مشاعره آنلاین
| در قطرهی باران بهاری چه توان گفت؟ | در نافهی آهوی تتاری چه توان گفت؟ |
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
| یک رویه دوستم من و کم حرص مادحم | هم راست در خلاام و هم پاک برملا |
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
از ظلمت خود رهایی ام ده با نور خود آشنایی ام ده
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم *** آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر ش
شربتی از لب لعلش نچشیدم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است