مشاعره آنلاین
همچو شه نادان و غافل بد وزير
همچو شه نادان و غافل بد وزير
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد که يک مرغ مهاجر بودهاست
بنويسيد زمين کوچه ي سرگردانياست
او در اين معبر پرحادثه عابر بودهاست
تا بداني که تن آمد چون لباس
رو بجو لابس لباسي را مليس
سوز و سازت به اشک من ماند
که کشد پرده از رخ رازت
گاهی از لطف سرفرازم کن
شکر سرو قد سرافرازت
شهریار این نه شعر حافظ بود
که به سرزد هوای شیرازت
تا که روزي ناگهان در چاشتگاه
اين دعا ميکرد با زاري و آه
ترک خنديدن گرفت از داستان
چشم تنگش گشت بسته آن زمان
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم، سکوتم آب شد
چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم ،کس این قفس را وا نکرد
پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
سوختم خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم، سکوتم آب شد
چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم ،کس این قفس را وا نکرد
پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
تن قفصشکلست تن شد خار جان
در فريب داخلان و خارجان
نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
در عريش او را يکي زاير بيافت
کو بهر دو دست مي زنبيل بافت