مشاعره آنلاین
سیمین بهبهانی :
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
شعر زیبای حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را مي ديدم از
اگر من جاي او بودم ...
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ دل این زودتر میخواستی حالا چرا
اشعار ناصرخسرو
| نکوهش مکن چرخ نیلوفریرا | برون کن ز سر باد و خیرهسری را | |
| بری دان از افعال چرخ برین را | نشاید ز دانا نکوهش بری را | |
| چو تو خودکنی اختر خویش را بد | مدار از فلک چشم نیکاختری را | |
| به چهره شدن چون پری کی توانی | به افعال ماننده شو مر پری را | |
| درخت ترنج از بر و برگ رنگین | حکایت کند کله قیصری را | |
| سپیدار ماندهست بیهیچ چیزی | ازیرا که بگزیده او کمبری را | |
| درخت تو گر بار دانش بگیرد | بهزیر آوری چرخ نیلوفری را | |
| نگر نشمری ای برادر گزافه | به دانش دبیری و نه شاعری را | |
| تورا خط قید علوم است و خاطر | چو زنجیر مر مرکب لشکری را | |
| اگر شاعری را تو پیشه گرفتی | یکی نیز بگزیده خنیاگری را | |
| تو برپایی آنجا که مطرب نشیند | سزد گر ببری زبان جری را | |
| به علم به گوهر کنی مدحت آنرا | که مایهست مر جهل و بدگوهری را | |
| پسند است با زهد عمار و بوذر | کند مدح محمود مر عنصری را | |
| من آنم که در پای خوکان نریزم | مر این قیمتی دُر لفظ دری را |
شعر : بوی جوی مولیان
1 ـ بوی جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
2 ـ ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
رودکی
مردان خدا پرده پندار دريدند
يعنی همه جا غير خدا هيچ نديدند
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند
يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد
یک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد كه در رهگذر آدم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام كشيدند
همت طلب از باطن پيران سحر خيز
زيرا كه يكی را ز دو عالم طلبيدند
زنهاز مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق درآيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعی كه خريدند
فروغ بسطامی
فریدون مُشیری:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
زنده یاد فریدون مشیری»:
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم...
شعری دیگر از زنده یاد فریدون مُشیری : اگر ماه بودم
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم،به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی-به صد ناز-شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی،مرا می شکستی
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند // ون در ان ظلمت شب اب حیاتم دادند
ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم
امید ز هر که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند
از گوشه بامی که پردیدیم ، پریدیم
دل من وقتی گرفت به چند تابیت وابسته است
اخه همه ی غصه هاش توقلب بیت نهفته است
اگه روزی بمونم عقب تو این راه غریب
دل من مرده و روحش به ابد پیوسته است
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت ... در قفس بودم، رهایم کرد و رفت