مشاعره آنلاین
دوستان در قصهي ذاالنون شدند
سوي زندان و در آن رايي زدند
همیرویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزد
تا دهن بستهام از نوش لبان ميبرم آزار
من اگر روزه بگيرم رطب آيد سر بازار
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بيوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
يا حريفي نشود رام چه خواهد بودن
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز تو توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیا گری
یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون
که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند