
....
سراب که باشی ،
لا اقل تشنه ای در تو گم می شود
چه کنم با دل تنهایم !؟....
که حتی ،
سرابِ "بودن" هم ،
برایش زیادیست .....
پاییز است، نه در بیرون،
بلکه در درون من، سرما در درون من است،
بهار و جوانی، دور نرفتهاند
اما این منم که به پیری گراییدهام.
مرغان در هوا به پرواز درآمدهاند،
میخوانند و گرمِ ساختن آشیانهاند؛
همهجا زندگی در تکاپوست،
مگر در درون سینهی تنهای من...
ادمیزاد بی غذا دو ماه زنده میماند
بی اب دو هفته
بی هوا چند ثانیه
بی وجدان خیلی...
متاسفانه خیلی!
ما نسبی هستیم که
بهترین حرفهای زندگیمان را نگفتیم...
تایپ کردیم