هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
الا ای مسافر که مقصود مایی
کجایی کجایی
به اون دختری که اگرچه اسیره
سردلبرش رو میخواد پس بگیره
غریبی اون وقتی که داره میمیره ولی سر دلبرش رو رو دامن بگیره
به بغض کشنده تو بارون غربت
به سرخی سیب
وبه اسرار تربت
به درد غریبی
به سوز جدایی
به اون کاروانی که شد کربلایی
الا ای مسافر که مقصود مایی
کجایی کجایی
اللهم العجل لولیک الفرج به سه ساله
دارم از زلف سپیدت گله چندان که مپرس
شکوه ای از تو و آن پیر جماران که مپرس
ترسم از گریه بمیرم، غم هجرت به که گویم؟
قلب با آه و فغانم شده بی جان که مپرس
داد و بیداد برآرم که جز این چاره ندارم
بلبلم بر گل رویت، چه خروشان که مپرس
کی شود بر قدمت بوسه زنم ای گل زهرا؟
گشته ام بی دل و شیدا چه نمایان که مپرس
خورشید
برای باز آمدن است که می رود.
نگران نباش
به زودی ...
ما به راهِ روشنِ آرامش خواهیم رسید.
فقط کافی ست ...
تاریکی بی پایانِ پیش رو را تحمل کنیم
حتماً سپیده دم سر خواهد زد
و خورشید باز خواهد گشت ...
باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …
دروغ میــگویـــی...!!!
که دلـــت به بـــودنم خـــوش است...
بـــود یا نبـــودم در رونـــد زنـــدگـــیت هیچ تـــاثیــــری ندارد...
تـــو قلــــبت بــــرای هـــمــه زد جــــز مـــــن
عجبــــ وفـــایـــی دآرد این دلتنگــــی…!
تنهـــــاش که میـــذآریـــی میــری تو جمـــع و کلّی میگـــی و میخنــــدی…
بعد کـــه از همه جـــدآ شدی از کـُنـــج تآریکـــی میآد بیرون
می ایستـــه بغـــل دستــتــــ …
دســتـــ گرمشـــو میذاره رو شونتــــ
بر میگـــرده در گوشــتـــ میگـــه:
خـــوبــی رفیـــق؟؟!!
بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ …
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست
نه اینکه میشه باور کرد 2باره آخر جادست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا!!
موقعی که بقیه جیغ کشیدند و اشهد خواندند، «امید مزرعتی» دست زنش را گرفت و از هواپیما بیرون پرید. با اینکه انفجار باک بنزین هواپیمای آنتونوف باعث سوختگی آنها شده است و الان در بیمارستانند، اما مهم این است که زنده ماندند. شاید اگر نزدیک دری که در شرایط اضطرار باز شد، دُمی که پس از برخورد اولیه به زمین از بدنه هواپیما جدا شد و بالی که شکست، نبود، الان این زوج هم جزو کشتههای امروز شمرده میشدند.
اما من میخواهم خیال کنم که «امید» عاشق بود. عاشق زندگی کردن. عاشق معشوقش. به جای اینکه مثل بقیه به پیشواز مرگ برود، در آن چند لحظهای که هواپیما روی زمین سر میخورد تا بخورد به دیوار بتونی و منفجر شود، تصمیم گرفته زنده بماند. اگر روزی دیدمش حتمن از این خبرنگار باشگاه خبرنگاران جوان واحد کاشان خواهم پرسید «اگر زنش پیشش ننشسته بود، هم اینقدر انگیزه داشت تا هر جوری که شده حادثهای مانند سقوط یک هواپیما، زنده بیرون بیاید؟» آنها بیرون پریدند و با چشم خود دیدند که بقیه چطور آتش گرفتند و سوختند. امید، اگر تنها بود اینقدر شجاع نمیشد، اما نجات جان معشوق، مهمترین وظیفه هر عاشقی است.
عشق، عجیب پدیدهای است. فقط حس مادری را میتوان با آن مقایسه کرد. واکنش عشاق برای نجات جان معشوق همیشه منجر به حماسه میشود؛ آدمهای عادی برای زنده ماندن عشقشان چه رستمهایی که نمیشوند. مانند جوانکی که دست زن هراسانش را میگیرد و مجبورش میکند از هواپیمایی سقوط کرده که با سرعت زیاد میرود که چند لحظه بعد بشود «کوره آدمسوزی»، بیرون بپرد. امید مزرعتی لایق این زنده ماندن است. کاش همهٔ عاشقان حاضر در این هواپیما فرصتی برای پریدن داشتند.
خـدایــا اگـه یـه روز فرامــوش کـردم خـدای بزرگــــی دارم،تو فرامـــوش نکــن که بــنده کوچکی داری...
امید یعنی آرزو کنیم چیزی اتفاق بیفتد...
ایمان یعنی یقین داریم چیزی اتفاق خواهد افتاد...
شجاعت یعنی باعث شویم چیزی اتفاق بیفتد...
به نام خدا به اميد ظهور آقا امام زمان
میگویند جمعه می آید …
آری ، روزی که بازار تعلقات دنیا را تعطیل کنیم ؛
او خواهد آمد .
اللهم کن لولیک الفرج
به نام خد ا
خداوند بلند مرتبه را سپاس
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟