مشاعره آنلاین
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
تا همه خلوتيان جام صبوحی گيرند
چنگ صبحی به در پير مناجات بريم
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
کز عواني ساعت مردن عوان
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آيد
فغان که بخت من از خواب در نمی آيد
صبا به چشم من انداخت خاکی از کويش
که آب زندگيم در نظر نمی آيد
فغان که بخت من از خواب در نمی آيد
صبا به چشم من انداخت خاکی از کويش
که آب زندگيم در نظر نمی آيد
مکر را با خويشتن تقرير کرد
در شدن خرگوش بس تاخير کرد
من عاشقم و دلم بدو گشته تباه
عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه
سوي زندان و در آن رايي زدند
دوستان در قصهي ذاالنون شدند
تا عمر آمد ز قيصر يک رسول
در مدينه از بيابان نغول
لاف کم زن هی مگو آقا بیا آقا بیا
تا رسد دستت زمینه بهر او آماده کن
نک خيال آن فقيرم بيريا
عاجز آورد از بيا و از بيا
در صحابه کم بدي حافظ کسي
گرچه شوقي بود جانشان را بسي