مشاعره آنلاین
در آن دریا به غوّاصی در آییم
وز آن شادی به رقّاصی در آییم
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
و گــر چــنـان کـه در آن حـضـرتـت نـبـاشـد بـار
بـــرای دیـــده بـــیــاور غــبــاری از در دوســت
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
دانی که را سزد صفت پاکی
آن کو وجود پاک نیالاید