مشاعره آنلاین
تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خی
در صحبت شمال و صبا میفرستمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
تو بر راه من ستیزه مریز که من خود یکی مایه ام در ستیز
زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده ی گلگون آرند
تو زر نی ای غافل نادان که تو را
در خاک کنند و باز بیرون آرند
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
به راه دانش ای مرد خردمند زیانی برتر از تن پروری نیست