مشاعره آنلاین
دلــداده را ز تــیــر مـلـامـت گـزنـد نـیـسـت
دیـوانـه را طـریـقـهٔ عـاقـل پـسـنـد نـیـسـت
تو همچون صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسم کن و جان بین که همی سپرم
مــا را ز شــوق یــار بـغـیـر الـتـفـات نـیـسـت
پـروای جـان خـویـش و سـر کـایـنات نیست
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
وعده ی وصل اگر دهد طاقت انتظار کو؟
وفـا ز عـهـد تو میجست دوش خاطر من
جواب داد که خود این متاع با ما نیست
تا توانی دلی بدست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
در دیر خرابات کسی پیر نشد / وز مردن آدمی زمین سیر نشد
گفتم به پیری رسم و توبه کنم / بسیار جوان مرد و کسی پیر نشد
دگـر بـرون شـدنـم زیـن دیار ممکن نیست
دگـر غـریـبـیـم از کـوی یـار مـمـکن نیست
تبسم کن و جان بین که همی سپرم
مـن ایـنـکـه عـشـق نورزم مرا به سر نرود
من اینکه می نخورم در بهار ممکن نیست
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت
نمیکاهم
من اگر عاشق نباشم از خودم سيرم
من اگر عاشق نباشم زود ميميرم
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم،فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی،شبی یا رب توان دید
که شمع دیده افروزیم،در محراب ابرویت