مشاعره آنلاین
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
از ظلمت خود رهایی ام ده با نور خود آشنایی ام ده
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود