مشاعره آنلاین
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوی خرابات مقام است
حافظ
دلم دور است و احوالش ندونم
کسی خواهد که پیغامش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتی ده
که دیداری بدیدارش رسونم
میآزار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
بوستان سعدی
تاریکم و شب از دل من می جوشد
تکرار به تکرار خودش می کوشد
تکراری ام آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد
در آن وحدت چرا پیوند جویم
توی مطلوب و طالب، چند جویم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم //////هندوی زلف بتی حلقه کند درگوشم
معرفت دّر گرانیست،به هرکس ندهندش
پرطاووس قشنگ است،به کرکس ندهندش ...
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم
شهریار
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
هر که پا از حد خود برتر نهد سر دهد بر باد و تن بر سر نهد
عطار
دست در دست نشان اوست خوبی در خوبی نشانه ی توست
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم ای کعبه مراد ببین نامرادیم
شهریار
مي روي و گريه مي آيد مرا ساعتي بنشين که باران بگذرد